داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

یک لحظه


نمیدونم چرا . نمیدونم چرا دست به همچه کاری زدم . نمیدونم چرا همچه عکس العملی نشون دادم . نمیدونم من که شوهر و دو تا پسرامو خیلی دوست داشتم . عاشقشون بودم . چرا آخه ;/;شوهرم سالشه و منم سال دو تا پسر و ساله دارم .با مامان همونی که زندگیمو دگرگون کرد و تو واحد روبرومون زندگی می کنه دوست بودم . وقتی که صحبت از خرابی تلفن بیسیم خونه مون شد دوستم گفت که پسرش که دانشجوی رشته الکترو نیکه اینا رو خیلی راحت درست می کنه . یه روز اونو فرستاد خونه امون . بچه هام بودن مدرسه . من و اون تو خونه تنها بودیم . فرخ پسر خوش تیپ و خوش هیکلی بود . چشم و ابرو مشکی با صورتی پر . ریش و سبیلشو هم تراشیده چهره جذاب و دختر پسندی داشت . با این که بیش از صد دفعه دیده بودمش ولی اون روز نگاش طور دیگه ای شده بود . نگاه هیزی داشت . دستپاچه و خجالت زده شده بودم . پشیمون شده بودم از این که از اون کمک خواسته بودم . کیفشو باز کرد تا ببینه یه باطری نو اون داخل پیدا می کنه تا واسم عوضش کنه یا نه . این طور تشخیص داده بود که باطری تلفن بیسیم باید عوض شه . چند دقیقه قبلش وقتی می خواستم گوشی رو بدم دستش برای چند لحظه دستمو تو دستش نگه داشت . هم چندشم شد و هم دچار لرزش خاصی شدم . چه اشتباهی کرده بودم بدون روسری و با یه دامن چسبون و آرایش غلیظ جلوش ظاهر شده بودم . اونم یه جوون مجرد . چند بار نگاهمون با هم تلاقی کرد .  حس عجیبی داشتم . احساس یه دختر مجردو که یه پسر داره اونو به هیجان میاره . افسانه افسانه افسانه  . شیطونو لعنت کن تو مجرد نیستی کار که تموم شده بود یه لحظه وضعیتم طوری شد که رو به دیوار و پشت به اون قرار داشتم . فرخ از پشت خودشو به من مماس کرد . قلبم لرزید . نمی دونستم چیکار کنم . جایی که لحظه ها سر نوشتو تعیین می کنن من بد جوری و بد جایی گیر کرده بودم . نه نه چهارده ساله ازدواج کرده از این فکرا تو سرم نبود . نمیدونم شاید زمینه اش جور نشده بود . نه من عاشق شوهرم بودم . ولی انگار مسخ شده بودم جرات نداشتم بگم نه و شایدم دوست نداشتم به فرخ نه بگم . شایدم نمی خواستم ناراحتش کنم شایدم لذت می بردم از این که بتونم واسه یه جون مجرد و خوش تیپ و خوش هیکل وسوسه انگیز باشم . شایدم فکر می کردم واسه همین چند دقیقه هست و تموم میشه و میره . بر جستگی کیرشو رو باسن بر جسته ام احساس می کردم . هردومون ساکت بودیم و با نفس ملایم پیش می رفتیم . نمی تونستم تصمیم بگیرم . اصلا این پررو چرا به خودش همچین اجازه ای داده بود که بیاد طرف من . چرا باید فکر کنه من از اونام . کف یه دستشو گذاشت رو کونم . دیگه داشتم حشری می شدم . اون از پشت بهم چسبیده بود و نگاه تو نگاه نداشتیم  .دامنمو زد بالا . دستشو از لای شورتم به کوسم رسوند . خیس خیس بود . یه دستشم از زیر بلوزم به سینه ام رسوند . حالا دیگه حشری حشری شده بودم . اگه اونم می خواست بره بهش همچین اجازه ای نمی دادم . اون که صدای آه و ناله های منو می شنید تا منو بیشتر هوسی کنه و سر شوق بیاره . کیرشو می دیدم که تا چند دقیقه دیگه رفته تو کوسم . دیگه نه گناهش واسم مهم بود نه عرفش و نه عذاب وجدان و شوهر و بچه ها . تنظیم عصبی بدنم بهم خورده بود و با یه سکس فوق العاده باید به ار گاسم می رسیدم . تماس کیر داخل شلوارش با دامنم نشون می داد که باید خیلی کیر کلفت و کیر گنده باشه . از این که به چشاش نگاه کنم خجالت می کشیدم از این که این قدر راحت خودمو در اختیارش قرار داده بودم -فرخ فرخ مادر اونجایی هنوز ;/;قسمت نبود که کارمون ادامه داشته باشه . کمرم سست و سنگین شده بود . می دونم کیر فرخ هم همچه حالتی داشت . شایدم تقدیر این طور بود که من همچنان پاک بمونم و از این راه شیطانی برگردم چشام خیلی خمار شده بود . بدون آن که به فرخ نگاه کنم رفتم دستشویی و اونم از خونه رفت بیرون .. دلایل زیادی برای عصبی شدن داشتم . یک این که ارضا نشده بودم دوم این که غرور و نجابتمو بی نتیجه زیر پا گذاشته بودم حتی شوهرم که شب بر گشت خونه نتونست راضیم کنه به دنبال یک کیر گمشده می گشتم… شوهرم استاد دانشگاه بود و هفته ای یه روز تو اصفهان تدریس می کرد و معمولا شبای سه شنبه رو اونجا می خوابید . حس می کردم اگه کار نیمه تموم خودمو تموم نکنم سرم کلاه رفته . تمام فکر و ذهنم نقشه کشی واسه تنها موندن با فرخ و تسلیم شدن در برابر خواسته های اون و خودم بود . دیگه مث سابق حواسم به شوهر و بچه هام نبود . یه بار دیگه فرخ خونه مون در زد . بهش گفتم فراموش کنه بین ما چی گذشته ولی اون نگاهمو خوند و فهمید دارم ناز می کنم . دیگه حتی بهم نمی گفت افسانه خانوم . بهم می گفت افسانه جون . هنوز منو نگاییده باهام صمیمی شده بود .-من می دونم شبای سه شنبه رو آقا بشیر میره اصفهان تا به کلاساش برسه .-نه نه من باید فکر آبروی خودم باشم -مگه بچه ها اتاق خواب جدا ندارن ;/;-چرا ولی هروقت شوهرم نیست فرشاد عادت داره پیش من بخوابه -سعی کن این عادتو از سرش بگیری که یکی دیگه بیاد پیشت بخوابه . با همین یکی دو جمله اش حس کردم دوباره سنگین شده نظمم بهم ریخت . پدربچه ها که غروب دوشنبه رفت اصفهان آروم و قرار نداشتم . از بعد از ظهر تا شب همش به این فرشاد پسر کوچولوم می گفتم که من سرما خوردم امشب نباید پیشم بخوابی مریض میشی . تو بزرگ شدی اتاق خواب جدا داری . حتی بهش قول دادم که یه تلویزیون هم واسش بگیرم که تو اتاق خودش راحت باشه . دو تا برادره رفته بودن رو کامپیوتر و فوتبال بازی می کردن -بچه ها مگه شما درس ندارین . بگیرین بخوابین تو اتاقتون . عصبی شده بودم . دوساعت بود که پدره رفته و من نتونسته بودم فرخو بیارم . تازه اونم واسه خونه اش یه بهونه ای تراشیده بود که شبو نمیاد . چند بار باهام تماس گرفت و من هم جریانو گفتم که الان بچه ها تو هال هستند و نمیشه . از صداش می شد تشخیص داد که داره تو هوس می سوزه . راستش منم دست کمی از اون نداشتم . خیلی پرخاشگر شده بودم . دوست داشتم بچه ها رو بزنم . اصلا درکم نمی کردند . نمی دونم حالتی بهم دست داده بود که انگار با بچه ها م بودن مث سابق بهم لذت نمی داد . عاقبت زنگ زدم به فرخ و و بهش گفتم من بچه ها رو می برم بیرون یه دوری می زنم . الان میام در خونه تونو می زنم بیا دم در یه کلید آپارتمانو بهت بدم . هر وقت رفتیم ,تو سریع بیا داخل اتاق خوابم قایم شو . اونجا کسی نمیاد . می تونی بری داخل جا رختخوابی یا ازتو در اتاقو قفل کنی . من یه کلید دیگه دارم  .یه بهونه ای آوردم و کلیدو بهش رسوندم . بچه ها خیلی خوشحال شده بودند که داشتم اونا رو تو شهر می گردونم -مامان بریم شهر بازی . مامان بریم بستنی بخوریم . مامان بریم پارک . دیگه کلافه شده بودم . نزدیک بود داد بزنم و بگم بچه ها بس کنین  .آخه مادرتونم آدمه حق زندگی کردن و لذت بردن داره . نمی تونه که همش وقف شما باشه . از این که داره وقت تلف میشه و من هنوز نتونستم کاری بکنم عصبی شده بودم . شاید اگه خونه می موندم زودترمی تونستم برم تو بغل فرخ جونم . پس از یکساعت بر گشتیم . نمی خواستم پیش فرخ آرایش کنم . می خواستم بی خیال تر نشون بدم . شورت و سوتین  دم دست داشتم ولی لباسام تو اتاق خوابم بود . موهامو خشک کردم و یه آرایش مختصری هم کردم . بچه ها رفته بودن تو اتاقشون که بخوابن و صبح برن تو مدرسه . هیجان زیاد داشت منو می کشت . حس می کردم که دارم آروم میشم . همه چی بر وفق مراد بود . بلوز قبلیمو تنم کردم ولی دگمه هاشو نبستم . شده بودم مث زنی که تو ساحل اروپا داره قدم می زنه سریع یه دوشی گرفته و شورت و سوتین تازه دم دست داشتم ولی لباسام تو اتاق خوابم بود . موهامو خشک کردم و یه آرایش مختصرم کردم . بچه ها رفته بودن تو اتاقشون که بخوابن و صبح برن مدرسه . هیجان زیاد داشت منو می کشت . حس می کردم که دارم آروم میشم .  رفتم تو اتاق خوابو دوباره درو قفل کردم . از بعد از ظهر تا به حال کلی ترشح هوس دفع می کردم . حالا هم که کوسم خیس خیس شده بود فرخ رو تخت دراز کشیده بود و خودشو آماده کرده بود .-آقا پسر کی به تو گفته که خبریه . این قدر به دلت صابون نزن . با این که واسه دیدن و مالوندن کیر شق شده اش که از پشت شورتش دنبال کوسم می گشت ثانیه شماری می کردم ولی بازم کرکری می خوندم .-تو که خودت سکسی تری افسان جون رفتم رو پاهاش نشستم بلوز از وسط باز منو از تن در آورد . لذت می بردم از این که داره با هوس بر اندازم می کنه . اوخخخخخخ تا فردا ظهر می تونستیم تو بغل هم باشیم . اصلا خواب دیگه واسه من معنا نداشت . نگاهمونو به هم دوختیم . یه هماهنگی خاصی بین ما حاکم بود . یه تفاهم . هر کی یه حرکتی رو شروع می کرد اون یکی ادامه اش می داد  .نمی دونم استارت بوسه رو کدوممون زدیم . فقط می دونم که یه دقیقه بعد از این که همدیگه رو ورانداز کردیم تو بغل هم بودیم و یه بوسه داغ و طولانی از هم گرفتیم . دستشو رسوند دورکمرم سوتینمو باز کرد . منم واسه لمس کیرش بی تاب بودم . دستمو گذاشتم لای شورتش . زندونی رو آزاد کردم . میدونم اسیر من بود . آزادش کردم تا خودم زندونیش کنم  . کیرش باید می رفت تو غلاف کوسم . کف دست کوچولوم دورش خوب حلقه نمی شد . یعنی کیرش از بس گنده بود خوب تو دستم جا نمیشد . هم درازی و هم کلفتی اون تقریبا دو برابر کیر شوهرم بود -افسان جون .. فرخ افتاد روم . دوباره لباشو به لبام چسبوند و با دو تا دستاش هوسو تو سینه هام پخش می کرد . لبامو از رو لبم برداشت و رفت پایین تر زیر چونه ها زیر گلو رو سینه و خود سینه و نوکشونو … اوههههههه همه جارو چه عالی و با هوس میک میزد و می بوسید . واسه بچه ها نمی تونستم زیاد جیغ بزنم و ناله کنم . فقط آه می کشیدم و خیلی آروم خودمو خالی می کردم . حالا نوبت زیر سینه هام شده بود . بعد داخل ناف . هم قلقلکم میومد هم هوسم زیاد می شد . روی زیر ناف من و قسمت بالای کوسم خیلی زوم کرده بود . می دونستم عمدا داره کاری می کنه که دلمو ببره -فرخ کبابم کردی مگه تو خودت جیگر نداری عزیزم . هوسسسسس نداری . کوسسسسسمو نمی خوای من که دارم واسه کیییییییییرررررررررررت می میرم . همینو می خواستی بشنوی ;/;با دستای گرمت شورتمو بکش پایین . کوسسسس داغم منتظر لبای گرمته . بخورش . بخوررررررش . دستش بود رو کونم با سوراخام بازی می کرد . بقیه شورتمو با حرص از پام در آوردم  و به طرفی پرت کردم . هردومون برهنه برهنه بودیم -میخوای دیوونه ام کنی حریصم کنی فرخ ;/;سرمو انداختم رو سینه هاش و این بار من سینه های مردونه اشو که بر جسته و بالا زده بود میکش می زدم -نه نه افسان جون -تو منو حشری می کنی ;/;ببین سوزوندن حال میده ;/;کیرش هدف بعدی من بود که گذاشتمش تو دهنم -اینو چی میگی -نه نه افسان جون -من در حال میک زدن کیرش بودم و اونم دهنمو مث یه کوس داشت می گایید -اوواوواوواووجووووون بریز آب بده بریز تو دهنم فرخ آبتو بریز تو دهنم من میخوام . بدششششش به من بخیل نباش -جااااااااان داره می ریزه می ریزه اخ آخ همچین می پرید و بالا و پایین کمی کرد که کیرش نزدیک بود سقف دهنمو سوراخ کنه مغزمو بپاشونه . با دو تا دستام کیرشو از پایین به طرف دهنم محکم نگه داشتم تا هر چی آب ریخته تو دهنم تا قطره آخرشو بخورم . خودمو انداختم روش . هنوز زیر من قرار داشت . سوارش شدم . هیجان زیاد توان فوق العاده ای بهم داده بود . واسه شوهر جونم اصلا از این کارا نمی کردم . ولی دوست پسر و معشوقه جوون داشتن این دردسرای شیرین رو هم داشت . لذتی رو که از کیرش می بردم هیچوقت از کیر بشیر نبرده بودم . شاید این جوری دزدکی گاییده شدن خیلی کیف می داد . وقتی برنامه امشبو چیده بودم با خودم گفتم همین یه باره و دیگه به خطرش نمی ارزه . ولی همین چند دقیقه ای معتاد شده بودم . چراچراچرا نمی تونم جیغ بکشم . فریاد بزنم . هوسمو خالی کنم . احساسمو نشون بدم . کیرش باید خیلی دراز باشه با این که وقتی که تا آخر بهش می چسبیدم و بعد کونمو رو به هوا و به طرف عقب می کشیدم بعد از یه وجب عقب گرد هنوز کیره تو کوسم بود -فرخ فرخ .. من مال توام همیشه هر وقت اوضاع جوره تو بغلتم توبغلم باش . خودمو بیشتر بهش چسبوندم و نزدیک کردم و یه بار دیگه لباشو قفل کردم . بشیر و فرهاد و فرشاد دیگه واسم مفهومی نداشتند . فقط کیر فرخ و کوس خودمو تصور می کردم که دارن به هم می چسبن و ول میشن .. همین برام کافی بود -بریم پایین فرخ بریم بریم . من باید اونجوری که دوست دارم کوسسسسمو به کیرت بچسبونم . بریم پایین تخت . روزمین کنار دیوار درازش کردم و دوباره رفتم روش این بار کف دو تا دستامو به دیوار چسبونده و مثل حالت قبلی ولی با فشار و قدرت بیشتری خودمو با اون کیر می گاییدم -اوووووووووووووووواوووووووووووونمی تونم نمی تونم زیاد جیغ بزنم . فرخ فرخ کمکم کن کمکم کن . ارضام کن -بگو عزیزم من چیکار کنم . فعلا تویی که رئیسی و داری منو می کنی -نمی دونم چرا آبم میخواد بریزه ولی نمی ریزه . خیلی خوشم میاد جااااااان ولی نمیاد -بیا یه خورده جامونو عوض کنیم خسته شدی افسان جون ;/;خستگی هم یه خورده رو سیستمت اثر میذاره … جامونو عوض کردیم من رفتم زیر و اون افتاد روم . راست می گفت . دوباره داشتم اوج می گرفتم . شوک های قوی یکی پس از دیگری بر من وارد می شد -عزیزم فرخ فرخ نمی دونی چه حالی دارم . هر جای تنم داره میگه فرخ منو بکن -هر جای تنت کردنی و گاییدنیه افسان . بده به من لباتو سینه هاتو . منو می گایید و همه جامو میخورد . حالا اون دستشو به دیوار تکیه داده بود و به سرعت و نیرویی قوی کیرشو می فرستاد تو کوسم و می کشید بیرون . نمی دونستم خیالمو رو کدوم لذت متمرکز کنم -افسان افسان کیرم داغ شده داغ داغ -چی میگی فرخ تو که یه بار آبتو ریختی و کمرتو سبک کردی . منو بگو که از همه طرف تو آتیشم راه فرار ندارم . کمکم کن نجاتم بده . یهو بسوزون و تمومش کن دیگه . فرخ قلبم چوچوله هام داره آب میشه . دلم خیلی تند میزنه . داره از جاش در میاد . دارم می لرزم . آخخخخخخخ جووووووووووون جوووووووووون بزززززززززن کوسسسسسسسسم ممنون کییییییییییییررررررررررررته . همین جاسسسسست اشکشو در آوردی . اشک شوقش داره می ریزه . داره می ریزه . فرخ !اومد اومد . ارضا شدم .آهههههه بغلم کن لباتو میخوام منو ببوس . کوسسسسسم آب کیرتو میخواد . منو ببوس . آبتو بریز تو کوسسسسسسم . لباتو بده . آهههههه هر لحظه صدام پایین تر میومد . لباشو می خواستم . آبشو می خواستم .-افسان افسان خیلی خوشگل و خوش اندامی . می ریزم تو کوست پای خودت . تو این کوس آب ریختن یعنی یه دنیا حال و هوس یه دنیا عشق و خوشی .جااااااان بگیر که اومد . خم شد رو من و در همون حال که داغی آبهای منی رو با تمامی وجود و احساس و هوس تو کوسم احساس می کردم طعم شیرین لبای داغش رو لبام نشست . چند دقیقه ای تو همون حالت بودیم . دلم می خواست این خوشی و آرامش ساعتها ادامه داشته باشه . یه خورده گستاخ شده بودم . فقط به خودم فکر می کردم و به این که به فرخ لذت بدم . هوس کردم که منو تو حموم هم بکنه . بدنمو ماساژبده . لیفم بزنه . منم سرمو بذارم رو سینه اش و بهش بگم دوستش دارم . عاشقشم . اونو فقط واسه خودم میخوام . حموم درست چسبیده به اتاق خوابمون بود  .در اتاق خواب بچه ها بسته بود . یه لحظه درو باز کردم و اول اونو فرستادم حموم و خودم پشت سرش رفتم . زیر دوش آب ,کیرشو گذاشتم تو دهنم . به روی شکم دراز کشیدم و اونم پشتمو خشک کرد و روغن مخصوصو ریخت رو کون و کمر و پشت پام و ماساژو شروع کرد -فرخ دستات جادو می کنه -عزیزم یواش بچه ها اگه بشنون رسوایی به یه طرف آینده قشنگ و پر هوس و خوشی مونو از دست میدیم . لبشو آورد نزدیک گوشم و در حالی که هر یک از قاچای کونم اسیر یه دستش بود بهم گفت اگه بدونی چقدر از تماشای کون و کمر هیکل قشنگت و مثل موج بالا و پایین رفتن گوشتاش کیف می کنم . منم به همون حالت نیم رخ لباشو بوسیده و گفتم اگه بدونی که چقدر با حرفات و با دستای شفا بخشت کیف می کنم . انگشت شستشو فرو کرد تو کونم و چهار تا انگشت دیگه اشو گذاشت تو کوسم .-فرخ نکن نکن نکن . جیغم درمیاد .با دست چپش دهنمو گرفت . ولی من دست و پا می زدم . آتیش هوس منو می سوزوند و می خواستم خودمو نجات بدم . کاش پسرام امشب خونه نبودند . واسه یه لحظه حس کردم اونا دشمن منند . فوری خودمو لعنت کردم ولی دوست داشتم تنها باشم تنها با فرخ . کیرشو از پشت گذاشت تو کوسم . رو من خوابید . حالا با یه دست دهنمو داشت و با دست دیگه اش با سینه هام ور می رفت .. دوباره رفتیم اتاق . اصلا نمی دونستیم چیکار می کنیم . راستش سکس یه نمایش واقعی و زنده هست که هنر پیشه هاش به طور اتوماتیک وار نقشاشونو اجرا می کنن مگر اون سکسایی که مصنوعی و فیلم باشه . من و فرخ هم بی اراده خیلی هم طبیعی هر طور که خوشمون میومد و دیگری رو هم به اوج می رسوند رفتار می کردیم . برای صبحانه بچه ها بایستی بیدار می شدم . ساعت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم . ساعت واسه تیمار بچه ها از خواب پا شدم با این که مدرسه شون نزدیک بود یا من یا پدرشون اونا رو می رسوندیم ولی اون صبح واسه شون آژانس گرفتم . این یکی دوساعتی که دور از فرخ بودم واسم مث دو سال گذشت . و سه چهار ساعتی رو می تونستیم بدون بچه ها با هم حال کنیم . بی استرس و بی سر خر … این بار فرخ دوست پسر خوش تیپ و خوش اندامم هوس کونمو کرد . از جیب خودش یه محلول و مایعی در آورد و گفت مخصوص کونه -ببینم اگه بفهمم دوست دختر داری دور منو باید قلم بگیری -افسانه جون باورکن این طور نیست . این قوطی که پلمب شده بود کف دستشو گذاشته بود لای کوسم و کیرشم فرو کرد توی کونم . خیلی خوشم میومد . مث یه دختر بچه واسش ناز می کردم و اونم مث یه مرد نازمو می کشید و منو می گایید . من می خواستم طوری بهش حال بدم که چشم و دلش سیر باشه و دنبال دخترای دیگه نره و اونم می خواست طوری منو بگاد و ارضام کنه که من محتاج اون باشم . فرخ که استادانه در این کارش موفق شده بود . منم کونمو موقع گاییده شدن می گردوندم و دلشو می بردم . در حالتهای بعدی سر تا پاشو غرق بوسه کردم و حتی بیضه هاشو هم تو دهنم می چرخوندم -افسان من افسان خوشگله من با این کارت تخمامو هم گنده تر می کنی . راست می گفت طوری میکش زده و می لیسیدمش که خایه هاش ورم کرده تر به نظر می رسید . اصلا دل نداشتم ازش خداحافظی کنم . فکرم مشغول شده بود  نمی تونستم به شوهر و بچه هام فکر کنم . هر چی می خواستم خودمو قانع کنم که تا گاییده شدن بعدی توسط دوست پسرم روز باقیمونده و می تونم زندگی عادی خودمو داشته باشم فکر و خیال نمی ذاشت . فکرای زیادی به ذهنم می رسید نکنه هفته دیگه برنامه کاری بشیر بهم بخوره . نکنه بچه ها طور دیگه ای مزاحمم بشن . نکنه فرخ دیگه نخواد بیاد سراغم واسه همین هر روز واسش زنگ می زدم تا حس شوق و هوسو درش زنده نگه داشته باشم . همه جا اونو می دیدم . واقعا چقدر تحمل این لحظه ها واسه یه زنی که به شوهرش خیانت می کنه سخته .احساس اونا رو دیگه به خوبی درک می کردم . دیگه واسم فرقی نمی کرد که بچه هام قبل از خواب مسواک می زنن یا نه . درساشونو خوب می خونن یا نه . من و فرخ به سکس خودمون ادامه می دادیم .. دوست داشتم بشیر کمتر بهم محبت کنه تا شرمنده نشم . تا احساس پستی نکنم . تا از خودم بدم نیاد . یکی از این هفته ها که بشیر تدریس داشت و بچه ها تعطیل شده بودند و اواخر خرداد رسیده بود شوهر جونم بچه ها رو با خودش برد اصفهان و منم با یه بهونه ای که آوردم همراهشون نرفتم . اون روز و شب بهم خیلی خوش گذشت .شب موقع خواب تمام پنجره ها و در اتاق خوابو باز گذاشتیم تا مثل زن و شوهرا حال کنیم تا باورمون بشه که دنیا زیر پای ماست ………. حالا یه سال از اولین باری که فرخ منو گاییده می گذره . هر چند مثل سابق هنوز واسه دیدن فرخ استرس دارم ولی کمی مسلط تر رفتار می کنم . دارم عادت می کنم که چطور رفتار پست و شیطانی داشته باشم و از این رفتار خودم دچار عذاب وجدان نشم و حال کنم . من از اون یعنی فرخ یه دختر خیلی خوشگل دارم که خیلی شبیه باباشه . اسمشو گذاشتیم فرح که هم با اسم باباش و هم با اسم داداشای ناتنی اش فرهاد و فر شاد بخونه و هم این که فرح کوچولوی خوشگلمون همیشه واسه منو باباش پیام آور شادی و فرح باشه … پایان .. نویسنده .. ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها