داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

هیولا (۱)

سلام خدمت خوانندگان این داستان.خدمتتون عرض کنم که این داستان اول بنده و یک دنباله دار است خوشحال میشم از من حمایت کنید و من رو راهنمایی کنید تا داستان های با کیفیت تری بنویسم
باید این نکته رو اضافه کنم که این داستان کاملا تخیلی است و واقعیت ندارد(خلاصه ساخته ذهن مریض بنده است.

قسمت اول:شروع اتفاقات
ساعت داشت نزدیک ۹ میشد که مربی گفت تمرین تمومه دیگه در اختیار خودتون هستید.معمولا تا ساعت ۹:۳۰ میموندم ولی امشب مهمون داشتیم برای همین مشغول جمع کردن وسایل هام شدم که یه دفعه یکی محکم زد پشتم جوری که نفسم بند اومد برگشتم دیدم خود بی پدرش بود
که افتاده بود روی زمین و داشت هی میخندید (علی) دوست صمیمی من. منم نامردی نکردم یه لگد محکم زدم تو شکمش حالش که جا اومد گفتم علی امشب مهمون داریم باید برم.همینجور که داشت بلند میشد گفت باشه جنده برو گمشو.میدونستم الان میوفته به جون یه نفر دیگه پس فرصت رو غنیمت شمردم و اومدم بیرون از باشگاه.باشگاه ما جو خوبی داشت همه با هم رفیق بودن یه مربی پیر با بچه اش که چند سال از ما بزرگتر بود اونجا رو میگردوندن راستی تا یادم نرفته من باشگاه بوکس میرفتم گفتم بدونید.
ماشین نداشتم و پول هم همین طور پس پیاده راه افتادم سمت خونه هفته دیگه تولدم بود و ۱۸ ساله میشدم دوست داشتم امسال رو جشن بگیرم ولی نه مکانی داشتم نه آه دربسات تو فکر این بودم که چه جور پول رو جمع کنم که دیدم رسیدم سر کوچه یه نگاه به خونه انداختم یه سه طبقه نما رومی بود فکر کنم ۱۵۰ زیر بنا داشت البته پدرم یه واحدش رو جای مهریه داده بود به مادرم کلید رو انداختم تو در و وارد شدم مادرم و عمه ام رو دیدم که داشتن با هم حرف میزدن سلام کردم و وارد شدم(مادرم یه زن ۳۷ ساله به اسم فرشته بود با قد ۱۶۰ و وزن۶۵ خوش اندام و سفید)اونا هم جواب سلامم رو دادن عمه ناهیدم برگشت و گفت عمه جون ما شام خوردیم غذای تو توی آشپز خونه هست هر وقت خواستی بگو برات بیارم(از عمه ناهیدم بگم اون یه زن۴۰ ساله با قد۱۷۰ و وزن۷۰ اندامی لاغر بود من که چیز زیادی ازش ندیده بودم ولی اونم سفید هست با مو های شرابی زیاد)گفتم ممنونم و راه افتادم سمت اتاقم با چشام دنبال مهسا خوهرم و عسل دختر عمم بودم که دیدم از تو اتاقم دویدن بیرون و خوردن به من منم که فهمیدم یه کاری کردن که دارن در میرن گرفتمشون و گفتم سلام کوچولو ها(مهسا یه دختر پر انرژی بود با موی سر کوتاه قدی۱۶۵ و وزن۶۵ در کنارش عسل یه خانوم کامل بود خیلی با سیاست قد۱۷۵ وزن۷۰)هم زمان با هم خندیدن و گفتن ولمون کن بوی بد میدی همین جور که توی بغلم بودن یه نگاه به اتاق انداختم و فاجعه رو دیدم همه کشو و کمد های توی اتاقم رو باز کرده بودن و لباس ها رو بیرون انداخته بودن با اخم ولشون کردم و گفتم این چه فاجعه ای هست. با سر های پایین افتاده مهسا گفت دنبال هودی هات بودیم گوش جفتشون رو گرفتم بردم توی اتاق و گفتم تا من میرم حموم و میام بیرون کل اتاق رو جمع کنید یه دست لباس انتخواب کردم و با خودم بردم به حموم توی اتاقم و درش رو بستم موقع لباس در آوردن زیر لب یه جون برای خودم گفتم توی یه سال ۱۰ کیلو کم کردم و حسابی ماهیچه ساختم شیش تیکم دیگه کامل در اومده بود اونم با قد۱۹۰ و وزن۸۵ سریع با آب سرد دوش گرفتم و رفتم بیرون در رو که باز کردم دیدم ای داد بی داد اینا که از اتاق نرفتن بیرون برگشتن یه نگاه به من کردن که هیچی تنم نبود سریع در رو بستم و مشغول لباس پوشیدن شدم صدای خنده هاشون می اومد در رو که دوباره باز کردم رفته بودن بیرون منم رفتم توی پذیرایی نشستم پیش عمه ام که مادرم غذام رو آورد مشغول حرف زدن با عمه و غذا خوردن بودم که عسل برگشت و گفت مامان وحید هم خوب بزرگ و کلفت شده عمه که نفهمید عسل چی میگه ولی من خوب فهمیدم و یه چشم غره بهشون رفتم که زدن زیر خنده عمه ام که جریان رو نمی دونست برگشت گفت اره شبیه جوانی های داداشم شده بزنم به تخته و اون دوتا وروجک دوباره زدن زیر خنده.ولی من این ور داشتم خودم رو با جونی های پدرم مقایسه میکردم یه عکس ازش بود که توی اون ۱۸ سالش بود خودم رو که با اون مقایسه میکردم خندم می گرفت که چقدر ضعیف هستم کلا چه نسل ضعیفی هستیم توی این فکر بودم که یادم افتاد اصلا پدرم رو ندیدم داد زدم راستی مامان بابا کجاست؟ از توی آشپز خونه داد زد امروز صبح رفت جنوب معموریت فکر نکنم تا یه ماه بیاد با خودم گفتم عجب چه بی سر و صدا البته عادی بود سال بود که هفته ای یک بار میومد خونه خلاصه اون شب به خیر گذشت و خونه عمه اینا رفتن موقع رفتن من یه دونه آروم برای شوخی زدم تو سر مهسا و همه حتی خود مهسا خندیدن وقتی اونا رفتن رفتار مادرم ۱۸۰ درجه عوض شد کلا من با مادرم مشکل زیاد داشتم و بینمون خیلی شکر آب بود اومد و یک دونه محکم زد در گوشم گفت دفعه آخرت باش با خواهرت اینجور شوخی میکنی منم کلی دلخور رفتم تو اتاقم.فکر کنم حالا فهمیده باشین که چرا با این که بابام پولداره ولی خودم آه در بساط ندارم کلا باهاشون حرف نمیزنم مگه این که کار مهمی داشته باشم.
یک هفته بعد:
اول صبحی علی زنگ زد و منو بیدار کرد و گفت کس کش چرا نمیای مدرسه منم حالم خراب گفتم کس کش پدرته میلم میکشه نمیام تو چرا هی زنگ میزنی برگشت گفت چون من پدرت هستم و نگرانتم دیدم این تا مارو به گانده ولکن نیست گفتم باشه حرفت رو بزن گفت میای بریم بیرون؟ حقیقا خیلی حرصم گرفت این خواب نداره مارو از خواب بی خواب میکنه گوشی رو قطع کردم دو دقیقه بعد پیام داد حالا ناز نکن بیا فلان کافه کارت دارم با حرص خیلی زیاد پاشدم و خودم رو آماده کردم یه نگاه به خونه انداختم هیچکی خونه نبود راه افتادم سمت کافه وقتی رسیدم دیدم اون ته با پارسا نشسته و تا منو دیدن زدن زیر خنده با ذکر کیر خر سلام کردم و نشستم روبه پارسا گفتم دادش صبحونه نخودم میشه بری برام یه چیزی بیاری پاشد و گفت باشه دادش دیگه مطمعن شدم یه خبری هست پارسا که به بابای خودش هم باج نمی داد و جواب مدیر رو نمیداد رفت برای من خرج کنه البته حقش هم بود اینقدر مغرور باشه باباش کارخونه دار بود و مادرش استاد دانشگاه خودش هم که چشم سبز و بلوند با قد ۱۸۵ وزن۸۵ خیلی شیک و نمره های بالا تو این فکر بودم که علی یه بشکن زد و گفت کجایی منم گفتم علی خیلی مشکوکی چه بلایی میخواید سرم بیارید گفت اسکول انگار حواست نیست امروز تولدته اومدیم که برنامه ریزی کنیم یه ذره فکر کردم و گفتم راست میگی امروز بود تولدم ولی ببین من نه حوصله دارم نه مکان دارم نه توان دارم یه ذره نگاهم کرد و گفت الکی بهانه نیار مکان با من توان هم که مثل همیشه با پارسا.یه ذره چس ناله اومدم و بعدش گفتم باشه قبوله در حال لیست مهمون ها بودیم و مکان هم که خونه علی اینا بود تا بحث پول شد پارسا برای این که خودش رو نجات بده برگشت گفت من یه ایده دارم که تو یه تکونی به زندگیت بدی منم به مسخره گفتم بگو ببینم اونم شروع کرد به توضیح که مگه تو نمیگی که دوست نداری از مادرت پول بگیری و باهاش مشکل داری گفتم خب و اون ادامه داد خب با پدرت حرف میزنیم یه ذره خندیدم و گفتم اسگول اولا منو پدرم اصلا با هم صمیمی نیستیم دوما پدرم الان ماموریت هست سوما وقتی تا الان بهم پول نداده چرا فکر کردی الان بهم پول میده؟
برگشت گفت:اگه با نقشه من جلو بریم نه تنها بهت الان پول میده بلکه بعدا هم بهت میده گفتم باشه چکار کنم؟
در حالی که داشت توضیح میداد مرحله اول با نام خایه مالی رو انجام دادم کارنامه نوبت اولم که توی اون معدلم شده بود ۱۸ رو براش فرستادم به علاوه جواب آزمونی که یک ماه پیش داده بودم و خیلی خوب شده بود و همین طور یه عکس از توی باشگاه که توش خوب افتاده بودم فرستادم به آیدی تلگرامش و نوشتم پیشرفتم چطوره الان باید صبر میکردیم تا زنگ میزد در کمال ناباوری واقعا زنگ زد من حتی نمیدونستم شمارم رو داره یا نه الان فاز دوم به نام خایه مالی به توان دو شروع شد
وحید:سلام بابا خوبی
پدر:خوبم مرسی میگم چرا الان اینا رو نشونم داری
وحید:همینجوری خواستم خوشحالت کنم
پدر:مرسی خیلی خوشحال شدم پس اونقدر ها هم بیکار نبودی
وحید:آره دیگه عمه که میگه خیلی شبیه جوانی های شما شدم
پدر:معلومه پسرمنی دیگه حالا بزار برای تولدت جبران میکنم
حقیقتا این حرفش نابودم کرد ولی ادامه دادم
چه جالب امروز تولدمه نمیدونستی؟
پدر:عه پس امروز یه کاریش میکنم میگم به مادرت به جز اون پول تو جیبیت بهت یه ذره پول بیشتر بده.
اینو که گفت حالم بد شد یعنی تمام این مدت پدرم به فکرم بوده و برام پول می فرستاد و من خبر نداشتم؟
ادامه دادم بابا میشه از این به بعد دیگه پولم رو خودتون برام بفرستی؟
پدر:چرا مگه مشکلش چیه
ادامه دادم آخه دیگه ۱۸ سالم شده یه ذره بد نیست از مادرم پول بگیرم؟
پدر:باشه فقط تو کارت داری دیگه؟
گفتم اره
پدر:خوبه شماره کارتت رو بفرست تا پول رو بفرستم
گفتم مرسی و قطع کردم
علی و پارسا از خوشحالی تو پوستشون نمیگنجیدن ولی من حالم خراب بود خواستم برم که علی دستم رو گرفت و گفت حاجی اول شماره کارتت رو بفرست هنوز کار داریم فرستادم و بعد چند دقیقه پول واریز شد و یه پیام هم برام اومد نوشته بود این کادوی تولدت بقیه کار ها رو وقتی برگشتیم انجام میدیم این پیام رو نفهمیدم ولی پول رو خیلی خوب فهمیدم ۱۵ میلیون فرستاده بود فقط برای تولدم پشمام ریخته بود انقدر زیاد بود برام علی سریع گفت۷میلیون رو برام بفرست تا کار های جشن رو انجام بدم خودت هم برو هر کاری که عشقته انجام بده تا ساعت شش که دیگه مراسم رو شروع کنیم در همین حال بودیم که صاحب کافیشاپ اومد و گفت پنچ ساعته اینجا نشستید یه کیک سفارش داد نمی خواید برید این جوری شد که مارو انداختن بیرون خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه وقتی رسیدم ساعت یک بود ساعت رو روی پنج کوک کردم و گرفتم خوابیدم ساعت پنج بیدار شدم و خودم رو آماده کردم برای جشن یه تی شرت سفید با یه شلوار سیاه کارگو پوشیدم و روی تی شرت هم هودی سیاهم رو تنم کردم راه افتادم که برم دیدم مادرم توی پذیرایی نشسته یه دفعه عصبی شدم ولی خیلی آروم اومدم بیرون موقع رفتن مادرم گفت وایسا ولی بدون توجه اومدم بیرون یه اسنپ گرفتم رو راه افتادم سمت خونه علی توی را به همه چی فکر میکردم تا مادرم یادم بره مثلا به خونه علی اینا علی بچه پایین بود البته نه خیلی پایین در واقع با قدمت از اون خونه ها بود که یه حیاط وسطش بود البته درست خورده بود و یه پزیرایی و دوتا خواب بزرگ اضافه شده بود ولی بازم جالب بود خود علی هم بچه خوبی بود یه ذره سبزه بود با قد۱۸۰ و وزن۸۰ پدرش ماشین سنگین داشت و روی اون کار میرد و مادرش خونه دار بود خانواده خوبی بودن حداقل ماهی یه روز دو روز اونجا پلاس بودم حرمت آدم رو نگه میداشتن خلاصه رسیدم اونجا در زدم و وقتی علی در رو باز کرد رفتم تو علی برگشت یه نگاهی بهم کرد و گفت اومدی مجلس خاکسپاری هودیم رو در آوردم گفتم خوبه گفت بهتر شد حالا رفتم تو مادرش هنوز خونه بود رفتم و باهاش سلام کردم برگشت و گفت سلام وحید جان همه کار ها رو منو علی انجام دادیم ولی لطفا هواستون به خودتون باشه یه چشم گفتم و موقع رفتن برگشت گفت تولدت هم مبارک گفتم مرسی و رفت قرار بود امشب بره خونه مادر بزرگ علی رفتم تو دیدم همه کار ها رو انجام دادن اشاره ای به پلی استیشن گردم و گفتم علی میای شرطی فیفا اونم گفت قبوله خلاصه تا مهمونا اومدن بازی کردیم همه آدم های سنگین و با جنبه ای بودن چند تا از دوست های علی هم بودن که اول بسم الله فضا رو گرم کردن خیلی خوب بود آهنگ بزن برقص هم نبود ۱۵ ۱۶ تا پسر از این کارا بهشون نمیاد نشستیم و شروع کریدم داستان گفتن خالی بستن شوخی تیکه انداختن یعنی خوشم میاد رحم به میوه ها نکردن قبل شام میوه ها تموم شد تا شام رو آوردن خودمون رو سرگرم کردیم و همه مسخره بازی ها رو در آوردیم شام که اومد همه یه گوشه نشستن خیلی معقول شام خوردن که شام هم خیلی حق بود بعد شام انگار که همه منتظر چیزی بودن سر جاشون نشستن من هم مثل اسکول ها هی داشتم این اون رو نگاه می کردم که یه دفعه علی با دو تا سینی اومد ساعت دیگه شده بود۹ شب توی سینی اول تنقلات بود و توی سینی دوم دوتا بطری و چند تا قوطی علی رفت و این بار با یه جعبه شیرینی برگشت و اونم گذاشت وسط گفت اینم کیکت من که تازه دوهزاریم افتاد بود که اینا بساط عرق خوری هست بلند شدم و نشستم کنار علی من که اصلا از عرق و این جور چیزا خوشم نمی اومد و نخورده بودم اون شب تو عمل انجام شده قرار گرفته بود چون فضای اونجا هم جوری بود که نمیشد بگی نمی خوام علی برگشت رو به جمع و گفت امشب شب اول وحید هست بزارید پیک اول رو بهش بدم یه پیک ریخت و داد دستم منم یه نفس رفتم بالا بزارید این جور بگم که برای اولین بار بود که می خوردم مزه زهر مار می داد و تا پایین سوزوند انقدر واکنشم زیاد بود که بقیه زدن زیر خنده بعدش علی فقط بهم یه قوطی آب جو داد گفت این برات بهتره درصد الکلش پایین تره حالت بد نمیشه همین جور که خوش بودیم یه دفعه پارسا برگشت گفت وحید هی پاشو ببین میتونی وایسی منم منظورش رو نفهمیدم نشسته بودم خوب بود فقط یه ذره سر خوش بودم ولی وقتی پا شدم انقدر حالم بد بود که تلپی دوباره افتادم زمین همه زدن زیر خنده دوباره همین جور پیش رفت تا وقتی که کم کم مهمون ها رفتن وقتی همه رفتن و فقط ما سه تا موندیم نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت شده دو شب رفتم یه سر دستشویی و تا برگشتم علی سه تا جا انداخته بود که مثلا پیش هم بخوابیم نگاهم به پارسا افتاد که نمی تونست بلند بشه این بار من خندیدم بهش و کم کم بلندش کردیم و بهش آب لیمو دادیم که مستی از سرش به پره وقتی حالش خوب شد گفت من دیگه برم و اونم رفت منو علی مونیدم به علی گفتم بره یه ذره دیگه عرق بیاره یه ذره بهم خندید و بعدش گفت چی شد تو که اهلش نبودی گفتم تو بیار حالا گفت باشه و کنار هم نشستیم شروع کردیم به خوردن بعد یه مدت جو سنگین شد یه ذره دیگه خوردم و برگشتم رو به علی گفتم الان چند ساله که با هم دوستیم گفت خیلی نیست فکر کنم شش ساله گفتم به حرمت این شش سال امشب یه چیز بهت میگم بین خودمون بمونه گفت باشه شروع کردم مادرم ازم متنفره یه ذره خندید بعدش که دید هیچ واکنشی ندارم گفت ادامه بده
ادامه دادم گفتم تا دوازده سالگی رابطمون خیلی خوب بود ولی بعد یه اتفاقی که منو نابود کرد دیگه هیچ چیز بینمون خوب نشد.
من بچه خیلی شیطونی بودم به شدت شیطون مادرم برای این رفتار من یه قانون داشت سه بار بهم هشدار میداد وبعدش یا منو میزد یا دیگه بهم توجه نمی کرد انگاری هم خوب جواب داده بود همه چی خوب بود تا این که یه روز خاله هام اومدن خونمون و با مادرم حرف میزدن در مورد من این اصلا نشونه خوبی نبود بزارید این جوری بگم که خاله های من به شدت سلطه گر و سادیسمی بودن مادرم هم نمیزاشت من اونجا بیام منو فرستاد تا با جواد و فاطمه که بچه های خاله بزرگم بودن بازی کنم بعد یه مدت مادرم صدام زد و گفت وحید از این به بعد باید یه کار هایی انجام بدی چون تو بزرگ شدی من گفتم مثلا چی اونم گفت یکیش مثلا ختنه هست منم که بچه پرسیدم ختنه چیه دیگه که خالم زد زیر خنده و گفت می خوان دولت رو ببرن منم گفتم واقعا مادرم گفت نه فقط می خوان پوست سرش رو جدا کنن مثل مال جواد(اون موقع ها با هم حموم میرفتیم)منم که اینو شنیدم گفتم عمرا نه نمی خوام یک هفته دقیق با من درگیر بود مادرم و من توی این یه هفته خیلی عصبی تر شده بودم و هر روز داشتم کتک می خوردم حالا پدرم اون وسط گفته بود که به من ربطی نداره و رفته بود تا دوماه بعدش برنگشت آخرش که دید من اصلا از خونه بیرون نمیام گفت دیگه خودت خواستی روز بعدش خاله هم اومدن خونه ما اول مثلا با مهر محبت که برام کادو آوردن و این جور چیزا گولم زدن و یه دامن دخترونه صورتی با سطش بهم پوشوندن بعدش هم بهم یه شرت صورتی دادن که وسطش سوراخ بود و از اون تیکه کیرم میوفتاد بیرون حالا که نقشه شون کار کرده بود منو برن اتاق و توی یه حرکت دست های منو به تخت بستن و به مادرم گفتن آرومش می کنیم تو برو بیرون تا مادر رفت بیرون دیگه هر بلایی که دلشون خواست سرم آوردن الان شروع کرده بودن به تحقیرم که من دخترم و دیگه دولم رو میبورن کامل منو نی نی صدا میزدن به کونم زربه میزدن انقدر آزارم دادن که حاظر بودم هر کاری کنم که ولم کنن دونه دونه پاهاشون رو لیسیدم بعدش هم که روم توف مینداختن حتی مجبورم کردن توفشون رو بخورم بعد اون هم سریع یه پستونک در آوردن گذاشتن دهنم و روش رو چسب زدن که نتونم درش بیارم در اون موقع یه فکری به سر خاله بزرگم زد یه تیله بزرگ از تو کیفش در آورد و با چرب کردن کونم اونو کرد توش بعد این کار ها داشتم از درد میمردم که پاهام هم بستن و به مادرم گفتن بیاد تو بعد اون هم بهونه آوردن که من ساکت نمی شدم و مجبور شدن این جوری منو ببندن مادرم هم برگشت گفت خوبت کردن دختر بچه به درد نخور و رفت اون ور حالا کی قرار بود منو ختنه کنه یکی از خاله هام به دروغ به مادرم گفته بودن که من بی حس هستم ولی من دردش رو حس میکردم انقدر تکون خوردم که خود مادرم اومد روی شکمم نشست تا کم تکون بخورم اون جهنم که تموم شد من موندم و درد زیاد بین پام بعد اون اتفاق تا دو سال خاله هام منو آزار میدادن و کار های بچه هاشون رو به من میدادن که انجام بدم ولی بعد اون من به مادرم کل جریان رو گفتم و اون هم چون من خیلی تغییر کرده بودم و آروم شده بودم به ظاهر برگشت و گفت خوبت کردن و اینو هر جا بگم بهم میگن دختر و کونی تو فکرش رو بکن مادرت بهت بگه کونی البته بعد اینکه اینا رو گفتم مادرم با خاله هام قطع ارتباط کرد ولی منم ول کرد تازه هم گندش در اومده که تمام این سال ها پدرم برام پول میفرستاده ولی مادرم پول هام رو نمی داده و دزدیده
بعد گفتن اینا علی که هنگ کرده بدو برگشت و فقط گفت کیرم تو زندگیت و دستش رو گذاشت روی شونه ام تا یه چیزی بگه ولی حرفش رو خورد ولی من تحمل نکردم و گریم گرفت اونم بغلم کرد و ساکت موند
پایان قسمت اول ‌

نوشته: Monster

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها