داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

هرجایی 91

مطالعه این قسمت از نوشته های نیلوفر منو به فکر فرو برده بود . شاید باورش برام سخت بود که بتونم حس کنم که میشه رحیمو پیدا کرد . پس دوست رحیم در بیمارستان بستری بود و نیلوفر می خواست به کمک اون پدرشو پیدا کنه .ولی این کار به همین سادگی نبود . با این حساب فقط کافی بود که نیلوفر یک سر نخ از باباش داشته باشه . من نمی تونستم بذارم که اون بره . اگه می رفت و بر نمی گشت چی می شد . اگه باباش اونو پیدا می کرد و در همون دیار غربت می موند من چه خاکی باید توی سرم می ریختم . تمام سر مایه و هستی من  همین یه الف بچه بود . نیلوفر خوشگلی که همیشه نیلوفر کوچولوی من باقی می موند و من بدون اون هیچ بودم . دیوونه می شدم می مردم اگه اون می رفت امریکا و دیگه بر نمی گشت . باید همراهش می رفتم . باید این مرد رو می دیدم و ازش می پرسیدم که جریان چیه . رحیمو از کجا می شناسه . تازه چرا این قدر پیگیر قضایاست . اصلا شاید یکی از بستگان رحیم باشه .. باید یه زمانی می رفتم که نیلوفر نباشه . اون جوری راحت تر می تونستم از این مرد حرف بکشم . من نمی تونستم دخترمو تنها بذارم . من باید با اون می رفتم . کار دنیا رو ببین به جای این که اونی که ما رو تنها گذاشته و رفته به دنبالمون بگرده ما داریم میرم دنبالش … روز بعد با یه دنیا هیجان راه افتادم طرف بیمارستان . راستش دیگه واسه خودم اون جور که باید و شاید اهمیتی نداشت . مردی که می تونست به هر نحوی که شده یه خبری ازما بگیره و نذاره زندگی ما به این صورت در بیاد . وقتی رسیدم اونجا نیلوفر هم بود . پشت به من بود . فقط دست اون مرد رو می دیدم که مچ دست نیلوفر رو گرفته رهاش نمی کنه .. اولش عصبی شده بودم بعد به این فکر کردم که خب اون حتما  نیاز داره به این که یکی به اون توجه داشته باشه و تنهاست . یک لحظه سرمو  به طرف راست و به سمت صورتش حرکت داد م .اوه خدای من .. نه .. نههههههه نهههههههه .. می خواستم اونجا وای نایستم و فرار کنم .. پاهام سست شده بودند .. اون رحیم بود . پدر نیلوفر .. پدر و دختر به هم رسیده بودند . یعنی این همونه که نیلوفر ازش صحبت می کرد .;/; دخترم که می گفت باباشو تحویل نمی گیره . خودمو کنار کشیدم تا فکر کنم که باید چیکار کنم . شاید این مرد هنوز به نیلوفر نگفته که پدرشه . من نباید اجازه این کارو بهش کمی دادم . اونو ازم می گرفت . خود رحیم واسم دیگه مهم نبود . رنگم به شدت پریده بود . شقایق .. شقایق .. بر خودت مسلط شو . مسلط شو . نذار رحیم اونو از چنگت  در بیاره . سی سال زحمت کشیدی . سی سال خون دل خوردی . اون وقت اون مفت و مسلم بیاد و حاصل زحماتتو به  یغما ببره ;/; این مسئله تحت الشعاع پیدا کردن رحیم  قرار گرفته بود . نه اون نباید متوجه شه که نیلوفر دختر ماست .. ولی چه ساده بودم من . انگاری یه چیزی رو پرده عقل من کشیده شده . وقتی که نیلوفر از این گفت که اون مرد عکس دوران بار داری منو دیده .. نه من که می دونم اون می دونه . ولی اگه به روش نیاورده نیاد این کارو بکنه ;/; خودمو به گوشه دیوار کشیدم . صداشون به گوش می رسید . پرستارایی که از سالن رد می شدند و از راهرو تعجب می کردند که من چزا مث عروس پشت پرده شدم . خیلی آروم خودمو در دید رحیم قرار دادم . هنوز متوجه من نشده بود . روشو بر نگردونده بود. یه لحظه نگاهشو متوجه من کرد . انگشتمو گذاشتم جلو بینی ام . اخم کردم . سرمو تکون دادم . حس کردم پیرمرد ماتش برده و انگاری حرکتی نمی کنه . ولی با اون شوکی که از دیدن نیلوفر بهش دست داده بود دیگه دیدن من چه لطفی می تونست واسه اون داشته باشه . پی در پی سرمو تکون می دادم . نیلوفر سرشو بر گردوند -مامان .. تو اینجا چیکار می کنی .. بیا جلو تر این همونم آقاییه که میگه همکار بابام بوده و اونو می شناسه . اون باید منو طوری راهنمایی کنه که وقتی پامو گذاشتم اون ور آب راحت بتونم پدرو پیدا کنم و هرچی از دهنم در میاد بهش بگم .. مادر چرا این جوری بهم نگاه می کنی . حرف زشتی نمی زنم . فقط بهش میگم که خیلی نامردی . -می ارزه که این همه وقت تلف کنی ;/; -مامان من می خوام واسه یک بار هم که شده اونو ببینم …. ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها