تبعات یک افسون
سلام بچهها من فرشتهام، یه زن متأهل سی و پنج ساله که چهار ساله با شوهرم «رامین» ازدواج کردم. بدنی سبک و عروسکی دارم، جوری که هر مردی میتونه منو بلند کنه از زمین. چشمای سبز مادرزادی دارم و سینه های شل اما بدجور مالیدنی. منو و رامین همدیگه رو دوس داریم، تا حدی که از شدت غیرت روی هم، با برخی فامیلا کات کردیم. با این وجود ما بچه دار نمیشیم و این مشکل باعث شده افسرده شم، رامین گفته بچهدار نشدیم هم نشدیم، مهم خودمونیم، اما خب مثه هر زنی طبیعتا شوق مادر شدن باعث شده که سرخورده بشم. جدا از این مشکل، اوکی هست زندگیمون و سکسای خدایی داریم. خب داستان از جایی شروع میشه که بواسطهٔ یکی از زنای فامیل که میشه دختر عموی مامانم و سنش زیاد اختلافی با من نداره، و به مشورت اون باب ورودم به برخی دورهمی های فالگیری و افسون و جادو و دعا وا شد. متینا (همون زن) که عین من مشکل بچهدار شدن داشت و در آستانهٔ طلاق بود، با همین ترفندها بچهدار شدش و الان خوشحاله، پس منم به مشورت متینا پام وا شد به اینجور داستانا تا بلکه با یه بچه رامینو خوشحال کنم. اولین بار که باهاش رفتم، چیز عجیبی ندیدم، فقط یه مشت دلقک بازی و دور میز ناله کردن بود و بهشون خندیدم، اما دفعه بعد کمی ترس ورم داشت، چون دود و موسیقی عجیبی داشتن که باعث شد به متینا بگم دیگه منو نبره همچین محافلی.
بعد از سه ماه یه شب که تازه پریودیم تموم شده و حموم کرده بودم متینا واتساپ پیام داد:
-عزیزم یه خبر خوب واست دارم، یه دعانویس خبره پیدا کردم تخصصش حل مشکل امثال توئه. فقط یه کمـــی هزینش بالاست ولی جواب میده قطعی.
جواب دادم:
-متینا اینا همه شون گول زنیه فقط پولم دود میشه.
پیام داد:
-دوستام میگن تا جواب نگیری پول ازت نمیخواد، ولی خب بازم میگم هزینش کمی بالاست.
جواب دادم:
-مثلا چقده؟
پیام داد:
-بیست تومن عزیزم.
جواب دادم:
-متینا مطمئنی بعد از جواب گرفتن پول میخواد؟ من الکی پول نمیدما؟
پیام داد:
-به نرگس اعتماد دارم، گفته اول مشکلتو حل میکنه بعد پول میگیره.
جواب دادم:
-خب چه تضمینیه که بعدش پولشو بدم؟ اومدیم بچه دار شدم و پول ندادم بش. منطقی نیست متینا.
پیام داد:
-باهات شرط میکنه همون اول که اگه پولشو بعدا ندی یه افسون خطری میخونه جوری که زندگیت نابود شه. تا الان که همه پولشو دادن از ترس و راضی بودن. تو هم اگه نمیخوای دیگه چسناله تکن که بچه ندارم و…
با کمی فکر کردن بالاخره اوکی رو بش دادم تا نوبت بگیره واسم. پولشو دارم چون یه پساندازی کردم حدود بیست و پنج تومن [ملیون] و از بابت پول نگران نیستم، فقط نگرانم کلاه سرم بزاره. یه هفته بعد متینا پیام داد که فردا آماده باش ساعت چهار میام دنبالت. منم آماده شدم، مثل همیشه بدون چادر اما سنگین، با یه مانتوی جلو بسته که جلف نباشه و یه شال آماده شدم. پولی همرام نبردم تا ببینم راس میگه متینا یا نه. بعد از یه ساعت توی ترافیک موندن، حدود ساعت پنج و نیم رسیدیم جلوی یه خونه ی قدیمی آجری، از اون خونهها که ته کوچه اس. پیاده شدیم و رفتیم دم در خونه. متینا با کلید زد توی در چون زنگی نداشت درش. بعد از چند لحظه یه زنی با چادر جنوبی، منظورم چادر خانمهای بندری هس که قرمز و گلداره، با یه سربند و یه جادعایی گردنش اومد درو وا کرد.
فقط یه جمله گفت:
-کدومتون نوبت دارید؟
وقتی گفتم «من» بم اشاره کرد که باش برم داخل و نزاشت متینا همرام بیاد. با ترس و لرز به متینا زل زدم که گفت:
-عزیزم برو چیزی نیست، من میرم دیگه، با آژانس برگرد چون قانونش اینه، باید تنها بری و برگردی، فقط یه قانون دیگشم اینه که هر اتفاقی افتاد به کسی چیزی نگی، حتی من.
با ترس و تردید برگشتم سمت اون خانمه و باش رفتم توی حیاط. حیاط خونه هم قدیمی بود عین فیلما، با یه حوض خشک و یه زیرزمین در بسته! منو برد سمت درب خونه و ازم خواست کفشامو در آرم و بعد رفتیم داخل.
یه صندلی وسط پذیرایی گذاشته بود و یه تیکه فرش کوچولو جلوش، که خانمه ازم خواست روی فرشه بشینم و زانو بزنم جلو صندلی. روی فرش زانو زدم و خانمه رفت پشت یه پرده، و بعد با یه مرد پیر برگشت. مرده قدش حدود ۱۷۰ هس و ریش سفیدی داره، یه جلیقه پوشیده با یه ساعت جیبی قدیمی اما راحت راه میرفت. چنان با عظمت روی صندلی نشست که ناخودآگاه همون حالت که زانو زده بودم سرمو خم کردم جلوش. بعد از گفتن قوانین و شروط، همونایی که متینا بم گفته بود، و پذیرفتن من، کتابی رو وا کرد و لای صفحاتش گشت تا رسید یه صفحهای. بعد از مدتی مکث اسم خودمو پدرمو سال تولدمو یه سری چیزای دیگه پرسید که مودبانه جواب دادم بهش. حین خواندن چند ورد نامفهوم با چشمای بسته، خانمه با یه جام دستش اومد سمتم و با اشاره ازم خواست از دستش بگیرم. جام رو از دستش گرفتم، مایع سرخ رنگی توشه با یه بوی زنندهٔ تخمیر! این شراابهههه؟ یا خدااا.
بی اختیار داد زدم:
-نه من نمیخو…
که خانمه انگشتشو گذاشت روی دهنش به نشونهٔ سکوت و اشاره کرد که بخورمش. اولش خواستم مخالفت کنم چون من کمی مذهبیم، اما بعد یاد جملهٔ متینا افتادم که: «پس دیگه چسناله نکن» و با اکراه جام رو آوردم بالا. بوی زنندهٔ شراب، ترس از مست کردن و احساس گناهش، همگی مانع میشد که بخورم، اما با خودم گفتم اگه تاوان خوشحالی شوهرم اینه حاضرم روزی صد بار انجامش بدم، جامو آوردم سمت دهنم و یه قلپ خوردم. طعم تلخ انگور تخمیر شده و بوی زننده شو تحمل کردم، و به زور یه قلپ دیگه هم خوردم. جامو گرفتم سمت خانمه که با دستش اشاره کرد بار سوم هم بخورم، و بعد از یه مکث، سومین بار از جام خوردم و دادمش دست خانمه. واقعا از بودن خانمه احساس امنیت میکردم و خوشحال بودم که با این پیرمرد تنها نیستم. کمی دعا خوندنش طول کشید شاید چیزی حدود ده دقیقه، که کم کم سرم گرم شد. سرم گرم و سنگین شده بود و چشام وا نمیموند، جوری که آهسته آهسته سرم میرفت جلو مثل چرت زدن و به زحمت خودمو بیدار نگه داشته بودم. چند دیقهای نگذشت که اتاق دور سرم چرخید و در حالی که صدای دعا رو میشنیدم با صورت خوردم زمین [روی فرش]. نمیدونم چند لحظه طول کشید یا یکی دو دیقه، اما خیلی سریع قطرات آبی پاشیده شد توی صورتم و خانمه منو بیدار کرد و گفت:
-خوبین؟ سردرد دارین؟
جواب دادم:
-خوبم، کمی سرگیجه دارم و کمرم درد میکنه. چی شد؟
با مهربونی گفت:
-طبیعیه. اکثرا بعد افسون از حال میرن. چند دقیقه دیگه سر حال میاین.
از رو مبل پاشدم و با سرگیجه کیفمو برداشتم، توشو نگاه کردم ببینم چیزی کم نشده باشه که دیدم همه چی سرجاشه. با یه دست رو پیشونیم، رفتم سمت خانمه و پرسیدم:
-الان خرابش کردم؟ ببخشید تورو خدا. باز یه نوبت بم بدین تا انجامش بدیم.
با لبخند جواب داد:
-نیازی نیست عزیزم، با خوردن از اونجام تموم شد، الان فقط بیا شماره حساب بهت بدم که بعد از گرفتن نتیجه بارداریت واریز کنی.
از این بهتر نمیشد! خدا ممنون. رفتم شماره حساب رو ازش گرفتم و یه نگاه انداختم. شماره حساب رو گذاشتم کیف پولم و از خانمه تشکر کردم، اونم دستمو گرفت تا دم در حیاط برد. هوا غروب شده بود، چه زود!!! خیلی بهم لطف کرده بودن و یه اسنپم واسم گرفته بودن که سوار شدم و برگشتم خونه، در حالی که از کف پام تا فرق سرم میسوخت از حرارت. یه دوش گرفتم و همون شب علیرغم درد کمرم با رامین خوابیدم تا ببینم چی میشه.
حدود یک ماه و نیم بعد با متینا رفتم سونوگرافی و در حالی که از استرس دستم میلرزید، نتیجهٔ بارداریم مثبت بود. زار زار وسط مطب بغل متینا گریه کردم و بعد از مطب زدیم بیرون. اولین عابر بانکی که دیدم با کارت متینا بیست تومن زدم به شماره حسابه و با کارت خودم ریختم توی کارت متینا، تا احیانا اگه شوهرم دید نگه واسه چی و… و برگشتم خونه، خوشحال از این اتفاق میمون و مبارک و یه ناهار حسابی واسه شوهرم درست کردم تا بیاد بهش خبر بدم واسش نینی آوردمممممم.
حین تموم شدن آشپزی، صدای آلارم واتساپم اومد و خندون دویدم سمت گوشی و فک کردم متیناس اومده چت کنه باز، اما یه شماره ناشناس پیام داده بود. پیام رو وا کردم، یه کلیپ حدودا ده دقیقه ای بود که به سختی وا شد چون نت کند بود. اولش معلوم نبود چیه توی کلیپ فقط یه تیکه فرش و یه خانوم روش زانو زده، اما بعد چیزی توجهمو جلب کرد: خانومه چیزی رو توی یه لیوان یا نه، بهتره بگم جام نوشید، و کمی بعدش افتاد زمین!
این… ااایین ممم… ن نیستممم؟
آب دهنمو قورت دادمو کلیپ رو نیگا کردم. بله خودمم مانتومو میشناسم و شالمو، این منم ولی جریان چیه؟ چرا کلیپ خودمو دارم میبینم؟
بعد از اینکه افتادم زمین خانمه اومد برم گردوند روی پشت، در حالی که داشت دکمه های مانتومو وا میکرد اون پیرمرده هم ریششو برداشت از صورتش!!
وایییی این که جوونه!!!
خانمه مانتومو درآورد، بعد شالمو از سرم، بعد تاپ و کرستمو، بعد شلوار و شورتمو، همه رو درآورد و منم بیهوش و بیاختیار توی دستش مثل عروسک افتادم! بعد از اینکه خانمه منو لخت عریون کرد، رفت و دیگه نیومد توی کلیپ، اما از حرکت دوربین معلومه که انگار خودش دوربینو برداشته و دورم میچرخه.
خوب از همه زوایا ازم فیلم گرفت و بعد زوم کرد رو صورتم و حسابی واضح فیلم گرفت تا هویتم مشخص بشه!! حتی فیلمم کفایت نکرد واسش که اسمم رو گفت توی فیلم:
«خانومه فرشته… هستن کصه جدیدمون، شبی پونصد میشه قیمتش دوستان»
حتی اسم شوهرمو آدرسمم گفت. بعد اون آقاهه که حالا کاملا گریمش پاک شده اومد کنارم نشست و لخت شد. میدونم بعدش قراره چی ببینم…
دهنمو وا کرد و یه لب ازم گرفت، لب بالاییمو یه گاز گرفت که توی همون حالت بیهوشی لرزیدم از لذتش. کیرشو گذاشت توی دهنم که وا بود و با دستش دهنمو بست، جوری روی دهنم خوابیده که انگار داره توی کس تلمبه میزنه و منم بیهوش اما از لذت فرش رو چنگ میزنم!!!
چند باری توی دهنم تلمبه زد و راوی فیلمم تکرار میکرد که برای دیدن فیلم های بیشتر به کانال… در تلگرام مراجعه فرمایید و این فرشته است و قیمتش فلان و… بعد از تلمبه زدن، اومد دراز کشید روم، تن بیجونمو توی آغوشش گرفت و پاهاشو دور پاهای شل و بیجونم قفل کرد، فیلمبردارم حسابی از صورتم فیلم گرفت. لبامو خورد و شروع کرد تلمبه زدن تو کصم، باورم نمیشه، توی بیهوشی دستامو دور کمرش حلقه کردم از حال و لذت!!! چند دقیقهای محکم تلمبه زد تو کصم و من پشت گوشی فقط یه امیدواری واسم مونده: فقط آبشو نریزه تو کصم و بچه ماله رامین باشه، خدایااا هیچی دیگه ازت نمیخوام جز این که به کردن قانع باشه و این بچه از شوهرم باشه.
اما با دیدن شل شدنش روی بدن بیجونم در حالی که هنوز کیرش تو کسمه، زدم زیر گریه، بچه مال رامین نیست!
بعد از ریختن آبش تو کصم و کلی فیلم گرفتن از کس و کون و صورتم، حتی کارت ملیمو جلو دوربین گرفت و خیلی واضح اطلاعاتمو به مشتری های کانالش داد. بعد لباسامو تنم کردن و منو بردن گذاشتن رو مبل و کلیپ تموم شد.
بعد از کلیپ یه وویس بود که وا کردم و همون خانمه گفت:
-فرشته جونم از الان تو واسه ما کار میکنی، بعد از یه سال کارت شروع میشه و تا اون موقع کلیپتو نمیزاریم کانال. وقتش که رسید هرکس واتساپت پیام داد میری بش میدی تا بکنت و پولو میگیری واسه ما کارت به کارت میکنی عزیزم، ماهی یه بارم میای تا آقا فرشاد ترتیبتو بده فهمیدی؟ لازم نیست بگم اگه به کسی بگی این جریانو کلیپتو اول به شوهرت نشون میدیم بعد میزاریمش کل فضای مجازی، اما اگه نگی و عروسکه خوبی باشی فقط میزاریم کانال که همه قابل اعتمادن و آبروت نمیره. دقیقا کاریو بکن که متینا سه ساله داره واسمون میکنه عزیزم، سخت نیست هفته ای سه چهار نفرو راه بندازی کافیه واسمون. فعلا برو از زندگی و بچهات لذت ببر، آقا فرشاد بچه زیاد داره توی شیکم زنها یکیشم تویی.
الان یه سال و نیمه از بچهدار شدنم میگذره و من سه ماهه کارمو شروع کردم. هفته ای چهار پنج نفر پیام میدن که میرم و منو میکنن. شوهرمم بیخبر از همهچیز، ازم راضیه چون واسش بچه آوردم، فقط دوستان تو رو قرآن اعتماد نکنین به این دعا نویسا و رمالا و فالگیرا تا مثه من جنده نشین.
ممنون که داستان رو خوندین، بوس بوس مارتا. خخخ
نوشته: مارتا