تجاوز به دختر افغانستانی

عاطفه هستم 31 سالمه و اهل افغانستان هستم اما توی ایران بدنیا اومدم و توی ایران بزرگ شدم. سه ساله که ازدواج کردم. شوهرم اسمش محمدرضا هستش. خیلی دوستش ندارم اما از زندگیم راضی بودم چون شوهرم کاری به کارم نداشت و همیشه با دوستام تفریح میرفتم و خوش بودم اما بعد از متاهل شدنم هیچ وقت به هیچ پسری حتی فکر هم نکردم چون نمیخواستم خیانت کنم. تو این سه سال زندگی مشترک با شوهرم به توافق رسیدیم که فعلا بچه دار نشیم منم اندام و قیافم به یه دختر 25 ساله مجرد میخوره و هرجایی میگم 31 سالمه کسی باور نمیکنه و همچنین اینکه متاهلم.
ما کاشان زندگی میکنیم. چند روز پیش که برف اومده بود و من رفتم بازار کاشان و مقداری خرید کردم و از بازار که اومدم بیرون منتظر تاکسی بودم ولی هوا خیلی سرد بود و از تاکسی خبری نبود و اسنپ هم زدم هیچ راننده ای قبول نکرد. چندتا ماشین شاستی بلند و گرون بوق میزدند و می ایستاند که سوار بشم اما چون میدونستم منظور دارن اصلا سوار نشدم تا اینکه یه ماشین پژو اومد یه خانم از عقب ماشین پیاده شد با خودم گفتم حتما یا آزانس هست یا اسنپ. ماشین پژو اومد به من که رسید بوق زد منم فکر کردم مطمئن تر از این ماشین پیدا نمیشه. گفتم دربست فاز2 ناجی آباد (فاز2 ناجی آباد یکی از مناطق کاشان هستش که خونه ما اونجا هست) مرده گفت بفرمایید. سوار شدم و عقب نشستم. راننده یه مرد حدودا 30 ساله با قد متوسط اما اندام پر بود که ریش نسبتا بلندی داشت و به نظر خیلی موجه و محترم بود. یکی دو دقیقه سکوت بود توی ماشین تا اینکه مثل اکثر راننده ها سر بحث رو باز کرد …
راننده: خانم تو این گرونی بازار رفتید چیزی هم خرید کردید؟
من معمولا در حد عادی با راننده ها حرف میزنم و جوابشونو میدم وخیلی به این موضوع حساس نیستم
من: دیگه چی کار میشه کرد. بالاخره یه سری چیزهایی که ضروری بود خریدم
راننده: زمونه بدی شده توی این گرونی و بدبختی یه سری زن ها میرن خیانت میکنند و با پسرها دوست میشن و آخرش هم طلاق میگیرن.
من: خب همه جور آدم هست دیگه. آدم خوب … آدم بد
راننده: نه بابا … الان دیگه همه دارن همینطوری میشن.
من: نمیدونم والا … اینطوری که شما میگین هم نیست
راننده: یعنی الان خودت متاهل بودی یه پسر خوشتیپ پولدار بهت پیشنهاد دوستی میداد قبول نمیکردی؟
متوجه شدم که فکر کرده من مجردم ولی نگفم که متاهلم.
من: معلومه که. چرا آدم باید خیانت کنه؟
راننده: الان دوست پسر داری؟
من: نه ندارم
راننده: گفت عجیبه
من: کجاش عجیبه؟
راننده: هیچی مهم نیست.
بعد از این حرفش دوباره سکوت کردیم جفتمون و داشت تو مسیر حرکت میکرد. نزدیک فاز 2 که رسیدیم بهش خیابونی که میخواستم برم رو گفتم و راننده هم گفت چشم
اصلا حواسم به راننده و خیابون ها نبود و تو فکر بودم که شاید منظورش اینه که شماره بده یا … و داشتم فکر میکردم اگه پیشنهاد داد چطوری برخورد کنم که بیخیال بشه.
بعد از یکی دو دقیقه به خودم اومدم و دیدم که از منطقه ای داره میره که به مناطق کشاورزی و باغ ها ختم میشه. گفتم آقا کجا دارید میرید؟ من خیابون … میخوام برم. گفت الان میریم چشم. گفتم نگه دار من پیاده میشم. گفت نترس خانم میبرمت خیابون …
جیغ زدم گفتم نگه میداری یا خودمو پرت میکنم پایین. درهای ماشین رو قفل کرد و یه چاقو از زیر صندلی خودش یببیورد بیرون و به سمتم گرفت گفت صدات در بیاد تیکه بزرگت گوشته. اینقدر ترسیده بودم که داشتم خودم رو خیس میکردم. گفتم آقا بخدا من شوهر دارم تو رو خدا منو پیاده کن.
گفت چند دقیقه دیگه میبرمت خیابون فلان فقط ساکت … با دو تا دستام سرمو گرفته بودم و نمیدونستم چی کار کنم که پیچید توی یه جاده خاکی و یه کم جلوتر جلوی در یه باغ ایستاد بهم گفت پیاده بشی با ماشین میزنم بهت من روانیم. واقعا فکر اینکه توی باغ قراره چه اتفاقی بیفته هم داشت دیوونه ام میکرد از طرفی اینقدر ازش ترسیده بودم که هیچ کاری نکردم تا اینکه در باغ رو باز کرد و با ماشین رفت داخل باغ. باغ نسبتا بزرگی بود که یه گوشه باغ یه اتاق بود. اول خودش پیاده شد و در رو بست و اومد به من گفت پیاده شو. من همچنان التماس میکردم اما گوشش بدهکار نبود وفقط فحش میداد و میگفت آشغال مادرجنده افغانی زود پیاده شو. به زور دستم رو گرفت و منو کشون کشون برد توی اتاق. تو اتاق فقط یه فرش و دو سه تا پتو و بالشت بود و قلیون و پیکنیک واین خرت و پرت ها.
گفت بشین. هرچی التماس کردم فایده نداشت یه سیلی خیلی محکم زد به صورتم که سرم گیج رفت و نا خودآگاه نشستم و خودش شلوار و شرتش رو باهم در آورد و کیرش که کاملا راست بود رو گرفت دستش و اومد جلو گفت بخور. من تا حالا کیر کسی رو نخورده بودم زمان مجردی چندتا دوست پسر داشتم هیچ وقت برای هیچ کدومشون نخورده بودم خیلی چندشم میشد. حالا این کیرش رو گرفته بود جلوی دهنم و میگفت یالا بخور. اندازه کیرش متوسط بود ولی خیلی سیاه و بد قیافه بود. هنوز نخورده بودم حالم داشت بهم میخورد. هرچی گریه کردم گفتم نمیتونم فایده نداشت بعد از چند تا سیلی که خوردم مجبور شدم و دهنم رو باز کردم و کیرش رو توی دهنم کرد. توی اون لحظات فقط آرزوی مرگ میکردم ولی هیچ کاری از دستم بر نمیامد حتی نمیتونستم خودم رو بکشم. کیرش رو توی دهنم عقب و جلو میکرد دندون هام به کیرش گیر میکرد اصلا عمدی نبود چون واقعا بلد نبودم. هر بار که دندونم به کیرش میخورد چند تا سیلی بهم میزد. صورتم کاملا میسوخت از بس سیلی خورده بودم. وقتی دید فایده نداره دیگه کیرش رو تو دهنم زیاد عقب و جلو نمیکرد. فقط تا ته حلقم فشار میداد و نگه میداشت که واقعا داشتم خفه میشدم و آرزو میکردم کاش خفه میشدم و میمردم که راحت بشم ولی هر چند ثانیه یه بار کیرش رو بیرون میکشید و دوباره میکرد توی دهنم
چند دقیقه که گذشت گفت لباساتو در بیار. باز شروع کردم التماس کردن. به دروغ گفتم من دخترم ( اینطوری فکر کردم بخاطر باکره بودنم شاید بیخیال بشه) گفت غلط کردی الان داشتی قسم میخوردی که شوهر دارم. گفتم دروغ بود. ببخشید من دخترم منو بی آبرو نکن. فکر کن خواهر خودتم. بزار برم. چاقو رو برداشت و گفت لباستو در میاری یا همشو پاره کنم؟ من همچنان التماس میکردم که آستین مانتوم رو گرفت و با چاقو یه قسمتش رو پاره کرد. گفت ببین من پاره کنم لباستو باید لخت بری خونه. پس خودت در بیار. به ناچار بلند شدم و شروع کردم یکی یکی لباس هام رو در آوردم و کاملا لخت لخت شدم. خودش هم کاپشن و پیرهن و … رو در آورد. من خیلی سردم شده بود چون واقعا هوا سرد بود. رفت یه پتو پهن کرد و یه بالشت گذاشت پیک نیک رو هم روشن کرد گذاشت کنارش گفت بخواب. هرچی میگفتم دخترم و گریه و التماس فایده ای نداشت. با زور کتک و سیلی و فحش … منو دمر خوابوند و خودش هم اومد روی من خوابید. کیرش رو گذاشت لای پاهام یه کم خوشحال شدم گفتم حداقل لاپایی میکنه و تموم میشه. یه کم لای پاهام عقب و جلو کرد بعد بلند شد و لمبرای باسنمو از هم باز کرد و آب دهنشو ریخت روی سوراخ کونم و کیرش رو با سوراخ کونم تنظیم کرد و شروع کرد به فشار دادن. من فقط یه بار از کون داده بودم به یکی از دوست پسرهام و همون یه بار هم اینقدر دردم گرفته بود که تا چند شب تو خوابم کابوس میدیدم. لحظه ای که کیرش رو با کونم تنظیم کرد شروع کردم جیغ زدن و بیشتر گریه کردن ولی فایده نداشت. اون روی پاهام نشسته بود و اصلا کاری ازم بر نمیامد همینطور که داشت فشار میداد روی من خم شد و با دستاش شانه های منو گرفت و شروع کرد فشار دادن. من اینقدر دردم اومده بود که احساس میکردم سرم داره منفجر میشه از درد. دیگه نمیفهمیدم چقدرش رو داخل کرده فقط احساس میکردم که کونم پاره شده و درد و سوزش احساس میکردم. بعد کامل روی من خوابید و با شدت تو کونم عقب و جلو میکرد. اصلا براش اهمیتی نداشت که من دارم چی میگم یا گریه میکنم یا درد میشکم فقط عقب و جلو میکرد و فحش میداد افغانی مادرتو میگام. کوسکش کونتو پاره میکنم. اولاش که اونقدر درد داشتم که اصلا حواسم به حرفاش نبود ولی یه کم که گذشت یه ذره درد کونم کمتر شد میفهمیدم چی میگفت.
-شما افغانی های چشم بادومی خیلی کس و کون های تنگی دارید. حیف این کون نیست که من نکنم؟
هر طوری بود تحمل کردم و اینقدر تو کونم عقب و جلو کرد که آبش اومد و همشو تو کونم خالی کرد و روی من خوابید هرچی میگفتم دیگه بلند شو دارم میمیرم از درد همچنان فحش میداد مادر جنده خفه شو و خیلی آروم سعی میکرد کیرشو بیشتر فشار بده
چند دقیقه ای هم اینطوری گذشت تا اینکه بلند شد و گفت سریع لباستو بپوش. لباسمو پوشیدم و خواستیم بریم بیرون از اتاق که گفت شمارتو بگو ببینم.
گفتم شمارمو برای چی میخوای؟ تو که کارتو کردی
گفت شمارتو میدی هر وقت زنگ زدم مثل بچه آدم میای میدی و میری
گفتم تو رو خدا دیگه بی خیال من شو. من اهل این کثافت کاری ها نیستم
یه سیلی بهم زد که از درد داشتم غش میکردم. با خودم گفتم خب شمارمو میدم ولی میرم سیمکارتمو عوض میکنم
شمارمو دادم و به گوشیم زنگ زد و مطمئن شد که شماره الکی ندادم گفت بریم سوار ماشین شو برسونمت
به سختی راه میرفتم ولی فقط فکر و ذکرم این بود که از این جهم خلاص بشم. سوار شدیم و منو رسوند خیابون … که خونمون بود. گفت کدوم کوچه؟ گفتم خودم میرم که گفت قبل رفتن بذار یه چیزی نشونت بدم. گوشیشو در آورد و یه فیلم رو پخش کرد که دنیا روی سرم خراب شد. موقعی که داشته میکرده فیلم گرفته و من اصلا نفهمیده بودم هرچند اگه میفهمیدم هم کاری نمیتونستم بکنم.
بهم گفت چشم بادومی خوشکل من اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری این فیلم رو کل همشهریات میبینن. حالا بگو دقیقا خونت کجاس؟ مجبور شدم تا در خونمون آدرس دادم و تا اونجا منو برد و گفت برو تو خونه تا من مطمئن بشم که خونه خودته
من رفتم توی خونه و سریع از پنجره نگاه کردم چند دقیقه همونجا ایستاده بود بعدش رفت
حالا نمیدونم چی کار کنم
گاهی میخوام خودکشی کنم گاهی میخوام شکایت کنم اما از آبروریزی میترسم و زندگیم خراب میشه.
واقعا نمیدونم چی کار کنم. از یه طرف اون تجاوزی که بهم کرد باعث افسردگی و حال بدم شده از طرفی هم ترس اینکه دوباره بگه بیا شب و روز خواب ندارم
واقعا توی این کشور که غریب هستیم نمیدونم دستم به هیچ جایی نمیرسه

نوشته: عاطفه

دکمه بازگشت به بالا