دختران پایه در کلاس زبان

سلام میخام یه خاطره براتون تعریف کنم.انشا… خوندنش براتون جالب باشه من ودوستم مهندس یک شرکت بودیم.معمولا صب تا ظهر کار آزاد انجام میدادیم و بعدازظهر مشغول تفریح و گردش بودیم در سن 24سالگی تصمیم گرفتیم که بعدازظهر ها یه کلاس زبان بریم ووقتمون رو اونجا بگزرونیم.از قضا رفتیم خونه کارگر اونجا ثبت نام کردیم واسه کلاس زبان.من به دوستم گفتم اینا همه بچه هستن اگر توشون همسن خودمون یا اگر خیلی کوچیک باشن من کلاس نمیام اولین روز که کلاس تشکیل شد ما تصمیم گرفتیم دیرتر از همه وارد کلاس بشیم تا جلب توجه کنیم.وقتی وارد کلاس شدیم فقط 5تا پسر بودن وبقیه خانم که کوچیکترین شون 18سال داشت وبزرگترینشون 32 سال من ودوستم که حسابی بخودمون رسیده بودیم توجه همه رو بخودمون جلب کرده بودیم.یهو استاد وارد کلاس شد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن.ماهم یه خورده انگلیسی بلد بودیم و جواب میدادیم که رفت تو تخصصی گفتم استاد ما فقط در حد سلام بلدیم.واز خودمون شیرین بازی در میاوردیم وقت معرفی شد من با انگلیسی گفتم من رئیس شرکت هستم همه اسم و فامیل و شغلمو حفظ کرده بودن. اون جلسه همه معرفی کردن و موم شد دوتا دختر بقغلمون نشسته بودن که توجه منو بخودشون جلب کردن البته یه صندلی فاصله بود.

جلسه دوم میگفتن مهندس این کلمه چی میشه و سر صحبت رو با من باز کردن.
خلاصه کم کم همون فاصله یک صندلی هم غیب شد و کنار هم میشستیم خلاصه اینا بدجور شیفته ما شدن لیلا و مهدیه.لیلا کنار من مینشست و مهدیه کنار لیلا خلاصه بعداز چند جلسه لیلا و مهدیه به بهانه مسافرت و نبودن سر جلسه امتحان شمارشونو دادن که زمان امتحان کد ملی بدن که ما بجاشون اینترنتی امتحان بدیم. اینجا بود که روابط من و لیلا و دوستمو مهدیه نزدیکتر شد لیلا که شماره داد من شب یه تک بهش زدم و اونم شروع کرد به اس دادن. لیلا بدن خوبی داشت سر کلاس صمیمی تر شده بودیم و گاه گاهی دستم به سینه هاش میخورد و اونم عکس العملی نشون نمیداد.منم تویه اس هام میگفتم دوست داری چیکارت کنم اونم میگفت بغلم کن بوسم کن و سینه هامو بخور اما فکر نمیکردیم اینجور بشه تا که یکروز گفت بیا خونمون منم امتحان داشتم گفتم الان سرجلسه امتحانم گفت بعد از امتحان بیا .منم ترسیده بودم که نقشه ای داشته باشه.خلاصه اونروز اون اصرار و من بهانه میاوردم لیلا میگفت صب هیچکی خونمون نیس فقط ظهر از مدرسه میان.منم میترسیدم برم چون باخودم میگفتم برم اگر کس از بیرون بیاد چیکار کنم که لیلا گفت خونمون 2تا در دارهاگر از این در اومدن تو از در پشتی برو… چند روزی باهاش بیرون میرفتم ودستشو میگرفتم و اون شل میشد به نفس نفس میوفتاد آخرش یکروز تصمیم گرفتم برم خونشون.ساعت 9 بود که گفت بابام رفت بیا تو منم لرزان ترسان از در پشتی رفتم تو… وقتی در رو باز کرد دیدم سرلخت و آرایش کرده و طبیعی اومد دست داد.منم طبیعی نشون دادم ورفتیم تو که دیدم ماهواره روشن کرده نگاه میکنه.یه چای خوردم و شرو کرد به صحبت کردن که من گفتم حالا وقتشه که چیزایی که برات تو اس میزدم عملی کنم. اونم میگفت اگر جرات داری دست به من بزن.منم نمیدونستم چیکارکنم گفتم اون شاید روش نمیشه منم اصرار نکردم.بعد از چند لحظه رفت دستشویی واومد کنارم نشست عکس هایه آتلیسه رو نشونم داد منم دستمو انداختم گردنش و بوسش کردم و اونم گفت نکن بیتربیت …من کم کم دستم میومد پایین تر اونم میگفت خیلی خری نکن اما من بیشتر تحریک میشودم.گوشیم چند تا سوپر داشت بهش نشون میدادم و داشتم تحریکش میکردم.یجورایی آمادش میکردم برا سکس.گفتم ولکن این فیلما رو با خودمون فیلم بازی کنیم. در ضمن لیلا یه داداش 3ساله داشت.یدفعه بغلش کردم و شورع کردم به لباشو خوردن.کم کم داغ شد و از حال میرفت که دیدم منتظره منم دستشو گرفتم گزاشتم رو کیرم میترسید بگیره که گفتم نترس عزیز بگیرش این ماله خودته.هرکاردوست داری بکن.لباسشو در آوردم و شروع کردم سینه هاشو خوردن چه چیزی بود لامصب.بعد گفتم بیا بخور گفت من عمرا بخورم بدم میاد گفتم عیبی نداره لباسامو درآوردم ودادم دستش اونم میمالید برام منم میمالوندمش.چه سینه هایی دامنشو دادم بالاشرت آبی داشت .خودشو هم خیس کرده بود و جیع جیع میکرد اوف اوف جا جان.بهم چسبیده بود و ول نمیکردمنم قصد نداشتم دختریشوبردارم.گزاشتم پشتش و زدم توش که داد میزد گفتم ساکت باش الان تموم میشه تنگ تنگ بود مگه توش میرفت لامصب.یواش یواش دادم دهنش گفتم خیسش کن تا راحت تر بره تو واذیت نشی اونم یک کم خورد و خودش گذاشت دم کونش منم فشار دادم رفت تو چندتا تلمبه زدم آبم اومد.بعد دیدم زنگ خونه به صدا دراومد منم سریع شلوار تا نمیه کشیدم بالا از در پشتی رفتم…اون اولین وآخرین بار نبود که من ولیلا تنها شدیم.من تقریبا هر روز بجز 5 شنبه وجمعه میرفتم خونشون و سکس داشتیم.من در حقیقت لیلا رو نمیخاستم مهدیه که بیوه بود اونو میخاستم برا سکس.

بعد چند مدتی عذاب وجدان داشتم و کلا هم لیلا وهم مهدیه وهم کلاس زبان رو بیخیال شدم و توبه کردم دیگه دنبال این کثافت کاری ها نرم.هنوزم عذاب وجدان دارم.حالا ازدواج کردم ولی گاهی اوقات لیلا رو میبینم ولی خجالت میکشم و فرارمیکنم.کلا خوب نیس اینکارا.شیطان بود که منو به اینجورکارا وادار میکرد.بعد از گذشت 3 سال هنوزم ناراحتم از اینکه خونه مردم میرفتم و با دختر مردم حال میکردم.من شرمنده خدا هستم خدا ببخشد منو…

دکمه بازگشت به بالا