داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

نادر و نازنین 180


گفتگویی خیالی بین نادر و نازنین ترتیب دادم و اونو واسه نازنین فرستادم .. شاید با این کارم خواستم درون شکافی کنم و بهش بگم همه اون چیزایی رو که تو بار ها و بار ها واسم گفتی از بر هستم و جواب من همه این چیزائیه که بار ها و بار ها بر زبون میارم و هم این که یه لطفی براش داشته باشه و به ذهنش بیاد یه روزایی با هم یه گفتگوهایی داشتیم
نادر : کجایی نازنین
نازنین : دنبال کار و زندگی خودمم
نادر : خبری ازمون نمی گیری
نازنین : کاری به کارت ندارم ..
نادر : یعنی همین ;
نازنین : برو بابا دلت خوشه .. چهار تا حرف فدایت شوم شنیدی فکر کردی تا آخر عمر کشته مرده تم ;
نادر : نگفتم کشته مرده ام باش . ولی حس می کردم که احساس درونی ات خیلی قوی باشه ..
نازنین : ما همینیم آق نادر .. از اولشم گفتم ..خودت نخواستی پنبه رو از تو گوشات درآری . حالا در آر و خوب متوجه شو
نادر : ولی من حرفی که ا زد لم دراومده رو بهش پای بندم .
نازنین : خب باش .. آفرین .. این جایزه مال تو .. من این جوری نیستم . اصلا اهمیتی هم نمیدم که تو چی می کشی و چی نمی کشی . من خودم واسه خودم هزار جور بد بختی و مکافات دارم . من که نمی تونم همه چی رو واست بگم .. پسرم ..پدرم و…هرکدوم یه جزیی از زندگی منو تشکیل میدن . دیگه تو کی هستی که من خودمو علاف تو کنم ;! یه چند روزی تو زندگیم سایه انداختی و رفتی … از این داستانهای من و تو ..توی جامعه ما زیاده . مث بچه ها واسمون آب غوره نگیر ننه من غریبم بازی در نیار نادر از این اخلاقا اصلا خوشم نمیاد …
نادر : مثلا اگه اخلاقی داشته باشم کاری کنم که خوشت بیاد پیشم می مونی ; بر می گردی ;
نازنین : تو از جون من چی می خوای . یه اشتباهی کردم گفتم عاشقتم .. اصلا نیستم خاطرت جمع شد
نادر : نوچ نوچ … با احساس بگو که منو دوست نداری ..همه این کارها فقط یه احساسی بود در مقطعی از زمان;! .
نازنین : نادر ! بس کن .. هرچی تو لج کنی من بد تر می کنم .
نادر : لجباز تویی . من سماجت می کنم .
نازنین : بذار زندگی خودمو بکنم . آرامش و خوشی و خوشبختی و خرمی و رفاه خودمو داشته باشم .
نادر : همه اینایی رو که گفتی داری ;
نازنین : اگه تو از زندگیم بری بیرون آره .. اگه تو نباشی آره ..
نادر سرشو میندازه پایین و از اون جایی که درد و بغض اجازه حرف زدن بهش نمیده به علامت خداحافظی یه دستی برای نازنین تکون میده و روشو بر می گردونه تا بره ..
نازنین : ناراحت نشو نادر .. یه دقیقه وایسا ..من اگه گفتم بری و نباشی از یک مدل رفتنی گفتم که تو راضی باشی با رضایت قلبی بری
نادر : چه فرقی می کنه ! وقتی که احساسی بهم نداری . وقتی که برات مهم نیست به چی فکر می کنم . غصه چی رو می خورم چقدر عذاب می کشم ..
نازنین دلش واسه نادر می سوخت ..دلش نمیومد بهش بگه اون حس و علاقه خاص و آتشین عاشقونه رو که قبلا داشته نداره …
نادر : من میرم نازنین ولی تویی که این جوری تغییر می کنی شاید یه روزی برسه که حالت خوب شه و اون وقت واسه همیشه عاشقم شی ..
نازنین : برو نادر هر کاری دلت می خواد بکن …
نادر : فکر می کنی از بس از تو عشقو گدایی کردم هر کاری دلت می خواد می تونی باهام بکنی .. خیلی خونسرد و بی خیال نشون میدی ..
نازنین : هرچی دلت می خواد بگو … نازنین عشقش هم عشق نیست .. از جنس عشق تو نیست . نازنین خیلی کارا واسه عشقش کرده که کمتر کسی انجامش میده ..اما خیلی کارا رو هم نمی تونه بکنه به دلایلی .. اشتباه نکن نادر
نادر : من اشتباه نمی کنم .. در این لحظه این که من نادر چی فکر می کنم توی نازنین چی فکر می کنی ..من چیکار کردم تو چیکار کردی مورد نظر نیست ..
در این لحظه اون چیزی که مهمه عشق و رابطه من و توست . پیوند من و تو .. احساس من و تو ..اون چیزی که ما رو. به هم نزدیک کرده قدرتش تا چه اندازه هست . بقیه افکار و اعمال رو بریز دور .. در این لحظه بریزشون دور ..تو اگه عاشق باشی .. اگه دوستم داشته باشی .. اگه خاطرات واست مهم باشه .. اگه شیرینی اون لحظات با هم بودن و روزای خوشمون واست مهم باشه شرایط زندگی جدید و زور گویی دیگران هیچ تاثیری در احساست نمی ذاره .
نازنین : آره من بی حوصله میشم ولی هیچوقت پیش نیومده که ازت طوری فراری شم که نخوام دیگه ببینمت
نادر : من دوستت دارم . تو بهترین فداکاری ها رو در حق من کردی و بیشترینشو . اما یه وقتایی هست که بهت نیاز دارم .. ازت عشقو محبتو گدایی نمی کنم . این تویی که اگه دوستم داری باید حسم کنی نیازمو در اون لحظه و در این لحظات درک کنی
نازنین : شاید باور نکنی ..گاه برام خیلی سخته که تصمیمی بگیرم ..
نادر : باشه عیبی نداره . میرم به حال خودم گریه کنم .. همون کاری که تو یادم دادی .. به خاطر چیزایی که بهم دادی ازت ممنونم .. به خاطر اون چه که ندادی شکایتی ندارم .
نازنین توی دلش گفت نادر برو .. ولی می دونم بازم بر می گردی … میگی ازم چیزی نمی خوای ولی وجودت التماسه .. برو نادر من به دردت نمی خورم ..نازنین به این فکر می کرد که فرق بزرگی بین اون و نادر وجود داره .. اون هرگز از دست دادن نادر رو احساس نکرده بود ..از دست دادن به این صورت که نادر تنهاش بذاره و بره و بگه دیگه نمی خوامت تا نبودن نادر رو تجربه کنه .. شاید اون جوری می تونست عمق درد جدایی رو حسش کنه . همیشه دلش قرص بود از این که نادر رفتنی نیست … و نازنین به زندگی پر آشوبش فکر می کرد و به نادری که صادقانه از عشقش می گفت …….
نازنین :نادر برو ! برو دست از سرم وردار ..می خوام راحت زندگی کنم . خسته شدم از حرفای تکراریت . تو هم بگو دیگه منو نمی خوای . ازم خسته شدی . چی می خوای از جونم . برو با یکی دیگه دوست شو . این همه زن و دختر هستند .. هر مدلی که می خوای برو دنبالشون .. برو …
نادر : که تو بخوای خیالتو جمع کنی که نادر هم مثل بقیه مردا بی وفاست ; من نقش بازی نمی کنم . خصلت من اینه . من دوستت دارم کجا برم ; فقط یه عامل می تونه من خاک شده رو از تو برونه و اون این که بدونم مرد دیگه ای در زندگی تو هست . اما خودت میگی نیست و من به صداقت تو ایمان داشتم و دارم واگه به خاطر ایمانم به تو نبود که حالا این جور جوش نمی زدم . یه بهونه می خوای واسه توجیه کارت ..
نازنین : ووووووویییییی زبونم مودر آورد . چند بار بهت بگم که اگه من خودمو بده نمی کردم خیلی بد تر از اینا اتفاق می افتاد
نادر : منم به تو حق میدم . حرفت قبول نازنین . ولی حالا می تونی کاری کنی که خیلی بهتر از اینا اتفاق بیفته بدون این که آب از آب تکون بخوره . عاشقتم .. تو مال منی ..همسر منی .. زن منی .. اگه یه وقتی نیما یا نیلوفر بخوای فقط نادرته که باید بار دارت کنه ..چون عقد ما رو تو آسمونا بستن . فعلا که روی زمین خبری نیست …

ادامه دارد … نویسنده :ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها