داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

یا من یا هیچ کس دیگه

 این داستانو با الهام از ماجرایی که  تقریبا سی سال پیش ودر ابتدای کودکی خوندمش نوشتم . ازمجله اطلاعات هفتگی تقریبا چهل سال پیش , بایگانی شده اون روز ها در انباری خونه مون .. یعنی ده سال پس از انتشار .. سرنوشت راوی رو دقیقا نمی دونم یا یادم نیست چی شده ولی نباید خوب بوده باشه و خودم یه جوری ردیفش کردم اما هسته اصلی همونیه که ازش استفاده کردم اگرهم در بعضی زمینه ها حق مطلب رو ادا نکرده باشم  به بزرگواری خودتا ن ببخشید . سرانجام مینا و مسئله ای به نام دفترخاطرات و مجید و منیژه وبسیاری از ریزه کاریها زائیده تخیل خودمه اما مطلب کلی و هسته داستان واقعیه .  اون روز ها که تازه رفته بودم دبستان اطلاعات علمی قویی نداشتم وگرنه شاید با دقت بیشتری می خوندمش که امروز این قدر به  مغزم فشار نیارم . نقش آفرینانش علی الظاهر دخترند و اینم از داستان ……………..صورتم درشت بود . نمی شد گفت زشتم ولی زیبا هم نبودم . تمایل زیادی به کارای ظریف و حرکات دخترونه نداشتم . خوشم میومد با پسرا بازی کنم ولی علاقه خاصی به دخترا داشتم . من و مهین از همون سال اول دبستان با هم هم کلاس بودیم . مهین خیلی خوشگل بود . از همون اولش یه محبت خاصی از اون به دلم نشست . دلم نمی خواست کس دیگه ای با اون دوست باشه دوست داشتم فقط با من بگه و بخنده . یه حسادت بچه گانه ای داشتم . همیشه حامی اون بودم . اگه کسی اذیتش می کرد من   از مهین دفاع می کردم . نمی دونم شاید از اون جایی که اون خیلی خوشگل بود و من  چهره زمختی داشتم می خواستم این جوری خودمو آروم کنم و به دوستی با اون ببالم . اینو واسه خودم یه افتخاری بدونم . با گذشت ایام دوستی من و اون  محکم تر می شد . بیشتر این من بودم که واسه محکم تر کردن این دوستی تلاش می کردم .. وقتی هردو از سن بلوغ گذشتیم حس می کردم که یه علاقه خاصی نسبت بهش دارم . این که نمی تونم اونو از دستش بدم  . این که اگه یه روزی ازم جدا شه بدون اون می میرم . همه جا با هم بودیم . با هم درس می خوندیم سینما می رفتیم و حتی به حموم .. اونو توی حموم با تما م وجودم بغلش می زدم .. دلم می خواست که مالک جسم و روحش باشم ولی با همه اینها عشق و محبتی که نسبت به اون داشتم خیلی بالاتر از اینا بود . اگه یه روز نمی دیدمش دیوونه می شدم .. یه فدرت عجیبی داشتم . می تونستم از چاقو استفاده کنم . می تونستم با یه پسر گلاویز شم و بذارم زیر گوشش یا کتکش بزنم . مهین عشق من بود مهین همه چیز من بود . با هم درس می خوندیم . هیچوقت حسرت اینو نخوردم که کاش منم خوشگلی مهینو می داشتم . اونم مینای خودشو دوست داشت . یه بار یه پسری بهمون متلک انداخته بود .. رفتم جلو طوری گذاشتم زیر گوشش که دیگه از اون به بعد ندیدمش . یه بار که من و مهین تنها بودیم اونو بغلش کرده و بوسیدمش و مراحل ابتدایی کارایی رو که نباید انجامش می دادم انجام دادم . هم من لذت بردم هم اون . ولی من بیشتر خوشم اومد . اون ازم انتظار داشت که زیاد به این مسائل فکر نکنم . من کنیز و شاید غلام اون بودم . هر چی می گفت گوش می کردم . برای خودم و اون یه دور نمای وسیعی رو تصور می کردم . یک دوستی که تا آخر عمر باقی بمونه . . کاش می دونست که چقدر دوستش دارم . من عاشقش شده بودم . با این که دلم می خواست بدن لختشو در آغوش بکشم ولی عشق و محبت  به اونو بالاتر از مسائل دیگه می دونستم -مهین قول میدی هیچوقت تنهام نذاری ;/; -آره حتی وقتی هم که شوهر کردم دوستی ما با هم محفوظ می مونه . -مهین اصلا چرا شوهر کنیم . همین جوری با هم دوست می مونیم .. مهین فقط می خندید . چقدر از حالت دندونای سفید و یه دستش وقتی که می خندید خوشم میومد . نگاه مظلومانه و معصومانه اش .. صورت گرد و لطیفش . حتی وقتی در تیم مدرسه بسکتبال بازی می کردیم یه لحظه رهاش نمی کردم . چقدر سختم بود از این که با شورت  ولباس فانتزی ورزشی جلو پسرا ظاهر شه . دلم نمی خواست کسی اونو با لباس اسپورت ببینه ..وقتی در استادیوم مسابقه می دادیم و توپ به دستش می رسید پسراهمه سوت می زدند . به خاطر خوشگلی مهین بود . با هم سینما می رفتیم .. پارک می رفتیم . حتی یکی دوبار هم رفتیم مسجد .. از این که اونم به من توجه داشته باشه احساس غرور می کردم . گاهی سرشو می ذاشت رو پام و من نوازشش می کردم . وقتی که می خوابید تا وقتی که چشاشو باز نمی کرد بیدار نمی شدم . اون باید فقط مال من می بود . . به تمام اونایی که بهش توجه می کردند حسادت می کردم . حتی گاهی وقتا دلم می خواست خونواده اشو خفه می کردم . تک تکشونو با همین دستای خودم می کشتم . لبخند زیباشو دوست داشتم . هر وقت غمی رو درش می دیدم تا وقتی که خوشحالش نمی کردم ول کن قضیه نبودم . دوست داشتم که اون هر چی می خواد فقط از من بخواد .. نمی دونم با همه اینا چرا از دوستی با پسرا باهام می گفت .من اصلا دوست نداشتم دوست پسر داشته باشم .  به دوران نوجوانی رسیده بودیم . یواش یواش دیگه باید پا به دنیای جوونی می ذاشتیم . اون بازم از دوست پسر و احساسات یک دختر می گفت .. هرچند رابطه من و اون از این هم فرا تر رفته بود . با هوس بیشتری اونو می بوسیدم . به اندامش دست زده اونم اعتراضی نمی کرد . حتی گاهی باهام همراهی می کرد . این خیلی آرومم می کرد . خشم منو می خوابوند . در اون لحظات بود که حس می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم . حس می کنم که اون تمام لذتها رو با من می خواد و اگه این تصور رو می کردم که یه روزی  کسی به غیر ازمن  مینا به جسم و روح اون دسترسی داشته باشه دیوونه ام می کرد . من به دختراش هم حسادت می کردم چه برسه به این که شوهر کنه و کارای خاصی باهاش انجام بده .. -مهین من اون پسری رو که بخواد  به دنبال تو باشه می کشمش .. جدی میگم .. با خشم این حرفا رو بهش می زدم تا حساب کار دستش بیفته . وقتی از خواب بیدار می شدم اولین چیزی رو که به خاطرمی آوردم اون بود .. زود خودمو بهش می رسوندم تا کسی اونو ازم نگیره .. هنوز خونواده ها آن طور که باید و شاید متوجه رابطه و رفتار عجیب و غریب ما نشده بودند . ولی  رفتار ش به تدریج تغییر کرد . دیگه اون شور و حال گذشته رو برای ارتباط روحی و جنسی با من نداشت .. خیلی مشکوک شده بودم . نمی خواستم که عشق من متعلق به کس دیگه ای باشه . عشق یک دختر به یک دختر دیگه . دختری که شاید باید پسر به دنیا میومد . این سر نوشت من بود که با این احساسات و خواسته ها پا به این دنیای خاکی بذارم . یه روز با یه بهونه ای ازم جدا شد . منم خودمو خیلی خونسرد نشون دادم .. اونو تعقیبش کردم .. دیدم که در یه کوچه خلوت یه پسر خوش قیافه ای جلوش سبز شد دو تایی دست تو دست هم می رفتند و حرف می زدند . خون جلو چشامو گرفته بود . می خواستم صبر کنم تا بعد از  تموم شدن حرفاشون برم و پسره رو بزنم ولی نتونستم تحمل کنم . زورم چند برابر شده بود . می تونستم از عهده اش بر بیام . رفتم جلو -حضرت آقا چیکاره باشن ;/; ظاهرا مهین منو بهش معرفی نکرده بود . اونم فکر کرد مثلا من خواهرشم یا این که حق دخالت در کار هاشونو دارم همون اول جا رفت .. ضربات دست و سیلی مثل سیلی بر گونه هاش فرود می اومد .. لت و پارش کرده بودم . هر چند اگه از خودشم دفاع می کرد بازم شکستش می دادم ولی سرشو انداخت پایین و رفت . مهین گریه می کرد .. -مینا من دوستش دارم . عاشقشم . چرا دست از سر من بر نمی داری . چرا نمی ذاری زندگی خودمو بکنم . دوستی من و تو فرق می کنه . تا به کی باید به خاطر تو عذاب بکشم . -مهین ما می تونیم بدون وجود  پسرا هم خوش باشیم . نیازی به اونا نداریم . خواهش می کنم ولش کن . تو چی می خوای که من  بهت نمیدم .. -مینا اون عشقی رو که بهم هیجان بده می تونم از یه پسر بخوام . تو هم می تونی واسه خودت دوست پسر بگیری .. یه پوزخندی زده گفتم اونم مث تو بی وفا .. از بس هلش داده بودم تا واسطه بین من و مرتضی نشه خیلی آشفته شده بود -خیلی بد جنسی مینا .. دستمو گذاشتم رو صورتش اشکاشو پاک کردم . ساعتی بعد اونو در بغلم داشتم . با بوسه هام گرمش کردم . می خواستم بازم باهاش عشقبازی کنم اما اون بدن خودشو خیلی سرد در اختیارم گذاشت . با این حال حریصانه و گرسنه تمام وجودشو غرق بوسه کرده بودم . کمی حالش بهتر شد . رفتارش هم تا حدودی تغییر کرد ولی دیگه اون مهین سابق نبود .. یه روز دستشو گذاشت تو مانتوش وخواست یه چیزی بر داره یه تیکه کاغذ از جیبش افتاد  که متوجهش نشد . اونو بر داشتم و وقتی که ازش جدا شدم خوند …. مرتضی جون می دونی که چقدر دوستت دارم . تو مرد رویا ها و آرزوهام هستی . بدون تو زندگی برام امکان نداره . این مینا موی دماغم شده . مایه رسوایی و آبرو ریزیه .. اون یه دوست خوب واسمه ولی همش حس می کنم که خدا باید اونو پسر می آفریده . شایدم چون قیافه نداره و پسرا اونو نمی خوان این جور حسادت می کنه . شایدم دوستی منو واسه خودش می خواد .. مرتضی جون من خودم همه چی رو درست می کنم . صبر داشته باش . عاشقتم می بوسمت . .. جوش آورده بودم . رفتم سراغ مرتضی .. -این دختر به دردت نمی خوره . اون مال منه . اون روز مرتضی که دیگه فهمیده بود من دوست مهین هستم یقه منو گرفت و مثل دو تا مرد گلاویز شدیم . زورش زیاد بود ولی لگد محکمی به لاپاش زدم که از درد به خودش می پیچید .-آشغال عوضی بهت گفتم که دست از سرش ور داری . مهین مال منه .. اون یک همجنس بازه . من باهاش حال می کنم . اونو لختش می کنم . با همه جاش ور میرم .. اون اخلاقش اینه . نمی تونه دوست پسر داشته باشه . نه تو نه هیچ پسر دیگه ای نمی تونه اونو خوشبخت کنه .. مردم اومدند و ما رو از هم جدا کردند .. -دختر خجالت بکش آدم این جوری که با یه پسر گلاویز نمیشه .. یه عده هم به مرتضی بد و بیراه می گفتند و فکر می کردند که چون یه دختر بد قیافه به تورش خورده بهش جسارت کرده انتظار سکسو ازش داشته .. مهین که موضوع رو فهمیده بود منو از خیلی از امتیازات محروم کرد . دیگه باهام حموم نمیومد . خودشو در اختیار من نمی ذاشت .. ازم ناراحت بود که چرا هر کاری که باهم کردیم رفتم گزارششو به مرتضی دادم . خواب و خوراک نداشتم . هشت نه سالی می شد که با هم بودیم . من نمی تونستم فراموشش کنم . من محبت اونو می خواستم . راستش سکس و همجنس بازی آن چنان اهمیتی واسم نداشت . اگه این کارو می کردم در درجه اول واسه خودش بود و این که نشون بدم همه چی رو می تونه از من بخواد . البته لذت می بردم ولی اگه اون با همون کلام شیرین و محبتش بهم می گفت که دوستم داره و دیگه نمی خواد لز کنه من حرفی نداشتم . مرتضی از زندگیش رفت بیرون . مهین همش بهم سر کوفت می زد -شانس آورد رفت .. یه چاقو ضامن دار از جیبم در آورده و بازش کردم و گفتم  اینو واسش کنار گذاشته بودم . مدتی بعد مهین با یکی دیگه دوست شد . مث سابق ازم نمی ترسید . درعوض من از روی لج می خواستم به زور  ببوسمش و لختش کنم که اون با مقاومت و دست و پا زدن خودشو ازم خلاص می کرد . یه بار طوری عصبی شده بودم که با دستام گلوشو گرفته نزدیک بود خفه اش کنم . با این حال نمی دونم چرا رهام نمی کرد . شاید از خشم من می ترسید . من عاشقش بودم . واسش می مردم . اگه ازم جون می خواست می دادم . اون همه چیز من بود . هستی و زندگی من . ارزش من .. دین و دنیای من . .. اون همش می گفت که باید یه روزی شوهر کنه .. من نمی تونستم اون روزو ببینم .. گاهی به تب راضی می شدم تا مرگو نبینم . اون باید فقط مال من باشه . فقط مال من . دنیا و زندگیمو ویران شده می دیدم . کاخ آرزوهام خراب شده بود . خدایا چرا منو زشت و با احساسات دوگانه آفریدی .. اینو که حس دوگانه ای دارم مهین بهم گفته بود . وگرنه من که از لذت زندگی طبیعی داشتن چیزی رو نفهمیده بودم . . یه روز که من و مهین با هم در پارک  نشسته بودیم بهم گفت مینا من می خوام واسه همیشه از زندگیت برم بیرون . باید به این وضع عادت کنی . دوستی من و تو دیگه فایده ای نداره . هم تو عذاب می کشی هم من .-مهین من عذاب نمی کشم . من قول میدم تا آخر عمر ازدواج نکنم با تو باشم .-وای من چی . تو اگه دوستم داری باید دست از سر من بر داری . مهین رفت و دیگه تحویلم نگرفت .. من داغون شده بودم . اون حتی از تهدید های منم نمی ترسید . اونو با دوست پسر جدیدش می دیدم که میرن پارک و با هم حرف می زنن . یه روز که تنها نشسته منتظر دوست پسرش بود خودمو بهش رسوندم و گفتم برای همه وقت داری جز من ;/; -برو مزاحم نشو من کار دارم -مهین تو چشام نگاه کن ;/; اینه رسم رفافت و دوستی ;/; ما از بچگی با هم بودیم . از اون وقتی که رفتیم مدرسه .. هشت سال نه سال ده سال ..این یک عمره .. چرا به این سادگی می خوای همه چی رو فراموش کنی ;/; -طوری حرف می زنی که انگاری یک پسر باشی و عاشقم شدی .. -شاید این طور باشه مگه دوست داشتن به چی میگن . چرا یه دختر نباید عاشق یه دختر دیگه شه .. -تو نرمال نیستی مینا -چون دوستت دارم ;/; دنیا دور سرم می گشت . قلبم داشت از جاش در میومد . به من داشت می گفت دیوونه یا مثلا یه کسی با احساساتی وارونه .. من که فقط دیوونه اون بودم . من که واسش می مردم . مهین نباید مال کس دیگه ای می شد . یا من یا هیچکس دیگه -مهین متاسفم برات .. متاسفم .. بازم خون جلو چشامو گرفته بود . هیچ چیز در این دنیا برام ارزشی نداشت . -پس بیا واسه آخرین بار بغلت بزنم و ببوسمت . خیلی نامرد و بی معرفتی مهین . این رسمش نیست . -حالا داری میشی یه بچه خوب . کسی که کسی رو دوست داره باید به خواسته هاش اهمیت بده . -چیکار داری می کنی .. بوسه لب به لب ;/; -عیبی نداره . این آخرین بوسه من و توست .. وقتی صدای ضامن چاقو رو شنید یکه خورد تا بیاد عکس العملی نشون بده چاقو رو تا نیمه فرو کردم تو شکمش که راحت تر بکشمش بیرون و ضربه دیگه رو بزنم به جای دیگه .. . سرشو تکون می داد . توانی برای فرار نداشت . خودشو باخته بود . چاقو رو کشیدم بیرون چند سانت پایین تر  و اونو زیر نافش فرو کردم . باید روده هاش پاره شده باشه .. دست هیچ کس نباید بهش برسه . اون فقط مال منه مال من . می ترسیدم زنده بمونه .. و برای سومین بار واسه محکم کاری این بار چاقو رو به قلبش فرو کردم . همونجایی که دوست داشتم یاد من برای همیشه باقی بمونه . دیگه حسی نداشت از دهنش خون میومد . احساس آرامش می کردم .  دیگه کسی نمی تونست مهین منو ازم بگیره  . منم باید می رفتم پیش اون . واسه این که خودمو بکشم دودل بودم . من دیگه یه آدم مرده بودم . واسه کشتن خودم دستام می لرزید . چاقو رو آوردم بالا و تا بخوام اونو با تردید به طرف شکمم حرکت بدم باران مشت و لگد بر سر و روم باریدن گرفت . قبلش من جز خودم و مهین هیشکی دیگه رو اون اطراف نمی دیدم . منو دستگیر کردند و به همه چی اعتراف کردم . داستان زندگی خودمو گفتم . خبر نگارا ول کنم نبودند . دلم می خواست بمیرم . اعدامم کنن . ولی می گفتند به سن قانونی نرسیدی .. اگه به سن قانونی نرسیدم پس واسه چی عاشق شدم . پس واسه چی مهین من عاشق شد . من می خوام بمیرم . من بدون مهین نمی تونم . می خوام برم پیشش . به مرده ها حسودیم میشه . اگه اون در اون دنیا به کسی دل ببنده …. من جون مهینو گرفته بودم . تازه اگه به سن قانونی هم می رسیدم وکیل من می خواست منو به عنوان یه روانی و این که جنون دارم از اعدام خلاص کنه .. جنون کجا بود . این مزخرفات چیه . خب معلومه تا کسی که جنون نداشته باشه آدم نمی کشه . پس اونایی که آدم می کشن نباید اعدام شن تا بقیه حساب کار دستشون بیاد ;/; من می خوام بمیرم بمیرم . خانواده مهین می خواستند که قصاص شم . منم همینو می خواستم .خدایا چرا این قدر زجر کشم می کنین . مهین تنهاست اون منتظرمه . می خوام برم بهش بگم دوستش دارم . می خوام بهش بگم که کنار هم خوشبخت میشیم . بهش میگم اگه اون دنیا قراره عذابی بهش بدن همه رو خودم گردن می گیرم .. خدایا من چیکار کردم . گاهی وقتا از این که کشتمش پشیمون می شدم . دلم واسش تنگ شده بود . برای خنده هاش . برای بغل کردناش . واسه اون لحظه هایی که سرشو می ذاشت رو سینه ام یا رو پام و می خوابید و من نوازشش می کردم .. واسه اون لحظه هایی که منتظر بودم که زنگ کلاس بخوره و دست تو دست هم بریم طرف خونه .. واسه اون لحظه های نیمه شبی که بار ها و بار ها به امید فردا از خواب بیدار می شدم . مهین دیگه نبود .. در این سلول خیلی ها میان ملاقاتم .. ولی چرا مهین من نمیاد به ملاقاتم . چرا اون نمیاد تا ببینه که من چقدر دارم عذاب می کشم تا ببینه که زندگی بدون  اون برام از هزاران مرگ هم بد تره . حالا من موندم و این دفتر خاطراتم . با خاطره هایی تلخ و شیرین از مهین .. چقدر بیرحم و سنگدل بودم .. ولی اون می خواست تنهام بذاره .. خدا کنه وقتی چاقو رو توی شکم و قلبش فرو کردم زیاد دردش نگرفته باشه . شبا کابوس می دیدم .. گاهی وقتا هم خوابای خوشی می دیدم . می دیدم که مهین زنده هست و ما با همیم . دوباره اونو در بغلم دارم . بوی تنشو حس می کردم . مهینم داشت بهم می گفت که دوستم داره . از خواب که بیدار می شدم فقط دنیایی از حسرتو احساس می کردم . بر پسرا لعنت می فرستادم . یه دختر هروئینی رو آورده بودند هم  سلولی من کرده بودند . اونم مث من آرزوی مرگ می کرد . پدرش مرده بود و مادرش شده بود یک زن هرزه .. نمی دونستم  شایدم خودش هرزگی می کرد می خواست خودشو با یه قرص سمی بکشه . -منیژه تو بدنت پر از سمه فکر نکنم اثر کنه -چی میگی مینا ربطی نداره -منیژه نصفشو بده به من -اون وقت شاید هیشکدوممون نمیریم . -پس همه شو بده به من . مهین منتظرمه .. به طرز عجیبی نگام می کرد -اون دنیا منتظرته ;/; بازم خوبه که یکی منتظرته ولی فکر نکنم که مهین چشم انتظار یک قاتل باشه .. اینو که گفت گلوشو گرفتم و خواستم که خفه اش کنم -آشغال مهین دوستم داره . اون منتظر منه . دیر شده باید برم پیشش . من نمی خواستم اون بمیره . ولی حالا می خوام که تو بمیری .. قرص سمی روازش گرفتم .. یعنی همش مال من  .. ولش کردم .  -منیژه به کسی چیزی نمیگی وگرنه می کشمت .. نشستم و واسه مهین نوشتم و نوشتم .. مهین عزیزم دارم میام سراغت .. هر مرده ای رو که دور و برتن از خودت دور کن وگرنه سر و کارشون با منه .. می دونم دلت واسم تنگ شده . منم همین طور . کاش قبل از این که چشاتو ببندی یه چیزی بهم می گفتی . تو که می دونستی چقدر دوستت دارم و دوری از تو رو نمی تونم تحمل کنم . بالاخره عذابم تموم میشه و میام سراغت . امیدوارم فهمیده باشی که چقدر دوستت دارم . من خود خواه نیستم . اگه خود خواه بودم نمیومدم طرف تو . میام تا برای همیشه مال هم باشیم . تا بهت بگم که چقدر دوستت دارم . تا بگم که بدون تو می میرم و مردم . حالا وقتی که مردم واسه همیشه زنده میشم . می دونم الان روحت داره این نوشته هامو می خونه . دفترمو که نمی تونم بگیرم بیارم اون دنیا .. اشک از چشام سرازیر شده و برگهای دفترمو خیس کرده بود . دلم واسه مهین تنگ شده بود . دیگه بیش از این نمی تونستم دوری اونو تحمل کنم .. این بار واسه مردن تردیدی نداشتم . من بدون مهین نمی تونستم ادامه بدم . چند تا لگد به منیژه زدم -بیدار شو .. قلمو از کاغذ جدا نمی کردم . نمی دونستم  مرگ چه طعمی داره . فقط می دونستم طعم شیرین مهینو داره . واسه رسیدن به اون همه چی واسم آسون شده بود . اصلا هیجانی  نداشتم که ببینم و بفهمم که اون سوی دیوار چه خبره . فقط معتقد بودم که مهین اون طرف نشسته و من اگه خودمو بهش برسونم دوباره می تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم  . می خواستم دفترو بدم به منیژه و قرص سمی رو بخورم . مرگ چه احساس قشنگ و لطیفیه . یه احساس پاک که آدمو از ناپاکیها نجات میده . خدایا سپاسگزارم که مرگو آفریدی .. اگه مردن نبود معلوم نبود چه جوری باید زندگی می کردیم . ……….. این آخرین جملاتی بود که از این دفتر خاطرات به جا مونده .. لحظاتی بعد مینا با خوردن سم به استقبال مرگ میره و دفتر رو میده به دست منیژه . منیژه با فریاد کمک میاره ولی فایده ای نداشت .  البته مطالب دفتر خیلی بیشتر از اینا بود .. و بیشترش هم در روز هایی تنظیم و نوشته شده بود که مهین زنده بود و مینا کلی نویسی نداشت .. منیژه این دفتر رو داد به من .. من خبر نگار یکی از مجلات بوده و با استفاده از این دفتر تونستم که شهرت و  تا حدودی ثروتی به هم بزنم . همه اینا رو مدیون دختری بودم که  منم رفتم کمکش تا اونو از اعتیاد نجاتش بدم .. باهاش در زندان آشنا شده بودم . هم با مینا مصاحبه کرده بودم و هم با اون . مینا حال و حوصله چندانی نداشت ولی منیژه از درد هاش گفته بود . از پدر ش که مرده بود . از مادر هرزه ای که اونو به امون خدا ول کرده و معتادش کرده بود . مادرش ازش می خواست که تن فروشی کنه ولی اون یعنی خود منیژه عمدا با فروش هروئین کاری کرده بود که به زندان بیفته .. . معتاد هم بود … بطن چهره اش نشون می داد که باید خیلی زیبا باشه -مجید واسه این که باهات مصاحبه کردم و دفتر مینا رو دادم بهت دوستم داری ;/; -نه -واسه این دوستم داری که دلت واسه من می سوزه ;/;-نه -پس واسه چی دوستم داری .. -واسه این که حس می کنم با بقیه فرق داری .. حاضر شدی خودتو مث یوسف پاک بندازی زندان تا یه دختر بد کاره نشی .. من دیگه همچین دختری رو از کجا گیر بیارم -خیلی قیافه ام بد شده -ولی عکس یه سال پیشتو که دیدم بهم میگه تو می تونی ملکه زیبایی بشی -من می خوام فقط ملکه تو باشم .. . تنهام نمی ذاری ;/; همیشه پیشم می مونی ;/; عاشقم می مونی ;/; -فقط در یه صورت ازت جدا میشم ولت می کنم و میرم .. -درچه صورتی مجید .. -درصورتی که بفهمم بالاتر از عشق من هم برای تو یه چیزی هست . اگه دوباره هروئین بکشی یا هر چیز دیگه ای که نشون دهنده اعتیادت باشه من ولت می کنم . چون می دونم دوستم نداری . به خاطر خودت میگم . دیگه هیچوقت فکر خودکشی به سرت نزنه .. -مینا یک بد بخت بود .. -ولی مهین هم ناجوانمردانه کشته شد . اونم حق زندگی کردن داشت -آره خدا بنده هاشو به دنیا میاره تا از زندگی و نعمتهاش لذت ببرن . به همه همه چی رو نمیده. -شاید واسه این باشه که می دونه یه روزی همه چی رو از بنده هاش می گیره . دوستت دارم مجید . دوستت دارم که یه دریچه تازه ای رو به روی زندگی به روم باز کردی . -عزیزم افق زندگی و زندگی روشنه این ما هستیم که جلو چشامون یه پرده سیاهی می کشیم تا روشناییها و زیباییها رو نبینیم . منیژه دوستت دارم ازت می خوام که با عشق بری به جنگ مشکلات -ولی کابوس مینا هنوز جلو چشامه .. در آخرین لحظات مهینو فریاد می زد می گفت دارم میام . دارم میام تا تو رو از تنهایی نجات بدم . مجید بهم قول بده هیچوقت تنهام نذاری . من با تو جونی دوباره گرفتم . قول میدم بازم خوشگل شم -تو حالاشم خوشگلی .. دلت , درونت قشنگه .. -فکر می کنی من دوباره معتاد شم ;/; -اصلا .. لبامو رو لبای خشکیده  منیژه گذاشته  در حالی که سعی می کردم کابوس مینا و مهینو فراموش کنم به امید لحظه های شیرین زندگی با تمام وجودم به منیژه عشق می دادم ترکیب  چشای گود افتاده اش درکنار صورت و حالتش  حکایت از زیبایی قبل از اعتیادشو داشت . نگاش بهم می گفت که می تونم بهش اعتماد کنم . آن چنان عذاب کشیده بود که می دونستم قدر لحظه های خوش و راحتی رو می دونه . هرچند می گفت که خوشبخت ترین زن دنیاست .. ولی می دونم که برای حفظ و نگه داری این خوشبختی تا پای جان می جنگه …. پایان .. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها