داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

گناه عشق 37

جمشید بهش گفته بود که مگه حلقه دستشو ندیدی و اونم در جواب گفته بود که خب این روزا با این چیزا که نمیشه قضاوت کرد . راستش نادر به این مسئله دقت نکرده بود .   جمشید با این که می دونست نوشین شوهر داره و زنی هم نیست که بخواد یک رابطه خاص با نادر پیدا کنه ولی واسه این که دل دوستش نشکنه دلش می خواست که اونا حداقل در حد چند قدم جلو تر از سلام و علیک هم که شده با هم دوستی داشته باشند . ..جمشید بین دو ساعت کلاس سمانه رو کشید کنار و گفت ببین عزیز این دوستمون نادر بد جوری گلوش پیش نوشین گیر کرده .. -خب که چی تو به فکر خودت باش . – منم بهش گفتم که این دختر شوهر داره  این قدر به پر و پای اون نپیچ -آفرین .. -ولی حالا در حد سلام و علیک و این که یه چیزی ازم خواسته .. -خجالت بکش جمشید . میگی من چیکار کنم . ازش بخوام و التماس کنم که تو رو خدا نوشین جون چون دوست پسرم ازم خواسته که با دوست پسرش گرم بگیری تو رو خدا این کارو بکن که آبروم نره ;/; خجالت داره جمشید . نکن این کارو .. -این همه دختر و پسر با هم گرم می گیرن و از این حرفا نیست .- من نمی دونم چه کلکی تو کارته . اومدیم فردا پس فر دا خودت هم بخوای همچین لرزش ها و لغزش هایی داشته باشی . -بس کن سمانه بار آخرت باشه که این جور بهم تو هین می کنی . با عصبانیت از سمانه فاصله گرفت . -جمشید وایسا . مگه من بهت چی گفتم . من چیکار کنم . بهم بگو چیکار کنم . -من چه می دونم . اون این روزا گاهی غیبت می کنه .. یه بهونه ای بیار یه کاری بکن .. -در عوض تو چیکار می کنی جمشید ;/; این اخلاق بدت رو عوض می کنی ;/; -من هیچم اخلاقم بد نیست . من دوستت دارم و جز تو هم به هیشکی دیگه فکر نمی کنم . -آره مشخصه . تو غیر من به هیشکی فکر نمی کنی -مگه تا حالا ازم چی گیر آوردی که داری این جوری منو محکومم می کنی و من چه کار بدی کردم .. -شوخی کردم به دل نگیر . ببین من یه نقشه ای دارم باید با من هماهنگی کنی و با خود نادر .. گفتی که اون خونه عمه شه .. نوشین یه چند تا جزوه ازم می خواد . من می خوام بگم که اون پیش توست و تو هم که خب معلومه پیش نادری توی خونه عمه خانومش … فقط با اون هماهنگی لازمو انجام بده .. در ضمن به این پسره دوستت هم بگو این درسا رو خوب یاد بگیره اگه یه جا هایی شو نوشین نفهمید یادش بده .. امید وارم آتیشش با همینا بخوابه .. اون دختره شوهر داره .. -اونم که بیچاره قصد و نیت بدی نداره .. -منو وادار به چه کارا که نمی کنی تو .. جز وه ها پیشمه .. فقط به این دوستت بگو این چند ساعت با قیمونده رو بشینه توی کلاس همه شونو از بر کنه که احتمالا در خانه عمه جانش باید واسه این نو عروسمون تو ضیح بده . از روزی که شوهر کرده تنبلی اومده سراغش . نمی دونم جمشید اگه منم از دواج کنم همین جوری میشم ;/; -ببینم سمانه مگه خواستگار اومده واست که ما خبر نداریم .******از اون طرف نلی و ناصر در آغوش هم غرق در هوسهای خود بوده و نلی  رسیدن به نهایت هوس رو اوج عشقش می دونست . -ناصر اگه بهت بگن امروز رو بهترین روز زندگیم می دونم شاید باور نکنی . -خب معلومه دیگه . امروز اولین روزیه که زندگی مشترکت رو با شوهرت شروع کردی . -ناصر تو که می دونی چقدر دوستت دارم واسه چی میگم که امروز بهترین روز زندگیمه بازم داری منو اذیت می کنی ;/; ولی می دونم که تو این احساسو نداری . -نلی اصلا چرا این قدر به من گیر میدی . شاید باور نکنی ولی دیشب یه حس بدی داشتم .نمی دونم چرا نمی تونستم تو رو کنار یکی دیگه حس کنم. نمی تونستم قبول کنم که اون عوضی تو رو ازم گرفته . همونی که قبل از من عاشق نوشین بوده . دلم می خواست از خونه بزنم بیرون .سرمو بکوبونم به دیوار . سر همین موضوع با نوشین بحثم شد .. و تو اومدی و امروز یکی از بهترین هدیه های زندگی رو برام آوردی .. -من خودم چی .. -اووووهههههه نلی خودتم واسم هدیه ای . راستش اینا به یک طرف فکر نمی کردم که تو امروز اصلا به فکر من باشی .فکر می کردم با ورود به زندگی جدیدت منو فراموش می کنی . دیگه به من فکر نمی کنی و من واست ارزشی ندارم . اما اشتباه فکر می کردم و می دونم که دوستم داری .-خوشحالم ناصر که این فکررو می کنی ….. ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها