داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

کوچه بچگی , کوچه کودکی

امروز بازم که توی خیابون می گشتم یهو دیدم رسیدم به نزدیک کوچه خاطره هام . همون کوچه بچگی . همون کوچه ای که درش به دنیا اومدم . بازم پاهام سست شده احساساتی شده بودم . چقدر دلم می خواست وسط کوچه می نشستم و به اون روزا فکر می کردم . این کوچه خیلی برام عزیزه . کوچه محل تولدم .. جایی که دو سه سال اول ابتدایی رو از اونجا به مدرسه می رفتم . جای زاد گاه منو آپارتمان ساخته بودند ولی هنوز خیلی از خونه هاش همون حالت گذشته رو داشت . چند تا بچه رو دیدم . زیاد نبودند . منم یه روزی مث اونا بودم . اون روزا فکر می کردم که خیلی می دونم . حالا که به بچه ها نگاه می کنم به نظرم اونا خیلی چیزا رو می فهمن ولی چیز زیادی نمی دونن . راستی چرا ما بچگی هامونو دوست داریم . ;/; شما چی فکر می کنین . روزایی که دیگه بر نمی گرده .. آره اون روزا دیگه نمیاد . روزای خوب و قشنگ . روزای خاطره ها . روزایی که فکر غم و غصه نبودیم . چی بخوریم چی بپوشیم . بقیه به فکر ما بودند . می تونستیم   زمستونا با لذت بریم زیر آفتاب و تابستو نا خودمونو به دست سایه بسپریم . می تونستیم با دختر همسایه بازی کنیم و کسی هم کاری به کارمون نداشت . البته گاهی مادر و خواهروبرادر بزرگ دختر همسایه میومد دست دختره رو می کشید و با خودش می برد. جای اون تیر برق چوبی یه تیر برق بتنی نشسته . وای خیلی بچه بودم . صدای تیراندازی .. لاستیک آتیش زدنا . مردم نمایش راه انداخته بودند . شده بود فیلم سینمایی . چه فیلمی .. سرگرمی نداشتند . یه سایه هایی از فیلم مرد شش میلیون دلاری رو یا دم میاد . خیلی وقت بود که گوگوش موهاشو کوتاه کرده بود ولی من با اون سن خیلی کمم از روی مجله های قدیمی عاشق گوگوش موبلنده بودم . موهای مشکی و سیاه که تا پایین کمرش می رسید . دستمو دور تیر برق چوبی حلقه می زدم و ترانه های قدیمی اونو می خوندم با خودم زمزمه می کردم . آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد … صدای گریه بارون توی ناودون نمیاد ..اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمیاد .. -پسر برو خونه می کشنت .. چقدر لاستیک مفت و مجانی زیاد داشتیم که همه رو آتیش می زدیم .. اوایل فکر می کردم مراسم تعزیه و عاشوراست ..  از شبای تاریک این کوچه می ترسیدم . بیشتر وقتاچراغاش روشن بود . اون وسط گاهی بچه های بی تربیت لامپا رو می شکستند . نمی دونم چرا ما رو از تاریکی و جن می ترسوندند . البته از جن که نمی ترسوندند صحبتشو که می کردند ما می ترسیدیم . هر وقت به تاریکی می رسیدم آواز می خوندم و می دویدم ولی اگه به کسی نگین اگه الان هم به یاد از ما بهتران بیفتم یه بسم الله رو میگم هرچند بیشتر وقتا بی خیالم . چه دورانی بود . بچه ها با هم دعوا میفتادند و خیلی سریع آشتی می کردند ولی پدر و مادر ها سر این بچه هاشون قهر هایی طولانی داشتند . آخه همه شون مدعی بودند بچه شون مظلوم و بیگناه و بی تقصیره . حالا که فکرشو می کنم شاید درست می گفتند . بچه ها همه شون بی گناهن . همه دوست دارن به اون روزا بر گردن . حتی اونی که میگه دوست نداره بچه شه بازم دلش می خواد . شاید حتی اونی هم که خیلی زجر کشیده و کسی رو نداشته . نمی دونم چرا ..همه این دلایلو کنار بذاریم شایدم واسه این باشه که ما نمی خواهیم باور کنیم که داریم به انتها می رسیم . انتهایی که شاید آخر خط نباشه . ولی کسی نیست که مقصدی به اسم مرگو دوست داشته باشه . دوست داریم بچه شیم تا دوباره بریم اول راه . حالا اون صفا و صمیمیت بچگی به جای خود . اون روزایی که دلهامون بی کینه و بی ریا بود به جای خود ولی اون روزا رو دوست داریم چون همه چی رو خیلی بزرگ می دیدیم . آدم وقتی یه چیزی رو خیلی بزرگ ببینه  براش خیلی ارزشمند میشه . هرچی ما بزرگ تر شدیم این دنیا هم کوچیک تر شد . با ویروس حقه بازی و کلک و سر همدیگه کلاه گذاشتن دنیا رو کوچیکش کردیم و از دستش نالیدیم . وا مصیبتا وا درد و رنجا ..ایهاالناس بیایید و ببینید که همه دارن به هم خیانت می کنند . اون الک دولک بازی کردنها و هفت سنگ وتیله بازی کجا رفت .. اون لی لی که بیشتر دخترا بازی می کردند ولی گاهی ما پسرا هم شریکشون می شدیم … بچه ها عوض میشن ولی بچگی وجود داره . چقدر دلم می خواست اون چیزایی رو که تو مغازه ها می دیدم همه شونو داشته باشم . بیشتر اسباب بازیهاشو . ولی با پولم فقط می تونستم دو سه تا از این وسیله ها رو بخرم . هنوز سه تا از مغازه ها ی کنار هم به همون صورت باقی مونده . چند تا از خونه ها همون آجررو دارند همون ساخت قدیمی رو ولی به زودی ترتیب همه شون داده میشه . هفت هشت بار از سر کوچه تا ته کوچه رو رفتم و فکر کردم . خوشبختانه  هرکی منو در این مسیر می دید فقط واسه یه بار می دید وگرنه حتما مشکوک می شد که این دم عیدی می خوام برم دزدی . در همین سالها بود و از همین کوچه که خمیر مایه من شکل گرفت و شدم یک ایرانی قره قاطی نویس . دوست دارم بازم از بچگی هام و از اون روز ها بنویسم . آره دوست دارم به اون روزا بر گردم هر چند در اون صورت حسرت چیزایی رو که آدم بزرگا دارند رو می خورم ولی حالا که می دونم چه خبره عوضش می تونم به خودم ببالم اون عمر و زندگی و سالهای از دست رفته ای رو به دست آوردم که می تونم  از نو برای بهتر شدن و بهتر زندگی کردن استفاده کنم ولی این که نمیشه . آدمای هم دوره ام چی میشه .. یه خورده گشتم و گفتم بهتره بر گردم خونه از کوچه که اومدم بیرون مراقب بودم که به آدما تنه نزنم . چه خبره بابا . عید خودش  چند روزه و این ملت بی پول باید دو ماه برن استقبال برای خرید .. آخه این همه از بی پولی می نالید پس این هر روز توی بازار گشتن چیه . بعضی ها عادت هم دارند  یه وسیله ای که می خوان صد دفعه باید برن بیان . حالا هم که جنسشونو خریدن میرن چند تا مغازه دیگه رو هم دید می زنن که ببینن خوب خریدن یانه .. بگذریم اینایی که الان گفتم ربطی به بچگی نداره .. حالا اومدم خونه و داشتم فکر می کردم اگه یه مطلبی بنویسم اسمشو چی بذارم . اگه بگم کوچه بچگی دو تا حرف چ داره هم آوایی بدی نیست . ولی کوچه کودکی هم بد نیست حرف ک زیاد داره و هماهنگه .اما یه خورده صمیمیت واژه بچگی بیشتره .. اگه من از هر دو عبارت استفاده کنم چی میشه .. اون وقت خلاصه گویی من خراب میشه .. بابا عجب گیری افتادیم . درست شد  مثل داستان آبی عشق که می تونستم بگم درخت عشق و یا تولدی دوباره رو می تونستم بگم هدیه عشق .. بعضی وقتا در انتخاب اسم می مونم بعضی وقتا هم شورش می کنم . این شورش هم شد یک کلمه ایهامی . آخرشم با خودم مشورت کردم و این اسم بالا رو برای متن انتخاب کردم سرتونو دیگه درد آوردم ای آدمایی که می دونم عاشق بچگی و نو جوونی و جوونی هاتون هستین . هنوزم دیر نشده . زندگی ارزشش به اینه که همدیگه رو دوست داشته باشین . با هم مهربون باشین . دل همو به درد نیارین . اگه چیزی دارین با هم قسمت کنین . شریک غم و غصه های هم باشین . وای دوباره پر چونه شدم . یه چیزایی یادم میاد  می خوام بذارم برای دفعه بعد میگم شاید یادم بره . ببینید شما وقتی که یه کسی رو گیر میارین که تازه می فهمین فامیل شماست چقدر لذت می برین ! چقدر بهش احترام میذارین ! اگه یه کاری از دستتون بر بیاد براش پارتی بازی می کنین . به دنبال شجره نامه و ریشه یابی نسل و نژاد تون هستین . مثلا پدر بزرگتون کی بوده و …در مقیاس بزرگتر میگم  من از نسل آریا هستم . اون یکی از نسل عربه .. یکی از نسل انگلو ساکسونه .. یکی سرخ و یکی سیاهه .. یه خورده برین عقب تر .. یه خورده بیشتر از یه خرده ..نمی دونم باید یه خورده فکر کنم که این یه خرده با واو درست تره یا بدون واو .. بریم به اصل و ریشه خودمون .. آره درسته .. لمسش کنین . حسش کنین .. ما رگ و ریشه مون از بابا آدم و ننه حواست . حالا اونا گناه کردند و ما رو انداختن زمین . نمیشه این قدر سر کوفتشون زد . اما اونی که با ماشین می زنه به پشت ماشین ما و دو تایی مون پیاده میشیم و دست به یقه میشم برادر یا خواهر ماست . البته با خواهر که دست به یقه نمیشیم . آره عزیزان هیشکدوم با هم غریبه نیستیم . همه با هم آشناییم همه از اون نقطه اومدیم . . حالا اگه بابای ما هفده متر در ده متر بوده به اونش کار نداریم به هر حال  ما آب رفته شدیم ولی با تمام وجود همدیگه رو حس کنین . ما از همونیم همون . به نظرتون برادرا و خواهرا نباید به هم کمک کنند ;/; باید همدیگه رو بزنن بکشن ;/; نباید دست از جنگ و کشتار بر دارن ;/; نباید گذشت داشته باشن ;/; باید همین جوری برن داستانهای سکسی بنویسن و از اخلاق و معرفت نگن ;/; .. هی داداش ایرانی تو یکی دیگه واسه خودت کلاس نذار آبروی هرچی میرزا بنویسو بردی . الان هم می خوای این متنو زود تر تموم کنی بری خودتو بذاری جای یه دختر لز کار یا لز بین و یه قسمت دیگه از داستان من و مامان و زن دایی رو بنویسی . یه خورده خجالت بکش .. یاد وجدان شیر فرهاد شبهای برره میفتم . چیکار کنم سکس هم یه قسمتی از نیاز های آدمه که داستانش جداست و من خارج از اون رعایت می کنم .. وجدان : تو این جوری هستی شاید خیلی ها نتونن با این مسئله کنار بیان .. -وجدان جان اونا باید سعی خودشونو بکنن .. این قدر هم منو اذیت نکن عقب می مونم .. آره بازم از بچگی رسیدیم به بزرگی ولی واقعیت اینه چه بچه باشیم چه بزرگ چه ادعا داشته باشیم چه نداشته باشیم چه خودمونو بزرگترین بدونیم چه کوچیکترین , خودمونو  بزرگ و بزرگترین حساب می کنیم . بچه ها نیمه شب به خیر …. پایان … نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها