داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

گناه عشق 28

من دلشو ندارم تو عذاب بکشی . تو رو که این جوری می بینم اصلا این مراسم عروسی به من خوش نمی گذره -به درک -ناصر دلت میاد با دختر عمه ات این جوری حرف می زنی ;/; من اگه این مجلس بهم خوش میگذره به خاطر اینه که می خوام فر دا رو در آغوش تو باشم . -و امشبو با نیما -ببینم دلت نمی خواد فر دا رو یه کاریش کنی ;/; نلی می خواست در مورد یه مسئله ای با عشقش صحبت کنه ولی اونو موکول کرد به دیدار فرداش .. -نلی کی می خوای یعنی چه ساعتی می خوای که همدیگه رو ببینیم . -احتمالا برای ده صبح می تونیم .. ناصر می خواست بگه که شوهرت دست از سرت بر میداره که تو بتونی در این ساعت بیای یا نه که فوری حرفشو پس کشید .. نلی و ناصر بدون این که متوجه باشن از  جمع فاصله گرفته رفته بودند پشت درختایی که دیدی نداشت . هم نوشین و هم نیما و عده ای از مهمونا به دنبال عروس بودند . هر چند نیما و نوشین می دونستن که اون دو تا با همند .نوشین خیلی نگران شده بود .. ولی از اونجایی که نلی در این مورد که ناصر مثل داداششه و از بچگی با اون بوده با نیما حرف زده بود و طوری پرش کرده بود که اون راجع به این مسئله حساس نشه . چون می دونست که روزایی می رسه که ممکنه اون و ناصر به عناوینی در کنار هم قرار بگیرن با هم حرف بزنن . مثلا برن گردش .. مسافرت چهار نفره .. و حتی  تصور این لحظات رو هم کرده بود . نیما هم بهش اعتماد داشت . یه مسئله ای رو به  ناصر نگفته بود . نمی خواست ار حالا فکرشو مشغول کنه . نوشین خیلی نگران و ناراحت بود .. به سمتی رفت که برای آخرین بار ناصر و نلی رو دیده بود .. -شما کجایین . ناصر اینجا هم دست از سر نلی بر نمی داری . حواست باشه که اون از حالا به بعد شوهر داره . نمی تونی مثل سابق باهاش بگردی . پسر دایی من آدم حسودیه -نوشین خانوم . من شوهرمو بهتر می شناسم . نیما جون خیلی آقا ست . من در مورد ناصر جون باهاش حرف زدم گفتم ما از بچگی مثل خواهر و برادر بودیم .  همه جا با هم بودیم اون مثل داداش هوای خواهرشو داشت . این مسئله واسه نیما حل شده .. حالا اگه شما حساسیت دارید اون مسئله ای جداست .. نوشین واسه این که قافیه وقیافه  رو نبازه خودشو خونسرد نشون داد و گفت منم ناصررو بهتر از تو می شناسم . یک برادر بعضی چیزا رو نمی تونه به خواهرش بگه ولی به عشقش می تونه بگه . تو خیلی چیزا رو نمی دونی که من ازش اطلاع دارم .. نلی به شدت عصبی شده بود .. ولی به زحمت بر خود مسلط شد ..  با خود گفت حالا می بینیم . کی کی رو بهتر می شناسه . تا حالا که اونو از چنگت به در آوردم فر دا هم کامل تر خودمو در اختیارش میذارم . ساکت شد و حرفی نزد . نوشین احساس آرامش می کرد . ناصر دلش واسه نلی سوخت . وقتی که با نوشین تنها شد  گفت . این چه طرز صحبت با دختر عمه ام بود ;/; انگاری داشتی بهش درس می دادی -ببینم این چه طرز صحبت با همسرته ;/; مرد حسابی به جای این که من به تو اعتراض کنم تو با من دعوا داری ;/; با عروس خلوت می کنی که چی بشه ;/; -ربطی به تو نداره . اون دختر عمه منه از بچگی با هم بودیم . اگه کسی می خواست اعتراض داشته باشه شوهر اون بود . نوشین نمی تونست خودشو نگه داشته باشه . انتظار شنیدن این حرفا رو نداشت . نلی از دور مراقب اونا بود که چه کار می کنند . کاملا متوجهشون بود . -عزیزم چی شده -هیچی داشتم به ناصر و نوشین  نگاه می کردم مثل این که با هم بد جوری کلنجار رفتند . -یعنی حرفشون شده ;/; -این طور به نظر میاد .. -اونا از اول هم به درد هم نمی خوردند نلی -منم با تو هم عقیده ام ….. -ناصر دنبالم نیا . تو اگه دوستم نداشتی بی خود کردی باهام از دواج کردی .. این طور می خوای با احساسات من بازی کنی که چی بشه .. -زشته نوشین گریه نکن .من دوستت دارم . من که حرف بدی بهت نزدم . فقط گفتم بر خوردت زشت بود . حالا خواهش می کنم به دل نگیر . نلی و نیما حتما متوجه تغییر حالتت میشن زشته -بذار بشن آبروت بره بفهمن با چه آدمی طرفن -نوشین تو که می دونی من چقدر عاشقتم . دوستت دارم . یک لحظه بدون تو نمی تونم زندگی کنم . طاقت اخم تو رو ندارم . فدات شم . فدای اون دل کوچیکت شم .بیا ببوسمت .. -نکن اینجا بده ..حرفتو می زنی حالا می خوای از دلم در بیاری ;/; به حرفای نیما توجه نکن اون مرد حسودیه …. ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها