آستانهی احساس
اوقاتی هست که حوصلهیِ هیچکس؛ حتّی خودت را هم نداری. در آن لمحهها؛ که شاید سیگاری نیز در بساط نداشته بشی، فقط باید شانس بیاوری که کسی از اعضایِ خانواده، اطرافت نباشند و رویِ اعصابِ خط خطیات راه نروند؛ که با کسی شوخی نداری و هر چه ببینند از چشم خود دیدهاند. عنصرِ تسریع گری به این حالِ خرابت کم داری و آن هم این است که علیرغم اشتیاقِ فراوان، هرگز موفّق به سکس نشدهای، میدانم که تازه، شاید هم سکسِ مقعدی ذائقهات باشد. تُف به آن زندگی کیریات مرد. هیچ گُهی نبودهای ابله. خاک بر آن سرِ دایرهایِ طاسِ احمقانهات. حالِ همیشهیِ خُدا خراب؛ آلتت دائم الگُرز؛ کلّهی دایرهای طاس؛ و هیکلِ چاقِ فُکمانندت، شمایلِ هر چیزی جز انسان را در ذهن تداعی میکند. خودت را حلقآویز کُن که در به تحریر درآوردن داستانت هم در عذابم.
روزی، روزگاری، در یکی از شهرهای این عالم، یک جوان خوشسیرتِ بدفُرمِ چاقِ اهل علم میزیست که قسمِ اعظم زمانش غورِ در کُتُب دانشگاهی بود. علیرغم سیرت زیبا، آلتِ تناسلی ناحسابی داشت. آلتی که بیراه نگویم، به هشتاد سانتیمتری میرسید. ودیعهای الهی، موهبتی خدادادی و اقبالی بود شاهی. روزی که به عظمتش پی بُردم، در حالی که لُخت بودم، با سرعتِ هرچه تمامتر از حمام خوابگاه به بیرون جستم و خود را به اتاق و دوستانم رساندم که مبادا مورد تجاوز قرار گیرم. میخواستم شامپویی از او که در حمام کناریم بود قرض کنم که چشمم به آلتش اُفتاد. چُنان آلتی بود که احساس کردم، بچهای در بین پاهایش دارد. سَرِهای داشت به اندازهیِ سَرِ یک کودک پنج یا شش ساله؛ ساقهای به اندازهیِ بدنِ یک نوزاد؛ و خایههایی که هر کدام چهار کیلو به نظر میرسید. بارها از اینکه هرگز نتوانسته است سکسی داشته باشد برایمان سُخن رانده بود؛ ولی هیچگاه علّت آن همه ناکامی جنسی را فاش نمیکرد. شبی با دوستان به شور نشستیم، مسئله را بازگو و با تحلیلهای موشکافانهی اهلِ فن، عُمق فاجعه را تشریح و ستادِ بحران تشکیل دادیم. هر کسی نظری میداد. کسی میگفت «فاحشهگان قابلیّت پذیرش این آلت را دارند»؛ بغلدستیاش ادامه میداد «روغن چارهیِ کار نیست»؛ دیگری سری میجُنباند از بُنبست فکریاش در این زمینه خبر میداد؛ دیگران نیز هرکدام چیزَکی میگفتند که عموماً راهگُشا نبود. کمیتهی بحران به درازا انجامیده بود که دوستِ آلتدراز ما بلند شد، نگاهی به حضار انداخت و زیر لب گفت: «فقط دختری برایم بیاورید»!
همهمان از آن دانشجویانِ حرامزادهای بودیم که سرمان درد میکرد برای مسائلِ جدیدِ مرتبط با پورن. یکی از دوستان بلافاصله با دختری تماس گرفت و هر دو به اُتاقی شتافتند. از بالایِ پنجرهیِ اُتاق، به منظره نگاه میکردیم و منتظرِ نمایشِ آلتِ آسمانی و واکنش دخترک بینوا بودیم که متوجّه شدیم جوانکِ چاقِ اهلِ علمِ خوشسیرت به خواب رفته است؛ نه اینکه دستِ نرمِ جنسِ مُخالف به بدنش خورده بود؛ و نه اینکه هرگز دختری نوازشش نکرده بود! یک خواب که نه؛ هفت خواب را پُر کرده بود. به داخلِ اُتاق رفتیم تا بیدارش کنیم که فشارِ معده امانش را بُرید و چنان گوزی از نهانگاه سوراخش بیرون جَست که نزدیک بود سقف خراب شود.
دُخترک با شنیدنِ صدای گوز، خندهای کرد که هوسی شدم. دوستان را به بیرونِ اُتاق مشایعت کردم؛ دخترک را روی تخت خواباندم، زبانم را به کُسش کشیدم و دیگر چیزی یاد نداشتم. چشم باز کردم، تمام دوستان در حالی اطرافم را احاطه کردهاند که تمام صورتِ خود را با دستمال پوشاندهاند. دخترک نیز کمی آنطرفتر بیهوش اُفتاده بود. من آدم تیزی بودم. بلافاصله خودم فهمیدم. دختر را روی تخت و در کنار دوستِ در خوابمان، خوابانده بودم. به گمانم زبان را که میخواستم به کُس بمالم، صدایِ «فسهای» در گوش چپم شنیده میشُد. چُسی ول کرده بود دوستِ در خوابمان. چُسِ انسانهای چاق خیلی بد است. معدهشان درست کار نمیکند. نه که هیچ هنری جز خوردن و خابیدن ندارند؛ درونشان بو کرده است.
با هیچ فرد چاقی دوست نشوید؛ سوژهی جق که نمیدهند، کاری میکنند بالا بیاوری.
نوشته: پسر باختر