خانم مهندس قسمت سی و چهارم

دلم می خواست درهمان سکوت بمونم و حرفی بین ما رد و بدل نشه . چون نمی دونستم چی بهش بگم . نمی خواستم حرفی بزنم که نتونم ادامه اش بدم یا مجبور بشم طوری ادامه بدم که نشون بده چقدر بهش توجه دارم . دستش تو دست من یه حس آرومی بهم می داد . دوست داشتم تو بغلش باشم . یعنی باید بهش اجازه بدم که حس کنه بازم پیروز شده ;/; شایدم زیادی داشتم باهاش می پیچیدم ولی اون دوربین کار گذاشتناش .. خودبرتر بینی هاش و غرورش .. به نظرم خیلی ابلهانه بود ولی از چشای خوشگلش که مثل آهن ربا دل هر دختری رو به خودش جذب می کرد خوشم میومد . شانس آوردم که تو تاریکی نمی تونستم اون چشای خوشگل شیطونو خوب ببینم . بالاخره اون بود که سکوتو شکست -روشنک نمی دونم چرا از این که در کنار توام یه حس آرامش عجیبی دارم . فکر می کنم که سالهاست با تو آشنام و تحمل جدایی از تو رو ندارم -ببینم غروبی و تا همین یه ساعت پیش همین حرفا رو به شیلا می زدی .. پارسال به سپیده هم از این حرفا تحویل دادی ;/; به چند نفر گفتی . -راستش این جوری که صادقانه بهت گفتم به هیشکی دیگه نگفتم -پس به بقیه دروغ گفتی . دستشو گذاشت دور کمرم ودرست جایی که زیر سینه هام قرار داشت . حس کردم که با تمام وجودم دارم تسلیمش میشم . نفسم بند اومده بود ولی نخواستم ضعفمو نشون بدم . دستشو هم گذاشتم به همون صورت بمونه . کنار آب و رو شنهای خشک نشستیم و اون از خونواده و پدر و کمکهای مالی و زندگیش گفت . از این که چرا نتونسته به دانشگاه بره .. از این که خسته شده از دختر بازیهاش و.. وقتی اون این جور راحت از دخترای دیگه حرف می زد منم لجم می گرفت . سکوتو شکستم و گفتم بهروز هرکسی تو زندگیش یه خاطراتی داره و ماجراهایی . درسته که شاید تو تا به حال با صد تا دختریا زن بودی و از نظر تعداد و گستردگی خیلی خیلی بیشتر از رابطه نزدیکیه که من با هشت ده تا مرد داشتم ولی خب شما مردین و کسی به کارتون کاری نداره . دختر نبودن من در جوامع غرب و خیلی از کشورها چیزی رو عوض نمی کنه ولی در جامعه ما دیدگاه ما نسبت به زن فرق می کنه .  معلوم نبود چی دارم میگم . اصلا ضرورتی نداشت که از این حرفا بزنم ولی مثلا می خواستم حالیش کنم که فکر نکن ما از  اون کیر نخورده هاییم که چشممون به کیر شماست . سرشو گرفت به سمت من . تو تاریکی چشاش یه برق خاصی می زد -روشنک خیلی بی پروا حرف می زنی . بهتر نبود من خودم این گذشته تو رو تو ضمیر خودم تصور می کردم ;/; -جون دوست دخترات راست میگی ;/; ازکجا که تصورت درست در میومد ;/; -خیلی حسودیت میشه که من از دخترای دیگه میگم . نه ;/; زنا خیلی حسودن . این عشقشونو نشون میده و من خیلی خوشم میاد . -من فعلا عاشق کسی نیستم . -روشنک برام مهم نیست که تو قبلا با چند تا مرد بودی . واسم حال و حاضر تو مهمه .. داشت ازم پیش میفتاد . درجا جوابشو دادم -پس واسه همین بود که گفتی کاش درمورد دوستای مردم حرف نمی زدم و تو خودت تصورشو می کردی ;/; -ببینم خیلی به حرفام اهمیت میدی -این اهمیت دادنا واست اهمیت داره ;/; .. اونو ساکتش کرده بودم دیگه چیزی واسه گفتن نداشت ولی من دلم میخواست که سرمو بذارم رو شونه هاش . هنوز زود بود ولی  اون با کمال پررویی سرشو گذاشت روپام . پشت سر و اطرافمو نگاه کردم که کسی در حال دیدن ما نباشه .هرچند اون وقت شب اونم تو ساحل با فرهنگ نشونی از بی فرهنگ ها نبود . سرشو به لاپام نزدیک کرد و پشت سرشو گذاشته بود به اون قسمت شورت و کوسم و مدام سرشو حرکت می داد . -ببینم بهروز تنت شپش داره .;/; می خاره ;/; -نه خوشم میاد تو بغل توام . -اگه تنت می خاره بگو بخارونمش .. پاشو آقا رئیس من میخوام برم بگیرم بخوابم . یکی نیست بهم بگه نونت نبود آبت نبود این چه کاری بود که خودتو انداختی توش -خیلی بهت بد میگذره ;/; -اگه بعدا بهم منت نذاری نه . بهروز متوجه شده بود که بیشتر از این نمی تونه و حق نداره که خودشو واسم لوس کنه . ته دلم می خواست که بغلش کنم و آرومم کنه ولی حرصم می گرفت وقتی که یادم میومد چه طوری شیلا رو بغل زده تو ساحل قدم می زدند و می گفت داره در مورد داداشش با هم حرف می زنن . بچه گیر آورده بود . وقتی رسیدیم به هتل ازم خواست که منو تا اتاقم همراهی کنه -ببینم بهروز خان تو هتل شما دزد و قاتل و چیزی وجود داره که باید حتما منو تا دم در اتاقم برسونی ;/; -دوست دارم اونجا ازت خداحافظی کنم .-بفرمایید منزل خودتونه . مگه میشه جلو حضرت آقا رو گرفت . آقا اگه اراده کنه می تونه هر زن و دختری رو که خواست در اختیارش داشته باشه -به غیر از یکی -بازم خوبه که خودت اینو می دونی . -آزادی بهروز جان به شرطی که فکرای بد به سرت نزنه . -روشنک جون من تا به حال در حقت بدی کردم که این دومیش باشه ;/;  حس کردم که با همه گستاخیش یه خورده ناراحتش کردم . می دونستم وقتی تادم در سوئیتم بیاد حتما انتظار داره که تو اتاقمم بیاد و بعدشم ماچ و بوسه و حتما یه فکرای دیگه هم تو سرشه .. شاید این چیزایی بود که منم در ضمیرپنهانم می خواستمش . دیگه داشتم خوب اونو می شناختم . ما زنا همه واسش یه شکار بودیم . حدسم درست بود . واسه این که فکر نکنه هرکاری که دلش میخواد می تونه انجام بده زودتر ازش دعوت کردم که بیاد داخل .. یه بوسه رو حق داشت که از لبام بگیره … ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

دکمه بازگشت به بالا