داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

پسران طلایی 29

-خب خواهر کوچولوی ما دیگه چطوره ..-چند بار بهت بگم داداش که من بزرگ شدم و دیگه اون آدم کوچولو نیستم -برای من هستی هستی هستی .. سینا خوشش میومد سانازو اذیت کنه . دوستش داشت سر به سرش بذاره . آخه اون که برادر نداشت و همین یه خواهرو داشت که همدم تنهایی ها و سنگ صبورش باشه . -مثلا بگم تو بزرگد شدی چی به ما می رسه . تو که نمیری واسه ما یکی رو جور نمی کنی . ببینم یه همکلاس خوشگل و خوش اخلاق و درس خون که گیر آوردی اونو به من معرفی کن البته از اون قرتی ها که با هر کی می پلکن نباشه -چند تا می خوای داداش -تو علی الحساب یکی رو واسه ما جور کن چند تا رو پیشکش .. -صبر کن به مادر یکی از بچه ها  سفارش بدم که  این دفعه داره بچه درست می کنه این مدلی بیاره .. -حالا چرا عصبی میشی . تو که می دونی من خواهر گلمو چقدر دوست دارم و بدون اجازه اون آب نمی خورم . -سینا تازه از خدمت اومدی و نیومده هم معلوم نیست کجا رفتی و داری چیکار می کنی . اصلا بهت نمیاد که دوروز رانندگی کرده باشی -کی گفته من دوروز رانندگی کردم . من میگم هیچی مگه اون مسافر بد بخت طاقتشو داشت که همش توی ماشین بشینه و چرت بزنه .. سینا صورت سانازو بوسید .. ساناز حس می کرد که خیلی داغ شده بازم یه حس خوبی بهش دست داده بود . وقتی که خیلی کوچیک تر بود داداش همش اونو می بوسید . اون وقتا یه جور دیگه ای خوشش میومد . نمی دونست چرا این جوری شده . وقتی سینا از دختر دیگه ای حرف می زد بدنش می لرزید . نمی دونست واقعا نمی دونست اسم این احساس رو چی بذاره . در حالی که  خیلی از دوستاش واسه داداشاشون دوست دختر ردیف کرده بودند وبعضی ها شون هم به نوعی به داداشه باج داده همراهیشون کردند که اگه خودشونم یه کارایی کردند برادره به اونا گیر نده و همراهشون باشه ولی ساناز به دوست پسر فکر نمی کرد فقط دوست داشت مراقب کار های برادرش باشه . در کنار سینا احساس امنیت و آرامش می کرد . شاید این احساسش با اون احساسی که به معنای نوعی انحراف باشه تفاوت می کرد . .. پدر سینا هم وقتی که به خونه بر گشت دوباره همون سر و صدا و دعوای همیشگی با مادرش پیاده شد .. ساناز هم که همچنان به برادرش فکر می کرد و این که چقدر دوست داره هنوزم مثل سالهای قبل هواشو داشته باشه . لذت می برد از این که اون همراش باشه . هوای کاراشو داشته باشه و نگرانش باشه .. سالهای اول دبیرستان اون وقتایی که سینا کلاس نداشت  میومد سر در مدرسه دخترونه منتظر خواهرش می شد تا با هم بر گردن خونه . ساناز از این حرکت سینا خیلی لذت می برد . پیش بقیه دخترا احساس غرور می کرد ولی حسود هم بود که نکنه یکی سینا رو تور کنه .. اما با خودش فکر می کرد بالاخره یه روزی که باید  از این خونه بره .. با یه دختر .. ولی نه بهتره حالا حالا ها به این موضوع فکر نکنم . فردای اون روز سینا رفت پیش شیرین . مشتری منتظر بود . زنی در هم و خسته و افسرده منتظرش بود . -معرفی می کنم سینا پسر گل و دوست داشتنی ..-اینم مونا جان که از دیروز تا حالا منتظر شمان .. -ببینم اینجا که  منتظر نبودن .. مونا خیلی ناراحت و عصبی به نظر می رسید ..-ممنونم که زود تشریف آوردین .. سینا از این متلک مونا عصبی شد . ولی به روی خودش نیاورد . اون باید اینا رو تحمل می کرد و منتظر بد تر از ایناش هم می بود . -شیرین خانوم اگه بخواین این جوری با مشتریا تا کنین خیلی زود باید در اینجا رو تخته کنین .. سینا هوس کرده بود که با مشت بکوبه به کله مونا ولی بازم بر خودش مسلط شد . – مونا خانوم من دیروز کاری داشتم . مشکلی داشتم .. وقتی رفتم خونه ماشینم خراب شد بردمش تعمیر گاه . سعی کنین منطقی باشین -مگه شما مردا منطقی هستین که ما زنا منطقی باشیم . همه تون سر و ته یک کرباسین .. خود خواه ..مغرور و تجاوز گر . فقط می خواین آب کمرتونو خالی کنین سبک شین و یه تفی بندازین توی صورت ماا زنا و یه کون لقتون کرده بگین و برین .. -اگه این جوره پس واسه چی می خواین که با شما باشم .. شیرین خانوم ما یکی نیستیم . پسر سرشو انداخت پایین و قصد خروجو داشت که مونا صداش زد .. -بیا آقا کوچولو قهر نکن . خیلی دوست دارم ناز مردای ناز نازو رو بکشم و ببینم  که چه حالی پیدا می کنند وقتی به پست  یه گردن کلفت تر از خودشون می خورن … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها