داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

من بچه میخوام5


منوچهر سرم رو رها كرد و كير شو گرفت دستش و يه خورده بهش ور رفت و وقتي كه تونست ادرارش رو بياره ; سر كيرشو گرفت سمت شكم و كسم مشغول شاشيدن شد و با خنده گفت : بچرخ ; مي خوام كمي هم رو كونت بشاشم. چرخي به خودم دادم و پشتم رو بهش كردم در حالي كه با دستام كونم رو از هم باز مي كردم كونم رو به طرفش دادم . وقتي روي كونم و مخصوصا رو سوراخ كون مي شاشيد و داغي ادرارش ; لذت فراواني بهم مي داد. وقتي كارش تموم شد. نگاهي به بهش كردم و لبخندي زدم و بهش گفتم : ديگه همه جور آبت اومد نه ; اجازه هست خودم رو بشورم.بعد رو كردم به حسين و گفتم : ببينم تو شاشت نمي ياد ; اگه داري پاشو خجالت نكش.لبخندي زد و گفت : فكر نمي كنم داشته باشم ; ولي اگه دوست داشته باشي يه امتحاني ميكنم.لبخندي زدم و گفتم : ده پاشو ديگه ; مي خواي بيام نازش كنم.نزديكم شد ; من كونم رو به سمتش دادم و كمي خم شدم و كونم رو با دستام تا جايي كه مي شد از هم باز كردم. بغل كونم زانو زد و مشغول ور رفتن به كيرش شد. چند دقيقه كه گذشت ; داشت حوصله ام سر ميرفت.كه حركت شاش شو روي كونم حس كردم با دستاش سوراخ كونم رو از هم باز مي كرد و مي ماليدش و مثل اينكه داشت كونم رو زير آب ادرارش مي شست.آنقدر لذت مي بردم كه نمي تونم بيان كنم. وقتي كه كارش تموم شد و رفت عقب با خنده در حالي كه كسم رو مي ماليدم رو كردم به هشون و گفتم : شما ها دوست نداريد رو بدنتون ادرار كنم. آخه منم حسابي ادرارم گرفته.با خنده روي كف حمام دراز كشيدن و من رفتم طرف اولين نفر كه رضا بود و خواستم رو كيرش قرار بگيرم كه ديدم نمي تونم تعادلم رو حفظ كنم. نزديك بود بخورم زمين كه منوچهر سريع اومد طرفم و كمكم كرد و زير بغلم رو گرفت. روي كير رضا كه قرار گرفتم اجازه دادم شاشم بياد. و با حركت انگشتم رو آلتم سعي مي كردم شاشم رو كير رضا بريزه. وبعد با كمك منوچهر رفتم طرف حسين و كمي هم رو كيرش شاشيدم. وقتي كه به محمد رسيدم عمدا كمي خودم رو جلو تر دادم و روي صورتش نشستم و همه شاشم رو روي صورتش خالي كردم. دلم مي خواست اينطوري حالش رو بگيرم كه با تعجب ديدم بد جنس داره مي خنده و كير شو مي ماله.سري تكون دادم و با خنده گفتم : خوشت اومد ; خاك بر سرت. بايد جونت در بياد و عصباني باشي الاغ جون.خنديد و گفت : نمي دوني چه حالي داد ; انگار يه بار كس و كونت رو با هم گاييده باشم.لبخندي زدم و خودم رو به طرف دوش كشيدم. منوچهر همچنان زير بغلم رو گرفته بود. گفتم : ولم كن بابا; در كه نمي رم. چسبيدي به من.لبخندي زد و گفت : ولت كنم مي خوري زمين عزيزم.دستاشو كنار زدم و از بغلش زدم بيرون هنوز يه قدم نرفته بودم كه ولو شدم. منوچهر منو تو بغلش گرفت ; با خنده پرسيدم : من چم شده ;لبخند خوشگلي زد و گفت : مستي عزيزم ; هنوز مستي. اون نوشابه ها كه شير شدي و خوردي دلستر نبود عزيزم مشروب بود.اخمي كردم و گفتم : واي خدا جون ; حالا چطوري برم خونه. تو با من مي ياي.لبخندي زد و شير دوش رو باز كرد و كمي كه آب رو سرد كرد. و منو ماساژ داد. حسابي حالم جا اومد. همگي مشغول ماليدن و ماساژ دادنم شدن. خيلي مزه مي داد چند تا مرد با كير هاي نيمه برافراشته دورم رو گرفته بودن و هر كدوم يه جايي مو مي ماليد و ماساژ مي داد ; آنقدر خوشم آمد كه يه بار ديگه به ارگاسم رسيدم.چند دقيقه بعد حسابي حال اومدم و آب سرد كار خودشو كرد و تقريبا مستي از سرم پريد و تونستم رو پاي خودم از حموم بيام بيرون.تازه موقعيت خودم رو درك كردم به تندي لباسامو پوشيدم و نگاهي به ساعتم انداختم ساعت نزديك شش بعد از ظهر بود. بايد سريع مي رفتم خونه و يه فكري براي شام مي كردم. مي دونستم كه اگه كمي منتظر بمونم و اونها بيان بيرون تا يه بار ديگه با من حال نكنن اجازه نمي دادن برم. براي همين سريع خودم رو مرتب كردم و به تندي از خونه زدم بيرون.دو سه ماهي كه گذشت از رو حالات و روحيه ام من و همه اطرافيانم متوجه شدن حامله هستم. از همه بيشتر من ذوق ميكردم.چند باري تو مهموني هاي مختلف يوسف بهم پيله شد كه اجازه بدم يه حالي بقول خودش باهام بكنه ; ولي من ديگه محلش نمي دادم و آنقدر تند و خشن باهاش تا كردم كه ديگه هواي كس و كون من حسابي از سرش رفت و فهميد. چيزي از من بهش نمي ماسه.بچه كه بدنيا آمد پسر بود. جواد اسم شو گذاشت اميد و من هم مخالفت نكردم. اصلا مهم نبود كه اسمش چيه ; فقط مهم بود كه حالا يه پسر خوشگل داشتم و از همه مهمتر جواد رو داشتم.يه روز نزديك غروب كه رفته بودم خريد ; موقع برگشتن كنار خيابون منتظر ماشين بودم كه يه ماشين جلو پام ترمز كرد سرم رو خم كردم كه مسير رو بگم كه از ديدن منوچهر تو ماشين خشكم زد. لبخندي زد و در رو برام باز كرد.اول مي خواستم سوار نشم ولي ترسيدم سر لج بيافته و كار دستم بده ; آهسته نشستم تو ماشين. ماشين رو به حركت در آورد و نگاهي به من و اميد كه تو بغلم بود و پلاستيك خريد هام كرد و با خنده گفت : فكر مي كني مال كي باشه ; من ; و يا يكي از دوستام ;خيلي خجالت كشيدم با ناراحتي رو كردم بهش و گفتم : آقا منوچهر من از شما ممنونم كه كمكم كرديد و هيچ اهميتي نمي دم پدر اين بچه كي باشه مهم اينه كه من و شوهرم دوستش داريم و من هم جواد رو دارم. حالا لطف كنيد و ديگه منو فراموش كنيد و بزاريد زندگي مو بكنم.لبخندي زد و گفت : من كه حرفي ندارم مي دوني فردا يه پارتي دوستانه و مجردي داريم. نتونستم كسي رو پيدا كنم كه يه حالي به ما بده و بزم ما رو گرم كنه. يه لطفي بكن و فردا بيا خونه و يه حال كوچولو بهمون بده. تازه مگه دوست نداري يه پسر خوشگل هم داشته باشي تا جنست جور بشه.با ناراحتي گفتم : اولا بچه ام پسره و دختر نيست و در ثاني من همين يه بچه برام كافيه. حالا لطف كن نگه دار تا پياده بشم.لبخندي زد و گفت : جدي ; اين پسره. فكر مي كردم دختره. خوب فرقي هم نمي كنه يه دختر كم داري.با عصبانيت گفتم : نه ; نمي خوام.اخمي كرد و گفت : ديگه داري خيلي ناز مي كني ; جنده بازي رو بزار كنار فردا منتظرتم. اگه نياي ممكنه نتيجه آزمايش واقعي رو واسه شوهرت بفرستم اداره ; برات خيلي بد مي شه ها.دلم هوري ريخت پايين. همه زندگي قشنگم داشت بهم مي ريخت با دلخوري.گفتم : تو اينقدر پست نيستي ;لبخندي زد و گفت : معلومه كه نيستم ; حالا يه فردا ; ما رو بساز ديگه مزاحمت نمي شم. قول ميدم.اخمي كردم و گفتم : قول ميدي ;لبخندي زد و گفت : بله قول ميدم.هيچ چاره اي جز قبول كردن نداشتم ; با دلخوري گفتم : بيا خونه ما ; من خونت نمي يام ; فقط به تو حال مي دم و اون هم يه بار ديگه و ديگه همه چيز بايد تموم بشه.لبخندي زد و گفت : باشه. حالا خونه كجاست ; هم مي رسونمت و هم بايد ياد بگيرم تا فردا بيام ديگه.با راهنمايي من به خونه رسيديم. داشتم پياده مي شدم كه يه دفعه متوجه ماشين جواد شدم كه داشت به ما نزديك مي شد ; با دستپاچگي گفتم : برو زود برو شوهرم داره مي ياد. تو رو خدا زود برو.لبخندي زد و گفت : شوهرت كي بايد بره سر كار ;اخمي كردم و گفتم : شب كاره ساعت نه شب بايد سر كارش باشه ; حالا برو گمشو ديگه.بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم. چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ;لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ; بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ; رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم. مي خوام واست خورش كرفس درست كنم. دوست داري ;يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم.سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ; زياد بيرون نري. مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ; ممكنه گرما زده بشه. امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ;حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم. راستش خيلي خسته بودم.نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ; اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ; مي ترسم شام دير بشه.با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ; چه كار سختي. من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم.با خنده گفتم : من حرفي ندارم ; منو ببر خواب كن ; ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني. من كه از خدامه خوابم كني.در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ; دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم.مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ; خودش هم خوابش مي برد. بيدارش كنم.كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ; دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ; لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ; مگه نمي خواي بري اداره.نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد.از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ; آره. خيلي هم رحم كرد.بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون.مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن. آيفون رو برداشتم. جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در.رفتم تو حياط و در رو باز كردم. بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت.بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت : تو خجالت نمي كشي بدون شورت. اومدي دم در ; اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده گفتم : تو چي ; خجالت نمي كشي. دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ; اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه. چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن. به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود. با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم. با خنده گفتم : جواد ; چرا امشب اينقدر شيطون….با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ; تو اينجا چكار مي كني ;كمي در رو باز كرد و آمد تو حياط و در رو پشت سرش بست و با پر رويي رفت سمت داخل خونه ; من هم به دنبالش راه افتادم. تو حال نفس عميقي كشيد و گفت : آه ; چه بوي خوبي مي ياد. ببينم از اين شام خوشمزه چيزي اضافه اومده يه خورده بهم بدي ; خيلي گشنه ام شده.و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت ميز و نگاهي به ظرف خورشت و ديس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خيلي اضافه اومده ; ببينم پيش بيني كرده بودي من ممكنه شام بيام پيشت.با عصبانيت گفتم : چرند نگو ; اصلا هم منتظرت نبودم. قرار بود مادر شوهرم شام بيان خونه مون كه براشون مهمون رسيد و نيومدن.نگاهم كرد و با خنده گفت : واسه پدر اميد ; نمي خواي غذا بكشي ;يه پشقاب برداشتم و براش برنج كشيدم و گذاشتم جلوش.كمي نگام كرد و با خنده گفت : نمي خواي بهم قاشق بدي;خواستم براش قاشق بيارم دستم رو گرفت وگفت : نمي خواد ; ببينم قاشقي كه خودت غذا خوردي كدومه ;اخمي كردم و پرسيدم : منظورت چيه ;لبخندي زدو گفت : مي خوام با قاشق تو شامم رو بخورم.قاشقم رو از رو ميز برداشتم و گذاشتم جلوش ; رو ميز.اون رو برداشت و بويي كرد و با خنده گفت : آره بوي دهن تو رو مي ده ;با دلخوري گفتم : خانمت بهت شام نمي داد ; اومدي اينجا ;پاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيدپاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيد.. با عجله دامنم رو گرفتم و سعي كردم اون رو برگردونم پايين. اخمي كرد و زد رو دستم و با ناراحتي گفت : جنده خانم ; چي شده يهو عابد شدي ; مثل اينكه يادت رفته من كس و كونت رو سرويس كردم و روت شاشيدم.حالا چي رو داري مي پوشوني.دامنم رو روي شكمم بالا كشيد و با لحن خشني گفت : دامن تو نگه دار دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم. قاشقم رو برداشت و يه ليس بهش زد و آوردش سمت كسم و با خنده گفت : شورت هم كه تنت نيست شيطون ; نگفتم منتظرم بودي ; يا نكنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردي ;در حالي كه قاشق رو آهسته فرو مي كرد تو كسم لبخندي زد و گفت : تو نبايد. از من خجالت بكشي ; سعي كن منو شوهر دوم خودت به حساب بياري. تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ مي كني ; نبايد با پدرش اينقدر بي لطف باشي.دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم. حرفهاي اون عذابم ميداد.قاشق رو تا نيمه تو كسم فرو كرد ; با اينكه دردم گرفت ولي بروي خودم نياوردم ; كمي قاشق رو تو كسم حركت داد و بعد آروم اون رو كشيد بيرون و كمي باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالي كه لباشو به قاشق فشار ميداد قاشق رو از دهانش بيرون كشيد. و بعد مشغول شام خوردن شد. خواستم از رو پاش بلند بشم كه دستم رو گرفت و منو به طرف خودش كشيد و گفت : بيا يه خورده بخور.اخمي كردم و گفتم : من شام خوردم.با وقاحت دگمه شلوارشو باز كرد و بعد از اين كه زيپ شلوارشو داد پايين دستشو فرو برد تو شورتش و كير شو كشيد بيرون و با دست يه خورده تكونش داد و گفت : بيا ديگه ناز نكن.سپس به تندي موهامو گرفت و سرم رو پايين كشيد. جلو پاش زانو زدم و دستم رو به كيرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساك زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد.در اين موقع صداي گريه اميد از تو اتاق خواب شنيده شد به تندي دست و دهنم رو شستم و دويدم پيشش ; وقت شير خوردنش بود. رفتم رو تخت نشستم و اميد رو گرفتم تو بغلم و دگمه هاي جلو پيرهنم رو باز كردم سينه ام رو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن كوچولو و ناز اميد و اميد هم با اشتياق مشغول مك زدن به سينه هام شد.وقتي كه منوچهر اومد تو اتاق. با دلخوري گفتم : برو بيرون ; بزار بخوابونمش بعد مي يام پيشت.لبخندي زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتي شورتش رو هم در آورد. نگاهي به سينه من و به اطراف كرد و چشمش افتاد به شورتم كه جواد از پام در آورده بود. لبخندي زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمين برداشت و اون رو به كيرش ماليد و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبي نداري ; من شورت تو رو كيرم مي مالم ;اخمي كردم و گفتم : نه.ولي دروغ مي گفتم : اون شورتم رو طوري به كيرش مي ماليد و آه مي كشيد كه انگار كسم به كيرش كشيده مي شد ; دلم يه جورايي قلقلك اومد.ولي دوست نداشتم بروم بيارم ; شايد هم روم نميشد.شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست كنارم و سپس سينه ديگه مو كشيد بيرون و كرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوك سينه ام شد. كمي كه اين كار رو كرد حس كردم دارم داغ مي شم و چشام داشت دو دو ميزد.وقتي سينه مو برد تو دهنش و مشغول مك زدن شد.آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفيفي كردم.كمي ديگه از سينه هام شير خورد و نشست كف اتاق و پاهامو از هم باز كرد و سرشو فرو كرد لاي پام و مشغول خوردن كسم شد… آه و اوف من در اومده بود. رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بي حالي گفتم : بسه ديگه اذيت نكن ; بزار شير اميد رو بدم. داره دست و پام شل مي شه.گوشش بدهكار نبود و حاضر نبود دست از كسم برداره. يه خورده ديگه كه كسم رو ليس زد. انگشتشو هم فرو كرد تو كسم. كمي كه از فعاليت زبون و انگشتش تو كسم گذشت. اميد رو كه تقريبا خوابش برده بود. گذاشتمش رو تخت كوچولوش و با بي حالي افتادم رو تخت. خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد. و روم دراز كشيد و در حالي كه تو چشام نگاه مي كرد بادست كير شو گذاشت رو چاك كسم و محكم فشارش داد تو. لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم.. ده دقيقه اي تو كسم تلم زد. و بعد لبامو بوسيد و با خنده گفت : آبم رو كجا بريزم ;چشامو بستم و گفتم : نمي دونم فرقي نمي كنه.يه فشار محكم به كيرش داد و بي حركت شد و با خنده گفت : حس كردم شايد يه دختر بخواي ; واسه همين واست يه دختر كاشتم. همه آبم رو ريختم تو كست.لازم نبود اون بگه من خودم از حركت آب داغش رو تو كسم فهميده بودم كه آبش اومد
از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب كس ماماني داري ; من كه از گاييدنش هيچ وقت خسته نمي شم. حيف بايد برم و كار هاي پارتي فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توي خوشگل رو فراهم كنم و گر نه شب تو بغلت مي خوابيدم.با عصبانيت گفتم : من كه نمي يام ; مگه حالتو نكردي ; قرارمون يادت رفت; من قرار نيست بيام خونه تو و اصلا چنين خيالي ندارم.شورتم رو از روي تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو كمي به كوسم ماليد و بعد اون رو گذاشت تو جيب شلوارش و با خنده گفت : فردا اومدي خونه بهت مي دم ; بي خودي هم خودت رو لوس نكن گفتم كه يه پارتي كوچولو دارم كه بدون تو اصلا مزه نمي ده ; همه دوستام هم مشتاق هستند كه تو رو ببينن. بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت مي مونم و اگه نياي فرداش قبل از هر كاري اون نتيجه آزمايش رو واسه شوهرت مي فرستم اداره ; ولي بهتره بياي من دارم براي تكميل تحصيلاتم واسه چند سالي مي رم فرانسه و ديگه همه چيز تموم مي شه ; بچه نشو حتما بيا به نفعته.با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر كوتا بيا و دست از سرم بردار
لبخندي زد و گفت : نگران نشو ; اين آخرين باره.سپس به سمت در رفت و با لحن تهديد آميزي گفت : من آدم صبوري نيستم و زود عصبي مي شم ; و بهتر براي حفظ زندگيت هم كه شده دير نكني.تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم. كنترلم رو بسختي حفظ مي كردم وقتي جواد منو بوسيد و رفت اداره. يه آژانس خبر كردم و اميد رو بردم در خونه اشرف خانم همسايه مون كه خيلي هم با هم دوست هستيم و ازش خواهش كردم مواظب اميد باشه تا برگردم بهش گفتم از بيمارستان بهم تلفن كردن ; يكي از دوستاي نزديكم تصادف كرده و من بايد برم بيمارستان ديدنش و مواظب اميد باش تا برگردم.با حالت عصبي و نگراني كه داشتم ; حسابي باورش شد و در حالي كه اميد رو از من مي گرفت ; گفت : برو مينا جون ; اصلا نگران اميد نباش من مواظبش هستم.راهي خونه منوچهر شدم. تو خونه از سر وصداي شلوغي و موزيك معلوم بود كه يه جشن يا بقول منوچهر پارتي خداحافظي در جريانه. دوباره منوچهر بود كه به استقبالم اومد و منو برد پيش مهمون هاش و بهشون معرفي كرد. بجز حسين و محمد و رضا كه دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر ديگه هم تو اون جمع بودن ; روي ميز كلي خوراكي و نوشيدني بود. خيلي سعي كرد بهم مشروب بده ولي ديگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فكر مي كردم دارم دلستر ; نوشيدني كلاس بالا مي خوردم. منوچهر از من خواست مجلس رو گرم كنم. و مجبورم كرد كه مانتو و شلوارم رو در بيارم و با بلوز و شورت براي مهموناش برقصم. دو ; سه ساعتي به نوبت با همه شون رقصيدم. و گاهي هم تو هنگام رقص منو مي بوسيدن و يا بدنم رو مي ماليدن.روي مبل نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم كه منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند كرد و با خنده به دوستاش كه مشغول صحبت و موزيك گوش كردن بودن گفت : خوب بچه ها شيرين ترين قسمت پارتي شروع شد. اول من مراسم رو شروع مي كنم و شما ها هم مي تونيد براي خودتون قرعه بكشيد و نوبت هاي بعدي رو مشخص كنيد. محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ; دو نفري مشغول بشيم اينطوري تند تر نوبت بقيه مي شه ; همه يار هاي جفت انتخاب كنند و من يكي مطمئن هستم دوتايي گاييدن اين خوشگل به همه بيشتر حال مي ده من كه خيلي ; خيلي حال مي كنم.منوچهر كه مثل بقيه كمي مست بود رو كرد به من و با خنده گفت : نظر تو چيه ;حسابي عصبي بودم ; آنقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دست و پام داشت مي لرزيد. با عصبانيت دستم رو از دست منوچهر بيرون كشيدم و و با صداي بلند داد زدم : كثافت عوضي ; تو داري واقعا از من سو استفاده مي كني. من فقط با تو حال مي كنم و بعد بايد برم خونه. نمي تونم زياد بمونم اميد ; هر لحظه ممكنه بيدار بشه. من اون رو پيش همسايه گذاشتم. يه ساعت بيشتر نمي مونم.منوچهر با خنده دستم رو چسبيد و گفت : شنيديد بچه ها ; وقت رو طلف نكنيد. زود بايد كار تون رو انجام بديد. هر گروه دوتايي نبايد يه ربع بيشتر طولش بده.من با عصبانيت مانتو مو برداشتم و در حالي كه مشغول پوشيدن بودم داد زدم : تو فكر كردي شوخي مي كنم احمق ; حال كه اينطوري شد. من همين الان ميرم.منوچهر به طرفم آمد و يه سيلي به گوشم زد.

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها