داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

نادرونازنین 7

نلزنین خیلی سرسخت نشون می داد . ما با هم حرف می
زدیم و حرفامون بیشتر در مورد فرزاد بود و کاراش … یک چیزی رو تعجب می
کردم و اون این که درچند مورد حس کردم فرزاد از چیزایی خبر داره که من مثلا
چند دقیقه قبلش به نازنین گفته بودم در حالی که نازنین عنوان می کنه با
فرزاد صحبتی نداره .. موضوع رو که به نازنین گفتم به من گفت تو هک شدی و
خصوصی تو در سایت هک شده .. اون به پیامهای ما دسترسی داره و من حرفشو
پذیرفتم . چون بهش اعتماد داشتم . طرز نوشتن و بیانش ..جملاتش .. حرفاش ..
همه یه حس خوبی بهم می داد . می دونستم می تونم یه روزی شکارش کنم و در
واقع خودم شکارش بشم . البته این طور نبود که به خونه و زندگیم نرسم ..
کارم فقط شده بود از این دکتر به اون دکتر رفتن بابت همسرم … اون بازم
اصرار داشت برام زن بگیره .. گاه باورش نمی شد که من دنبال زنی نباشم که
نیاز های جنسی منو رفع کنه ..ولی نمی دونست که یکی هست که باهاش حرف می زنم
. نازنین رو به خاطر خودش دوست داشتم وگرنه نویسندگی وقتمو پرکرده بود و
می تونستم بیشتر بنویسم . نازنین بهم ایمیل می داد و مدام بهم می گفت که
مراقب باشم ..مراقب باشم که دیگران می خوان توطئه کنن علیه ما .. نمی دونم
ازچی حرف می زد ما که کاره ای نبودیم …یکی از روزها این نازنین بود که به
دنبالم می گشت . نازنین :وای خوشحال شدم که این جائید . نادرخان
باورکنید هیچ ارتباطی بین منو فرزاد نیست من با کسی رابطه ندارم والا ندارم
بلا ندارم چشام پراشک میشه وقتی پیامهایی رو که به فرزاد رو دادید می خونم
. من اگه شروع کننده تبریکی بودم ( به مناسبت نوروز و تولدم تبریک می گفت
در خصوصی )از روی احترام بوده به والله قسم اگه درمورد خانومتون پرس و جویی
می کردم از رو انسان دوستی بوده …..بخدا من دختر عادی و معمولیم با هزار
تا گرفتاری وقت برا این جینگولک بازیا که هیچ حوصله هم ندارم ..یکی نیست
به این فرزاد بگه مردک تو اگه سه سال با من ارتباط داری اونم تو واقعی شرم
نمی کنی بعد سه سال منو تقدیم کس دیگه می کنی ; یه سری نوشته های پراکنده
هم داشتم قبل از این دیوونه بازیها …وقتی حس می کردم نازنین به صداقت و
سادگی من پی برده یه آرامش خاصی بهم دست می داد. یه سری از نوشته های من در
اون روزها که عین خاطره نویسی با خودم حرف می زدم .. اون همش میگه من از یه روزایی می ترسم .. من از اون روز می ترسم آخه ترس به خاطر چی ; آهای نادر یادت باشه به نازنین چی قول دادی .. خانم ش . م چه داستانی نوشته .. عشق ممنوع نادر : من چیکار کنم خودش میاد وجدان چرتی : یک کاری کن نیاد . شوتش کن . بزن زیر گوش عشق ..نادر : تو رو خدا وجدان جان از این حرفا نزن . الان نازنین اگه اینا رو بخونه از من دلخور میشه هرچند اینایی رو که دارم می نویسم خوندنش حاجی حاجی مکه هست ولی بالاخره شاید یه روزی خوندش .. وجدان چرتی : این قدر بنویس نادر جان که نفست در بیاد .نمی دونم حالا نازنین چیکار می کنه . چند ساعته دارم وقت تلف می کنم حوصله نویسندگی رو ندارم شاید کار داره .. خواب داره .. نمی تونه بیاد .. نمی خواد به من عادت بده .. از دست من دلخوره .. چرا این قدر زود دلم واسش تنگ میشه .. میگه من چون با موبایل انلاین میشم نمی تونم وارد چت شم .. دارم می خوابم .راستش کمی ناراحتم کاش می تونستم کمی شجاع تر باشم بیشتر اعتمادشو جلب کنم آخه من که کارم کلک نیست ولی
اون نمی خواد باور کنه .و منم بهش احترام می ذارم .. اینم یه قسمت از
حرفای دلم با خودم بود .. در بحث و چت با نازنین هروقت می دیدم حال و روزش
خوش تره یه تیکه عاشقونه مینداختم می کشیدم عقب .. نویسنده :ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها