داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

نادر و نازنین 26

در آرشیو ایمیل خودم چند پیام با این تیتر به چشم می خورد .. صادره های موبایلی یعنی پیامهای من.. این چند روزه فکر می کردم مربوط به زمان داغی روابطمون بوده ..در حالی که اونا مربوط میشه به زمانی که تنهام گذاشت .یعنی اوایل بهمن94 و اواخر ژانویه 2016به بعد ….. بنابراین اونا رو باید در زمان مناسبش بیارم .. چرا ما آدما حس می کنیم همون چیزایی رو که واسشون ارزش قائلیم دیگران همون حس روراجع بهش دارن .. نمی دونم به عادات عجیب و غریبش هم اشاره کردم یا نه .. اون وقتی رو دنده لج میفتاد چیزی جلو دارش نبود ..شاید یک مشکل عصبی بود یا کمبود ویتامین و آهن .. هرچه بود خودشم می دونست که نباید این جوری باشه . همیشه هم بهم می گفت نازنین یا خوبه خوبه یا بد بد .. حد وسط نداره … بار ها و بار ها اینو بهم گفته بود . گاه حس می کردم یه درماندگی خاصی داره .انگار انتظار داره یکی یا یک گروه از اونایی که در زندگیش نقش دارن با دست از سرش برداشتن بیان کمکش .. شاید نمی تونست از خونواده اش انتظار داشته باشه که وجود منو بپذیرن ..من زن داشتم دو تا پسر داشتم .. در شهر دیگه ای زندگی می کردم .. بیشتر ساعاتمو همسرم پرکرده بود . زنی که از دست انواع واقسام بیماریها رنج می کشید . ما به هم دل بستیم .. اما اون واقعا چه کاری می تونست بکنه .. من از اون چه انتظاری می تونستم داشته باشم ؟ درسته عشق ایثار میاره ..درسته میشه براش و برای هم فداکاری کرد . ولی اون یک اوج عاشقونه ای می خواد که طرفین طوری به هم اعتماد کنند که پشت همو خالی نکنن . من و نازنین هم یه حس خوبی نسبت به هم داشتیم ..سن منم از اون خیلی بیشتر بود . ولی من ازش انتظار داشتم . به خاطر حرفاش .. به خاطر قصه های نرم قلبش .. به خاطر ایمانی که به اون واحساسش داشتم .. اما انگار اون به خاطر عشقی که بهم داشت گاه ازم می خواست که برم تا به هردومون ضربه ای نخوره ..گاه بهم می گفت که هیچوقت تنهام نمی ذاره تا آخرش باهام می مونه . فکر کنم برای تاسوعای سال 94 بود که برای دو سه روزی از تهران رفت به شهرستان خودش ..اون روز نمی دونم چی شد که رو فرم نبود .. باهام لج کرده بود هرچی بهش پیام می دادم توجهی نشون نمی داد .. آخرشم گوشی خودشو خاموش کرد . این اولین عصیان شدیدش بعد از تحکیم رابطه عاشقونه مون بود نمی دونم چرا ولی حس خوبی نداشتم .این از اون لحظاتی بود که بهم می گفت نادر منوبه حال خودم بذار ..دست خودم نیست . بهش می گفتم نازنین من کنارتم .تنهات نمی ذارم . شاید بعضی وقتا تنها گذاشتن آدمها خیلی بهتر باشه تا بخوای کنار اونا باشی ولی من می خواستم این قوت قلب رو داشته باشم وقتی که نازنینو به حال خودش می ذارم تا حالش بهتر شه بعدش بر می گرده سمت من .. آخه اینو هم گفته بود اگه از کسی یه هفته خبری نداشته باشه نسبت به اون بی تفاوت میشه .. چرا همه اینا رو بهم می گفت..؟! تا گوشمو پرکنه ؟! در عوض گاه اون قدر محبت می کرد و اینو در عمل نشون می داد که فکر می کردم صد ساله با همیم . گاه مظلومانه و معصومانه تر از یک فرشته رفتار می کرد . ومن اون فرشته رو هیچوقت فراموش نمی کنم .. اون روز دویست سیصد بار این چند کامه رو براش به شکل پیام تلفنی فرستادم .. نازنین ! خدای نازنین ! ….نازنین من یه بیست و چهار ساعتی رو در حال و هوای خودش بود .. می گفت واسه منم ناراحت بوده .. حس می کردم خیلی چیزا رو بهم نمیگه یا اون جوری که هست بیان نمی کنه . ولی به امید این که عشق حلال مشکلات باشه تحمل می کردم . به خاطر این که حس می کردم اگه نازنین خوب باشه خوب ترینه …شب عاشورا بود به نظرم ..وقتی گوشی خودشوروشن کرد سیل پیامهای یکی دوکلمه ای تکراری عین رگبار میومد .. تعجب کرد ..اولش فکر کرد گوشی قاطی کرده ..اون یه جور دیوونگی داشت منم یه جور دیوونگی دیگه ..دیوونگی های اون با خونسردی هاش بود ودیوونگی های من با خونداغی های من …. ادامه دارد .

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها