بهشت گمشده (۳)
…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه
قسمت سوم
اون شب تا صبح دوبار دیگه سکس کردیم ؛ و ساعت ۴ صبح خوابیدیم … ساعت حوالی ۹ صبح بود که صدای در اتاق اومد ؛ کسی توی اتاق نبود و من لخت روی تخت خوابیده بودم و ارسلان رفته بود انگار
من : بله ؟؟
فرزانه : منم فرزانه ام
من : الان میام …
فرزانه : نمیخواد عزیزم خواستم فقط بیدارت کنم ؛ برو دوش بگیر … ماشین منتظره با سارا ببرتتون خونه …
اوه سارا ؛ اصلا انگار سارا رو فراموش کرده بودم ؛ دیشب چی به حال سارا گذشته یعنی … سریع تخت رو مرتب کردم ؛ گوشه تخت پنج تا تراول ۱۰۰ تومنی و یه برگه کاغذ بود …
«سلام ؛ ارسلانم خواستم یه تشکر کنم ازت نگار خانوم ؛ آنقدر قشنگ خوابیده بودی که دوست نداشتم بیدار شی ؛ شرمنده دیگه پول نقد زیاد همراه نداشتم اینم به عنوان هدیه … مرسی »
خدایا گله نمیکنم ؛ میدونم میبینی ولی اصلا حواست بهم هست ؟ نمیدونم چرا دوباره یه حس بد سراغم اومد …
سریع حوله ای که تو کمد گذاشته بودن رو پوشیدم و رفتم حموم … خدایا چقدر تن و بدنم درد میکنه ؛ چقدر خسته ام
بیست دقیقه ای تو حموم بودم تا اومدم بیرون و لباسام رو پوشیدم …
اومدم بیرون اتاق ؛ انگار هیچکس نبود ؛ آروم شروع کردم قدم زدن و از پله ها اومدم پایین … فرزانه پایین سمت در نشسته بود …
فرزانه : به به نگار خانوم ؛ دیشب همه چیز اوکی بود ؟
زنیکه جنده چه چیزایی میپرسه ؛ انگار که از شکار بپرسی شکارچی راحت از پا درآوردتت !
سعی کردم به روی خودم نیارم و یه لبخند کوچیک زدم و گفتم آره عزیزم اوکی بود ؛ فقط سارا کجاست ؟
فرزانه : سارا تو ماشین منتظرته … کارت بانکیت رو بده یه عکس بگیرم که از این به بعد واریزی ها رو واست بزنیم
کارتم رو دادم عکس گرفت و سریع خداحافظی کردم که برم پیش سارا
فرزانه : برو عزیزم ؛ امروز رو استراحت کن ؛ فردا ساعت پنج آماده باشید که بیاین اینجا
نمیدونم چرا ولی عمارت با این همه جلال و جبروت حس بدی بهم میداد ؛ سریع بیرون اومدم و رفتم سمت ماشین
نزدیک ماشین که شدم سارا سریع پیاده شد انگار اون بیشتر از من منتظر دیدن این لحظه بود …
پریدم بغلش انگار خیلی وقت بود ندیده بودمش … با صدای بوق ماشین به خودمون اومدیم …
سوار ماشین شدیم ؛ کلی حرف داشتم کلی سوال !!!
سارا : نگار دیشب چجوری بود ؟ اذیت که نشدی ؟
من : خوب بود ارسلان پسر خوبی بود ؛ تو چطور ؟
سارا : اوهو… ارسلان خوبه حالا یه شب فقط باهاش بودی … منم اوکی بودم
سارا تجربه سکس داشت ؛ یکی دوبار واسم داستان ساک زدن واسه دوس پسر قبلیش رو تعریف کرده بود
سارا : بگو ببینم شیطون گریه زاری که نکردی؟
من : نه سارا ؛ بلد بود چیکار کنه تا آروم بشم …
سارا با خنده گفت : پس خوش گذشته بهت …
نزدیک خونه بودیم ؛ با اس ام اس واریز یهو میخکوب شدیم
« واریز : ۱۰۰.۰۰۰.۰۰۰ میلیون ریال »
منو سارا داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم از تعجب ! دو سه باری صفر های داخل اس ام اس بانک رو خوندیم !
درسته سارا واسه تو هم همینقدر ریختن ؟
سارا : آره
راننده با لبخند داشت ما رو نگا میکرد …
از خوشحالی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم … انگار تمام خستگی دیشب رو شست واسم …
نزدیک محل شدیم ؛ سه چهارتا کوچه پایین تر پیاده شدم و از سارا خداحافظی کردم و پیاده شدم … تو فکرم هزارتا فکر بود … رفتم میوه فروشی سر کوچه و چندکیلو میوه خریدم و رفتم خونه …
کلید انداختم در و باز کردم ؛ میدونستم این ساعت نوید مدرسه ست ؛ مامان که انگار منتظر من بود سریع اومد جلوی در
مامان : کجایی دخترم از نگرانی جون به لب شدم
من : سر کار بودم دیگه مامان ؛ تفریح نبود که فدات شم
مامان : خسته نباشی ؛ چقدر میوه گرفتی از کجا آوردی اول کاری
من : قوربونت ؛ خیلی وقت بود میوه نداشتیم ؛ بشور بخوریم یکم جون بگیریم فکر پول هم دیگه نباش دورت بگردم دیگه همه مشکلاتمون تمومه ؛ یه مبلغی به عنوان تن خواه دادن دستم …
مامان : من که از نگرانی دارم میمیرم … چه کاریه که اول کاری همه چی بهت میدن ؟!
من : مامان من که گفتم خیالت راحت تو به این چیزا فکر نکن
اون روز خلاصه گذشت ؛ فردا صبح سارا ساعت ۱۰ زنگ زد و گفت چیکار میکنی ؟
گفتم بیکار ؛ گفت بعد از ظهر باید بریم اونجا قبل ۱۲ بیا اینجا بریم خرید یکم لباس بگیریم …
من : لباس میخوایم چیکار بابا
سارا : احمق اون روز ندیدی اون دخترای دیگه چه لباسایی پوشیدین ؟ هر روز مگه میشه این دوتا لباسی که فرزانه خریده رو بپوشیم ؟
حوصله بحث کردن نداشتم ؛ ساعت ۱۲ قرار گذاشتم با سارا و رفتیم خرید ! یه مانتو سفید انتخاب کردم
خوبه سارا ؟ فقط خیلی تنگه ؟
خوبه نگار بزار قشنگ کونت بیوفته بیرون اینجوری خیلی جذاب تر میشی
من : خاک تو سرت که فکرت فقط همینه
سارا : بابا شل کن دختر از این فاز بیا بیرون ؛ من اصلا قبل این کار هم مانتو هام همیشه تنگ بود ! اصلا همیشه حال میکنم که چشم پسرا دنبال کونم باشه 🙂
من : دیوانه ای تو …
خریدامونو کردیم و رفتیم خونه سارا ؛ ناهار خوردیم و مشغول لباس پوشیدن شدیم ؛ سارا لخت شد و شروع کرد لباس عوض کردن ؛ ناخداگاه چشمام به پایین تنش افتاد
سارا : اوف چیه سارا ؟ کردی با چشات
یکم خندیدیم و سارا که انگار گرم افتاده بود حین لباس پوشیدن پرسید .
سارا : نگار ساک زدن و یاد گرفتی یا نه ؟ اصلا خوردی واسه پسره ؟
من : نه منتظر بودم تو یادم بدی !!
سارا : پس بالاخره طعم کیر رو با دهن چشیدی ! من انقدر کیر پسره رو ساک زدم که داشت کنده میشد از جاش ! تازه یبار آبش رو خوردم خر کیف شد
من : خاک تو سرت ! احمق کثیفه !!
سارا : گوه نخور بابا نمیدونی چه حالی میده …
سارا مدام داشت پر حرفی میکرد و از طرفی ساعت عین برق و باد میگذشت ! من یه لباس غلاف مشکی تا بالای زانو پ و روش مانتویی که امروز خریدم رو پوشیدم ؛ سارا هم که دوست داشت به لباس شنی که امروز خریده بود رو پوشید .
راس ساعت اومدیم سر کوچه و سوار ماشین شدیم …
ساعت حوالی ۱۷:۰۰ بعد از ظهر بود که رسیدیم پارادایس …
وارد عمارت شدیم ؛ زیاد شلوغ نبود ۶_۷ نفر مشغول عیش و نوش بودن ؛ ما هم بدون معطلی رفتیم طبقه بالا …
فرزانه هنوز نرسیده بود ؛ یه دختر خیلی خیلی جوون دیگه نشسته بود رو مبل سالن بالا ؛ بلند شد و خودش رو معرفی کرد
سلام
منو سارا باهم جواب سلامش رو دادیم
جدیدید ؟
آره تازه اومدیم …
خیلی خوشبختم عاطفه هستم
ما هم خودمون رو معرفی کردیم ! عاطفه حدودا ۳۲ سال داشت ؛ لباش تزریق بود ولی چهره خوشگلی داشت ؛ چشم و ابرو های مشکی ؛ بینی کوچیک …
یه لحظه توی ذهنم گذشت اگه واسه این دختر یا حتی خودمون روزگار خوب میگذشت الان چه زندگی های موفقی ممکن بود داشته باشیم …
از عاطفه پرسیدم ما باید همینجا بشینیم ؟
عاطفه : آره عزیزم تا اینکه مشتری ها بیان و انتخاب کنن بعد بری تو اتاق
فرزانه بالاخره اومد ! چند دقیقه ای مشغول سلام و احوال پرسی شدیم که دیگه از حوصله بحث خارج میشه اگه بخوام کامل توضیح بدم !
از پله ها یه پسر خیلی کم سن و سال اومد بالا حدود ۱۹ سال یا نهایتا بیست سال که فرزانه با صدای خیلی آروم گفت مشتریه ؛ هر کدومتون رو انتخاب کرد برید باهاش فقط شما دوتا ؛ منظورش من و سارا بودیم این برنامه های معمولی زمانش ۱ ساعته ؛ حواستون به تایم باشه و بیشتر از یکبار ارضا برنامه نرید …
پسره اومد با فرزانه دست داد و فرزانه گفت کدومشون ؟ یه نگاه به سه تامون کرد میخواستم آب بشم برم تو زمین ! خیلی حس بدیه این لحظه …
سرم پایین بود نمیدونم چرا نمیتونستم اون لحظه بالا رو نگاه کنم با صدای فرزانه به خودم اومدم ؛ نگار جان عزیز بلند شو با نیما جان برو اتاق ۳…
بلند شدم ؛ ای لعنت به این استرس … چقدر حس بدیه … نیما زودتر وارد اتاق شد ؛ منم بعدش رفتم داخل و کیفم رو گذاشتم کنار میز …
تو کمد مشغول برداشتن کاندوم بودم که نیما از پشت چسبید بهم ؛ پسرکه دیوس انگار دوست نداشت ثانیه ای رو از دست بده !
با دستاش کمرم رو گرفت و کیرش رو از روی شلوار حسابی به باسنم چسبوند ؛ یه چند ثانیه ای تو همون حالت وایستادم … سفتی کیرش رو از روی شلوار حس میکردم …
کم کم خودم رو از تو بغلش بیرون کشیدم و خواستم لباسم رو در بیارم که گفت : خودم در میارم گلم تو دست نزن …
پیراهن رو آروم از تنم درآورد ؛ یه شرت و سوتین لیمویی زیرش پوشیدم بودم ؛ سوتینم رو باز کرد ؛ با دستاش با نوک سینه هام بازی میکرد ؛ شروع کرد لباس خودش رو دراوردن …
شلوار و شورتش رو باهم درآورد … به این سن و سال و این جثه نمیخورد کیری به این کلفتی داشته باشه …
شروع کردم به باز کردن کاندوم که روی کیرش بکشم ؛ نیما با صدای پر از شهوت : نمیشه اول ساک بزنی بعد کاندوم بزاری
میخواستم مخالفت کنم اما انگار هنوز نه گفتن رو یاد نگرفته بودم …
روی زانو هام نشستم و کلاهک کیرش رو توی دهنم گذاشتم و هنوز ساک زدن رو درست یاد نگرفته بودم ولی داشتم تموم سعیمو میکردم سایز کلفتی کیرش از دهنم بزرگ تر بود و به زور کیرش رو کم کم داخل دهنم میکردم … مدام زیر لب میگفت جون … آخ …
کیرش رو از دهنم درآوردم و کاندوم رو کشیدم روش ؛ دراز کشیدم ؛ نیما دستاش رو کنار بدنم گذاشت و برای چند لحظه دراز کشید روم ؛ کیرش رو با دستاش روی کسم تنظیم کرد و آروم شروع کرد داخل کردن …
آخ … کلفتی کیرش از ارسلان هم بیشتر بود ؛ نفسم بند اومده بود همین اول کاری ؛ نیما به آرومی تلمبه میزد و با دستاش سینه هام رو میمالید وای که چقدر داغ شده بودم …
نمیدونم چرا آنقدر زود شهوت سرکوب شده من شعله ور شده بود ؛ تن و بدنم داشت میلرزید و با یه جیغ بلند ارضا شدم اصلا حواسم نبود که من نباید ارضا بشم و تمرکزم رو بزارم روی مشتری ولی خب هنوز افسار این کار رو دستم نگرفته بودم … نیما که انگار از ارضا شدن من خوشحال شده بود کیرش رو درآورد و گفت داگی بشین …
داگی نشستم ؛ کیرش رو از پشت وارد کسم کرد و یه ضربه آروم زد روی باسنم …
صدای تلمبه زدن هاش اتاق رو پر کرده بود ؛ برخورد کیرش با واژنم حس خوبی بهم میداد ؛ با انگشتش روی سوراخ کونم دست میکشید ؛ دو سه تا تلمبه محکم زد و آبش اومد
آخ ! کست شیره آدم رو میکشه … عالی هستی دختر
نمیدونستم چی باید بگم باید ولی انگار حس قدرت بهم دست داد با این حرفش
من : مرسی عزیزم
دستمال رو بهش دادم کیرش رو تمیز کرد و کاندوم رو درآورد و هنوز ۲۰ دقیقه ای مونده بود
-نیما : یه خواهش میتونم بکنم ازت ؟
-من : بگو
-میشه از پشت بکنمت ؟ البته هزینه ش رو هرچی باشه میدم
بدون معطلی جواب دادم ؛ نه عزیزم تا حالا ندادم ؛ درد داره
-حیف شد ! خیلی دلم میخواست …
-شرمنده عزیزم
مشغول پوشیدن لباساش شد و منم رفتم حموم تا پایین تنم رو بشورم …
پایان قسمت سوم
(اول از همه ممنون که داستان رو دنبال میکنید ؛ رفقا داستان از قسمت بعدی وارد فاز دیگه ای میشه و یه پرش زمانی به جلوتر داریم ! البته این پرش زمانی تنها دلیلش اینه که حوصله مخاطب سر نره وگرنه افراد جدیدی که اضافه میشن از اول هم تو برنامه بود … منتظر باشید )
ادامه…
نوشته: مفقودالاثر