حماقت دلنشین(۴ و پایانی)
…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه
(( دوستان عزیز بابت تاخیر در قسمت آخر و همچنین بابت اشتباهات و یا خطاها پوزش میخواهم))
همانطور که شبنم میگفت چند هفته ای هم درگیر کنجکاویهای پریا شده و مجبور بودیم که بیشتر مراقب باشیم. جسته و گریخته با هم در ارتباط بودیم و گاهی هم چند دقیقهای صحبت میکردیم. یکشب به محض رسیدن به خونه دیدم پریا داره گریه میکنه! با نگرانی صداش کردم و علت گریهاش رو پرسیدم! اشک ریزون گفت: که شبنم جون حالش بده و توی بیمارستان بستری شده! طفلی از وقتی که مادرش فوت کرده، هر کسی که میره بیمارستان خیال میکنه قرار نیست برگرده و به هم میریزه، وقتی هم صحبت از شبنم باشه که به خاطر رابطه احساسیش دیگه جای جای تعجب نیست! با اتمام حرفاش انگار یک چیزی توی وجود منم فرو ریخت و ترس برم داشت! در حالی که پریا رو بغل کرده و سعی در آروم کردنش داشتم، اما توی دلم آشوبی به پا بود و نمیدونستم چکار باید بکنم. پریا لابهلای گریه کردن و بیتابیش، گیر داد که بریم بهش سربزنیم! ازش پرسیدم کی بهت گفته، و کدوم بیمارستانه؟ گفت غروب زنگ زدم که باهاش صحبت کنم، گوشیش رو خواهرش جواب داد و گفت که توی بیمارستان بستری شده شده! ایدهآل ترین پیشنهاد بود، چون اینجوری دل خودم هم آروم میگرفت ولی قطعا تنها نیست و لابد کسی همراهشه، برم بگم من کی هستم و برای چی اومدم؟! شاید خود پریا بهانه خوبی بود، ولی باید همه جوانب رو در نظر میگرفتم.
بعد از کمی سبک و سنگین کردن، احساس نگرانیم به همه بهانهها چربید و ضمن پرسیدن اسم بیمارستان گفتم: میریم بیرون شام میخوریم و اگر گذاشتند، بهش سر میزنیم. خوب خیلی سخت نبود حدس رفتارش، همین که از خونه فاصله گرفتیم پاهاش رو کرد توی یک کفش که اول بریم بیمارستان! ساعت از هشت گذشته بود که رسیدیم. از جلوی در یک دسته گل گرفتم و از پذیرش سراغ و داخلی اتاقش رو گرفتم، یک خانم جواب داد. ضمن معرفی خودم، گفتم میخواستم اگر اشکالی نداشته باشه پریا چند دقیقه ای خانم یاوری رو ببینه، با گفتن الان میام خدمتتون، قطع کرد! چند دقیقهای طول کشید تا در آسانسور باز شدی خانمی بیرون اومد، به خاطر شباهت زیادش به شبنم، احتمالا که نه قطعا خواهرشه. بلند شدم سر پا و احوالپرسی کردم. خیال کردم اومده پریا رو ببره، ولی نه، اومده بود استقبال و دعوتمون کرد که بریم بالا! خوشبختانه انگار برای رفت وآمد سخت گیری نمیکردند. شبنم هم لبخند به لب روی تخت نشسته و منتظرمون بود. با ورود به اتاق انگار پریا هیچ کدوم از حرفام رو نشنیده بود و بازم با گریه خودش رو انداخت توی بغل شبنم و به تذکر های منم اهمیتی نمیداد! در حالیکه شبنم مشغول صحبت و آروم کردن پریا بود و خواهرش هم مثل من نظارهگر اون دوتا بود، نزدیکم شد و آروم گفت: نگران نباش چیز خاصی نیست! متعجب نگاهی بهش انداختم، البته درست میگفت از نظر ظاهری بهش نمیخورد مشکل خاصی داشته باشه، یا شایدم سعی داره جلوی پریا کتمان کنه، ولی چرا خواهرش به من میگفت که نگران نباشم؟!
بعد از آروم شدن پریا منم به شکل رسمی سلام و احوالپرسی کردم و جویای احوالش شدم. بازم خواهرش در اقدامی عجیب گفت: من و پریا جون چند دقیقه بریم پایین تا حال و هواش عوض بشه! البته پریا یکم سماجت کرد، ولی در نهایت همراهش رفت.
به محض اطمینان از رفتنشون سریع در رو بستم و خودم رو به شبنم رسوندم. مشغول واررسیش شدم و با نگرانی گفتم: تو که چیزیت نیست، منو نصف عمر کردی؟! خودش رو توی بغلم جا داد و سرش رو چسبوند به سینهام، همراه با لوس کردن خودش: شاید دلم واسه تو تنگ شده باشه! بوسهای به روی سرش زدم و کمی ازش فاصله گرفتم. دوباره براندازش کردم و گفتم: جدی چی شده شبنم؟ پس چرا چیزی بهم نگفتی؟ لبخند به لب، دستاش رو گذاشتم دو طرف صورتم و کشید جلو، بوسهای به روی لبم زد: نگران نباش، چیزیم نیست! ظهر رفتم خونه مامان سری بزنم فکر کنم فشارم افتاد و حالم بد شد، دکترا رو هم که میشناسی به زور بستری کردند که تحت نظر باشم، احتمالا فردا میرم خونه! نگاهی بهش انداختم و دستاش رو گرفتم توی دستم و با حالتی ملتمسانه گفتم: شبنم خیالم راحت باشه؟ آره به جون بابک، من خوبم! الان هم که شما رو دیدم خیلی بهترم، صندلی رو کشیدم کنار تختش و نشستم. دستش رو گرفتم و چسبوندم به لبم و بوسیدم: شبنم خانم باید بهم خبر میدادی! چرخید و پاهاش رو از تخت آویزون کرد. ضمن کشیدن سرم به سمت شکمش، چونه اش رو گذاشت روی سرم: آخه من که چیزیم نیست، نمیخواستم بیخودی نگرانت کنم! چند دقیقهای با همون شکل صحبت کردیم. هرچند که تا نتایج آزمایش و تستهاش بیاد باید صبر میکردیم، ولی تا حدودی خیالم راحت شد. گرم صحبت بودیم که زنگ تلفن به صدا درومد و گوشی رو جواب داد. ولی خنده کنان فقط گفت: باشه بیایید بالا! گوشی رو گذاشت و ضمن بوسیدن پیشونیم: بابک بچه دارن میان بالا!
با تعجب گفتم: کسی باهاشون میاد؟!
صدای خندهاش بلندتر شد: نه منظورش اینه که مراقب باشیم!
هنگ کردم، یاد رفتار مشکوک شادی افتادم، زل زدم بهش و حیرت زده پرسیدم: مگه خبر داره؟!
در حالیکه همچنان داشت میخندید: آی کیو پس فکر میکنی پریا رو واسه چی برد پایین!
هنوز هم توی شوک بودم که در اتاق باز شد و شادی، با لبخندی شیطانی و دست پریا توی دستش اومدند تو!
هرچند شاید برای اونا مهم نبود ولی بهر حال این رابطه ممنوعه بود و احساس خجالت داشتم و دلم نمیخواست توی چشم شادی نگاه کنم. چند دقیقه دیگه موندیم و به بهانه استراحت کردن شبنم، خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون! بازم شادی تا جلوی در اورژانس همراهمون اومد و تشکر کرد! خوشبختانه همانطور که شبنم گفته بود مشکل خاصی نداشت و روز بعد مرخص شد.
یکی دو هفته بعد از این ماجرا، آخر هفته قرار بود بابا و مامان دو سه روز برن اصفهان و مامان گیر داده بود که پریارو هم با خودشون ببرند. البته هنوز رفتن پریا قطعی نبود ولی عصر سه شنبه به شبنم گفته بود و یکساعت بعدش شبنم زنگ زد و بعد از کمی صحبت گفت: خوب چرا تو هم همراهشون نمیری، حال و هوایی عوض کنی؟ به شوخی گفتم: حال و هوای من با تو عوض میشه، اگر نگرانی پاشو بیا پیشم! سریع گفت: پس پنجشنبه ناهار درست کن! خیال کردم اونم داره شوخی میکنه ولی نه تنها جدی بود بلکه ادامه حرفش هم برام عجیب بود!: از بس تعریف دست پختت رو کردهام شادی گفت بگو ناهار درست کنه تا بریم ببینیم چیه!
عصر چهارشنبه رفتم دنبال بابا، مامان و پریا رو رسوندم تا ترمینال بیهقی و راهی اصفهان شدند. خوب بهترین خبر ممکن همین بود که شبنم بیاد، ولی هنوزم نمیدونستم که موضوع اومدن شادی شوخی بوده یا جدی! اصلا با چه نیت و هدفی قراره بیاد، ضمن اینکه اگر احیانا قراره بیاد پس موضوع خلوت کردن و سکس مالیده شده و خبری نخواهد بود. پس راستش اصلا به چشم یک قرار نگاهش نمیکردم و یک مهمونی ساده بود.
صبح پنجشنبه ضمن تدارک ناهار به سر و وضع خونه رسیدم و تا قبل از رسیدنشون دوشی گرفتم. ساعت از دوازده گذشته بود که زنگ خونه به صدا درومد.، حین داخل اومدن، شبنم دستش رو دراز کرد به سمتم، دست که دادم اینبار دیگه کار از غافلگیری گذشت و ضربه فنی شدم! چون فقط به دست دادن اکتفا نکرد و صورتم رو هم بوسید! از دیونه بازی شبنم هم خندهام گرفته بود و هم احساس خجالت داشتم، دیگه نتونستم توی چشمای شادی نگاه کنم. در حالیکه اونم همراه با خنده دستش رو دراز کرده بود، دستپاچه دست دادم و ضمن خوش آمدگویی با اشاره دست به سمت مبل، دعوتشون کردم داخل. رفتار شبنم نشون میداد که شادی در جریان همه چیز قرار داره و شاید این کارم رو راحتتر میکرد، ولی نمیدونم چرا از این وضع حس خوبی نداشتم. چند دقیقه همراهشون نشستم و رفتم به سمت آشپزخونه که وسایل پذیرایی رو بیارم، شبنم هم از جا بلند شد و ضمن در آوردن مانتو و شالش دنبالم اومد توی آشپزخونه و حین سرک کشیدن به غذا: بابک چی درست کردی؟ خنده کنان گفتم: کلا در مقابل غذا، تاب و تحمل نداری، نه؟ در حالی که شادی هم خنده کنان میومد به سمت آشپزخونه و مستقیما به سمت اجاق گاز، شبنم به شوخی: خوب چکار کنم، تنها حُسن تو همین غذاهای خوشمزه است! با وجود شادی دست و پام بسته بود و چیزی نمیتونستم بگم، پس به گفتن یک عجــب! قناعت کردم. چند دقیقهای توی آشپزخونه موندند و رفتیم به سمت پذیرایی. بعد از پذیرایی مختصر و کمی آشنایی با شادی، شبنم گفت که شادی جایی کار داره و ناهارمون رو زودتر بخوریم، استنباطم این بود زود میخوان برن، اما…
با کمک خودشون میز ناهار رو آماده کردیم و همراه با شوخی خنده مشغول شدیم، وسطای غذا شادی رو به شبنم گفت: تو چکار میکنی؟ لقمهاش رو قورت داد: من یکم کار دارم آخر شب میام! خیلی سر از حرفاشون درنیاوردم، یا شایدم نمیخواستم بیخودی دل خوش کنم. چون هیچ صحبتی از موندن نکرده بود. ناهار تموم شد و یک ساعتی سعی کردم با شوخی خنده بهشون خوش بگذره. شادی با تشکر و تعارف آماده رفتن شد ولی شبنم انگار قصد رفتن نداشت، در حالیکه توی کونم عروسی برپا شده بود، شادی رو بدرقه کردیم و برگشتیم. با بسته شدن در، مثل دختر بچهها قیافه مظلومانهای به خودش گرفته و خیره شده بود به پایین. این نوع ناز و عشوه هاش حرصم رو درمیاره! چند ثانیه لبم رو گاز گرفتم و زل زدم بهش: خوب شبنم خانم، که فقط غذاهام خوشمزهاند؟! یکی دو ثانیه ادای فکر کردن درآورد و با شیطنت پرید توی بغلم و توی یک غافلگیری لبام رو گرفت بین دندوناش و با حرص فشار داد و ول کرد: اووووف اینا هم خوشمزهاند! در حالیکه درد شیرینی پیچیده بود توی لبام و جای دندوناش رو حس میکردم، همانطور که دستام زیر باسنش قفل بود و میگفتم: نخیر شبنم خانم، تو یک آدم نمک نشناسی که هر چقدرم من چیزای خوشمزه بهت بدم، وقتی اسم غذا میاد بازم فراموش میکنی! مستقیم بردمش به سمت اتاق و همراه با خودم ولو شدیم روی تخت، دراز کشیدم روش و حمله کردم به لباش، در حالی که داشت میخندید: بابک بذار یکم صحبت کنیم!
لب پایینش رو گرفتم بین دندونام و یکم کشیدم و ول کردم: شبنم خانم الان دیگه وقت صحبت کردن نیست، من باید تکلیفت رو امروز روشن کنم! در حالی که میخندید و مثلا مقاومت میکرد، مجددا مشغول لب گرفتن شدم. لبامون بین هم میلغزید و کیرم هم داشت جون میگرفت. لبم رو ول کرد: بابک سگک کمربندت اذیتم میکنه!
لبش رو میک محکمی زدم و کمی خودم رو بالا گرفتم و کشیدم به سمت پایین، همین که سرپا ایستادم، اونم خودش رو کشید لبه تخت و نشست رو به من. دستش اومد به سمت کمربندم اما قبل از باز کردن، زیپ شلوارم رو کشید پایین و در حالیکه با نگاهی پر از شهوت زل زده بود توی چشمام، کیر نیمه راست شدهام رو کشید بیرون! سریع خم شدم و حین بوسیدن لبش: قبول نیست شبنم خانم، تو فقط دنبال خوشمزهها هستی! بدون اینکه چشم ازم برداره بوسهای به لبم زد و با کشیدن کیرم به جلو نوکش رو رسوند به لبش و نوک زبونش رو از زیر کلاهک کشید تا روی سوراخش! آهی کشیدم و سیخ ایستادم. چند بار این کار رو تکرار کرد و با بسته شدن چشمام، گرمی و خیسی دهانش رو با کلاهک کیرم حس کردم. چند ثانیهای کلاهکش رو توی دهنش گذاشته و کاری نمیکرد! منم برای اینکه بیکار نباشم تاپش رو کشیدم رو به بالا و با جدا کردن کیرم از دهنش، از تنش درآوردم، مجددا کلاهک رو گذاشت توی دهنش و اینبار مشغول میک زدن شد. تیشرت خودم رو هم درآوردم مشغول باز کردن کمربند و دکمه شلوارم شدم و همراه با شورتم کشیدم رو به پایین. دستام رو بردم لای موهای شبنم حین خوردن اون، مشغول بازی و نوازش موهاش شدم. تازه داشتم حس میگرفتم که کیرم رو درآورد و گفت: بابک شلوارت رو کامل در بیار!
تا من لخت بشم، اونم به صورت چهار دست و پا رو به من ایستاد و با کشیدن کیرم رو به جلو مجدد توی دهنش گذاشت و شروع به خوردن و مکیدن کرد: با ذوق و شوق دوباره دستام رو بردم لای موهاش و ضمن گرفتن پشت سرش، نرم شروع به عقب و جلو کردن، توی دهنش کردم. نیمی از کیرم توی دهنش حرکت میکرد و اونم گاهی با زبون کشیدن به روی پوستش بیشتر تحریکم میکرد. زاویه و شکل ایستادن باسنش با عث شد دستم از لای موهاش سُر بخوره روی کمرش و بعد از چندبار کشیدن روی پوست کمرش، از زیر کش شلوارش رد کنم و انگشتام لای شیار باسنش جا خوش کرد. با لمس سوراخ کونش، کمرش ناخودآگاه قوسی برداشت و مقدار بیشتری از کیرم توی دهنش جا گرفت. آهی کشیدم و کمی بیشتر کیرم رو هل دادم و همزمان مشغول کشیدن انگشتام به لای شیار باسن و به روی سوراخ کونش شدم. بعد از یک دو دقیقه به این شیوه با کمک هر دو دست شلوار و شورتش رو تا زیر باسن پایین کشیدم و با خم شدن بیشتر انگشتام رو به کُسش رسوندم. شبنم هم مشغول خوردن بود و هر چند ثانیه کیرم رو بیرون میکشید و یکی از تخمام رو به جاش وارد دهنش میکرد. دستم به کُسش نمیرسید و مدام باید خم میشدم، بعد از کمی بازی و ورز دادن باسنش ایستادم و در حالیکه قفل سوتینش رو باز میکردم، گفتم : شبنم خانم این درست نیست که فقط شما بخورید و من نگاه کنم! برش گردوندم بصورت طاقباز شلوار وشورتش رو کامل درآوردم و بصورت 69 روش خیمه زدم. بدون وقفه دوباره مشغول شد و منم با بوسیدن پایین شکم و دو طرف روناش، لبام رو به بالای کُسش رسوندم و همزمان دوتا انگشتم رو کشیدم روی لبه کُسش و کمی فشار دادم به داخل. همراه با صدای اومم نصف بیشتر کیرم رو چپوند توی دهنش و روناش رو فشار داد به هم. حین بازی کردن به آرومی دوتا انگشتم رو فرو کردم توی سوراخش و با شستم مشغول ماساژ چوچولش شدم و همزمان با خودم زمزمه کردم: بمیری شبنم که این خوشمزهها رو از من دریغ میکنی! لابهلای سرازیر شدن آب و لزجی کُسش چند دقیقهای انگشتام توی سوراخش حرکت میکرد و با لبام هم اطراف کُسش رو میخوردم و لیس میزدم. شبنم هم حین خوردن کیرم مشغول بازی و نوازش تخمام بود و گاهی هم دستاش روی پهلو و پشت کمرم حرکت میکرد. کیرم شده بود عین سنگ و توی دهن شبنم حرکت میکرد. چندباری پشت سر هم میک زد و با لحنی پر از عشوه: بابک بسه، یک حالی هم به کُسم بده! بدون حرف و سریع چرخیدم و دراز کشیدم روش. صورتش سرخ شده بود و حشریت از سر و روش میبارید. قبل از اینکه کاری کنم دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و زل زد توی چشمام: بابک وقتی بهت گفتم با فشار بکن توم! با یک دست کیرم رو تنظیم کرد و ضمن گرفتن لبام بین دندوناش بازم دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و با تکون دادن سرش اذن ورود داد. کلاهک کیرم که وارد شد با کشیدن خودم رو به بالا و فشار زیاد کیرم رو یکجا فرو کردم و البته به همون اندازه شبنم هم فشار دندوناش به روی لبم رو زیاد میکرد. همراه با ناله شبنم و آخ من ناشی از گازش به روی لبم، بدنامون به هم چسبید و دستاش رو محکم دور گردنم قفل کرد ولی همچنان دندوناش توی لبام بود. احساس میکردم لبم داره قطع میشه! بعد از چند ثانیه، فکر کنم درد رو تو چشمام حس کرد، لبم رو ول کرد و با حرص: آخــــیش دلم خنک شد! و اینبار شروع کرد تند تند بوسیدن لبام: بابک بکن دیگه چرا خوابت برده!
آروم کیرم رو تا پشت کلاهک بیرون کشیدم، اما بدون اعلام، دوباره با ضربه و فشار بیشتری فرو کردم! صورتش سرختر شد و لی برخلاف تصورم انگار احساس لذت داشت و ازم خواست که بازم تکرار کنم! با عجله و پر اشتها دوباره لبام رو کشید توی دهنش و مشغول خوردن شد. شروع به حرکت کردم . به آرومی بیرون میکشیدم و با فشار میکوبیدم و هر بار صدای ناله شبنم بلندتر میشد. بعد از یک دو دقیقه با این روش ازش خواستم حالت داگی بگیره و اینبار پشت سرش قرار گرفتم. چند بار کلاهک کیرم رو روی هر دو سوراخش کشیدم و بازم فرو کردم تو و ضمن ماساژدادن باسن و پهلو ها شروع به تلنبه زدن کردم. با نوک انگشتان میکشیدم روی ستون فقرات و روی پوستش و همزمان قربون صدقه اش میرفتم. تقریبا سه چهار دقیقهای توی این وضعیت ادامه دادیم و همزمان با تلنبه زدن گاهی دستام روی پهلو و پشتش میچرخید و گاهی هم میرسوندم به پستوناش اونا رو هم میمالیدم. در حالیکه شبنم هم با جلو و عقب کردن خودش توی تلنبه زدن کمک میکرد ازم خواست که دوباره طاقباز بشه و من بخوابم روش. به سرعت تغییر پوزیشن دادیم و ضمن چفت شدن لبامون توی هم، مجددا کیرم رو فرو کردم و مشغول تلنبه زدن شدم. شبنم پاهاش رو بالا آورده بود و سعی داشت تا جای ممکن از هم بازشون کنه تا عمق فرو کردنم بیشتر بشه وهمین هم کمک میکرد خیلی زود به آخر خط برسیم! چهار دست و پاش دور بدنم قفل شد و ضمن بوسیدن سرتا سر صورتم تکرار میکرد تند و محکمتر بزنم، بالاخره آبم حرکت کرد و بدون واهمه مشغول پمپاژتوی کُسش شد. دل دل زدن و نفس کشیدنهای شبنم هم شدت گرفته بود و فقط صدای ناله هاش توی گوشم میپیچید. با تخلیه آخرین قطرههای آبم چندبار دیگه بالا و پایین شدم و توی آغوشش آروم گرفتم. بعد از یک مکث چند ثانیهای شروع کردیم به نوازش، بوسیدن و قربون صدقه رفتن! چند دقیقه ای هم به معاشقه گذشت و ازم خواست که از پشت بغلش کنم تا کمی بخوابه.
یک ربعی گذشت ولی خبری از خواب نبود و مشغول بوسیدن دستام و گاهی هم با شیطنت بود. دوسه تا بوسه به پشت گوش و گردنش زدم و گفتم: میشه همینجوری که خوابیدی به حرفم گوش کنی؟ خودش رو بیشتر توی آغوشم جا داد: اوهومم!
شبنم امیدوارم که درکم کنی و از حرفام ناراحت نشی، ولی من فکر میکنم ادامه رابطه مون درست نباشه،آخه…
با عجله و متعجب نیم خیز شد و چرخید: آخه چی؟
دستم رو گذاشتم روی گردنش و خوابوندمش که توی چشماش نگاه نکنم: شبنم جان، هم من شرایط تو رو میدونم هم تو شرایط من رو، ما هم دیگه بچه نیستیم که تصمیم احساسی بگیریم، به نظرم ادامه دادن این رابطه دیگه درست نیست!
دوباره سرش اومد بالا و با نوعی ترس که از نگاهش معلوم بود زل زد به لبام! داشتم پشیمون میشدم ولی باید حرفم رو میزدم: چشمام رو بستم: شبنم خودت میدونی که من چقدر دوستت دارم و دیگه دور از تو بودن سخته برام! من دیگه تحمل دوریت رو ندارم، نمیخوام عجولانه جواب بدی یا تصمیم بگیری ولی میخوام که برای همیشه مال من بشی، برای همیشه توی آغوش و تخت خودم باشی و برای دیدنت عذاب نکشم! لطفا یک کاری کن که دیگه نگران رفتنت نباشم، دلشوره ندیدنت رو نداشته باشم! میخوام که هر موقع چشمم رو باز کردم فقط تو رو ببینم.
با یک مکث طولانی، انگار تازه حرفام رو فهمیده، با حرص شروع کرد به کوبیدن روی بازو و شونهام: درد بگیری بابک با این حرف زدنت، خوب لعنتی قلبم داشت از کار میافتاد!
چشمام رو باز کردم و متعجب خیره شدم بهش! خم شد روم و ضمن گذاشتن دستش به روی دهنم یک گاز محکم به بازوم زد و دوباره پشت به من خوابید و خودش رو توی آغوشم جاداد متعجب از رفتارش محکم بغلش کردم! دوباره: لعنت بهت بابک! من دو هفته پیش درخواست طلاق دادم!
شوک زده بلند شدم نشستم: ولی زبونم یاری نکرد بپرسم جدی میگی!
لبخند به لب طاقباز شد و آغوشش رو باز کرد و همراه با عشوه: اونجور نگام نکن دیگه! ناباورانه دراز کشید توی آغوشش و دستاش دور گردنم پیچید. هنوز رفرش نشده بودم ولی اون داشت حرف میزد و ظاهرا توافق کرده بودند که توافقی جدا بشوند و تا یکی دو ماه آینده کارشون تموم میشد!
حرفاش که تموم شد با شیطنت و لحنی جدی گفتم: خوب حالا بعدش میخوای چکارکنی؟ بازم میخوای ازدواج کنی؟
با تعجب سرم رو کمی فشار داد بالا و زل زد توی چشمام، ولی نتونستم خندهام رو کنترل کنم و پوکیدم! با حرص انداختم یک طرفو اون اومد روی من و گاز آبداری زد به روی سینهام: دست خودت نیست، کثافت بودن تو خونته!
تقریبا دوماه بعد غروب که رفتم خونه پریا در حالیکه ذوق زده و روی پای خودش بند نبود خودش رو توی بغلم انداخت: بابا مژده بده!
بوسش کردم و پرسیدم بابته!
شبنم جون داره طلاق میگیره!
متعجب نگاهش کردم و پوزخندی زدم: مژده بدم که شبنم جون داره طلاق میگره؟! اولا این کجاش خبر خوبیه که مژدگانی داره، بعدش چه ربطی به ما داره!
همانطور که بالا و پایین میپرید: خوب تو میری خواستگاریش دیگه!
در حالیکه خندهام گرفته بود، اخمی بهش کردم و کمی صدام رو بردم بالاتر: برو سراغ درسات!
درحال غرولند داشت میرفت به سمت اتاق ولی یک لحظه با حرص برگشت: پس حق نداری با هیچ کس دیگه ای هم ازدواج کنی!
نتونستم خودم رو کنترل کنم صدای خنده ام توی خونه پیچید!
پایان
نوشته: یک آشنا