داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

نتیجه یک ماه انتظار

این داستان جزئیات زیاد داره، امیدوارم حوصله سر بر نباشه براتون

از چند وقت قبل تَرِش خیلی واسه این سفر هیجان داشتیم…من که بهم ربط چندانی نداشت و صرفا ممکن بود بعد از مدتی بهشون اضافه شم برام خیلی هیجان داشت…منی که از عشقم، هم‌پام، رفیق سفرم و پاکار سکس های نامنظم و فتیش های کله خرابم قرار بود حداقل یک ماه دور بمونم تو کونم عروسی بود… خودِ مهسان که جای خود، این بچه نه تنها تاحالا سفر خارجی نرفته بود، بلکه اصولا سوار هواپیما هم نشده بود! (با اینکه از تهران پاش به اکثر منتهی علیه های نقشه ایران مون هم باز شده بود اما همه با قطار و ماشین و از بوشهر تا کیش با لنج و … بودن) …
حالا داشتن حداقل یک ماه همراه یک تیم خفن از ایرانی ها و خارجی های خبره و چیره دست در صنف شون، رایگان رو چشم شون میبردن استانبول و برمیگردونن (یعنی ایشون پول پرواز ها, اقامت، خورد و خوراک، ایاب ذهاب ها و متریال مورد نیاز واسه کار و هیچی رو نده، فقط اونجا باشه و خلق کنه و در رویداد ها شرکت کنه)… دیگه شما ببین چه احوال خرسند و غرور آلودی داشتیم ما… رسید روز پرواز که همراهش رفتم فرودگاه و بعد از کلی ماجرای اضافه بار و داستان راهیش کردم…روز می‌گذشت و مایی که هر روز حداقل چند ساعت باهم میگذرونیم، تو اون یکی دو هفته کارمون شده بود شبی یه واتساپ کال حالا ویدئو یا وُیس کال…دلتنگش بودم اما از طرفی دلخوش به تجارب جدیدی که داشت…
تو اون روزا بیشتر خودمو کنترل میکردم…یک بار یکی از همین گل پسرای سایتُ سوار کردم برام یه دهنی زد و آب خورد و یه کم تخلیه شدم، یه شبم خوابِ سکس دیدم و پاشدم دیدم که بله wet dream بود …

******* “اگر کسی نمیخواد ریزه کاری های ماجرا رو بدونه میتونه از اینجا نخونه، باز پایین تر ب پورن**** برسه ستاره میذارم” *******

مهسان درحال کار و معاشرت با هم صنف ها، از ایرانی های تازه کار تر و صاحب نام تر، تا بچه هایی از هر گوشه ی دنیا و من هم براش خوشحال
بالاخره من هم همراه با همسر یکی از بچه که اونجا تو هتل با مهسان هم اتاق بودن بلیت خریدیم، قرار بود بریم پیششون و اگه بشه (که شد) اقامت ما هم در ۵ شبی که اونجا بودیم رایگان شه… رسید روز پرواز، از آخرین باری که چنین سفری رفته بودم ۱۰ سالی میگذشت … ده سالی که سربازی و دانشگاه و سخت شدن اوضاع اقتصادی و غیره رو توش از سر گذرانده بودم …یادمه ۱۰ روزی بود کمرم پر مونده بود و اوضاع داغانی داشتم…حشری و خطری
با اسنپ رسیدم فرودگاه و کمی بعد از منم همسفری که بالاتر گفتم اومد، بعد از پاسپورت چک و اَکسِپتینگ بلیط هواپیما وارد قسمت انتظار شدیم و نهایتا با حدود یک ساعت تاخیر پروازمون به راه افتاد…
تو راه کلی حرف زدیم، از سفر های دوستمون شنیدم که مهندس نفت بود و سابقه ماموریت و دورکاری در آمریکا جنوبی داشت…خلاصه بعد از دوسه ساعتی فرودگاه آتاتورک پیاده شدیم. پرچمش بالا، عجب جای خفنی بود…طبق معموله همه هموطنان خریدی از free shop کردیم (من یک شیشه جک، یک باکس هاینِکِن و یک بسته سیگار برگ انگوری، و رفیق همسفرم هم یک شیشه کنیاک هِنِسی خاص (بعضا برند ها بخاطر سالگردی چیزی، یک محصولُ با بسته بندی دیگه و غیره ارائه میکنن که کمی گرون تره…) و یک شراب قرمز) و با چمدون ها و خریدامون راه افتادیم به سمت هتل
با تاکسی های دم فرودگاه همون عددی طِی کردیم که برنامه uber قیمت داد، چی بهتر از این
خستهُ نسخ نشستیم تا مسیر طولانیه فرودگاه تا هتل Vialand Palace طی بشه!
خوشحال از پایان این ۴ هفته دوری، هتل رو میدیدم که داریم وارد مسیر اختصاصیش میشیم (من و مهسان اون موقع ۴ سالی میشد باهم بودیم و این یک سال اخیرش رو هم بیشتر باهم و تو خونه ش زندگی می‌کردیم)، واقعا هم اهل خیانت کردن نبودیم و نیستیم هیچکدوم مون، اینی هم که میگم دادم یه پسرکی دهنی زد تو ماشین برام، حقیقتا اولین و آخرین بار بود…یه جور تجربه عجیب بعد از پنج۶سالی که عضو اینجا بودم اینه که بهم سخت گذشته بود… با رسیدن به رمپ ورودی هتل زیباییش منو گرفت! فازمون خوب بود در عین خستگی تو همون ماشین قرار گذاشته بودیم بعد از یه دوش بشینیم چند شات خیال راحت مِی نابِ اورجینال بزنیم! بارها رو خالی کردیم و از رمپ به سمت لابی هتل شُدیم! ناگهان دیدم مهسان جانم منتظرم بوده (و بعدا گفت یک ساعته تو لابی در انتظارتم… اگه این عشق نیست پس چیه؟!) عشقم یه دامن کوتاه جینُ با یه بلوز بافت آستین بلند پاییزه سفید رنگ (از اینا که زیرشون بدن یا اونچه پوشیدی تا حد زیادی مشخصه) ست کرده بود… بی شرف میخواست منه نسخ و خراب تر کنه…یه سوتین هم تن نداشت و اون ممه های ۷۵ بی کاپ سِفت و خوشگلش بدجور داشت بهم نور بالا میداد 🙂 با یه دورخیز کوچولو رفتم و در آغوشِ محکم و طولانی گرفتمش 🙂 البته مهسان تنها نبود، هم اتاقیش هم منتظر شوهرش بود (که همونطور ک گفتم با من اومده بود) … ولی می‌گفت: این دیوونه (مهسان) خیلللی وقته تو لابی وایساده منتظر، من الان پنج دقیقه پیش اومدم پیشِش!
این زوجی که میگم بهار و علی نام داشتن… بهار خوش هیکل بود، بدنی فیت تر نسبت به مهسان داشت و اون هم خوشتیپ و سکسی به پیشواز علی اومده بود… اما نه ممه هایی به زیبایی مهسانم و نه باسنی به بزرگی باسن بی نظیر و سکسی و تِرن آنِ مهسان داشت…
خلاصه با کمی بی نظمی و تاخیرِ خوش نیومدنی کار چک اینِ من و علی هم انجام شد، اتاقی که تاحالا بهار و مهسان توش ساکن بودن رو در اختیار ما گذاشتن، علی و بهار هم قرار شد چند اتاق اون طرف تر رو اختیار کنن…
پس راه افتادیم سمت اتاق که چمدون هارو بزاریم، دوشی بگیریم، آدم شیم، فرِش شیم و ببینیم چند چنده اوضاع!
وارد اتاق شدم بعد از اینکه لحظاتی تو کف زیبایی و بزرگیش بودم و از انتها یه ورود ریز به بالکن باحالش زدم (اتاق هایی که من از اون هتل دیدم همگی ۳۵ متری سقف بلند بودن، به این شکل که چیزی حدود ۸ مار طول داشتن، اتاق ها واقعا دراز بود و در طول تقسیم به قسمت اتاق خواب، آشپزخانه هتلی یا مینی بار و تی وی روم شده بودن) تو همون تاریکی و بارون ریزی که میومد نگاهی به چشم انداز کردم، برگشتم و بازم مهسان نظرمو جلب کرد که ایستاده بود منو نگاه می‌کرد انگار دفعه اوله این آدمو میبینه! بغلش کردم ازش یه لب حسسسابی گرفتم که اونم همراهیم کرد و حالی ب حالی شدم!
+عشقم چمدونت کوش پس؟
-تو اون کُمد… سِیف باکس و جاکارتی اتاق هم تو همونه، واسه اومدن عشقم کلی مرتب کردمش!
+عاشقتم، ممنون جیگر، چمدونم رو بذارم، برم حموم که لِهَم … باهام میای که؟
-نه دیوونه جون، اینکارا واسه آخرشب

در کمدُ باز کردم چشمم با یه صحنه عجیب مواجه شد: نه تنها مرتب نبود، بلکه یه ساک خاکستری غریبه با کلی لباس نامرتب دیدم، فقط ی چند دست سری شرت سوتین سِت (و سکسی)انگار از میله های کمد آویزون شده بودن که خشک شن

فهمیدم واسه بهارِ و گفتم
+
عشقم این چه مرتبیه؟ البته واسه تو نیست میدونم…اما این هم اتاقیت چه شلخته بود…همه شرتُ کرست‌ش اینجا وِلو هستن، من میذارم تو ساکش، درشو میبندم میذارم بیرون که واسه خودمُ بذارم تو

مهسان هم که اصن از همه جا بی خبر داشت دیگر خرید ها و وسایل تو دست منو سر و سامون میداد یهو گفت
-هِییی وای نههه توروخدا زشته نفس
الان میاد وسایلش رو ببره اتاق جدیدش، زشته، وسایل شخصیه دوستم رو دست نزنی ها عشقم!
اما من که انگار کر شده بودم دستم رفت به یه شرت صورتی رنگ و همین که اومدم بذارم تو ساک دستم یه پلاستیک لمس کرد؛ با کنجکاوی، معدود لباسای کنارشو زدم کنار…توش یک بسته بازنشده حاوی این دیلدو ها (نمیدونم ویبراتوره؟ چیه؟ خلاصه میکنن تو کس شون ) که دسته بالایی کوتاه تر و پایینی قشنگ بلنده، داخل جعبه ی آکبند و packed بود حس کردم از حس کنجکاوی الانه ک شق کنم! اما جلو خودمو گرفتم و انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به مهسان گفتم پس عشقم شما بیا ور دار من کلافه‌م میخوام برم حموم
گفت عزززیزم میگم شخصیه، من و شما نداره!
برو حموم همینجوری حوله تمیز و گرم رو شوفاژ گرم کن داخل حموم هست.
گفتم حله
تی شرتو در آوردم و گِره شلوار گرم کن رو هم شل کردم که بِکَنَم برم حموم اما دلم خواست برم یه ماچی از گردن و لب مهسان بگیرم و رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم و همین کافی بود که دووب !! کیرم این دفعه دیگه بره رو به شق کردن
و مشغول گردنش شدم که گفت خل دیوونه جون الان اینا میان زشته (کلا برعکسِ من خیلی مُبلدی آدابِ)

خوردمش و گفتم +زشته؟ جلوی کی؟ این دوست خرابت؟
یهو آنچنان از حرفم رنجید و ناراحت شد که اگه صِرفِ یک ماه ندیدن نبود، دعوا میشد و به لحظه ای جر وبحث و عذرخواهی از من قطعا بسنده نمیکرد…
می‌گفت بابت ۴تا لباس زیر که اونم تو کمدیه که یک ماه جای وسایل شخصی بوده و الان نمیدونسته باید خالی کنه میگی خراب به یه آدم؟ ممکن بود دقیقا برعکس بشه و مهران بیاد در کمد من باز کنه باید بهم چنین حرفی میزد…؟
نمی‌دونست من اون تو چی دیدم (البته که اونم دلیل بر خرابی نمیشه… من کله‌م کیری بود کمی، کسشعر پروندم) … همینطور باهم دوتایی حرف میزدیم و آروم شده بودیم که چشمم به یه باتِلِ راکی افتاد که رو کانترِ اتاق بود…البته چیز زیادی نداشت اما واسه من در اون لحظه رفع کُتی جذابی میتونست باشه
+نفسی بریزیم این شیشه رو تموم کنیم؟
-نه بخدا، مِی زده شدم… اصلا از مشروب خوشم نیومده عشقم(اصن این کاره نبود و تو این سفر پیش اومده بود براش هر شب خوری)
پس خودم واسه خودم شیشه رو برداشتم و دیدم اتفاقا اندازه همین یکی دوشات میشه…
سر کشیدم بالا (راکی سِک، بدون آب، با اون مزه الکلی گیاهیِ دارک) البته من طعمش رو برعکس ۹۰٪ آدما دوست دارم
همین حین که شیشه تو دستم داشتم سر میکشیدم، قفل الکترونیکی درب اتاق با صدای یا الله، عزیزا یا الله …مهسان جون بیایم تو ( ) ؟ گویان باز شد!
بهار و علی بودن… اومدن تو گفتن عه اینارو! ما گفتیم شما آماده این! اتاق مارو تازه تحویلمون دادن! اینم کارت این اتاق، تحویل شما! (تازه فهمیدم این بهار دیوث کارتِ ویگرکس اتاق دستش بود و اونجوری درو باز کرد)
علی گفت بابک خان؟! مگه قرار نذاشتیم با هم بشینیم مست کنیم مشتی؟ تنها تنها زدی؟؟!
گفتم علی جون بخدا این تَهِ بطری بود، همینجوری الکی مزه کردم… که مهسان و بهار هم تایید کردن…گفتن آره ما اینو پری روز خریده بودیم و بچه ها رو از اتاق های دیگه دعوت کرده بودیم خورده بودیم دور هم (عرض کردم که، تعداد زیاد بودیم، سفرِ کاری به حساب میومد…)
اونم گفت باشه، لطفا دیگه تَه بطری پیدا نکن که باهم بخوریم… گفتم چشم، شما مشتی هستی
بهار گفت من وسایل رو بردارم بریم تو اتاق، علی حمام بره، منتظرتونیم!
دره کمد رو باز کرد، یهو ساک خاکستری رنگش چپه شد پایین افتاد رو پاش ‍
+بهار: اووووخ پام ترررکید وعلی گفت عیب نداره عزیزم بشین من جمع میکنم
+بهارِ حُل کرده: (در حالی که یهو کماندو شد و انگار ن انگار الان پاش لِه شده بود) گفت نه نه نه عشقم خودم انجام میدم و خم شد به جمع کردن (که چه کووونی و رُخ دور نمایی از اون بدن به من رسید) و مهسان هم کمی کمکش کرد، بعدم اومد زیپ رو ببنده تازه فهمید شورت و سوتین هاش همه تو کمد هستن… باز درو باز کرد و همه رو تو یه حرکت برداشت… یه عذر خواهی ریزی کرد و در حالی که از خجالت ۳۰ جور رنگ عوض کرد، از اتاق با علی رفتن بیرون و همزمان میگفتن: بچه ها پس نیم ساعت دیگه تو اتاق ما… منتظریم ها‌…دیر نکنید… درب رو پشت سر بستن و رفتن
من کُس خنددده و مهسان که دلش سوخته بود واسه دوستش! کمی چرند گفتیم که اینم عاقبت بی نظمی و وااای این همه شرت کرست آبروش رفت و رفتم حموم… خیلی وقت نبود وان پر آب کنم و ریلکس کنم، پس زود برگشتم و بالاخره صاف اومدم وِلو شدم رو تخت
+مهسان عشقم چراغارو خاموش میکنی بیای بغلم؟
-عشقم با بچه ها قراررر داریم ها!!
+بعله یار! مگه بیش از ۱۰ دقیقه پیش رفتن از اتاق؟ بیا بابا وقت داریم
-اومدم عشقم، پس حداقل شیطونی بی شیطونی باشه؟ بذاریم شب، سر فرصت!
+باشه گل
چراغا خاموش شد و اومد پیش تو بغلم، من وقتای خستگی اولین چیزی ک بهم آرامش میده تاریکیه، بعد هر چیز… اما اونجا اول نرمی و خفنیه تخت و تشک و بالشت داشت به جونم میچسبید، بعد بدن گرم و نرم مهسان و بعد تاریکی!!
در اون خلسه ای که بودم خواب سُبکی هم کردم و سه چهار دقیقه بعد با لب های مهسانم که لبهام رو می‌بوسند پاشدم، رفتم سمت کمد و ساکم که داخلش بود، یه شرت انتخاب کردم پوشیدم و لالیک وایت رو ورداشتم باهاش یه دوووشی گرفتم و شلوارک و تی شرت و سویی شرتی ورداشتم و با هم ست کردم که ناگهان یادم اومد امشب نیاز به داپوکستین (قرص تاخیری) دارم و تو جیب مخفی ساکم قایم کردم یه بسته… به زور در آوردم… اتفاقا مهسان هم دیگه داست شک میکردم چی میخوااای سرِ اون کمد! یه چرتی گفتم و زدیم بیرون درست سر وقت رفتیم اتاق علی و بهار؛ در باز بود، بچه ها هر کدوم گوشه ای از اتاق مشغول بودن؛ علی داشت میزُ با کمی آجیل و میوه خشک و چیپس آماده می‌کرد و بهار هم که با تی شرت کوتاه مشکی و از ناف سکسی و پیرسینگ دارش چند سانت بالاتر و شلوارک کتان کرم رنگ داشت به موهاش می رسید، خیلی جذاب بنظر میومد…
مهسان بهش گفت: خانوم چه به خودش میرسه حالا که شوهرجونش اومده … بازم کمی بگو بخند کردیم و نشستیم به نوشیدن هِنسی و بعد از نیم ساعت چهل دقیقه پاشدیم بریم تو پاساژ هتل گردش (بعله، هتله پاساژ داشت، در واقع یه مجتمع خیلی بزرگ بود از شهربازی و پارک آبی و پاساژ و هتل و …) من که بعد از عمری سفر خارجی اومده بودم و یه خورده مست هم بودم دلم میخواست هر دافیو که میدیدم بکنم (!) زُل میزدم به ارزیابی بدن ها و مهسان هم خوشبختانه خیلی رد چشمای هیز منو نمی‌گرفت… تو پاساژ صرافی بود و پولی چنج کردیم، چرخی بین هوگو باس و پولو و دُ فَکتو و دیمر فروشگاه ها زدیم و برگشتیم به شام هتل برسیم … سالن بزرگی بود شامل ردیفی طولانی و مارپیچ از غذا ها، پیش غذا ها، ماشین های نوشابه و آبمیوه، نان ها و و و … که سلف سرویس سِرو میشد… و گوشه ای میز بسیار بزرگ و بلندبالایی بود مهسان اشاره کرد اون میز واسه اکیپ ماست!
اتفاقا ۳،۴ نفر هم نشسته بودن
یکی خانوم ایرانی بود، با اسم فائزه با تتو های عجیب، هنری و خفن و چشمای کشیده (تقریبا شبیه کُره ای ژاپنی ها) و باقی دو پسر از اروپا (فکر کنم اتریش و نروژ) که با دختری از اسراییل(به قول خودش آیم فرام ایزغِئل) گرم صحبت بودن… باهاشون سلام علیکی (قطعا به انگلیسی) کردیم و بهار و مهسان مارو به عنوان پارتنر هاشون به این دوستای هم تیم در این سفر معرفی کردن… من تی شرت radiohead به تن داشتم و این نظر او دختر رو جلب کرد و بهم گفت:

Oh ! Radiohead Tshirt; Good music taste

منم تشکر کردم و کمی خوش و بش کردیم (البته آدم به شدت مزخرف و مغروری بود که کل این ۴۰ پنجاه نفر ازش دل خوشی نداشتن) و … باید اعتراف کنم عجب کُس کردنی بود این بشر…از همه شون جَوون تر بود و بیست چهار سالی داشت… عین این پلنگ های سنگین خودمون… ناخن های کاشته شده خیلی بلند و عجیب غریب…موهای بلوند که پسرونه کوتاه شده بود و هر دو دست از مچ تا روی کتف و کول فول رنگی و سیاه قاطی تتو، با ممه هایی شدیدا خوش فرم و بزرگ که زیر رکابیِ بندی که پوشیده بدجور خودنمایی میکرد (بعید میدونم طبیعی بوده باشن) … شبیه این کس بیزنسی ها بود (انگار نه انگار ایشون فرهیخته است و اینجا اومده رزیدنسی)
خلاصه شام مفصلی زدیم و با فائزه آشنا شدیم…گویا همه دوستان دیگر شام خورده بودن و دورهمی امشب تو اتاق کمال و باران بود… تنها زن و شوهری که هر دو به این رزیدنسی دعوت شده بودن و از اول با هم بودن و مشغول به کار…
من که دلم میخواست دیگه برم تو اتاق، تو تخت و یه دل سسسیر از خجالت کیرم در بیام، اما خب باید از ساعت های محدود نهایت استفاده میبردیم، ضمن اینکه تنها نبودیم و ده نفر آدم منتظر بودن که بالاخره این بابک و علی که چند روزه همسفراشون (مهسان و بهار) منتظر اومدنشون هستن کی باشن!
نهایتا رفتیم و بعد شام جمع شدیم تو اتاق کمال اینا؛ اونجا هم مطابق انتظار دوتا باتل رو میز بود، جین بود و تکیلا گلد، اما تا وارو شدم کامبیز که مرد درشت اندام و به نسبت سن داری بود پاشد ب استقبال و با لحم طنزی گفت بَه آقا بابک! از تصوراتم بهتری‌ها ماقبل شما مارِتونُ دیده بودیم
داستان این بود ک من یه دستبند پارچه ای هُنری داشتم دور دست می‌پیچید و شکل یه مار بود، داده بودم دست مهسان با خودش آورده بود و بین این بچه ها جوک شده بود… خندیدیم و مِی زدیم و یه کم رقصیدیم مست و پاتیل نزدیک ساعت ۱۲ جمع کردیم هرکی اتاق خودش…

××× “کسایی که چند پاراگراف بالا رو نخوندن، میتونن از اینجا برسن به اصل داستان” ***

من با حالی ترکیبه مستی × حشریت × مسخره بازی پشت مهسان تو راهروی هتل دست به دو طرف کمرش و هوهوچی‌چی کنان داشتم راهنمایی میکردم سمت اتاق و در گوشش میگفتم دااارم میبرررمت بِخورررمت بِکُنَمِت اونم که مست… از اون رفتارای محتاط نمیکرد و البته که فاصله کوتاه بود، ولی به طرز بامزه ای قِل خوردیم تا اتاق خودمون!
رسیدیم تو اتاق، چراغی جز تو دستشویی حموم روشن نبود، درب همونجا رو هم پیش کردم (کلا نور ترجیح نمیدم) فقط رسیدم تی شرتُ بکَنم از تنم، و به طرز مسخره ای خم شدم از پشتِ مهسان رفتم بین پاش، قلمدوش گرفتمش، یک قدم رفته نرفته انداختمش با صورت رو تخت یه جیغی زد گفت خیلللی خررری و رفت تو بالش! بعد چرخید یه کم صورتش درد گرفته بود که مستی و بی حسیش کارُ درآورد، منم رفتم روش، البته وزنم روش ننداخته بودم، پاهام دو طرفش بود و دستام به حالت ورزش شنای هوازی دو طرفه شونه هاش بود…‌. شروع کردم از گردنش خوردن…مثل همیشه که تا زبون بهش میخوره موتورش روشن میشه، نفساش سنگین شد و به شماره افتاد…از لیسیدن بدنش سیر هیچوقت سیر نمیشم، اون شبم که شب ما بود…بعد از یکی دو دقیقه ای که گردن و گوشاش و لباشُ خوردم و همراهیم کردم، دست انداختم بلیز توری سفیدش رو درآوردم و ممه های بی نظیریش با اون نوک بزرگ و سفت اومد جلو صورتم، بدنش رو بوییدم و بهش گفتم “وااای مهسان تخم سسگ کجا بودی این همه روز، مُردم از نسخی بدنت” و شروع به مکیدین و لیسیدن سینه های بزرگ و خوش فرمش کردم…مهسان داشت نفساش به آه و ناله تبدیل میشد و من بیخیال ممه ها نبودم، لحظه ای تو دستم می فِشُردم، گاهی میچسبوندم به هم و نیپل های درشت و برجسته ش رو می مکیدم، لیس میزدم و کم‌کم میرفتم به مرکز حرارت بدنش برسم…بدنی کاملا بلد بودمش و تو تخت بیشتر از هرجایی رام و مطیع من کیرم میشد…حین خوردن اون بدن بی نظیر انگشتام رو به سمت کسش بردم و بعد از باز کردن دکمه و زیپ دامن جین، شرتش رو لمس کردم…

برعکس همه نمونه هایی که دیدم و خوندم و برخلاف سنش، شرت های فانتزی و کارتونی با رنگ های زرد و صورتی اینا میپوشه که این به طرزی ارگاسمیک منو تحریک میکنه (منم سالیانه از این شرت های CoolSe میپوشم که فانتزی‌ن، در این هم به هم شبیهیم)

بعله…همونطور که انتظار می‌رفت واژن تپلش کاملا خیس شده بود و کافی بود دستم به چوچول پُف کردش برسه که با یه اااه غلیظ ازم بخواد شلوارک و شرتم دربیارم و ترتیبش بدم…اما من هنوز کار داشتم تا اونجاها…
بهش گفتم بکَن این شورتُ دیگه…از پاش به کمک هم درآوردیم، طبق عادت همیشه عمل کردم و رفتم بین پاهاش، مثل استایل فرقونی پاهارو باز کردم رفتم بینشون اما بجای کیر، با کله رفتم پایین و از قسمت داخلی رون شروع کردم به خوردن با گازهای آروم و بعضا محکم، مکیدن و لیسیدن رفتم تا کس زیبا و صاف صوفش و با زبون یه لیس جانانه به کسش از بالا های سوراخ کون تا تقریبا زیر ناف زدم…بعد شروع کردم به لب گرفتن از لب های واژن پف کردش… خیسس بود و حشری کننده، دماغم میخورد به لبه دیگر کسش و خیس آب شهوت شده بود صورتم

از پشت زانو پاهاشو به بالا هُل دادم و اینطوری یه غنچه قنبل خیس لیز و پف کرده از واژن و مقعد تحریک کننده و تحریک شده جلو صورتم ظاهر میشد و این بار از پایین شروع به خوردن و لیسیدن و زبون کردن داخل سوراخ کونش میکردم که اینکار با اینکه مورد علاقه مهسان نیست، اما منو شدیدا شهوتی میکنه… لیس میزدم و میخوردم و میرسیدم به کسش و بر می‌گشتم به کونش. با اااه و اوووه بریده می‌گفت عشقم بسسسته نکن نخور اونجارووو کثیفه اااه ! من برعکسه اون دوست داشتم مقعدشو لیس بزنم و بوی شدید تو اون حالت بدنش برام تحریک کننده تر هم میشد، بهش گفتم امشب پاره ای… نکن؟! پاشو کیرم گرمای دهنتو میخواد برام بخورش (زیاد دوست نداره این کارو، و تو کل این سالها شاید ۴ پنج بار برام ساک زده) ولی‌گفت چشم نفس، اومد و شرت منو که هنوز تو تنم بود و از پیش آب شهوتم حسابی خیس شده بود از تنم درآورد و کیرم جهید سمت صورتش که باهاش خندید و با اینکه دوست نداره، اما بدون پاک کردن سر کیرم که خیس آب بود، شروع به لیسیدن کرد و بعد از چند لیس سر کیرم که از بدنه‌ش گنده تر هم هست رو گذاشت تو دهنش و زبونش رو دورش میچرخوند…من با چشمای بسته کیرمو تو دهنش آروم بازی میدادم، با با فشردن کیر ب داخل لُپش تجربه ی نابی پشت سر گذاشتم
دیگه نمیخواستم زیادم کاری برخلاف علاقش بکنه و کیرم رو بعد از یک دقیقه ای از دهنش در آوردم، تا همینجاش هم داشت بالا می‌آورد! بدنش رو در آغوشم آوردم بالا و دستم رو به واژن تَرِش رسوندم، خیسیش کمتر شده بود که با انگشتای من باز داغ کرد و چرخی رو تخت زدیم و باز اومد زیر تنم و و با یه حرکت پاهاش رو از هم باز تر کردم و با کیرم کوبیدم رو کس و چوچول داغ و پوف کردش و دیگه این بار به زبون التماس، یجوری که انگار نسخ دوز هروئینِ گفت بکنش تو کسم…جر بده این کسُ بابی و امون ندادم کلام حشرآلود منعقد شه، کیرم رو با حرکتی تا بیخ جا کردم تو کسش که داغ تر از همیشه، لیز و تنگ دیواره هاش کیرم رو به داخل میفرستاد… شروع به تلمبه زدن تو واژن ارتجاعیش زدم که بعد از یک ماه تنگ تر از همیشه بود صدای جفتمون دراومده بود و مهسان با چشمای بسته می‌گفت بکن منووو تند تر بکن… طبق عادت همیشه دستم رو پشت بدنش قلاب کردم تا تکیه گاهی بشه واسه تلمبه زدنم و با تمرکز و تمام وجودم یک دقیقه ای بی وقفه تو کسش تلمبه زدم که تا نزدیک ارضا شدن بردمش و صدای جیغ و داد لذتش اتاق رو پر کرده بود…لحظه ای بعد که از حرکت وایسادم قلب خودم هم طوری میزد که انگار آبم اومده باشه
دستم رو از زیر بدن داغ کردش برداشتم و شروع کردم به کردن دوباره، این دفعه آروم تر و ریلکس… لباس رو میخوردم و از ناله های سکسی‌ش لذت میبردم
کم‌کم تو بغلم دمر چرخیدم و طوری خوابوندمش که کیرم از پشت به صورت قاشقی تو کسش چفت شه… این استایلُ خیلی دوست دارم و کس خیس مهسان تو از این زاویه قِلِفتی و قلمبه از پشت میزنه بیرون و خودم هم میتونم یا اون دستم که بالای بدن به پهلو خوابیدم قرار گرفته‌، لپ کون بزرگشُ اسپنک کنم و چوچول پف کردش رو براش بمالم (که معمولا دست چپمه چون چپ دستم و به پهلوی راستم میخوابم)
کیرم تو کسش بود و با دست داشتم چوچول‌شو می‌مالیدم و مهسان تو اوج لذت گاهی آه میکشید، جیغ میزد و با داد میزد منو بکن جوون آره با کیرت کسم جر بده… منم با اسپنک تشویقش میکردم… گفتم جنده کیر من کیه؟ می‌گفت خودم.
گفتم کی؟ مهسان؟ گفت آره مهسان جنده بابک و کیرش هست و میمونه همیشه منو بکن…
گه خوردم یک ماه بهت ندادم، هر شب باید منو بکنی
این دختر تو تخت خیلی داغ و حشریه (جالبه خارج تخت روش نمیشه اسم کیر و کس بیاره)
داشتم تو استایل Spoon یا قاشقی کس مهسان بعد از یک ماه میکردم و هر از گاهی کیرم رو که به لطف داپوکستین ۶۰ و مِی خواری های از سر شب خوب بی حس بود با شدت و گاهی آروم و ریلکس تو کیرش میتِپوندم که یهو دلم خواست کونش رو هم بکنم و گفتم شاید بعد این همه مدت داریم سکس میکنیم قبول کنه… گفتم مسی جون پاشو بگرد برام داگی شو که کارت دارم… پاشد و فکر می‌کرد قرار کسش داگی بکنم که همیشه آخرین استایل انتخابی‌مه و تو اون استایله که روش یا توش میام
چرخید و رو زانو سرش رو بالشت گذاشت، رفتم پشت سرش و با یه اسپنک گفتم واااای آخه نمیدووونی دارم چه صحنه ای میبینم من
رفتم پایین تخت و خم شدم سمتش، سرمو بردم زیرش و شروع کردم باز لیسیدن، یکی از کسش، یک دقیقه از کونش (!) و نگهش داشته بودم تکون نخوره…
برام آه و اوه می‌کرد و رو ابرا بودیم…
شروع کردم حین زبون زدن، با انگشت اشاره به جون سوراخ کون تنگ و تیره رنگش افتادم و اونم آه میکشید… لحظه ای که گذشت و انگشتم که تکون دادم فهمید که کارم با کونش به یه انگشت ختم نمیشه گفت بابی جونم دردم میاد چیکار میکنی؟ گفتم امشب کونتو میخوام، نداریم هم نداریم! هرچقدر لازم باشه گشادش میکنم کون میخوام
گفت باشه عشقم ولی من میخوام هنوز بهت کس بدم
بخاطر این همه روز که بی سکس موندیم باشه، میذارم (کلا دو سه بار کونش کرده بودم که دردش براش زیاد بود و گریه کرده بود، دلم بیش از این نمیومد اذیتش کنم…ولی این سری مست بودم و خیلی حشری), مواظب باش زیاد اذیت نشم… کونمو هم بکن
کیرم داشت از ایرِکت درمیومد (سنگ سنگ نبود)، واسه همین دست از انگشت کردن و لیسیدن کشیدم و کیرم رو روی سوراخ کونش به پایین تا بالای کسش چند بار بردم و آوردم، ایم کار رو همیشه مثل لاپایی کردن انجام میدم…
به پشت داگی دقایقی میشد که برام آماده بود، منم بیش از این معطلش نکردم و کیرم کردم تو کسش، یکجا تمام کیر ۱۵ سانتی رگ ب رگم تو کسش که یه کمی به خشکی میزد جا شد و با دو تا فشار باز خیس آب بود…حین تلمبه زدن دستم به ممه های خوش تراشِش بود، انگشت وسطم رو بردم بالا خواستم برام لیسید، سرعت سکس رو کمی آوردم پایین و انگشتم رو جا کردم تو سوراخ پشتش، تقریبا راحت رفت تو و داشتم حدس میزدم دقایقی که کیرم قرار باشه اون تو جا بشه قرار چه عشقی کنم…

(جالبه، من تو نو جوونی کون ۳ چهار پسر کوچیکتر یا همسن خودم کردم، بعدا هم کون دو دختر، ولی کس هایی که کردم که مجموعا ۴ تا بوده، سه تا به دفعات و یکی یک مرتبه، باور دارم کس به مراتب بهتر از کونِ و بیشتر حال میده، اینجا همه لنگِ کونَن، فکر کنم بخاطر اون کینک و فتیش باشه)

کیرم تو کسش و انگشتم تو کونش بازی بازی می‌کردن
انگشت در آوردم گفتم دوباره جا کنم، گفتم عشقم خودت کمی با ریتم من کس بده به کیرم…آه و اوووف میکرد و جووون میشنید و رو کیرم عقب جلو می‌کرد خودشو…منم وقت داشتم تا قدم رو کمی رو زانو هام بالا پایین کنم، تو این حالت یهو یه باد کوچیکی با صدا از کونش در اومد که خودش خیلی خجالت کشید، ولی منو دیوونه تر کرد…
گفت میبینی کونم آمادگی نداره؟ گفتم راهش میندازم عشقم! یکار‌میکنم یک هفته برام بگوزی 🙂 و همچنان تو کسش‌تلمبه میزدم که دیدم جونی برام نمونده و آبم میاد…واسه همین ازش درآوردم و کونش رو با زبون خیس و کیرم رو با کرمِ دست و صورت لیز تر از آنچه بود کردم
با لحظاتی ور رفتن و بازی و کردن، درآوردن و دوباره جا کردن بالاخره کیرم تو کون خیلی تنگه عشقم جا شد، مهسان درد میکشید ولی وانمود می‌کرد اوکیه…منم بیست دقیقه نیم ساعتی داشتم به روش های مختلف میکردم… شروع کردم تو کونش آروم تلمبه زدن و کیرم که در میومد به لبه هاش کرم زدم دو دقیقه ای بود میکردم تو کونش و مغزم مثل هربار که اِینال میکنم(آنال) به گذشته های دور رفته بود که دیدم دیگه وقته پاشیدنه آبمه که زیاد نگه نداشتم و همون تو کونش اومدم و همونطوری که کیرم تو بود خودمو انداختم روش و با بوسه ها، تپش وحشتناک بالای قلبم بود که روش با هم خوابیدیم و کیرم جهید بیرون و موند لاپاش که دردش گرفت و من که ضربان قلبم نمیذاشت حرف بزنم با فِشُردنش و ماچ های پیاپی ازش تشکر میکردم

مرسی از زمانی که گذاشتین و خوندین، کاش خوشتون هم اومده باشه، اون سفر از بهترین خاطره های ما شد، هم تا تونستیم سکس کردیم (حتی ۲ساعت قبل پرواز) هم کنسرت Monolink رفتیم و کلی کارای باحال و جدید کردیم

نوشته: Bobby the kinky

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها