داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

نادر و نازنین 152

نهم مارس ..نفس من ! نفسمو ازم نگیر: دلم برای مهربونی هات تنگ شده …من و تو یه وجه اشتراک داشتیم این که هر دومون خیلی همو دوست داشتیم .. ولی نمی دونم چرا با این که واسه هم هر کاری می کردیم گاهی باورمون نمی شد که طرفمون چقدر ما رو دوست داره .. عشقشو باور داشتیم اما همیشه یه موضوع و حساسیتی پیش میومد .. حالا میشه فهمید که چقدر به هم نیاز داریم .. حداقل این که می تونیم برای همیشه برای هم بمونیم … فقط یه چیزی رو من تعجب می کنم .. تو بهم میگی نازنین مال نادرشه … نازنین برای همیشه عاشق نادرشه ..منم حرفتو باور دارم ..چون تو رو باور دارم … چون دوستت دارم .. چون عاشقتم .. چون تو عمر منی ..جون منی ..نفس منی ..عشق منی .. عزیز دل منی .. قلب منی .. همه چیز منی … اما یه سوالی برام پیش میاد .. پس چرا گاهی می گفتی که دوست داری نادر رهات کنه .. نادر ولت کنه ….. تو چطور دلت میاد این حرفو بزنی ; مگه نادر الکی عاشقت شده ; مگه نادر واست خون دل نخورده ;! حالا می خوای تنها باشی خب باش .. ولی اون دل پاکت .. اون مرغ جانت با دل و مرغ جان من یکی شده … اینو دستای من و تو .. آغوش من و تو بهمون گفته … تو نازنین منی … صدای اذان میاد .. اشک از چشام جاریه … تو عشق منی … چرا این جوری میگی ; مگه نمی دونی نادر فراموشت نمی کنه ;! چند روز دیگه عیده …. نادر بی نازنینش عیدی نداره …. بذار دلمو خوش کنم به این که ته دلت هنوزم دوستم داری ..هنوزم عاشقمی …. میگی تنها زندگی می کنی یعنی مجردی .. خب باش .. قبلا همین بوده .. چند بار از نزدیک دیدمت .. وجودمون یکی شده … روز به روز بیشتر بهت دلبسته و وابسته شدم … قلبم شکست صدامو نشنیدی .. اما می دونم نمی خواستی دلمو بشکنی تو هم مجبور بودی …درکت می کنم ولی ترکت نمی کنم ..تنهات نمی ذارم . عاشقتم … حتی شریک تنهایی اتم .. دوستت دارم نازنین … چه بخواهی ! چه نخواهی ! اگه یه وقتی دوست داشتی بگی که دوستم داری نترس بگو .. نادر دیگه توقعش بالا نمیره … ازت هیچی نمی خواد … نادر بوی تو رو حس کرده .. بوی زندگی رو .. بوی تن تو رو .. بوی تن تو رو … بوی گردن تو رو .. بوی شونه هاتو .. بوی مانتوی تو رو … نادر در آغوشت کشیده … فقط تماس تن های داغ نبوده … وجودت روحت روانت در آغوش من بوده …. دیگه بس کن ..تمومش کن دلتنگی ها رو .. دلخوری ها رو …. به خدا هیچی ازت نمی خوام .. اگه تا قیام قیامت زنده بمونیم تا زمانی که تو نخوای من ازت نمی خوام که بیام به دیدنت .. فقظ عشقمونو واگذار می کنیم به خدا .. و خودمون نگهبانش میشیم .. عشق پاک و مقدسمونو .. پس بذار بگم نازنین تو جون منی ..عشق منی ..نفس منی .. همه کس منی .. عمر منی .. قلب منی … عزیز دل منی … بی تو نمی تونم … من که باورم کردم دوستم داری تو هم باور کن …. باور کن عزیز دلم … باور کن محبوبه من … باور کن عشقم …همه کسم ..جانم .. سرم داد نکش .. آیه یاس نخون …. من و تو هنوزم نفس می کشیم .. هنوزم زنده ایم .. عشق ما هنوزم جون داره … به خدا .. قسم به تو اگه کار بدی هم کردم از روی نادانی و ندانم کاری بود خدا رو شاهد می گیرم نادر تو اهل کینه و انتقام نیست ..حتی اگه به من ستم می کردی حتی اگه با یکی دیگه می رفتی به خودم اجازه نمی دادم که بخوام دق دلی مو سرت خالی کنم … من فقط سهم خودمو از عشق پاکم می خواستم .. به خاطر اون لحظه هایی که بهم گفتی عاشقمی و بعدا صدامو نشنیدی و نمی دونستم چرا حرص می خوردم و حالا هم میگم عیبی نداره ..هر چی که میگی درست .. اما این که دل من و دل تو در آسمون بین تهران و بابل واسه هم پر بکشه ..دل من و تو در آسمون عشق واسه هم پر بکشه گناه نیست … این دیگه بد قولی نیست .. من و تو که کاری نمی کنیم ..نه من میام به دیدنت و نه تو این انتظار و خواسته رو داری … بذارحالا که این همه شکست خوردم لااقل این دلخوشی رو داشته باشم .. بذار بوی تورو حس کنم … حرفام همه تکراریه .. آره . مثل نفس کشیدن ..مثل عاشق بودن ..مثل عاشق شدن ..من نازنین تکراری مو دوست دارم . هر جوری که هست می خوامش .. در رویا هام در آغوشش می کشم .. فریاد می زنم بازم با تکرار میگم نازنین تو جون منی عمر منی .. عشق منی ..نفس منی .. این قدر میگم و میگم تا این فریاد های پاک و عاشقانه مثل نفس بشه واسه جونت …. دوستت دارم نفس من .. ای نفس من .. نفسمو از من نگیر .. جونمو از من نگیر .. عشقمو از من نگیر …
دهم مارس : صبحت به خیر عزیزم : سلام .. این که بخواهیم دنبال مقصر باشیم که چی شد که رابطه قشنگ ما این جوری شد دردی رو دوا نمی کنه ولی یه جا هایی هم باید انصاف داشت نازنین من ..مثلا گفتی من در مورد حوادث پیرامون تو بی تفاوت بودم یه چیزی شبیه به همین …. خب تمام اختلافات یا قسمت عمده مسائل از اون جریان دندانپزشکی شروع شد و جواب ندادن سهوی من به پیام تو … یعنی این مسئله این قدر اهمیت داشت که بزرگ شه ; و بعد پی در پی موضوعات دیگه ای پیش بیاد ; یا جایی نوشتی که من ارزش کار تو رو در بار اولی که با تمام وجود خودت رو در اختیارم گذاشتی حس نکردم ….. در حالی که نازنین من فوق العاده حسش کرده بودم و هنوزم حس می کنم حالا شیوه بیان من شاید کمی عجولانه بود یا نباید مقایسه خاصی می کردم ..من فقط می خواستم شگفتی خودمو نشون بدم اما تو به حساب این گذاشتی که من مقایسه ام بد بود …. خیلی جا ها نا خواسته و بیگناه وارد موضوعی می شدم و تو در موردم قضاوت می کردی و همون به حساب سیاه من نوشته می شد … اینا به مرور زمان رو هم جمع می شد ..اما من همه رو به خاطر عشقت تحمل می کردم … من خود خواه نیستم و نبودم هرگز ..تو همین حالاشم حس می کنی من و تو داریم یه مسابقه ورزشی میدیم .. شایدم یه مسابقه جنگی .. هرچی هست من تسلیم توام . تو عشق منی .. تو برنده باش … من به این چیزا فکر نمی کنم . من فقط به تو فکر می کنم . هزاران بار سوختم .. مردم و زنده شدم تا فقط به تو بگم عشق من ..من فقط برای تو می سوزم .. اما سوختن های من واست اون اهمیتو نداشت ..ولی تو یک بار گفتی که خودت هم ناراحتی اما نمیگی و نشون نمیدی و همون یک بار آن قدر برای من مهم هست که به خاطرش حاضرم تمام درد هامو بذارم کنار فقط به تو اهمیت بدم که عذاب نکشی … حالا بهم بگو کی عاشقه ; کی حاضره به خاطر کی هر کاری بکنه ; تو جون منی .. عشق منی ..ناز منی .. قلب منی .. نفس منی ..عمر منی ..هستی منی ..من برای وجود خودم ..نازنین خودم می میرم و زجرشو نمی بینم .. اما می خوام بدونی اون هیولایی که فکر می کنی نیستم .. اون آدم بد کاره بی فکر بی شعور نیستم ..من عاشقی هستم که در اثر مسائل در هم  و پیچیده گاه راهشو گم کرده .. انتظار کمک داشته …حالا رسیدم به این جا …دوستت دارم … با تو لحظات قشنگی رو تجربه کردم .. حس قشنگی بین ما بوده .. این احساس هنوز جون داره .. هنوز نفس می کشه .. عشق من و تو نمی میره .. چون هر دو مون صادقیم ..چون هر دو مون عاشقیم … چون گرمای آغوش پاک همو حس کردیم .. لذت احساس پاکو چشیدیم .. همون لذته همون احساسه که تادم مرگ با هامه .. همون لذته که به من میگه جدایی از نازنین یعنی مرگ … نگام کن .. دوستم داشته باش ..من بی تو می میرم .. بی تو می میرم … تنهام نذار .. خیلی عذاب کشیدم .. من دیو نیستم … فقط به این فکر نکن که من گاه از روی درد و عذاب چی گفتم … به این فکر کن که درون از هم پاشیده من چرا گاه اون حرفا رو زده .. شاید گاهی فکر می کردم که تو بی خیالی .. درد و رنج و عذاب برات مفهومی نداره … اما نادر اون قدر عاشقته که هم خواستن تو رو رو می خواد در حدی که بد قول نشی و هم رنج تو رو نمی خواد .. طاقت دیدن اشکاتو نداره ..طاقت نداره ببینه دلت گرفته .. تو نادرت رو این جوری و از این دید هم ببین … چی می شد وقتی صدات می زدم نازنین جواب منو می دادی … چشام پر اشک میشه لحظه لحظه خاطرات شیرین با تو بودنو  حسش می کنم … اون مو های بیرون ریخته جلو آینه ات رو ..لحظه ای که از پشت بغلت می کردم .. صورتمو به صورتت می چسبوندم با تمام وجودم بغلت می زدم می بوسیدمت .. می گفتم دوستت دارم ..تو می گفتی گوش نه … می گفتم نازنین مال منه ..مال نادرشه ..تو هم همینو می گفتی … نادر همون نادره … نادر همونه ..نازنینم شاید تو همون نازنین نباشی ..اما می تونی ولی حالا خواستی قول دادی تنها باشی ..منم که چیزی نمی خوام .. اون دل قشنگ و پاک و مهربونت به دنیایی می ارزه .. تو و خاطراتت قشنگت به دنیایی می ارزه .. لحظاتی که با تو بودم به دنیایی می ارزه ..نازنینم تمام کارای قشنگت به دنیایی می ارزه … اگه کارات واسه من ارزش نداشت با این همه داغون شدنها بازم می موندم ;! منطقی باش ..منو ببخش به خاطر اذیت کردنهای نا خواسته ام ولی به منم فکر کنم . دوستت دارم .. واست می میرم . دلخوشم به همون بوی تو .. به یه لحظه نگاه تو .. این قدر بهم بد بین نباش … مگه من ازت چی می خوام ; یه حسی برای بودن .. یه حسی برای زندگی کردن .. آینده ای رو دیدن که اگه پنجاه سال صد سال دیگه هم زنده باشم همیشه این حسو داشته باشم که قلبت عشقت مال منه .. نازنینم مال نادرشه .. یه عشق جاودانی .. چرا حسش نمی کنی .. می دونم حسش می کنی .. عاشقتم .. یادت باشه .. نادرم مال نازنینشه …

ادامه دارد … نویسنده :نادر

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها