داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

وقتی پسرم میشه برادر زنم

فوق لیسانس کامپیوتر گرفته بودم و آخرشم با کلی هزینه یه مغازه ای رو  اجاره کرده  توی یکی از کوچه پس کوچه های دنج شهر چلوکبابی راه انداخته بودم که صاحبش از اون سر مایه دارای گله گنده ای بود که یه خونه ویلایی بزرگ کنار همون مغازه داشت .. تیمور خان  و زنش فتانه و دخترش تارا توی اون خونه زندگی می کردند … هرکدومشون یه ماشین جدا داشتند …تارا و فتانه هر دو شون خیلی خوشگل بودن . تارا بیست و دوسالش بود و درس می خوند و فتانه هم چهل سال تمام داشت .. تو فانتزی های خودم می دیدم که  دارم با هر دو شون حال می کنم . تارا به نظرم دختر لوسی میومد ولی خیلی بابایی بود. اکثرا با دو تا توله سگ پاکوتاه دور و بر مغازه می گشت یکیش نوک مدادی و یکی دیگه هم به رنگ سفید بود ..   من سی سالم شده بود و خونواده از بس بهم سر کوفت می زدند دیگه مجبور شدم برم به دنبال کار و کاسبی … تازه رفته بود بازارم بگیره و از کوچه پس کوچه های اطراف مشتری جذب کنم که تیمور خان یه شب که می خوابه صبح دیگه بیدار نمیشه … تا چند روزی دلهره داشتم از این که نکنه بخوان منو بندازن بیرون و مغازه رو یه کاریش بکنن که خوشبختانه بهم گفتن به کارم ادامه بدم . از اون جا به بعد بود که بیشتر به سر و وضعم رسیدم و مخ زنی ها رو شروع کردم . می خواستم با فتانه که خیلی هم خوشگل بود و ده سالی رو ازم بزرگتر بود حال کنم . طوری مخشو کار گرفته بودم  و خودمو عاشق دلخسته اش نشون داده بودم که  روزی چند بار میومد بهم سرمی زد .. این دخترش تارا شده بود ماماچه ما … هر دوشون اندام و کون و کپل درست و حسابی داشتند ولی مادره آبدار تر بود و من می  خواستم با اون حال کنم .. اما فتانه می گفت باید منو عقد کنی … راستش من راضی به این کار نبودم . جواب خونواده امو چی می دادم . هرچند یکی دوبار باهاش حال کردم و بر نامه سکس کاملو انجام دادم ولی سیر نشده بودم و تارا هم  خیلی چوب لاچرخ می ذاشت و مدام متلک می پروند . خلاصه بهش گفتم یه چند ماه صیغه باشیم که  تارا جون اعتراضی نداشته باشه بعد یه کاریش می کنیم … پدر و مادرم منو می کشتند .. ازدواج با زنی ده سال بزرگتر از خودم که یک دختر بزرگ هم داره … خلاصه به این بهانه که چلوکبابی کارش زیاده کمتر می رفتم خونه ام و بیشتر وقتای فراغتو بودم پیش  فتانه .. فقط روزی دو سه ساعت اونم دم غروب و اوایل شب می رفتم سر کار . بقیه مدتو بودم ور دل زن صیغه ای مون . هر وقت توی اتاقمون خلوت می کردیم مراقب بودیم که زیاد سر و صدا نکنیم که به گوش این تارا نرسه و آبرومون نره ..

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها