دلداده (۱)

با باز کردن در ماشین،سرمای بدی پیچید تو ماشین
آیدا:واقعا میخوای این کارو بکنی؟
نادر:خودمم نمیدونم،مگه چاره ای دارم؟
منتظر جوابش نشدم و نزدیک در شدم،با اولین ضربه به در جمیله درو باز کرد
جمیله:سلام داداش
جوابشو ندادم و رفتم سمت ورودی
با ورود به خونه پدرمو دیدم که کنار شومینه نشسته روی صندلی مسخرش
جابر خان:خوشبرگشتی پسرم
نتونستم خودمو و کنترل کنم و با فریاد گفتم
نادر:تو با زندگی من چیکار کردی؟

راسته که میگن آدم از هرچی بترسه سرش میاد
بچه که بودم مش سلیمون برای قهوه خونه ده یه تلوزیون سیاه سفید آورده بود،همه اهالی خیلی ذوق داشتن، حتی با این که تلوزیون قبلا دیده بودن
ولی من
من نمیتونستم سیاه و سفیدی دنیارو تحمل کنم،نمیتونستم اون همه بی حالی رو در مقابل زیبایی های دنیا تحمل کنم.
همیشه میترسیدم که دنیای من مثل اون صفحه سیاه و سفید بشه،بی روح و یخ زده
برای همین تلوزیون رنگی خودمون رو ترجیح میدادم
دوسالی از رفتن زهرا میگذشت،زهرا نتونست فوت پسرمونو تحمل کنه خیلی زود رفت پیشش.
دنیام واقعا بی روح شده بود.
صدای تلفن باعث شد به خودم بیام
فریده:سلام داداش
نادر:سلام خواهر جان
فریده:حالت چطوره؟دیگه به ما هم سر نمیزنی
نادر:نمیدونم حالم چطوره،فقط میدونم که زندم البته اگه بشه اسمشو گذاشت زنده بودن
فریده:داداش به جای این حرفا ،حداقل به پدر یه سر بزن
ناور:من مدت هاست به خودمم سر نزدم فریده،چه برسه به کسه دیگه ای
فریده:نادر این لجبازی هارو بزار کنار، پنجاه سالت شده،هرچی نباشه اون پدرته
نادر:درسته پدرمه،ولی وقتی پسر من،علیرضای من داشت پشت درای بیمارستان نفس های آخرشو میکشید،وقتی زهرای من از ترس حرف دکترا تک تک موهاش سفید میشد،پدرمون کجا بود،وقتی با دوتا دستام علیرضا رو گذاشتم تو خاک کجا بود؟چرا اونجا پیشم نبود که بتونم تو بغلش زار بزنم،چرا تو نبودی،یعنی انقدر زهرا بد بود که بعد از گذشت بیست و چهار سال چشم دیدنشو نداشتید.یعنی حتی بعد این همه مدت هم فکر میکنید زهرا چشمش دنبال مال و منال پدر بود؟اصلا ولش کن
فریده:نادر گذشته ها…
تلفونو قطع کردم
بغض داشت گلومو پاره میکرد،نفس عمیقی کشیدم و وارد حموم شدم،تیغو برداشتم و صورتمو اصلاح کردم،زهرا دوست نداشت ریش بزارم و به احترامش هیچوقت نامرتب نمیرم مدرسه،درو ققل کردم و وارد حیاط شدم،ماشین رو یه براندازی کردم،متنفر بودم ازش همین ماشین بود که پسرمو ازم گرفت.
تا مدرسه فاصله زیادی نبود،پیاده راهی شدم.

سلیمانی:آقای محمدی چند بار به این احمدی گفتم این کولر دفترو درست کنه،تو این گرما نمیشه کار کرد
نادر:چشم آقای سلیمانی امروز بهشون زنگ میزنم
سلیمانی:نه منظورم این نبود
پوزخندی زدم و عینکمو کشیدم بالاتر

صدای آهنگ کل کوچه رو برداشته بود و تو سکوت ظهر حسابی خودنمایی میکرد
سلیمانی:این جوون ها دارن به کجا میرن؟پدر بدبختو مجبور میکنن براشون ماشین بخره تا باهاش بیان خیابون و صدای آهنگو تا ته زیاد کنن، تا معذرت میخوام به دختر بازیشون برسن.
درحالی که داشتم از زیر عینک بهش نگاه میکردم تا نشون بدم حواسم پیش اونه،داشتم به این فکر میکردم که آقای سلیمانی چقدر جدیدا حرف میزنه
سلیمانی آدم خوبی بود،با این که سابقش از من کمتر بود و دوسال دیرتر از من بازنشست میشد ولی تازگی برای پسرش عروسی گرفته بود،بنده خدا حتی به خاطر عزادار بودن من دو ماهی عروسی رو انداخته بود عقب
تو همین فکرا بودم که بوی عطر تلخی کل فضارو پر کرد،سرمو بلند کردم و متوحه یه جوون قد بلند شدم که روبه روم وایساده

علیرضا:ببخشید،هر چی در زدم متوجه نشدید.
متوجه شدم آقای سلیمانی چند دقیقه پیش رفته آبدارخونه بدون این که من بفهمم.
نادر:عذرخواهی میکنم،امرتون
علیرضا:خواهش میکنم،برای ثبت نام خدمتتون رسیدم
نادر:پسرم وقت ثبت نام دو هفته پیش تموم شده.
علیرضا:بله میدونم،متاسفام.لطفا منو قبول کنید من برای دوم شدن خیلی زحمت کشیدم.
نادر:صبر کن ببینم،شما آذری هستی؟
علیرضا:بله،سلام
لبخندی زدم و ادامه دادم:
نادر:علیک سلام،کجایی تو پسر دو هفتست داریم شماره خونتونو میگیریم ولی کسی جواب نمیده
علیرضا:خیلی ببخشید،از اون خونه پا شدیم،یعنی الان هیچ راهی نیست؟
نادر:شانس آوردی پسر جان،یه جای خال داریم که اونم قرار بود امروز زنگ بزنم به یکی از نفرات ذخیره
لبخندی رو لباش ظاهر شد
نادر:لطف کن شناسنامتو بده
علیرضا:خدمت شما
با دیدن اسم کوچیکش یه لحظه یاد علیرضا خودم افتادم و لبخندی از جنس غم روی لبام نشست
نادر:علیرضا!چه اسم قشنگی.
علیرضا:قابل نداره
نگاه معنا داری بهش کردم،متوجه شد که اهل شوخی نیستم
علیرضا:شرمنده،ممنون از لطفتون
از دستپاچه شدنش لذت میبردم
نادر:خب از شنبه با لباس مناسب تر تشریف بیار مدرسه
علیرضا:چشم
دستشو دراز کرد به سمتم و باهاش دست دادم،با فشردن دستش تمام موهای دستم سیخ شد،انگار داشتی به یخ دست میدادی
علیرضا:خدافظ
نادر:در پناه حق
آقای سلیمانی از در وارد شد و با کنجکاوی پرسید:
سلیمانی:کی بود آقای محمدی؟
نادر:علیرضا آذری
سلیمانی:یعنی این همون دانش آموزه بود
با تکون دادن سرم حرفشو تاکید کرد،ادامه داد
سلیمانی:یعنی این با این قد و هیکل کلاس دهم بود؟نسل جدید داره به کجا میره؟
از لحنش خندم گرفت و بعد از مدتها بلند خندیدم،از خندم تعجب کرد چون بعد رفتن زهرا دیگه نخندیده بودم هیچوقت.با یه لبخند رضایت سعی کرد خندمو بیشتر کنه که دیگه موفق نشد.
در مدرسه رو قفل کردم و راهی خونه شدم امروز با تمام کلیشه بودنش تو طول ۲۸ سال خدمتم یه فرق خاصی داشت و خودم نمیدونستم چی بود.
با رسیدن به سرکوچه متوجه علیرضا شدم که داشت پنچر گیری میکرد

نادر:خدا بد نده،اتفاقی افتاده
با شنیدن صدام سراسیمه بلند شد و سرش خورد به آینه ماشین،در حالی که دستشو گذاشته بود رو سرش
علیرضا:سلام،والا یه پسر بچه ای با چاقو افتاده بود به جون لاستیک،تا دوویدم دنبالش فرار کرد تو اون خونه روبه رو ای
نادر:آخ آخ،این پسره حتما پسر آقای احمدیه،نظافتچی مدرسه.بیچاره پسرشون یکم معلولیت ذهنی داره،من از طرف ایشون ازت عذر خواهی میکنم.
علیرضا:نه بابا شما چرا عذرخواهی کنید،بیخیالش
نادر:بزار کمکت کنم پسر جان
علیرضا:نه زحمت نمیدم هوا هم گرمه شما بفرمایید،دیگه آخراشه
اعتنایی به حرفاش نکردم و رفتم سمت آچار

ده دقیقه کارمون طول کشید و بالاخره تموم شد،هوا حسابی گرم بود و آفتاب داشت اذیت میکرد.
علیرضا: ممنون،آقای مدیر خیلی لطف کردید.
نادر:محمدی هستم،خواهش میکنم،شما هم جای پسرم
با گفتن این جمله دلم لرزید،انگار تو این ده دقیقه کاملا یادم رفته بود که پسرمو از دست دادم
علیرضا:آقای محمدی بفرمایید برسونمتون
نادر:مرسی پسرم،خودم میرم،در ضمن مگه تو گواهی نامه داری؟
علیرضا:نه دیگه این حداقل کاریه که از دستم برمیاد،نه ندارم ولی از ده سالگی پدر بزرگم یادم داده و بعد از اونم دیگه شدم رانندش
نادر:باشه ولی دلیل نمیشه که بازم بدون گواهی نامه رانندگی کنی،حدالامکان کمتر بشین پشت فرمون
علیرضا:چشم
وارد ماشین شدم،بوی عطر تلخش بیشتر از صبح خودنمایی میکرد،ماشین تمیزی بود،کتم دستم بود و گذاشتم پشت و متوجه گیتار شدم
توی ماشین گفت و گوی خاصی رد و بدل نشد،البته به غیر از آدرس،بالاخره رسیدیم جلو در و پیاده شدم،موقع خداحافظی گفت:
علیرضا:راستی آقای محمدی،میدونستید همسایه هستیم؟
چشمام گرد شد و تا خواستم سوال بپرسم با انگشتش به خونه روبه رویی اشاره کرد.خونه آقای محمودی بود،احتمالا اجارش کرده بود.
نادر:چه خوب،انشالله سلامت باشید.
علیرضا:خیلی مرسی
از ترکیبی که بکار برد خندش گرفت و از خنده اون منم خندم گرفت.
چقدر قشنگ می خندید،درست مثل علیرضای خودم.
ازش خداحافظی کردم
وارد خونه شدم و لباسامو عوض کردم،ولو شدم رو کاناپه.چرا نمیتونستم صدای خنده هاشو فراموش کنم؟

دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبمو چسبوندم به گوشش
با دستام سینه هاشو فشار میدادم و از ‌پشت چسبیده بودم بهش،دیگه طاقت نیاوردم رفتم سمت سینه هاش و با ولع شروع به خوردن کردم انقباض نوک سینه شو تو دهنم حس میکردم،با دستش سرمو به پایین هدایت کرد،خوابوندمش رو تخت و پاهاشو باز کردم و زبونم کردم داخل کصش،جیغ خفیفی کشید،همزمان با حرکات زبونم انگشتامو روی کلیتوریسش میکشیدم،تو اوج لذت بود
بعد از چند دقیقه بلند شدم و از پاهاش گرفتم و کشیدمش سمت خودم،کیرمو تنظیم کردم و با یه حرکت هلش دادم داخل کصش،با این حرکتم جیغی از روی لذت کشید،چند دقیقه ای رو همین حالت تلمبه زدم،صدای زهرا بلندتر شده بود و بالاخره ارضا شد،چند ثانیه بعد اون منم ارضا شدم و افتادم کنارش،بغلش کردم و از پشت هنوز کیرم میخورد به پوست بدنش و از این کار لذت میبردم،برگشت سمتم و لبشو چسبوند رو لبم،چند ثانیه ای لب گرفتیم،چشمامو بستم و خودمو تو بغلش رها کردم
زهرا:نادر!
نادر:جانم،زیبا جان
زهرا:بی بلا،خیلی خوش شانس بودم که توی اون روز بارونی چترمو تو خونه جا گذاشتم،وگرنه هیچوقت نمیدیدمت.
با حرفش لبخندی زدم و گفتم:
نادر:آره خوش شانس بودی وگرنه خانم نجفلو الان رو این تخت جای تو بود
ضربه ای به شکمم زد
زهرا:میدونی که از اون سلیطه چقدر بدم میاد،پس لطفا دیگه اسمشو نیار
لبخندم به خنده تبدیل شد و با خنده گفتم
نادر:چشم خانوم جان،چشم
زهرا:نادر
نادر:بله
زهرا:بعد مرگ من خیلی سختی کشیدی،روزهای خوب دوباره میان.
با حرفش شوکه شدم،
نادر:چی میگی زهرا؟
صدایی نیومد ،چشامو باز کردم و زهرا اونجا نبود،با فریاد دنبالش گشتم ولی هیچ جا نبود
یهو از خواب پریدم
عرق کرده بودم و به خاطر عرقم کاناپه خیس بود،تازه متوجه شدم که یکساله زهرا رو ندارم
لعنتی بازم یه رویای دیگه بود.زهرا کاش نیای به خوابم دیگه.
…پایان قسمت اول
ادامه دارد…

نوشته: گربه نره

دکمه بازگشت به بالا