داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

گناه عشق 81

نوشین خیلی دلش می خواست صدای نلی رو هم ضبط کنه ..برای همین  حس کرد که اگه یه چند دقیقه ای صبر کنه و بتونه صداشو بگیره خیلی بهتره  . اگه صدای ضبط شده ناصر رو زود تر می شنید ممکن بود حالشو نداشته باشه اون چیزایی رو که می خواد بر زبون بیاره . ولی نوشین تصمیمشو گرفته بود وارد جنگ شه . پیکاری که تا حالا عناصر پیروزی اونو در اختیار داشت . جنگی که دوست نداشت تا به این جا کشیده شه که بخواد برای خودش شکست و پیروزی جدا کنه . -چی شد نوشین چی رو می خواستی بذاری گوش کنیم ; -هیچی .. هیچی . من دارم دیوونه میشم . چرا ناصر باید دوستت داشته باشه . چرا باید به خاطر تو همه چی رو فراموش کنه .. .. نوشین دوست داشت بازم از زبون نلی حرف بکشه . اون فقط چند دقیقه فیلم و چند کلامو کافی نمی دونست . می خواست مدارکی داشته باشه که مو لای درزش نره و جای حرف و حدیثی نباشه . هر چند همونشم کافی بود . ولی دوست داشت همه چی تازه تازه باشه . می خواست مخ نلی رو به کار بگیره . -به من بگو نلی واسه چی ناصر باید به خاطر تو منو رها کنه . به همه چی پشت پا بزنه . چرا تو به نیما دروغ گفتی که یک دختر  نیستی و شب اول از هم بستری با شوهرت طفره رفتی و روز دوم خودت رو در اختیار ناصر گذااشتی تا افتخار عبور از مرز دختری و رسیدن به میدان زنانگی رو نصیب ناصر خان کنی .. -نوشین من دوستش داشتم و دارم . عاشقش بودم و هستم . تو پاتو گذاشتی تو زندگی  من . آره من حاضرم دنیا بدونه که من و ناصر با همیم ولی اون نمی خواد و من به خاطر عشقی که به اون دارم حرفشو گوش می کنم . جونمو براش میدم . به این میگن دوست داشتن . ناصر به من گفت که با نیما از دواج کنم تا من و اون با هم باشیم .. من حاضر بودم بدون این که از دواج کنم با اون باشم ولی  اون گفت این جوری بهتره . ای کاش باهاش از دواج نمی کردم . آدم با کسی که دوستش نداره و عاشقش نیست نباید از دواج کنه .. تو نمی تونی اینو درک کنی  . تو فکر می کنی دوستش داری .. فکر می کنی عاشقشی ..آره دختری منو ناصر گرفته . عشق من .. و من از این بابت خوشحالم . -خفه شوووووو. خفه شو نلی .. آخرین حرفتو قبول دارم ولی تو یک عوضی کثیف هستی . حالا بیا حرفای عشقت رو گوش کن . ….ناصر داشت از این می گفت که نلی براش ارزشی نداره و به خاطر این که دلشو نشکنه و ناراحتش نکنه چون عمری رو باهم همبازی و دوست بودن یه مدتی رو با اون بوده . حتی به خاطر این که به اون سر و سامونی بده ازش خواسته که با نیما از دواج کنه .. .. و صحبتای دیگه ای کرد که به نلی بر خورد . اون با این که روحیه ناصرو می دونست انتظار نداشت که تا این حد و در صحبت با نوشین اونو کوچیکش کنه .. -ببینم نلی جون حتما داشته تقیه می زده واز ترسش  این حرفا رو بر زبون آورده . ترس از چی ; از رسوایی ; شتر سواری که دولا دولا نداره . هر کی که خر بزه می خوره پای لرزش هم می شینه . من با همه پستی و رذالتی که تو داری یه چیزتو رو تحسین می کنم و اون شهامتیه که در آشکار کردن واقعیت داری . ناصر ترسو ست اما تو این ترس رو نداری . آفرین به تو دختر . امید وارم بتونی به عشقت برسی  -اگه همسرانمون یعنی تو و نیما دست از سر ما بر دارین ما با هم ازدواج می کنیم . نوشین خواهش می کنم کمکم کن . دست از سر ناصر وردار . اونو بذارش برای من . در واقع تو و نیما برای هم ساخته شدین . من شنیدم اون بار ها و بار ها اومده به خواستگاریت . اون خیلی دوستت داره . اون قدر تو رو می دونه . اون دیوونه وار عاشق توست . حتی همین حالا گاهی ار نگاههاش می فهمم که همون حس گذشته ها رو نسبت به تو داره . -ولی اون این قدر مردانگی و مرام داره که وقتی ازدواج کرده به زنش خیانت نکنه . مثل بعضی ها کثیف نیست . انگل اجتماعی ! نلی کثیف !. تو یه آشغالی هستی که اگه بر فرض محال یه روزی هم با ناصر ازدواج کنی به اونم خیانت می کنی . تو خودت نمی فهمی که دوست داشتن چیه . احمق .. یه بی شعوری مث ناصر بهت گفت که ازدواج کنی و این جوری با اون رابطه داشته باشی ; تو اگه شوهر نمی کردی گناهت نصف حالا بود . می شد بی نهایت تقسیم بر دو .. با این یه تیکه  نوشین نلی رو دستش انداخته بود . ….. ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها