امید و الهام (۱)
تازه رفته بودیم خونه جدید، طبقه آخر یه آپارتمان چهار طبقه و هر طبقه دو واحد داشت، بین واحدها هم آسانسور و راه پله بود. روز دوم یا سوم بود واحد روبهروی رو دیدم و بد جور تو کفش افتادش. خوشگل و ناناز. از کنار هم رد شدیم و تمام. چند روز تو کفش بودم تا یه روز عصر خواستم برم بیرون اومدم تا راهرو دیدم دکمه آسانسور رو زده و منتظر بیاد بالا رفتن جلو و منتظر موندم آسانسور بیاد بالا و بعد برم پایین. گفتم سلام داره میاد بالا و گفت بله طبقه دومه. آسانسور اومد بالا و سوار شدیم. تو آسانسور سکوت مطلق بود و وقتی رسیدیم پایین فقط بهش گفتم با اجازه شما و رفتم. به همین منوال داشت میگذشت و چشم بازیها ادامه داشت. اونم منو دید میزد کم کم. تقریبا داشت میشد سه ماه که اونجا بودیم. با همسرم رفیق شده بودند. شماره همدیگه رو داشتن و تو گروه مروه بودن و … یه روز داشتم با گوشیش ور میرفتم، یهو تو واتساپ پیام اومد نوشته بود الهام، گفتم الهام نامی بهت پیام داده کیه؟ گفت واحد روبهرویی.منم کرم گرفتم و شمارشو سیو کردم. تو تلگرام و واتساپ همه عکسای پروفایلشو دیدم، چه چیزی بود وحشی. گذشت تا وسطای آبان ماه بود یه شب مهمونی بودیم و حدودای یک نصف شب بود برگشتیم خونه، از آسانسور که پیاده شدیم از خونهی الی صدای جیغ و کتک کاری میومد. خواستیم کاری کرده باشیم حالا به هر شکل. خانومم گفت زشت نیست؟ الان میگن به شما چه. ولی خودش دوباره گفت نمیشه اینجوری بی تفاوت هم باشیم. داشتیم بین خودمون حرف میزدیم که یهو در واحدشون باز شد و الهام با یه لباس باز که یقهاش پاره شده بود. یه شلوار راحتی و بدون روسری اومد بیرون که از خونه فرار کنه. ما رو دید تو راهرو رفت پشت خانومم و از پشت بغلش کرد، شوهر آشغالش اومد بیرون. با یه حالت حق به جانب گفت بیا تو الهام دیگه کاریت ندارم و … اونم بیچاره ترسیده بود گفت نمیام ولم کن و گریه میکرد و خانومم رو بغل کرده بود و میگفت توروخدا نذارید بیاد نزدیک. من به خانومم گفتم با این وضعیت خوب نیست اینجا. دیر وقته برید تو خونه. شوهرش گفت نه ممنون بیا تو. گفت نمیام. بیام میکشیم. دوباره خواست بهش حمله کنه که نذاشتیم. و اونا رفتن تو خونه ما. به شوهرش گفتم برید خونه استراحت کنید. راحت بخوابید. خیالت راحت به همسرم میگم باهاش حرف بزنه و آرومش کنه. الان هم اگه دوست ندارید من امشب نمیرم خونه که تصور اشتباه نکنید و… گفت نه داداش من چطور میتوانم بگم نرو خونه خودت؟ کلی اصرار کرد که نه بگید بیاد و خلاصه گفت باشه فقط باهاش حرف میزنه؟ گفتم اره برو خیالت راحت. و منم زنگ زدم و خانومم اومد از چشمی منو دید و درو باز کرد. اومدم تو، یه مانتو از زنم گرفته بود و با روسری پوشیده بود. گفت معذرت میخوام مزاحم شما هم شدیم، گفتم خواهش میکنم بفرمایید راحت باشید بنشینید. و رفتم تو اتاق و خوابیدم، تا دیر وقت چراغ آشپزخانه روشن بود. صبح که خواستم برم سر کار اومدم تو حال هیچکی نبود، گفتم لابد تو اون یکی اتاق خوابیدن. بدون سر و صدا رفتم سر کار، اون روز دیر برگشتم. وقتی اومدم رفته بود. خانومم گفت رفته لباس پوشیده و رفته خونه باباش، حدود یک ماه قهر بود، تواین مدت فقط پروفایلهای تلگرامشو چک میکردم که همه عکساشو برداشته بود و فقط متن میذاشت. خیلی تو کفش بودم و دلم براش تنگ شده بود در حدی که یکی دو بار خواستم بهش زنگ بزنم یا پیام بدم، ولی ندادم. بعد یک ماه برگشت. این بار با خانومم صمیمیتر شده بود. و خانومم هم جیک و پیک زندگیشو برام گفته بود. که چرا دعوا دارن و شوهرشو دوست نداره و به خاطر حرف مردم و … توی اینستا یه کسی رو برام میاورد که عکس گل گذاشته بود و اسمشم الی 73 س بود. یه بار به زنم گفتم این کیه که تو فالوش کردی به من نشونش میده میگه شاید بشناسیش؟ گفت الهامه. کرم گرفتم و فالو رکوست دادم. بعد دو روز اکسپت کرد. کلا پنج تا عکس داشت که دو تاش خودش بود اونم از دور گرفته شده بود ولی استوری زیاد میذاشت. همه چیز هم از استوری شروع شد، به استوریهای همدیگه ریلکشن میدادیم و در حد دو سه کلمه پاسخ میدادیم و … یه روز براش نوشتم سلام، فوری جواب داد سلام بفرمایید، گفتم ببخشید از خانومم خبر ندارید؟ گفت رفت خونه باباش گوشیشو جواب نمیده؟ گفتم خاموشه. ممنون. زیاد این اتفاق میافتاد که زنم بره خونه باباش و بمونه تقریبا بدون استثنا همهی پنجشنبه و جمعهها میرفت و شنبه صبح بر میگشت. منم کم میرفتم. الی جونم اینو میدونست. اونم شوهرش پرستار بود و بعضی شبها شیفت داشت. شب خونه بودم و تو اینستا پیام داد: آقا امید خونهاید؟ گفتن بله بفرمایید. سین کرد ولی جواب نداد. پنج دقیقه بعد زنگ درو زدن رفتم درو باز کردم الهام بود، برام شام آورده بود. گفت با زنت حرف زدم و گفته براش شام نپختم این اضافه بوده و آوردم برا شما. خیلی خوشحال شدم و گفتم مرسی و رفتم تو شاممو خوردم و ظرفارو شستم و تو اینستا بهش پیام دادم، بیدارید؟ گفت بله بفرمایید؟ گفتم خواستم ظرفا رو بیارم. گفت زحمت نکشید و … گفتم ممنون و ظرفا رو بردم براش. تو چشماش نگاه کردم و مردم. خیلی تیکه بود. تشکر کردم و رفتم خونه، تو اینستا بودم که استوری گذاشته بود. زیر استوریش گفتم الهام خانم خیلی تو زحمت افتادین مرسی. گفت خواهش میکنم. گفتم همسرتون چه خبر گفت سلام دارن خدمتتون والا شیفت هستن و سر کار. پیام فرستادنها ادامه داشت که گفتم دیر وقته چرا نمیخوابید؟ گفت من خیلی بد خوابم حتما باید چیزی باشه که گوش بدم تا بتونم بخوابم. گفتم آهنگهای عمر اکرم رو گوش دادید؟ گفت نمیشناسم. منم از فرصت استفاده کردم و شماره تلگرامم رو فرستادم براش و گفتم تو تلگرام پیام بدید تا بفرستم براتون. گفت مرسی و دو دیقه بعد تو تل گفت سلام. فکر میکرد من شمارشو ندارم.براش آهنگو فرستادم و یکم دیگه حرف زدیم و از این ور و اون ور گفتیم و شد حدودای ۱ و نیم. گفت برید استراحت کنید و شب بخیر گفتیم. دیگه حرف زدنها و چت کردنها شروع شده بود.
ولی هنوز خیلی خشک و رسمی بودیم. اینجوری که چند روز یه بار سلام و احوالپرسی میکردیم و همین. هفته بعد پنجشنبه بود هر دو تنها بودیم. عصرش پیام داد، آقا امید امشب میاید خونه؟ جواب دادم تا ۱۱ سالن هستم و بعدش میام خونه. گفت شام پختم شما رو هم پختم. خبر بدید اومدید. تو کونم عروسی بود و الکی کلی تعارف کردم که نه ممنونم و زحمت نکشید و …
شب یکم دیر تر رسیدم خونه، سرمو نزدیک در خونشون کردم دیدم صدایی نمیاد دیگه روم نشد در بزنم. اومد خونه پیام اومد تو تلگرام که اومدید؟
بله الان رسیدم.
شام خوردید؟
نه
خب بیاید ببرید شامتون رو. خودم بیارم؟
نه شما زحمت نکشید خودم میام الان،
در رو باز میذارم، لطفا بی سر و صدا بیاید. ممنون.
پا شدم لباس عوض کردم و یکم عطر زدم و رفتم در رو باز کردم دیدم در واحدشون یکم بازه. رفتم جلو سرمو نزدیک کردم دیدم کسی نیست. خیلی آروم در زدم ولی نیومد. یه قدم رفتم تو خونه و آروم گفتم الهام خانم. جواب نداد، وایسادم اونجا و داشتم بیرون داخل راهرو رو نگاه میکردم ترسیدم کسی سرک نکشه و با اینکه طبقه آخر بودیم و فقط ما دو واحد گذرمون به اینجا می افتاد ولی باز اضطراب داشتم. تو فکر بودم که گفت آقا امید، برگشتم و واقعا فلج شدم. خشکم زد. بی روسری، با یه تاب سفید که میشد قشنگ سینههاشو از زیرش دید و حسش کرد و یه ساپورت سفید اومد. خشکم زده بود. موهاش مش تیکهای داشت. صورتشم که دیوونم میکنه. روم نشد به بدنش نگاه کنم زل زده بودم تو صورتش و چشماش، و سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم. گفت بفرمایید رو میز شام چیدم. گفتم وای نه مرسی کلی عرق کردم از سالن اومد باشه برا یه وقت دیگه. باید برم دوش بگیرم. اینو واقعی گفتم بو سگ میدادم. گفت باشه بیاید شاممون رو بخوریم میرید. رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن، گفتم به به واقعاً خوشمزهاس، شما چرا شام نخوردید تا الان؟ واقعا دیر وقته. گفت منتظرتون بودم گفتم با هم شام بخوریم. تو دلم به خودم گفتم بهش بگو این از تو خوشش اومده خره ولی ترسیدم فکر کردم اگه بگه سواستفاده کرده چی؟ خیکی شیک و مجلسی شام خوردیم و گفتگوی خیلی کلیشهای و محاورهای هم داشتیم در طول شام خوردن. پرسیدم همسرتون چکاره هستن، گفت خبر مرگش پرستار. پرسیدم چرا خبر مرگش؟
گفت: چون ازش متنفرم، بیخیال شامتون رو بخورید که با این حرفا اوقاتتون تلخ نشه.
دیدم داره ناراحت میشه نخواستم اذیتش کنم، خواستم بحث رو عوض کنم پرسیدم چند سالتونه شما؟
یه جوری نگام کرد، گفتم البته اگه دوست ندارید بگید همون ۱۶ سال رو در نظر میگیریم. با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و گفت ۲۷. گفتم اااا واقعی؟ گفت آره به خدا برم کارت ملیم رو بیارم؟ گفتن نه بابا خودتون حرفتون سنده. باز خندید، دوست داشتم فقط بخنده و من نگاش کنم. گفتم ۵ سال! گفت چی پنج سال؟ گفتم اختلاف سنیمون. یه جوری خاصی با شیطنت نگام کرد و گفت ۳۲ سال سن خوبیه. خوب موندید. گفتم: بله، بزنید به تخته خانوووووم. و باز خندید. احساس کردم تونستم یکم یخ رابطه رو آب کنم. صمیمی تر شده بودیم. دوست نداشتم اما شام تموم شد. حالم گرفته شد که وقت رفتن رسیده. کلی تشکر کردم و گفتم خب دیگه اگه اجازه بدید من رفع زحمت کنم. گفت چای نخوردید گفتم الان زوده، تا برم دوش بگیرم و بیام بیرون سماور جوش میاد و چای میخورم خیلی زحمت دادم بهتون ببخشید. تا دم در اومد. خودش در رو باز کرد راه رو رو دید زد گفت کسی نیست برید. گفتم خدا حافظتون. دستش رو دراز کرد سمتم و من دستش رو به نشانهی خدا حافظی فشار دادم و تکون دادم. وای چه دستایی داشت لعنتی. اولی بارم بود که بدنش رو لمس میکردم. گفت آقا امید خوابتون میاد؟ گفتم نه بابا خواب کجا بود. گفت پس از حمام که اومدید پیام بدید. فعلا. رفتم خونه و بعد دوش گرفتن چای دم کردم و بهش پیام دادم، تا نوشتم سلام به ده ثانیه نکشید گفت چقدر دیر اومدید سلام. شروع کردیم به چت کردن. یه ده دقیقهای چت کردیم و گفتم میتونید تلفنی حرف بزنید از پیام دادن خوشم نمیاد؟ گفت آره این شماره خونه اس. زنگ زدم خونهاشون و شروع کردیم به حرف زدن. اولش رسمی بود گفتم میشه صمیمی تر حرف بزنیم یه جوریه؟ گفت مثلا چه جوری گفتم مثلا راحت تر همدیگه رو صدا بزنیم و بدون آقا و خانم و… گفت چشم. حرف زدنمون طول کشید انقدر که تلفن اتوماتیک قطع شد و دوباره گرفتمش گفت شد یک ساعت. گفتم آره. یکم دیگه حرف زدیم. دیگه راحت حرف میزد. از خیلی چیزا حرف زدیم. خودمون و خانواده و شرایط کار و روز اول که همدیگه رو دیدیم و … دیگه داشتیم دوس پسر دختری طور حرف میزدیم. یه چیزی گفت گفتم الهی قربونت برم گفت نگو، خدا نکنه دورت بگردم. باورتون نمیشه ولی یک ساعت دیگه حرف زدیم و باز قطع شد. دوباره زنگ زدم نزدیکای خداحافظی بود و گفت الان کسی ببینتمون بهمون میخنده دو قدم فاصله داریم و تلفنی حرف میزنیم. خیلی سگی چرا رفتی؟ گفتم باشه برا یه وقت دیگه. اون شب گذشت. دیگه پیام دادنمون کمتر شد. بیشتر شده بود مکالمه. تقریبا هر روز، از جیک و پیک هم خبر داشتیم. گذشت تا چهارشنبه و خبری نشد ازش، بهش زنگ زدم جواب نداد. پیام دادم سین کرد و خیلی دیر جواب داد و سرد. اولش فکر کردم میخواد کات کنه. گذشت تا فرداش که باز تنها بودیم شبش. ولی خبری نداشتم ازش. میدونستم شوهرش شیفته. نرفتم سالن که بیشتر باهاش باشم. بهش پیام میدادم ولی جواب نمیداد. زنگ زدم جواب نداد. زنگ خونه رو زدم باز جواب نداد. دلو زدم به دریا و رفتم دم واحدشون و در زنگ زدم و جوری ایستادم که از چشمی نبینتم. در رو باز کرد و گفت کیه؟ سرمو کج کردم دید منم رفت پشت در که نبینمش، گفتم الی جان چرا جواب نمیدی نگرانت شدم، از من ناراحتی گفت نه بخدا. ببخشید حالم خوش نیست این یکی دو روز گفتم تنهایی گفت آره، باشه بعدا حرف میزنیم. گفتم خب چرا خودتو قایم کردی، هیچی نگفت صدای گریهاش رو شنیدم گفتم الی چی شده؟ ببینمت. یکم درو هول دادم ممانعت میکرد. دستم رو بردم تو آرنجشو گرفتم. گفت آخ. درو شل کرد رفتم تو. یا خدا. صورت نازش سیاه و کبود شده بود. گفتم چت شده تو. درو بست و محکم بغلم کرد. شروع کرد با صدای بلند گریه کردن. منم یه دستم تو پشتش بود و یه دستم تو موهاش. هیچی نمیگفت
فقط گریه.شاید بگم حدود ده دقیقه تو این حالت ایستاده بودیم که ساکت شد. گفتم زندگی چت شده خب حرف بزن، گفت سینا. گفتم سر چی؟ گفت سر هیچی مست بود منو زد. خیلی همه جام درد میکنه. گفتم ببرمت دکتر؟ شکستگی نداری؟ گفت نه نمیخواد. گفتم بدنتم کبود شده؟ گفت اره پام و دستم و یکم دندههام زیاد درد میکنه. دستم رو فشار دادم که ببرمش سمت مبل. رفتیم و نشستیم. گفتم ببینمت. تاب پوشیده بود. آرنجش تا بالای بازوش گله گله کبود شده بود. گفتم بمیرم اینجاتو گرفتم دردت اومد؟ گفت اشکال نداره فدات شم. پاهاشو آورد رو مبل و زانوشو خم کرد تو شکمش و با دست زانوهاشو گرفت. گفتم کجای پات درد داره؟ با دست اشاره داد که پشت رانش گفتم خب این فقط کوفتگیه. ساق پات چی گفت هیچی. گفتم دندههات خیلی درد داره گفت به زور نفس میکشم. گردنم هم درد داره. موهاشو زدم کنار این ور اون ور گردنشو نگاه کردم ولی کبودی نداشت. قشنگ سرم نزدیک گردنش بود. ناخودآگاه گردنشو بوسیدم. خیلی کوتاه. هیچ کاری نکرد. گفت ببینم کمرتو. کجاس؟ یکم خم شد یه جلو و دست گذاشتم سمت چپ بدنش گفت اون وره. دست زدم به دندههاش گفت اوووی. گفتم بذار ببینمش سرشو کج کرد که یعنی باشه. لباسشو دادم بالا یه تیکشو دیدم که کبود شده بود بقیش مشخص نبود. گفتم دستتو بردار لباسشو تا زیر بغلش دادم بالا سینهی راستش افتاد بیرون سوتین نبسته بود، شاید چون درد داشت. دست چپشو گذاشت رو سینهاش. سفید و تمیز بود. منم خودم رو پرت کردم که مغذب نباشه و مشغول دندههاش شدم سیاه و کبود شده بودن. گفتم خیلی وضعش بده باید بریم دکتر. گفت اگرم شکسته باشه دکتر هیچ کاریش نمیکنه. لباسشو دادم پایین و کنارش نشستم. سرشو گذاشت رو شونهام. برای چند دقیقه سکوت مطلق تو خونه رو گرفته بود. گفتم الی شام خوردی گفت نه اشتها ندارم. گوشیمو در آوردم و گفتم کباب یا پیتزا گفت بخدا اشتها ندارم. گفتم بیخود زود باش. گفت پیتزا. زنگم که تموم شد. باز سکوت. گفت امید! گفتم جانم گفت تو خیلی خوبی مرسی که هستی. گفتم دردت به قلبم. و سعی کردم پیشانیشو ببوسم. چون کج بودم فقط تونستم گوشهی بالای ابروش رو ببوسم. یهو برگشت و نگاهم کرد. از اون فاصله نزدیک. چشمامون پنج سانت از هم فاصله داشت. دست راستم رو گذاشتم رو صورتش و سرمو کج کردم و لبمو گذاشتم رو لبش. دو تا لب کوچولو گرفتیم و بعد با ولع تمام شروع کرد به خوردن لبام. منم با تمام توان لب میگرفتم. لب بازیمون خیلی طول کشید. تمام مدت ساکت و بدون حتی یه کلمه حرف بودیم. دستم رو گذاشتم روسینهاش و باز لب گرفتن ادامه داشت. سینهشو میمالیدم از رو لباس، دهنمو گذاشتم رو گردنش و شروع کردم به بوسیدن. از داخل یقه هم دستم دو گذاشتم رو سینهاش، گوشم نزدیک دهنش بود، نفسهاش تند شده بود و آه ناله خیلی خفیفی میکرد. نوک سینهش بزرگ شده بود رو با دست میمالیدم و با نوک انگشتام گرفتمشون یه جیغ کوچولو کشید و من نوک سینشو میچلوندم. لباشو گذاشت کنار گوشم و شروع کرد بوسیدن. کل سینهاش رو با پنجه گرفتهام و فشار میدادم. دستم رو در آوردم و بردم نزدیک کسش، دست گذاشتم رو شلوارش و کسشو گرفتم. هر دو تا پاشو به هم چسبوند و فشار داد به هم. داشت لذت میبرد. باز شروع کردم به لب گرفتن و دستمو کردم تو شورتش باورتون نمیشه کامل خیس شده بود. به خودش میپیچید و یه جوری لب میگرفت که احساس میکردم الانه که لبمو خونی بکنه. منم دستم رو کسش بود و چوچولشو میمالیدم با انگشت وسط دستم. دیگه کامل داشت آه و اوه میکرد که گوشیم زنگ خورد غذا رسیده بود خواستم دستمو در بیارم گوشی رو جواب بدم گفت نه تو رو خدا ادامه بده. زود باش، گفتم دوست داری آبتو بیارم گفت ارررررررره بیار. بیار آبمووو، چوچولشو میمالیدم. لم داده بود به مبل و من بلند شده بودم. لباسشو دادم بالا با اون یکی دستم سینهاشو میمالیدم و دست راستم هم رو چوچولش بود. سرعت دستام زیاد شد. نوک سینهاشو میچلوندم. گفت آروم چوچولمو بمال تا آبم بیاد. وای یواش. منم سرعتمو کم کردم و به صورت دایرهای میمالیدم براش دستش هنوز از رو شلوار رو دستم بود و فشار میداد. پیک هم دوباره زنگ میزد و یهو به خودش لرزید و جیغ بلندی کشید و شل شد رو مبل. لرزیدنش خیلی غیر عادی زیاد بود. ولی شل شد و گفت مرسی. لبشو بوسیدم و جواب گوشیو دادم. رفتم غذاها رو آوردم و اومدم اصلا به روی هم نیاوردیم چه اتفاقی افتاده. کیرم هم خوابیده بود. گفت میرم تو اتاق الان میام. ده دیقه طول کشید وقتی برگشت لباسشو عوض کرده بود و یکم هم آرایش کرده بود. گفتم چرا عوض کردی؟ گفت وحشی کل لباسم خیس بود. گفتم شامو بچین منم میرم تو اتاق الان میام. گفت چکار داری گفتم برو لوووس. رفتم تو اتاق لباسهاشو گذاشته بود تو سبد رخت چرکا. شلوار و شورتشو با هم کنده بود. بلندش کردن قشنگ آبش داشت چکه میکرد. بلندش کردم وسط شرتش رو بو کردم چه بوی خوبی داشت کثافت، زبونمو مالیدم به آب شرتش و کیرم تا ته ته شق شده بود. انقدر تو حس و حال بودم که نفهمیدم کی اومده. از پشت بغلم کرد و گفت اونو ول کن الان خودشو میدم بهت. دستمو کشید، لباسا روانداختم تو سبد و همراهیش کردم. رفتیم شام خوردیم و …
ادامه…
نوشته: امید