خانوما ساکت 80

من چیزی به بقیه نگفتم  تا ببینم اون چیکار می کنه و نسبت  به بقیه و حتی خود من چه عکس العملی نشون میده .  من که می خواستم تحویلش نگیرم یا طاقچه بالا بذارم .  هرزنی رو که می دیدم حس می کردم از اون یکی بهتره . ولی لطافت و تازگی سیما رو نداشتند . وقتی خانوم مدیر با همون هیبت و سیاست همیشگی وارد شد همه ساکت شدند .. -ببینم اینجا خبریه .. زمزمه ها یواش یواش تبدیل به سر و صدا شد . همه می خواستند که منو نگه داشته باشه .. -ببینم این مسئله بزرگ  آن چنان اهمیت داری نبوده که اینجا رو شلوغش کردین . از این مسائل در هر مدرسه ای پیش میاد به خاطر این مسائل پیش پا افتاده که نباید خلق خودمونو تنگ کنیم . من واسه یه لحظه که نگاهش به طرف من بود نگاش کرده در جا سرمو بر گردوندم . من باید اونو می کردم . دست بر دارش نبودم . باید به من حال می داد . زنیکه مطلقه خجالت نمی کشه که خودشو ازم دور می کنه . چه اشکالی داشت همون دیروز ترتیبتو میدم . بالاخره که باید این کارو بکنم . واسه چی فرار می کنی . اون خیلی خوشگل و با نمک بود . آخ که اگه از این حجابش کمی فاصله میگرفت چی می شد واقعا یک ملکه بود ولی من که نمی تونستم خودمو علاف اون کنم . اصلا در فاز عشق و عاشقی و این حرفا نبودم . وای که چقدر داتش آموزا و این چند تا مادر و دبیران و اکی خدمتگزار خوشحال شده بودند از این که  من هنوز می تونم در هعمین مدرسه تدریس کنم . -آقای هوشیار زنگ که خورد یک پنج  دقیقه ای باهات کار دارم . جمیله : خانوم سروش دیگه چی شده ;/; خیره دیگه .. -من در کارم شری نیست . مگر این که طرف خودش شر باشه و شر بازی به راه بندازه و بخواد بقیه رو از راه به در کنه . اون وقته که من باید فکر دیگه ای در مورد این مسئله و اینجا بکنم . دقایقی بعد من و سیما تنها شدیم . -هوتن  دیشب تا صبح خوابمون نبرد . داشتم به خودمون فکر می کردم .. -منم داشتم به خیلی چیزا فکر می کردم به این که بین من و تو هنوز فاصله هاسنت . تو خانوم مدیری و واسه خودت پست و مقام داری . چیکار به کار ما بیچاره ها داری که به ما برسی یانه . -چی داری میگی هوتن اصلا منظورتو نمی فهمم . -خوبم می فهمی .. واسه چی دیروز از بغلم فرار کردی -واسه این که نمی خواستم در لحظه های شیرین آغاز عاشقی طعم تلخ هوس رو بچشم . -حالا این قدر تلخ شده ;/; اون چند وقتی رو که با شوهرت زندگی می کردی چی ;/; -هوتن .. خواهش می کنم . -چی روسیما ! دلم می خواست بغلت بزنم .. و…..-وچی ;/; مثل یه تفاله منو بندازی دور ;/; یا مث یه آدامسی که به نظر تو جویده شده هستم . هوتن من هر گز تو رو نمی بخشم که داری این فکرا رو می کنی . حدس می زدم که فر هنگ تو باید این قدر پایین باشه که همه چی رو در سکس می بینی . می دونستم نباید راجع به تو این طور فکر کنم . تو اصلا جنبه شو نداری . باور کن تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد . حس می کردم گم شده زندگی خودمو پیدا کردم . همونی که می تونه به من امید بده . خوشحالم کنه . به من زندگی بده . منو از نا ملایمات نجاتم بده . چرا با من این کارو می کنی -سیما این کاری که تو دیروز با من کردی نشون می داد که بین من و تو فاصله هاست . اینه که منو عذاب میده . اگه واقعا در دل تو عشقی وجود داره  اگه همون طور که میگی این حسی که نسبت به من داری یه حس قشنگ زندگیه پس بیا کاری کن که ستونهای این زندگی نلرزه . همچنان استوار باشه .. این من و تو ییم که باید استوارش نگه داشته باشیم -با چی ;/; با سکس اونم وقتی تازه با هم آشنا شدیم -تازه ;/; پس چرا الکی ادای عاشقا رو در میاری سیما . این یک بازیه بین من و تو . هر کاری که انجام بدم و بدی برنده واقعی تویی سیما . من یک شکست خورده ام . من زیر دست توام -فعلا این تویی که داری پادشاهی می کنی . حالا برو سر کلاست . به اندازه کافی از تدریس عقب موندی .. -حس می کنم بین ما عشقی وجود نداره . -نه این حرفو نزن هوتن .. -واسه چی از من فاصله گرفتی .. -ببین اون روی سگ منو بالا نیار .. -که چی ;/; این که چهره واقعی و همیشگی توست . برق خشمو می شد در چهره سیما دید . می دونستم دارم با قلبش و با احساساتش بازی می کنم . ادامه دادم ..-سیما تو به خوبی اینو می دونی که تفا هم دو نفر یعنی در اختیار داشتن جسم و روح هم . -خدا کنه همین طور باشه که تو میگی . منو فقط به خاطر جسمم نخوای .. ببین اگه موافق باشی امروز رو بازم بیا خونه مون .  تا  متوجهت کنم که نباید اون آدمی باشی که من فکر کنم منو به خاطر هوس خودت دوست داری …. ادامه دارد …. نویسنده ….. ایرانی

دکمه بازگشت به بالا