داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

ندای عشق 86


باید این شهر و دیارو با همه دلبستگیهاش ترک می کردم . این ترانه قدیمی ستار محبوب ترین خواننده خودمو گذاشتم و رفتم تو حس … خسته و در به در شهر غمم شبم از هرچی شبه سیاه تره … شب سیاهی داشتم که به این سادگیها روشن نمی شد . شایدم داشتم کمی عجله می کردم ولی امیدی نداشتم . روح حساس من طاقت اینو نداشت که همه محکومش کنند . صبح زود رفتم کنار دریا .. تازه سپیده داشت شب سیاهو روشنش می کرد ولی شب من هنوز سیاه بود . نم نم بارون داشت می بارید وخیلی دلم می خواست یه خورده شدید تر بشه و من بتونم وقتی که آب بارون داره به دریا می ریزه بازم اون فضای قشنگو ببینم . موهای سر و صورتم همه خیس شده بود . از داغ خشمی که در وجودم بود سر ما بهم نفوذ نمی کرد . نتونستم تو ساحل هم دوام بیارم . رفتم تو ماشین خودم نشستم و سرمو به فرمون ماشین تکیه دادم . این بار امید داشت می خوند .. اولین ترانه ای که اونو به شهرت رسوند . ترانه باران .. باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب .. خیلی دلم گرفته بود نمی دونستم کجا می خوام برم و هدفم چیه . می خواستم فقط دور شم . از آدماش از اونایی که مدعی بودند دوستم دارن و باورم نداشتن . حتی از مادرم . یادم اومد که یه سری از وسایلمو تو خونه جا گذاشتم . چون با خونه خداحافظی کرده بودم و قصد داشتم از همین مسیر فرار کنم . خنده داربود نمی دونستم از کدوم جهت فرار کنم . یه طرف منو می رسوند به غرب مازندران و گیلان . از یه طرف می رسیدم به بابل و قسمتهای وسط استان از یه طرف می رفتم تو شکم دریا و رودخونه . یه راه دیگه هم منو می رسوند به بهنمیر و دوباره می رسیدم به مرکز استان .. پاک قاطی کرده بودم . رسیدم جلوی در می خواستم پیاده شم که دیدم یه پرشیا سفید چه جور داره از پشت سرم بوق می زنه .. نه خدای من این دیگه اول صبحی از کجا پیداش شد . دو نفر بودند . رانندهه رو شناختم . همون سنگدل ندا بود . ولی اون زنه بغل دستی رو نفهمیدم کیه . به نظرم اومد دوستش سیمین باشه . اون که رفته بود خونه شون . حتما میخوان با هم باشن و برن دانشگاه .. چیکار می تونه داشته باشه . نه نمی ذارم همین مقدار پولی رو که با دسترنج خودم به دست آوردم ازم بگیره . خیر اون چند تا وسیله ای رو که می خواستم بر دارم خوردم و فرار را بر قرار تر جیح دادم . فقط باید از دستشون در می رفتم . نمی خواستم گیرم بندازه . اگه جلومو می گرفت و می گفت دفترچه رو پس بدم منم آدم احساساتی فوری بهم بر می خورد شاید بهش پس می دادم .. سگ مصب این ماشین چرا صد تا رو به زور میره .. خدایا من چیکار کنم . مجبور شدم برم طرف مرکز شهر و بعدش بپیچم دست راست و برم طرف بابل . صبح به این زودی اونم تو زمستون ماشین چه خبر بود . یه لحظه رسیدم به جایی که یه ماشین جلوم بود . یا رو رو عاصی کردم تا بهم اجازه سبقت داد من رفتم و ندا گیر کرد . می دونستم که این دختره کنه کینه ای شده تا اونجایی که گاز می خورد پدالو فشار می دادم چند کیلومتری از شهر دور شده بودم آخیش از شرش خلاص شده بودم چند کیلومتری بابلسر رو رد کرده از منطقه میر بازار هم گذشتم . از آینه روبروم زن دیوونه ام رو دیدم که داشت میومد . دیگه سرعتم بیشتر از این نمی شد . به صد و ده بیست که می رسیدم ماشین به خودش می لرزید و هر لحظه امکان منحرف شدن داشت . داخل اتوبان بودیم ندا خودشو به سمت راست ماشینم رسونده بود -وایسا کارت دارم .. نذاشتم حرف بزنه -پول مال خودمه ندا مال خودمه حق خودمه برو پی کارت . دست از سرم ور دار -وایسا نگه داشته باش نوید تند نرو منحرف میشی -من پیش بابات کار کردم . حق نداری پول منو ازم بگیری . سرم به طرف ندا بود . یه ماشین دیگه که حوصله اش سر اومده بود از سمت چپ من و اون یه کوره راهی که داشت سبقت گرفته من متوجهش نشده بودم . رفتم فرار کنم دیدم اون ماشینه جلومه . ندا که دید هر لحظه امکان تصادف وجود داره ازم فاصله گرفت ولی من واسه این که به ماشین جلویی که فاصله اش با من کم شده بود نزنم فرمونو گرفتم سمت راست وتنها چیزی که یادم میومد فقط حاشیه جاده بودودیوارهایی که ته این حاشیه کشیده بودند .. راستی راستی زندگی با آدم چه بازیها که نداره . گاهی وقتا آدم نمی دونه که مرده هست یا زنده هست بعضی وقتا می بینی که زندگی از صد تا مرگ هم واسه آدم بدتره. تو یه عالمی بودم که حس می کردم دارم خواب می بینم صدای گریه ندا ومادرمو می شنیدم . ناصرخان می گفت توکل بر خدا حالش خوب میشه . صدای مادرزنم میومد که می گفت بیچاره تازه رفته بود رنگ خوشی رو ببینه . همش تقصیر توهه ندا . من دلم گواهی می داد که این پسره بیگناهه . از اون طرف خدیجه خانوم می گفت به دخترم کاری نداشته باشین ما همه گناهکاریم .-آقای دکتر تو رو خدا بهم بگین پسرم خوب میشه ;/;اون زنده می مونه -هنوز هیچی معلوم نیست هیچی معلوم نیست …. ترسیده بودم نمی دونستم چه خبره چیزی یادم نمیومد . من ندارو از دریا گرفته بودم ونجات داده بودم . حتما خودم مردم اینا فکرمی کنن من زنده ام . اگه من مرده ام چرا از درون نفسهای آروم خودمو احساس می کنم . ندا می خواست خودشو تو آب غرق کنه . اون که زنم نبود. ولی یه چیزایی از لباس عروسی اون واین که ما با هم زن وشوهریم به خاطرم میومد . ماشین بنز قرمز-من می دونم پسرم می میره .. اون می میره خواب بد دیدم -مامان همش تقصیر منه من نباس میذاشتم اون این جوری می رفت . آقای دکتر تو رو خدا امیدی به نجات شوهرم هست ;/; -کسی نمی تونه منکر معجزه بشه توکل برخدااینو که گفت اتاق شد عین عزا خونه . هرچی فکرمی کردم در چه شرایطی هستم عقلم جایی عقد نمی داد -پسرم این قدر باایمان و با خدا شده بود که حتی وصیت کرد اگه یه وقتی امید به ادامه زندگیش نیست اعضای بدنشو بدن به اونایی که بهش احتیاج دارن ولی من دلم نمیاد -نه مامان نوید من زنده می مونه اون دوباره چشاشو باز می کنه اگه بیدار نشه منم باهاش می خوابم . هرچی می خواستم یه تکونی به خودم بدم نمی تونستم . نمی دونستم در چه وضعیتی قرار دارم . چشام باز نمی شد . داشت باورم می شد که زنده ام . بدنم نمی تونست حرکتی کنه . فقط گوشام می شنید . نمی دونستم جریان چیه . من اینجا چیکار می کنم . فقط می دونستم زنده ام . هنوز تو عالم برزخ نیستم . شاید سکته کردم و رفتم توی عالم کما ومنو آوردن اینجا اگه اینا بخوان کلیه وکبد وچند قسمت دیگه ازبدنمو در بیارن واهداکنن … خدایا اون موقع راستی راستی منو می کشن . یاد داستانهای واقعی که در بعضی مجلات خونده بودم افتادم . افرادی بودند که سکته کرده بودند اونا رو حتی کفن هم کرده بودند فقط یکی از اعضای بدنشون حس داشت وکار  می کرد .  این گوش لعنتی از همه بد تربود من نمیخواستم بمیرم . گوشم که نمی تونست داد بزنه و بگه من زنده ام . هیچ احساسی نداشتم هیچی یادم نمیومد فقط می دونستم ندا اومده بالاسرم . اون می خواست باهام تنها باشه همه فکر می کردند من مرده ام ودیگه بیدار نمیشم . شایدم داشت نوازشم می کرد آخرشم نفهمیده بودم اون زنمه یا نه .. حافظه ام یاری نمی داد . حس کردم گوشم داره سوت می کشه وپرده اش داره می لرزه . ظاهرا اون صداشو بالابرده برد جیغ می زد .-نوید منو با خودت ببر نوید من مقصرم من باید جای تو بمیرم . نرو منو تنها نذار من می میرم . بیدارشو نوید بیدارشو نوید بیدارشو . باهرکی می خواهی باشی باش . حدیثه رو هم میخوای بگیر . فقط نمیر . من میدونم تو بیگناهی هرجوری دوست داری تنبیهم کن .. یاد دختر همسایه قدیمی مون افتادم . من که حدیثه رو دوست ندارم .. -نوید چرا عجله کردی چرا خودتو به این روز رسوندی چرا چرا چرا .. می خواستم داد بزنم ندا دست از سر گوشم وردار پرده اشو پاره کردی ولی زبونم لال شده بود . لال لال . یهو دیدم که یه جیغی کشید که آدم بیدارروهم بیهوش می کرد چه برسه به این که منی که دست کمی از غش کرده ها نداشتم . نمی دونم چند وقت گذشت که تونستم چشامو باز کنم . سرم به شدت درد می کرد . بهم اکسیژن وصل کرده بودند من تو بیمارستان بستری بودم وهنوز نفهمیده بودم چرا .. فقط جمعیت دور و بر مو می دیده که همگی دارن می پرن هوا و دکتر هم میخواد منو از دور و برشون دور کنه .. درست شبیه تماشاچیای فوتبالی که تیم محبوبشون گل زده باشه … همه رفتند و دکتر اومد بالا سرم با دستم ازش پرسیدم که چی شده ;/; -آقا معجزه شده اون تصادفی که توکردی و دیوار بتنی رو خوابوندی دیگه هیشکی امیدی به زنده بودنت نداشت . چند روز بودی تو کما . نزدیک بود اعضای بدنتو در بیاریم بدیم به اونایی که لازمش دارن . آخه خودت وصیت کرده بودی . ولی یه معجزه ای شد و نجات پیدا کردی . گیج و منگ بودم از احتمال ضربه مغزی می گفتند . از این که فعلا خطر رفع شده وچند روز در بیهوشی به سر برده ام . دوستم حسن به دیدنم اومد فقط یادم اومده بود که اون یکی از اون همکلاسیهامه . اون لحظه دیگه کپسول اکسیژنو ازم دور کرده بودند حسن داشت به دست و پام میفتاد . حدیثه حدیثه می کرد تا این که یکی یکی اونچه که بر سرم اومده بود به یادم اومد . دیگه اصلا حالیم نبود چی میگه . فقط همینو می شنیدم که اون پی در پی داره عنوان می کنه که بی تقصیر بوده گناهی نداشته . همه کار ها رو حدیثه و دوستش انجام دادن . برام فرقی نمی کرد خواهر حسن چه غلطی انجام داده . برای من غلط کاریهای ندا یعنی همون قضاوت عجولانه اش  مهم بود . خشم و عصبانیت من بر گشته بود . سرم بهم وصل بود . دوست نداشتم کسی رو ببینم . تا وقتی که یادم نیومده بود جریان چیه همه منو بوسیده بودند جز ندا . مامان داشت خودشو می کشت . شاید اگه ندا می دونست چیزی یادم نمیاد میومد جلو ازم دلجویی می کرد شاید چون فکر می کرد دارم می میرم کینه هاش از بین رفته بود ولی من دوست نداشتم دیگه ببینمش . بار ها و بار ها واسم پیش اومده بود که یکی یه حرفی رو به من می زنه ولی چند ثانیه پس از تموم شدن حرفاش انگار تو مغزم می شینه . ولی حالا که چند دقیقه از رفتن حسن می گذشت یکی یکی حرفاش یادم میومد . یکی یکی خاطرات آخرین روز و روز قبل از تصادف را به یاد می آوردم . فقط متوجه نشدم آیا حسن به خونواده منم گفته من بیگناهم ;/; …ندا گوشه در با ترس و لرز منو نگاه می کرد و انگار اشک شادی سر داده بود . ولی از چشمان من اشک غم جاری بود . زده بود به سرم ازجام بلند شده سرمو با خشونت از دستم کنده و خواستم از دست اتاق و آدمایی که منو متهم به خیانت کرده بودند دررم -برین کنار میخوام بمیرم و از شر شما خلاص شم . ندا جلومو گرفته بود ومادرم و مادرزنم یه مسیر دیگه روبسته بودند . پرستارا هم سراسیمه رسیدند . دوباره یه درد و فشاری در ناحیه سرم احساس کردم و بیهوش افتادم . این بار منو بردن به بخش مراقبتهای ویژه وتا چند روز تقریباممنوع الملاقات شدم . پس از یک هفته دوباره برگشتم به همون اتاق . همه رو جز ندا دیگه می تونستم تحمل کنم . به هیچ قیمتی حاضر به قبول کردن اون نبودم . باورم نمی شد که عاشقم باشه . یه بار اومد گوشه اتاقم خیلی بهم نزدیک شده بود . مرتب صدام می زد .. نوید نویدجان دیگه دوستم نداری ;/; نمی دونی که این چند وقتی چند بار مردم و زنده شدم . می دونم منو نمی بخشی . اگه دیگه دوست نداری منو ببینی آزادی . اگه ازم دلخوری حق داری فقط بهم نگو دوستم نداری -چطور انتظار داری کسی رو که باورم نداره باور داشته باشم . دوستش داشته باشم -یعنی تو دوستم نداری ;/; این خودتی نوید ;/; باورم نمیشه باهام این رفتارو داشته باشی .  تو دیگه دوستم نداری ;/;.  سرمو بر گردوندم تا اشکمو نبینه . -نوید من میدونم بیگناهی فقط بهم بگو دیگه دوستم نداری -تازه بهت گفتم چند بار می پرسی . اومد جلوتر . می ترسید . خواست دستمو بگیره تو دستاش . دستمو کنار کشیدم -نوید دستات بهم میگه که دوستم داری یا نه -ندا میری بیرون یا بیرونت کنم . یادت رفت روز آخر بهت گفتم ندا دستامو بگیر تا بفهمی که هنوزم خون عشق تو تو رگهای من جریان داره و یه عاشق خالص هیچوقت خیانت نمی کنه ;/; یادت رفت ;/; میری بیرون یانه ;/; -بیرونم نکن نوید من خودم میرم . منو از این جا از هر جا که می خوای بیرونم بنداز ولی از خونه دلت بیرونم ننداز .. حتی دلشو نداشتم که به دروغ هم که شده بهش بگم که دیگه دوستش ندارم . مامان خدیجه جلوی در خروجی راهشو سد کرد و یه  چیزی بهش گفت از اون صحبتهای چیستانی . ندا رفت و آشتی کردن با مامان همان شد و سر کوفت خوردن دوباره همان . چند روز دیگه باید در این بیمارستان لعنتی می موندم . چند جای بدنم دچار ورم و کوفتگی شدید شده بود . یکی از پاهام می لنگید که بعد از یه ماه خوب شدم . اون روزا از روزایی بود که کلی میومدن ملاقاتم وندا رو دیگه نمی دیدم . سایه شو دور و بر خودم حس می کردم بوشو احساس می کردم . بوی وجودشو و گاهی هم عطرشو . یه روز صبح که تازه حموم کرده بودم خدیجه خانوم کنارم نشسته بود بهم گفت ببینم تو حدیثه روبخشیدی ;/; -مادر من چیکاره ام که ببخشه خدا باید ببخشه من از حق خودم گذشتم فقط این ندا رو نمی تونم به این آسونیها و زودیها ببخشم شایدم اصلا نبخشیدمش .-نوید تو که این قدر سنگدل نبودی . یادت رفت اون چقدر از بدیهای تو رو ندید گرفت . به امون خدا ولش کردی . اون نه تنها با پسر عموش ازدواج نکرد بلکه به خاطر تو با  همه درگیر شد . همه اینا رو فراموش کردی ;/;  ساکت شده بودم . پس از چند لحظه جواب دادم مامان اون خودش دل منو این جوری کرده .. ولی ته دلم یه جوری بودم . بیشتر از ندا عاشق و خواستار این بودم که آغوشمو واسه یه بغل وبوسه داغ آماده کنم . دلم واسش پر می کشید ولی باید بهش درس می دادم که رنجوندن یه بیگناه چه گناه بزرگیه -نوید جان برو اتاق بغلی .. یه بیماری هست که خیلی دوست داره ببیندت .. اون از دیدنت خیلی خوشحال میشه ولی تو با دیدنش معلوم نیست چه عکس العملی نشون بدی . رفتم اون طرف . یه زنی رو دیدم که درب و داغون شده و دست وپاشم گچ گرفته و با صورتی ورم کرده خوابیده . داشتم فکر می کردم چقدر شبیه حدیثه هست که دیدم خودشه . خونم به جوش اومده بود ولی اون اعتراف کرده بود واز طرفی از اون چه انتظاری می رفت من از حق خودم گذشته بودم . از اون توقعی نداشتم نمی دونستم واسه چی تصادف کرده -چطوری نوید . خیلی بهت بد کردم زندگی تو رو خراب کردم -همش واسه اینه که فکر می کردی عاشق منی -نمی تونم جواب تو رو بدم -واسه چی تصادف کردی ;/; -اجازه دارم پس از این که نامه ات به دستم رسید رو واست تعریف کنم ;/; که چی شده ;/; -اگه جونشو داری بگو .-اون شب وقتی که نامه اتو خوندم عجیب تحت تاثیر قرار گرفتم حس کردم حق با توهه . تازه می خواستی از شهر و دیار خودتم بری . این اون چیزی نبود که من می خواستم . اون همه خوبی در حقم کرده بودی و من با این رفتارم جواب تو رو داده بودم هر چند فکر می کردم با این کارم خوبی تو و خودمو می خوام . فکر می کردم آدمایی مثل ندا که در ناز و نعمت بزرگ شدن دل ندارن عشقشون پوشالیه . یه هوی و هوس زود گذره . شبونه با تاکسی تلفنی و بدون این که به خونواده ام بگم خودمو رسوندم به ندا . اولش فکر می کرد حقایق دیگه ای رو میخوام از رابطه خودم و تو واسش بیان کنم  . برای من و تو آرزوی خوشبختی کرد . دلش پر از درد بود . از زندگی سیر شده بود . نومید نومید بود . وقتی ازش خواستم منو ببخشه وقتی ازش طلب عفوکردم بدنش می لرزید . وقتی حقیقتو واسش تعریف کردم واسه یه لحظه برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم . زود گذر بود چون دو دستی می زد تو سرش و مثل زنای عزادار موهای سرشو می کشید . شیون می کرد ضجه می زد اون به جای این که محکومم کنه بهم سرکوفت بزنه بذاره زیر گوشم منو بوسید و ازم تشکر کرد ولی گفت نوید دیگه از دستم رفت گفت که خیلی به تو ستم کرده بازم امیدشو از دست نداد . باماشین اومدیم دم در خونه ات هرچی زنگ زدیم درو باز نکردی جایی بودی وبرگشتی هرچی صدات زدیم تو حرف خودتو می زدی . من که ساکت بودم و ازخجالت سرم پایین بود . ما می خواستیم تو رو بر گردونیم و تو از پولهایی حرف می زدی که حقته . ستایشت می کردم نوید که از هرچی داشتی گذشتی . از خودت گذشتی تا نشون بدی که از عشقت نمی گذری . تو از همسرت گذشتی تا بهش نشون بدی از ایمان به عشقی که داری نمی گذری . خیلی در حقت ستم کردم در حق تو و ندا . ولی در حق تو بیشتر . سرتو درد نمیارم . وقتی که تو منحرف شدی و با ماشین عهد بوقت رفتی توشکم دیوار ما نزدیکت بودیم . ندا هم ترمز زد . دستاش روفرمون ماشین گیر کرده بود . نمی تونست پیاده شه . اول صبحی یه سری اومدن کمک . ماشین مچاله شده بود . وقتی تورو کشیدن بیرون نفس نداشتی .  یه ماشینی که از اون طرفا رد میشد یه پتویی انداخت روت .. ندا که اینو دید دستای منو گرفت . – اون نوید منه مرده مرده من کشتمش من کشتمش .. حیف که خیلی چیزارو اون لحظه پیش ندا نتونستم بگم و حالا هم نمی تونم بگم ولی به ندا گفتم منو ببخش من قاتلم قاتلم . یه لحظه ندا دستامو ول کرد ورفت اون طرف بلوار . متوجه شدم که میخواد خودکشی کنه . یه پراید با سرعت بالای صد تا داشت میومد این طرف . فرصت برای تصمیم گیری کم بود . اون خودشو انداخت جلو ماشین من اونو هلش دادم به طرف حاشیه چمنها و افتاد میون علفهای بلند و ماشین خورد به من و منو هم چند متر اون طرف تر و داخل سبزه ها پرتم کرد . شانس آوردم که قبلش یه ترمزی زده بود .هوشیار بودم .اون طرف کارشناسان دو دسته شده بودند یه عده می گفتند نوید مرده یه عده می گفتند زنده هست . گروهی بالا سر ما جمع شده بودند.  ندا یه خورده دست و صورتش زخمی شده دچار کوفتگی شده بود ولی من نمی تونستم تکون بخورم . حس کردم دست و پام باید آسیب دیده باشه . ازم خون می رفت چشام سیاهی می رفت . هیچی یادم نمیاد.  فقط صدای آمبولانسو می شنیدم . ظاهرا گفتند که تو رو هم در هر صورت باید برسونن بیمارستان -پس ندا جونتو مدیون توهه -چی میگی من اونو کشتمش -حدیثه گریه نکن خوب میشی واگه سلیقه ات می گیره میری سر کار .. نمی دونم چرا این طور از نگاش متوجه شدم که خیلی چیزا میخواد بهم بگه ولی نمیگه یا نمی تونه بگه . شرمسار بود ولی من خوشحال بودم از این که این همه روسیاه شده بودند -نمیدونم چه جوری اشتباهمو جبران کنم . فکر می کردم عشق ندا یه عشق زود گذر بوده  -مگه غیر این بوده ;/; -چطور مگه -اون اگه دوستم داشت حرفامو باور می کرد  -بی انصاف نباش نوید !  هرکسی اگه اون عکسا رو می دید همین فکرو می کرد . اون اگه دوستت نداشت واسه از دست دادنت خودشو نمی کشت -خندیدم و گفتم منم نمردم و اونم نمرده -یه سوال ازت می کنم راستشو بگو . هنوز دوستش داری ;/; عاشقشی ;/; -چرا اینو ازم می پرسی . سکوت کرده و به چشای حدیثه نگاه کردم  -تو از چشام نمی تونی بخونی که من به چی فکر می کنم ولی من می تونم فکر تو رو بخونم . به نظر تو من این سوالا رو واسه خودم می کنم . فکر می کنی من میخوام جای ندا رو تو قلبت بگیرم ;/; درسته که جون ندا رو نجات دادم ولی عزیز تر از جونشو ازش گرفتم هیچوقت خودمو نمی بخشم اون از خواهری که هیچوقت نداشتم بهم نزدیک تره . حالا جوابمو بده . هنوز دوستش داری ;/; هنوز تو دلت واسش یه جایی داری ;/; -ناراحت نمیشی از جوابم ;/; -نوید من می تونم از چشات بخونم که جوابت چیه ولی دوست دارم خودت بگی .-من اونواز جونم بیشتر دوست دارم بدون اون می میرم . اون نباشه منم نیستم با نفسهای اونه که من زندگی می کنم . من دیوونشم . ولی اون منو رونده اون دوستم نداره دلمو شکسته . وقتی فهمید در حق من ظلم کرده عذاب وجدان گرفت من بدون اون هیچی نیستم . ولی اون برای عشق وپاکی من ارزش قائل نشد . من نمی تونم خوشبختش کنم . شاید اون فکر می کنه که عاشقه . من نباید اونو وارد فرهنگ فقیرانه خودم می کردم . ما آدمای بی ارزشی هستیم . حرفامونم مثل خودمون بی ارزشه . در همین لحظه در دستشویی صدایی کرد و ندا با چشایی خیس و سری افکنده به زیر پیداش شد . لعنت به تو حدیثه بازم گولم زدی . واسه یه بارم شده تو زندگیم ,  رفتم  سیاست برم فقط یه زن کافیه که آدمو فریب بده وای به حال این که دو تا زن هم با هم دست به یکی کنن . اونم دو تا رقیب که حالا شدن دو تا رفیق -خیلی بیرحم و بی انصافی نوید تو می دونی که از هر چیزی تو این دنیا واسم با ارزش تری باشه دیگه سراغم نیا . فقط خوشحالم که زنده ای  .خوشحالم که از زبون خودت شنیدم که دوستم داری عاشقمی . بازم واسم می میری . نمی خوام بهت بگم دروغگو . نمی خوام بهت بگم نامرد . ولی آدم چطور می تونه زجر و ناراحتی کسی رو که دوست داره ببینه  -جدی میگی ندا ;/;  -واسه همین منو از خودت روندی تا زجر و ناراحتی منو نبینی ;/; -مسخره ام می کنی ;/; حق داری . اگه من و تو جامون عوض می شد تو چه فکری می کردی ;/; -همین فکری رو که تو کردی ولی با دقت به حرفات گوش می دادم -من از کجا می دونستم جریان چیه . بین ما دقایقی سکوت بود و سکوت -یادت میاد که گفتی آدم نباید عشقو گدایی کنه ;/; حالا منم ازت عشقو گدایی نمی کنم . خوشحالم که زنده ای و خوشحالم که ادعای دوست داشتن منو داری . حداقل دلم به این خوشه .که بازم اززبونت شنیدم که دوستم داری .  سرشو انداخت پایین با چشایی اشکبار رفت بیرون . منم لنگ لنگان دنبالش رفتم . با همه درد پام سریع رفتم تو اتاقم در آخرین لحظه که می خواست ندا دور شه دستشو کشیدم و اونو به طرف اتاق خودم کشوندم . درحال زمین خوردن لگد زدم و درو بستم وقبل از این که ببینم و بفهمم که عکس العمل ندا چیه یه صندلی گذاشتم پشت در و روش نشستم تا نذارم ندا بره بیرون .. حدیثه خدا بگم چیکارت کنه . کارو به جایی رسوندی که حالا باید ناز ندارو هم بکشم . ولی نه به این سادگیها نباید اونو ببخشم -چیکارم داری ولم کن برم . مگه نگفتی دیگه منو نمی خوای چرا دست از سرم ور نمی داری .بذار برم تا تو راحت باشی -نه تا من نگفتم حق نداری بری . به اندازه کافی اذیتم کردی . تا تاوانشو پس ندادی نباید بری .-منو بکشی  راحت میشی ;/; -ندا اگه بدونی چقدر خوشگل میشی وقتی که ناز میکنی و حرص می خوری . یه اخمی کرد و گفت هیچم این طور نیست -من که دارم ناز و اداتو می بینم به کی داری دروغ میگی . حالا اگه تو دیگه نمی تونی حال و روز منو بفهمی اون یه چیز دیگه هس . گذشت اون وقتایی که دستمو تو دستات می گرفتی و حس می کردی چقدر دوستت دارم .  نترس بیا بازم دستامو بگیر . ببن می تونی هنوزم متوجه شی که چقدر دوستت دارم ;/; تو باید اینو همیشه حس کنی . باید بدونی که من مردی نیستم که یه تار موی تو رو به یه دنیا بدم . بیا اگه راست میگی دستامو بگیر . بیا تو چشام نگاه کن . ببین نوید دلشو داره که ندا رو از خودش برونه ;/;  می تونه بهش بگه دیگه دوستش نداره ;/; اصلا می تونه دوستش نداشته باشه ;/; اون روزا که عکسا رو دیدی فکر کردی که دیگه دوستت ندارم حالا باورت نمیشه که دوستت داشته باشم ;/; ندا خیلی آروم اومد طرف من . کف دو تا دستاشو گذاشت رو مچ دو تا دستام . وقتی که بهم رسیدیم ودستامون با هم تماس گرفتند قبل از این که حرفی بزنه وبگه چی احساس کرده دوستامو دور کمرش حلقه زده واونو به خودم فشردم . دستای اونم دور کمرم قرار گرفت . سرش روشونه ام خم شده بود هیشکدوم نمی دونستیم چی بگیم شایدم نمی تونستیم چیزی بگیم . با سکوت دنیایی از حرفو بین خودمون رد و بدل می کردیم . چه بچگانه ! چه شاعرانه ! چه عاشقانه ! این بود دعوای ما ;/; چه احمقانه ! چه ابلهانه ! پس از دقایقی سکوت را شکست -نوید اگه از من بپرسن کدوم لحظه بانوید بودنو  بهتر میدونی و حس می کنی در اون لحظه خوشبخت تر از دیگر لحظه هایی من نمی دونم چی بگم . انگار هر دفعه یه لحظه میاد جای یه وقت و زمان دیگه رو می گیره . نمیتونم بگم الان چه حالی دارم اگه عذابایی رو که این چند وقته کشیدم می کشیدی اون وقت می فهمیدی که الان از بهترین روزای زندگی منه . تا وقتی که یکی رو نداری خب نداری وقتی به دستش میاری نمی دونی که از دست دادنش چقدر سخته . حالا دیگه زار زار گریه می کرد و منم گذاشتم تا خودشو خالی کنه . آخر و اول این قهر و آشتی ها همیشه برد با این زناست -ندا جون اگه از من بپرسن کدوم لحظه رو حس می کنی که خوشبخت ترینی من میگم تمام لحظه ها رو . هر لحظه ای که با تو هستم و می دونم که می دونی چقدر دوستم داری . -نوید منو ببخش -تو هم منو ببخش ندا . شاید زیادی ازت انتظار داشتم درکم کنی . شایدم زیاد عجله کردم وزود فرار کردم . ولی کاش بر خورد آروم تری باهام می داشتی .-نوییییید -جوووووون -نمی خوای منو ببوسی ;/ ;زنتو .. عشقتو .. می خواست یه چیز دیگه ای هم بگه که حرفشو پس کشید . .آخ که چقدر دلم واسه چشیدن طعم شیرین لبهای ندا تنگ شده بود.  با یک بوسه داغ پیوند داغمونو داغ ترش کردیم . چند ثانیه بیشتر تو حال و هوای بوسه نبودیم که دیدم صدای تق تق در اومد . مامان خدیجه بود -درو چرا بستین ;/;نوید تو اونجایی ;/; ..ای بخشکی شانس .. حالا چه وقت برگشتن بود .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها