احساس بی مقدمه (۱)
با وزش باد خنک تو موهام پامو تند تر کردم و خودمو به هایپر مارکتی که چند قدم جلو تر ازم بود رسوندم، چند ساعت قبل از اون بی هدف از خونه زده بودم بیرون و لابه لای مغازه های لباس فروشی پرسه میزدم تا خستگی چندین ساعت کار پشت سیستم و بغض تنهایی رو با هوای زمستونی لذت بخش بشورم. حالا اینجا تو هایپر مارکت چندین دقیقه دنبال قفسه سیگار میگشتم و به این فکر میکردم که من ماه هاست سیگار ندیدم، کشیدنش پیشکش و بین این فکرا بود که یادم اومد اصلا سیگار هارو تو قفسه نمیچینن و باید پشت سر فروشنده باشه. یه پاکت آبی رنگ کنت دو پاوره و یه فندک ساده رو تو جیب هودیم چپوندم و راهی مجتمع تجاری کناری شدم.
از وقتی یادم میومد یه کافه با دکور چوبی طبقه بالا اون مجتمع بود و من هیچوقت اونجا نرفته بودم. اون شب میدونستم که باید اونجا برم و دلم میخواست تجربه تنهایی سیگار کشیدنم تو اون در کوچولوی چوبی باشه نه هیچ جای دیگه. رو پله ها هی این پا و اون پا کردم و تردید داشتم که برم خونه سیگار بکشم یا تنهایی برم کافه اما کنجکاوی و حس عجیبم بهش در نهایت منو وارد گوشه سمت چپ اون پاساژ لعنتی کرد.
برخلاف تصورم یه سالن کوچولو نبود و به نسبت اندازه مناسبی داشت. یه تکه بود و اون قسمت آخرش یه مبل چند نفره بود که تقریبا فضای کنارش رو پوشونده بودن و حالت خصوصی گرفته بود. نور آفتابی همه سالن رو گرفته بود و چندین دختر و پسر بی تفاوت پشت میز ها تخته بازی میکردن.کولمو محکم تر چسبیدم و قبل از اینکه ذهنم به این برسه که کجا بشینم توجهم به صدای شخصی که داشت بهم خوش آمد میگفت جلب شد
_ سلام شبتون بخیر بفرمایید خیلی خوش اومدین
نیم نگاهش بهش انداختم. پسری سی و چندساله با لبخندی عمیق که باعث شده بود گوشه های چشمش چروک های عمیق بیفته و دندون های قشنگ و منظمش نمایش داده شه. تیشرت آستین کوتاه خاکستری ساده رو عضلاتی که مشخص بود قبلا خیلی براشون زحمت کشیده بوده و چندین ماهه باشگاه به خودشون ندیدن و از تک و تاز افتادن خودنمایی میکرد.یه اسلش خاکستری تیره تر با کتونی بزرگ سفید سرتاپاشو تکمیل کرده بود. صدای خش دار و گرمش منو دعوت به یکی از میز های نزدیک در کرد و من بی صدا نشستم.
گوشیمو از جیبم در اوردم و مشغول بازی اعتیاداور همیشگیم شدم گهگاهی هم نیم نگاهی به محیط و آدما داشتم اما همه سرشون تو بازی بود و توحهی به من، دخترک تازه وارد نداشتن. میز کناری دخترک دبیرستانی همراه با پسری همسن و سال خودش که چندین گوشواره از گوش هاش آویز کرده بود مشغول صحبت بودن. هنوز فضا رو آنالیز نکرده بودم که همون پسر خوش آمد گو نزدیک اومد و اینبار با دقت بیشتری به شقیقه های سفیدش و موهایی که به خوبی بالا زده شده بود دقت کردم
_ چیزی میل دارید خانم؟
صدامو صاف کردم و گفتم چی دارید؟
یه تکه مقوا پرس شده روی میز گذاشت و دوباره غیب شد. نگاهی سرسری به منو انداختم. نیمی از حواسم به منو و نیمی به پسر صاحب کافه بود. همزمان دو نفر دیگه پشت کانتر آشپرخونه بودن و سفارش های مردم رو آماده میکردن . پسر لباس خاکستری رندوم بالای سر میز ها میرفت و تخته بازی کردنشون رو تماشا میکرد انگار که ناظر بازی شطرنجه یا شاید هم میخواست حس صمیمیتش رو به مشتری ها انتقال بده . وقتی سمت من برگشت گفتم میشه من یه برگر سفارش بدم؟
دو سه قدم تا آشپزخونه کافه رفت و از پشت کانتر بار تندر رو صدا کرد و برگشت و از همونجا گفت برگر نداریم
با بی تفاوتی لبخند زدم
_ خب میشه یه ظرف سیب زمینی مخصوص به من بدین؟
در کسری از ثانیه مشورت با مرد اون سمت کانتر پسر خاکستری پوش نگاه ناامیدانه ای کرد
_ ببخشید اما سیب زمینی هم نداریم
_میشه بگید چی دارید؟ همونو بیارید
_ پاستا و اسنک هامون خیلی خوبن
_اوکی خب یه ظرف اسنک لطفا
برای چندین وقیقه تو بازی موبایلم غرق شدم و با نوتیفیکیشن پیام یکی از همکارام واتس اپ رو باز کردم و تو اون صدای موزیک کافه ویس دادم که بعدا مشکلش رو حل میکنم. سنگینی نگاه پسر خاکستری پوش رو حس میکردم. دائما بین آشپزخونه و بالای میز مشتری ها در رفت و آمد بود. سیگار تو دستش یادم آورد که بعد چندین ماه چقدر دلم سیگار میخواد و اصلا بابت سیگار بوده که اینجا اومدم. دفعه بعدی که از کنار من رد شد گفتم میشه اینجا سیگار کشید؟
_ بله چرا که نه
_ خب تو چی بریزمش؟
با آوردن زیرسیگاری بالا سرم ایستاد و گفت اگه خدا بخواد سیگار و فندک دارید؟
_آره همین چند دقیقه پیش خریدم
_میشه کنارتون بشینم؟
یه ثانیه مکث کردم و با احساس خوبی که داشتم نسبت به تنها ننشستن سرمو بالا کردم و لبخند زدم
_ بله بفرمایید حتما
نشست رو صندلی رو به روم و یه سیگار روشن کرد. درگیر پاکت سیگار تو دست خودم بودم که چجوری پاکت پلاستیکی دورشو باز کنم که شروع کرد به موعظه هایی من باب سیگار و من فقط به حرفاش میخندیدم
_ من سیگاری نیستم که
_ میدونم
_از کجا؟
_ از اینکه بلد نیستی رول دورشو باز کنی. اما همه ما اولش همینو میگفتیم و الان سیگاری شدیم.
_ من پنج ساله چندین ماه یه بار یوی دونخ میکشم و میره تا چندین ماه بعد
_ به هرحال بهت میگم همه اولش همین بودن
_ مرسی بابت نصیحت
صدا شدنش از سمت آشپزخونه این اجازه رو نداد که بیشتر حرف بزنیم و با یه عذرخواهی از سر میز من بلند شد و رفت.دلم میخواست بیاد حرف بزنه اما هرچی زمان میگذشت کافه شلوغ تر میشد و بیشتر از قبل صداش میکردن. حواسم به مکالماتش با میز های بغلی بود، از صحبت در مورد کلاسای ارز دیجیتال و استفاده از الفاظ بی ادبانه خودمونی که به ادبیات لفظ قلمش مقابل من شبیه نبود تا سیگار های روشنی که سر میز های مختلف جا میگذاشت. نور کافه رو کم کردن صندلی هم به هم نزدیک تر شد و تقریبا همه فضا پر بود و ظرفیت بیشتری نداشتن. دوباره برگشت سر میز من و عذرخواهی کرد از اینکه سرش شلوغه.
_راستی ما باهم آشنا نشدیم
_من آیدا هستم
_منم پرهامم
دستامو گذاشته بودم زیر چونم و آرنجم رو قائم کرده بودم به میز و زل زده بودم بهش
_همه مشتری هاتون تینیجر هستن؟
_فکر کنم کوچیکترین تینیجرمون شما هستین
_من؟ نه بابا من ۲۴ سالمه
_بهتون نمیاد اصلا
_آره ولی به هرحال بیست و چهارسالمه دانشجو ارشد مدیریتم و و الانم دارم از یه کار خسته کننده میام
_ منم این کافه در واقع برام تفریحه و کار اصلیم ارز دیجیتاله
_میدونم
_از کجا؟
_مکالمات با میز کناری
_همیشه اینقدر کنجکاوی؟
_معمولا آره
بدون نگرانی در مورد قضاوت شدن زدم زیر خنده و اون مرزی بود برای شروع بحث عقایدم در مورد ارز دیجیتال و چیزای دیگه. بحث و مخالفت بهونه بود، دوست داشتم اونجا بشینه و حرف بزنه. صداش، نگاهش، ژستش، لحن صحبت کردنش برام جذاب بود. از بودن تو اون مکان و زمان لذت میبردم. شلوغی کافه به اوج خودش رسیده بود. پرهام و همکاراش تمام مدت در تکاپو بودن. یه نفر اون جلو بلند داد زد دوستانی که میخوان تو بازی شرکت کنن اعلام حضور کنن. کنجکاو از اینکه داستان بازی چیه سرمو چرخوندم سمت پرهام و با اون لحن جذابش بهم گفت بلدی مافیا بازی کنی؟
_آره قبلا دوران دانشجویی کارشناسی بازی میکردیم
_میخوای یه بار بازی رو نگاه کنی شب های دیگه بازی کنی؟
_نچ همین الان بازی میکنم
دوست داشتم باهاش بازی کنم نشستم و ساعت ها از اون بازی و زیر نگاهش بودن لذت بردم. وسط بازی بین حلقه راه میرفت و بیخود و بی جهت منو لمس میکرد. هر ثانیه و هر لحظه متوجه بودم که حواسش به منه و سعی میکردم بین توجه به بازی حواسم از خاکستری پوش جذاب پرت نشه.بالاخره مافیا بودنم لو رفت و منو از بازی بیرون انداختن واسه دقایقی تو اون قسمت وی آی پی دوتایی نشسته بودیم و از اینکه چقدر جفت خوبی هستیم برام حرف میزد.
_همیشه تا دیروقت اینجایین؟
_آره دیگه شغلمونه
_خانومتون ناراحت نمیشن؟
_مگه دیوونم زن داشته باشم؟
خیالم از بابت اینکه متاهل نباشه راحت شد و نمیتونستم نیشمو ببندم. چند دقیقه بعد بازی تموم شد و همه افراد تو کافه از جاشون بلند شدن تا از اونجا خارج شیم. جلو در همه داشتن سوار ماشین هاشون میشدن و با خداحافظی و اینکه کی با کی بره سرشون گرم بود. ایستادم جلوش و توی چشماش نگاه کردم. منتظر بودم درخواست اسنپم پذیرفته شه.
_ خوشحال شدم از آشنایی باهاتون آیدا خانم
_منم همینطور کلی
_امیدوارم دوباره اینجا ببینمتون
_میام حتما
دستش تو دستم بود و میخواست مقدمه چینی کنه که منو برسونه. دستمو به آرومی در آوردم و به اون خداحافظی طولانی پایان دادم.
_ کجا میرین؟
_خونمون
_خونتون کجاست؟
_خونمون خونمونه دیگه
یه پراید جلو پام ترمز کرد و من با گفتن یه خدانگهدار قبل از اینکه قلبم بیاد تو دهنم از اون مهلکه فرارکردم. وقتی توی تاکسی نشستم تازه دندونامو روی هم فشار دادم وگفتم لعنت بهتتتت چرا شماره منو نگرفتی. سرمو تکیه دادم به شیشه و فکر کردم یعنی من دوباره واسه دیدن این پسر مرموز برمیگردم؟
نوشته: آیدا در آینه