بدترین شب زندگی ام با جانباز هوسران
سلام هدفم از نوشتن این داستان اینه که یکم اروم شم.میخاستم باهاتون یکم دردو دل کنم فقط.من مریم هستم۲۰سالمه پدرم خیلی وقت پیشا موقعی ک ۶سالم بود مرد البته خوب شد مرد چون مادرمو طلاق داده بود و ازدواج کرده بود خداروشکر پسرشو هم که زنش۷ماهه حامله بود ندید.بگزریم منو مامانم باهم زندگی میکردیم تو ی شهر کوچیک مادرمم تو ی کارگاه قالیبافی کار میکرد تا اینک اون اتفاق بد افتاد مامانمم تصادف کرد اون موقه فقط ۱۶سالم بود نمیدونم چ کار خوبی کرده بودم ک خدا دوسم داشت مادرمو ازم نگرفت ب طور معجزه اسایی زنده موند ولی لگنش اسیب دیده بود باید دوتا پاهاش رو عمل میکرد عمل تعویض مفصل ران براش انجام میدادن ی زمین داشتیم فروختیم و پای راستشو عمل کرد سال ۹۰ دیگه با عصا میتونست حداقل راه بره من خیلی دلم میخاس اون پاشم عمل کنه ولی هزینش زیاد بود گزشت تا امسال من دلم بیشتر برا مامانم میسوخت کسی ک جوونیشو پای من گزاشت و بخاطر من ازدواج نکرد حالا ک این اتفاق براش افتاده باید یکاری براش بکنم اخه همش میترسیدم دیر بشه و از دستش بدم چون مادرم۴۷سالش بود .با کلی این در اون در زدن تو نستم وام بگیرم و از یکی از دوستام ک وضعمونو میدونست هم یمقدار قرض گرفتم ۹میلیونشو جور کردم و رفتیم بیمارستان نمازی شیراز تا بهش نوبت عمل بده خلاصه بماند ک منشی بیشعورش میگف مثلا اخر همین ماه عمل میشه ماهم خوشحال میشدیم بدش ی هفته قبل میزنگید کنسل میکرد.بازم ۳تومن کم داشتیم من میخاستم گواهی از بیمه البرز و بهزیستی و کمیته امداد ببرم ولی گفتن حداکثر ۶۰۰تومن تخفیف میدیم دیگه داشتم نا امید میشدم همین ماهم نوبت عملش بود اگ ما کنسلش میکردیم معلوم نبود کی بهش نوبت بدن دیگه اخرین راهی ک خودتونم میدونید ب ذهنم رسید راهی ک بتونم تو کمتر از یماه ۳تومن پول بدست بیارم .رفتم تو ی سایت صیغه همه دختر اپن میخاستن.و پیشنهادای عجیب غریبی میدادن .مثلا یکیشون میگف بیا یبار باهم باشیم اگ خوشم اومد باز ادامه میدیم معلوم بود اکثرن متاهل بودن منم ک خودم اپن بودم ولییی نمیخاستم ب همچین ادماایی بدم.اونایی هم ک با شخصیت بودن دوسه روز ک تلفنی باهاشون حرف میزدم شخصیتشونو میشناختم ک بدرد من نمیخورن یکیو میخاستم حداقل یماه باهام باشه و این پولم کامل بهم بده
دیگه خسته شده بودم دوهفته گذشته بودو هیشکیو پیدا نکرده بودم بلاخره با یکی حرف زدم زده بود۳۸ساله قضیه رو براش تعریف کردم و گفتم باکره هستم از عقبم دوس ندارم خیلی راحت قبول کرد برام عجیب بود. اون تهران بود و قرار شد هفته ی اینده با هواپیما بیادش اینجا.چن روز ک از اشناییمون میگزشت گف پروفایلمو دیدی با دقت ؟منم گفتم اره یبار دیگه رفتم دیدم نوشته بود دارای نقص عضو .بهش گفتم گفتش تو که ن از عقب ن از جلو نمیدی پس برات مهم نیس من کیر داشته باشم یانه…منم اتفاقن خوشحال شدم گفتم نه مهم نیس قبلا همینجا ی داستان خوندم پسره اونجاش با چاقو بریده شده بود فک کردم مال اونم همینجوری شده.گفتش نه نبریده من تو جنگ قطع نخاع شدم .منم گفتم اشکالی نداره و اینا بعد ک قطع کردیم بخودم گفتم اخه مگه کسی ک۳۸سالشه زمان جنگ بوده؟ خلاصه دیگه چاره ای نداشتم البته فک میکردم یهترم هس چون نمیتونه بهم تجاوز کنه …
عصر ساعت۴رسیده بود فرودگاه منم رفتم فرودگاه بهش زنگ زدم گفت دارم وضو میگیرم رفتم دیدمش پیر بود ۵۰ساله بهش میخورد رو ویلچر رفتم جلو دستمو گرف مثلا میخاس همه فک کنن دخترشم رفت نماز بخونه منم اومدم رو صندلی نشستم دلم برا خودم میسوخت اعصابم داغون بود حتمن رفته بود سجده شکر بجا بیاره .اومدش کنارم یکم حرف زدیم باز براش از زندگیم تعریف کردم داشت اشکم در میومد بهم میگفت تو حیفی خوشکلی ازدواج کن الان من خودم ی دختر سه ساله دارم من بمیرم تنها میشه.جالبه با این سنش تازه ی بچه سه ساله داشت من غیر مستقیم بهش میگفتم من فقط همین پولو لازم دارم اگ تو بهم بدی و رابطمون پدرو دختری باشه بهتره وولی تو هپروت بود فک کنم کور شده بود رفتیم بیرون دست کشید ب کونم دلم میخاس کف گرگی بیام تو صورتش .
سوار تاکسی شدیم و زنگ زد ب کسی ک قرار بود بهمون شب خونه بدن همش میترسیدم نکنه چن نفری بریزن سرم خیلی بد بود اخه من چجوری میخاستم ی شب با ی مرد غریبه نفرت انگیز یجا باشم همین فکرا توزهنم بود بغض تو گلوم تارسیدیم ی پسر حدودن۲۴ساله و یکی دیگه۳۰ساله اونجا بودن واقعا فک کرده بودن من دخترشم چون فقط کارت شناساییشو گرفتن ی فامیلی عجیب غریبیم داشت ک پسره فامیلیشو خوند یادم نمیاد چی بود.وقتی رفتن اونم رفت همه جای خونه رو ببینه .خونه ی قشنگی بود برا یشب ۱۰۰تومن ازش گرفتن تو دلم گفتم کاش الان با عشقم اینجا بودم یادم نمیاد بقیش چیشد ک مرده ک اسمشم نمیدونم اخه اسم پروفایلشو گزاشته بود سلامت :))اومد گف بیا رفتم کنارش منو کشید سمت خودش یکم دست بهم مالید بعد شرو کرد لب خوردن ک حالم بهم خورد دهنشو باز میکرد لبامو میجوید.چندش. بعدش لخت شدم با چوچولم بازی کرد در حالت عادی باید تحریک میشدم حال میداد و خیس میشدم ولی احساس میکردم داره چاقو میزنه ب کسم دیگه نمیدونم چیشد فقط دستای زبرش یادمه ک ب همه جام میمالید بعد فهمیدم بخاطر چرخ چیلچره ک پوست دستش انقد زبرو خشنه.دیگه خسته شده بودم بلخره سیر شد و خاست بخابه هی میگفت بیا رو تخت بخابیم ولی من اصلن دلم نمسخاست شب پیشش بخابم گفتم تو بخاب منم میام الان ولی همش صدام میزد رفتم خابیدم خابمم نمیبرد همش میگفتم کاش زودتر صبح بشه اونم هر دقیقه کونمو میمالید نمیدونم چرا دوس داشت با انگشت بکنه توش سوراخمو فشار میداد میگفتم نکن واقعا کاری کرد ک از هرچی مرده متنفر شم اخه کسی ک کیر نداره دیگه چ فایده ای داره با انگشت بکنه؟واقعا چرا مردا نمیتونن هوسشونو کنترل کنن؟؟؟
بلخره خابم بردحدود ساعت۲بیدارشدم رفتم گوشیمو ببینم ساعت چنده کی صبح میشه این شب لعنتی اخه…دوباره خابیدم ساعت۵باز بیدار شدم اونم بیدار کردم صبونشو خورد نمازشو خوند از صدای بلند بلند نماز خوندنش حرصم میگرف .باز لخت شد منم میخاستم زود برم دیگه تحمل نداشتم بدنش مو نداشت صاف و سفید فک کنم در کودکی کون میداده اخه میگفت نوک سینهامو بخور منم میمالیدمشون حال میکرد دیگه مگه لبامو ول میکرد زرتی لب میگرفت هر ۵دیقه .گف همین یبار بمالمت دیگه تموم کسمو میمالید همش انگشتشو میبرد سمت سوراخش منم میگفتم پردم پاره میشه ولی کار خودشو میکرد تا یدفه انگشتشو کرد توش گف بازه ک.با انگشت عقب جلو میکرد منم یکم حشری شدم چوچولمو میمالیدم بدش بلند شدم رفتم دسشویی گریم گرفت اومدم گفتم چرا کردی اصن انگار ن انگار گف بیا پیشم باز ی لب تخمی گرف دیگه فقط دلم میخاس بمیرم ای خدا واقعا کاش میمردم کاش دستشم مث پاشش فلج بود دیگه رفتم لباسامو پوشیدم تازه میگف و بازم میخام انگشت بکنم در بیار ولی در نیاوردم رفتیم بیرون قرار بود برا امشب ۱تومن بهم بده تلفنی حرف زده بودیم ولی دم عابربانک بهم گف فعلا۲۰۰بگیر بقیشو میریزم رمز کارتشو داد دیدم فقط ۳۰۰تو کارتش هس انتقالش دادم ب کارت خودم رسیدشو بهش دادم …خدافظی کردیم قرار شد بقیشو بدن برام بریزه ولی کی؟؟نمیدونم …البته باید حالشو بگیرم دفه بعد ک اومد فرودگاه نمیرم و سر کارش میزارم تا دیگه هوس دختر۱۹ساله نکنه …تو راه ک داشتم میرفتم خونه گفتم ک تو ی شهر کوچیک زندگی.میکنم از فرودگاه تا ترمینال سوار تاکسی بودم ی اقایی جلو نشسته بود ب راننده گفتم چجوری برم ترمینال اینجارو بلد نیستم رانندشم گف با این اقا برو مسیرش باهات یکیه.اقاهه پیاده شد نا بینا بود ولی میدونست ۱۰متر جلوتر تاکسیا هستن کرایمم حساب کرد اونم جانباز بود ولی اون سلامت بی شرف کجا و این کجا ک بدون چشم داشتی ب مردم کمک میکرد.
مامانم چهارشنبه همین هفته عمل میشه سلامت گفته پولشو میریزم ولی بعید میدونم امیدوارم بتونم با یکم چس ناله و گریه پولو ازش بگیرم برام دعا کنید فکرای بد نکنید ک من هدفم از نوشتن این داستان تخریب جانبازا و کساییی ک جونشون و اعضای بدنشونو واسه وطنشون دادن نیس برای خودم سوال بود ک ک کسی ک پاهاشو در راهه خدا بقول خودش داده چرا باید لاشی باشه انقدر و بخاطر هوس خودش زندگی کسیوو نابود کنه درضمن چیزی ک من تو ی روز ازین اقا دیدم این بود ک چشم چرون و خسیس و دروغگو وهوسباز همین امیدوار ک نه مطمعنم سر دختر۳سالش همین بلا میاد ی روز .
الان ساعت۵و۱۰دقیقه ی صبح من خاب وحشتناک دیدم بیدار شدم اینو نوشتم . امیدوارم روزی برسه همه انسانها باهم برابر باشن وکسی بخاطر پول مجبور نشه کار منو انجام بده لطفن ی راهی بگید ک حال این مرتیکه کونی رو بگیرم بووسس بای
نوشته: دختر بی کس