داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

نمی خوام بازیچه باشم

فکرشو نمی کردم شیرین به من خیانت کنه . رفتن اون ضربه روحی بزرگی واسه من بود . دیگه به هیچ دختری اعتماد نمی کردم . ولی خیلی دوست داشتم یه همصحبت داشته باشم .  از این که پیش بقیه کم نیارم و بتونم شکست قبلی رو فراموش کنم . شیرین دانشجوی همکلاسم نبود . ولی من و فروزان با هم در یه رشته درس می خوندیم و بیشتر واحد ها مون با هم بود . اون از موضوع شیرین چیزی نمی دونست .. راستش اون دختر جذابی بود ولی زیبا یی فوق العاده ای نداشت . حرفاش دلنشین بود . مدتها بود که حس می کردم دلش می خواد با هاش هم کلام شم . اون حتی وقتی با بقیه هم کلام می شد سعی می کرد متانت خودشو داشته باشه . ندیده بودم که با هیچ پسری بپلکه و شوخیهای زننده بکنه . سعی می کردم زیاد حرف نزنم و فقط شنونده باشم .. چند بار با هم رفتیم پارک .  هنوز دستمون به هم نخورده بود . همین کاراش منو بیشتر شیفته  خودش می کرد . ولی دلم هنوز پر بود .  توی کلاسمون فقط چند نفری از پسرا می دونستن که من و شیرین چقدر با هم خوب بودیم . ولی فروزان با اونا و دوستای دخترشون بر نمی خورد که بدونه . اگه می دونست دیگه پیشم نمی موند . چون حرفاش این طور نشون می داد . اون می گفت دوستی هایی که از یه دوستی معمولی فراتر بره یه پسر یا دختر به غیر از یک دوست نباید دوستای دیگه ای از جنس مخالف واسه خودشون بگیرن . حرفای عجیب و غریبی می زد ولی خوشم میومد .. -چرا این قدر ساکتی فرشید .. -نمی دونم دلم می خواد به قشنگی ها ی اینجا نگاه کنم . به آدمایی که میان و میرن و میگن و می خندن . -تو چرا زیاد نمی خندی ;/; -خنده جایی داره -با من بودی جز چند بار زورکی اصلا نخندیدی . -دلت می خواد بخندم . ; خنده ای مصنوعی و صدا دار واسش کردم و گفت فرشید من دوست دارم که از ته دل بخندی .. دوباره مات موندم . اونم بهم همین جور محبت می کرد . شیرین با حرفای شیرینش .. رفت با یکی دیگه . با یکی پولدارتر .. شایدم می خواست با اون از دواج کنه . -میریم یه چیزی بخوریم فروزان ;/; با پیتزا موافقی ;/; -حالشو ندارم بریم جایی ..  . دوست دارم همین جا بخورم . فرشید از چیزی ناراحتی ;/; -آره -بهم میگی -آره -پس بگو .. -از دست تو ناراحتم . از تو .. از تو که این قدر بهم گیر میدی . من و تو اومدیم بیرون . داریم با هام حرف می زنیم . تو ی عالم خودمون هستیم .. یهو ضد حال می زنی .. همون جور نشسته یه نگاهی بهم انداخت در حالی که بغض گلوشو گرفته به صورت و لباش چین افتاده بود از جاش پا شد  رفتم دنبالش .. ولی طوری باهام یکی به دو می کرد که من حس کردم درست نیست که یه دختر و پسر این جوری تابلو شن . اونو به حال خودش ول کردم . بهش حق دادم  … فرداش توی دانشگاه صداش کردم .. -باهات کاری ندارم . ولی تونستم آرومش کنم . -دیروز یه چیزی می خواستی بگی ;/; -ولش .. پشیمون شدم .. ارزش گفتن نداشت و نداره .. -اون چیه . یعنی من ارزش اونو ندارم که باهام یک رنگ باشی ;/; -وقتی آدمای دورو دور آدمو می گیرن نمی ارزه که یکرنگ باشی .. -منظورت منم ;/; دیروز چی می خواستی بهم بگی ; -دختری که ضد حال می زنه حقی نداره که از احساساتش بگه . -احساس تو چیه .. -ولش کن .. به اندازه کافی خیطم کردی .. -بگو شاید کمکت کردم -تو خودت رو نمی تونی کمک کنی .منو کمکم کنی ;/; داشت از جاش پا می شد برای اولین بار دستشو گرفتم . نگاهش به نگاهم افتاد .. -فرشید این جوری نگام نکن . من نمی خوام بازیچه باشم . من نمی خوام دختری باشم که فقط واسه پر کردن وقتت می خوای . اصلا خوشم نمیاد که یک پسر و دختری باهم روابط مسخره ای داشته باشن که آخرش یکی شون ضربه بخوره .. -بشین ببینم چی میگی . نگاه کن ماالان جایی نشستیم که فقط روبرو مون آدم میاد الان هم که وقت ظهره همه رفتن نا هار و اینجا هم خیلی خلوته ..-فرشید مسخره ام نکن . به من نخند .. نمی تونی به من بخندی . تو حق نداری به من بخندی که چرا من عاشقت شدم و دوستت دارم . من همینم .. موضوع دوست دختر سابق تو رو هم می دونم . قبل از این که باهاش دوست شی  یه حس خاصی نسبت بهت داشتم .  دوست داشتم زود تر از همه بیام کلاس و دیر تر از همه برم . تا ببینمت .  ولی تو انگار نه انگار … -میگی منم باید همین حسو نسبت بهت می داشتم ;/; -نیومدم و نخواستم که عشقو ازت گدایی کنم . من نمی تونستم تو رو اون جور ناراحت ببینم . پسر می دونم تو این چیزا رو خوب می فهمی چون خودت یک زمانی عاشق بودی و حالا هستی . شیرین حالا بهت می خنده .. من نمی خوام که تو به من بخندی . دوستت داشتم خواستم که همراهیت کنم . ولی تو نخواستی . واسه یه کسی بمیر که برات تب کنه . شاید فکر کنی حرف بعدی رو که می زنم به خاطر اینه که تو رو بکشونم طرف خودم . نه اصلا این طورام نیست . فقط برو تحقیق می فهمی من راست میگم یا دروغ  . تو اولین عشق یا دوست پسر صمیمی شیرین نبودی . اون حتی با نفر قبل از تو رابطه جنسی داشته .. فقط به خاطر این دارم اینو میگم که حسرت گذشته ها رو نخوری . چون دیگه ازت بدم میاد .. -دروغگو .. دیگه نمی خوام ریخت تاریکتو ببینم فروزان . تو همه اینا رو به خاطر خودت میگی .. -اول برو تحقیق چشاتو باز کن . اون روز که عاشقش شدی کور بودی ولی حالا که دیگه کور نیستی .. بعدش اینم بهت ثابت می کنم که به خاطر خودم این حرفا رو بهت نزدم . -برو از جلو چشام دور شو تا چند تا دیگه بارت نکردم . -چقدر با ادب شدی .. واسه خودم متاسفم .. خیلی تو رو چاپیده .. تازه سه تا شو من می دونم .. نمی تونستم حرفای فروزانو تحمل کنم . من ازش فاصله گرفتم .. دروغ بود .. دروغ بود .. کمی با خودم فکر کردم ..  راست و دروغش چه فرقی می کرد و می کنه . اون که بالاخره خیانتکار از آب در اومد . همون روز پرس و جو کردم . زمین و زمانو یکسره کردم از چند نفر پرسیدم . فروزان هرچی می گفت درست بود .. من اونو رنجونده بودم . دیگه هیچ اثری از شیرین به دلم ننشسته بود و وجودی نداشت . حالمو بهم می زد . فکرشو از سرم دور کرده بودم . انگاری در مان شده بودم . حالا می تونستم راحت برم سمت فروزان . اونی که واقعا دوستم داشت . به خاطر من صبر کرد. نیومد و شیرین رو اون وقتی که باهام بود لوش نداد . به این امید بود که دنیای من خراب نشه .. اون شب انگار به صبح نمی رسید . موبایل فروزان خاموش بود . ولی فرداش تحویلم نگرفت .. -فروزان می خوام باهات حرف بزنم .. -من با تو حرفی ندارم .. چیه رفتی تحقیق ;/; -منو ببخش .. به من حق بده .. -منم چون به تو حق می دادم اون قدر باهات مدارا کرده بودم . اصلا نیازی نبود من از دوست پسر اولش بگم . تازه اونی که من می دونم . شاید تو یه شوک قوی می خواستی که از این بحران خارج شی . همین برام مهم بود . -فروزان تو خیلی خوبی . -دیگه نمی خوام خوب باشم . جوابشو گرفتم .. -میای بریم پارک ;/;-نه -میریم یه چیزی بخوریم ; -نه .. -میای چند دقیقه حرف بزنیم ;/; -فقط پنج دقیقه .. من باید برم دنبال تدارکات امشب .. قراره واسم خواستگار بیاد . راستش تا دیروز که اون رفتارو ازت ندیده بودم دست نگه داشته بودم . بابا مامان منتظر جواب من بودند .. انگاری یه چیزی مثل کارد تا دسته فرو رفت توی قلبم . -چت شده فرشید چی می خواستی بگی ;.;  چرا رنگت پریده ; /;-هیچی .. یادم رفت . برات آرزوی خوشبختی می کنم .. -همین ;/; -واست کادو هم میارم -همین ;/; -مرد باش بهم بگو چی می خواستی بگی .. -هیچی دیگه تموم شد . می خواستم بهت بگم فکر می کنم دوستت دارم . فکر می کنم عاشقت شدم . فکر می کنم دلم میخواد واسه همیشه کنارم باشی .. فکر می کنم می خوام که یه روزی زنم شی ;/; -فقط فکر می کنی ;/; نمی خوای دیگه ;/; -بس کن  دیگه .. من به شکست عادت کردم .. -منم به پیروزی عادت کردم .. -ببینم فرشید منو نمی بری پارک ;/; منو دعوت به یه ساندویچ نمی کنی ;/; -که فردا حسرت امروزو بخورم ;/; -فردا هم میریم .. -یعنی چه .. بیا این ور تر . چرا یهویی مهربون شدی فروزان -به چشام نگاه کن ;/; چی می بینی ;/; -همون نگاه دیروزه .. -تو که دیروز نگاهمو تشخیص ندادی فرشید .. -بعدش که فهمیدم .. -دیگه چی می بینی .. -محبت .. مهربونی .. می خوام یه چیز دیگه ای هم بگم می ترسم . می ترسم مسخره ام کنی فروزان ! -عزیزم کسی رو واسه عاشق بودن و عاشق شدن مسخره نمی کنن . فرشید من حالا از نگات می خونم .. می خونم که دوستم داری . نگاه امروز تو با نگاه دیروزت فرق می کنه . -پس خواستگار چی ;/; -یه نگاه تو چشام بنداز ;/;  هر چی رو که می خونی از زبون من بگو بگو فروزان به فرشید چی میگه -فروزان میگه من فرشیدو دوست دارم . عاشقشم . -ادامه بده …..- فروزان به فرشید میگه می خواسته حالشو بگیره  تا پسر  متوجه شه  که دختر چقدر دوستش داره . آره به دروغ گفته امشب خواستگار داره  ..بار آخرت باشه فروزان .. -تو هم بار آخرت باشه دلمو میشکنی . من و فروزان در خلوتگاه خودمون نشسته بودیم و تا می تونستیم درددل کردیم . دستشو به دست من داده بود . بوی تنشو خوش تر از همیشه و حرارت اونو داغ تر از هر وقتی حس می کردم . دقایقی در سکوت نشستیم . خورشید داشت قایم می شد ولی انگاری ما دل نداشتیم از جامون پا شیم . منتظر ستاره ها بودیم تا پیوندمونو به ما تبریک بگن . …. پایان … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها