داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

منم می خوام مامانت بشم

وقتی اومد به خواستگاریم و گفت که زنش مرده و یه دختر  دوازده ساله داره اولش غافلگیر شدم .. نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون می دادم .  اتفاقا دخترش دانش آموز من بود . من در مدرسه راهنمایی ریاضی تدریس می کردم . نمی دونستم که این دختر مادر نداره . مادرش سال قبل  در اثر بیماری مرده بود . مهدی مرد مودب و خوش قیافه ای بود . اتفاقا شغل مهمی هم داشت . اون استاد دانشگاه هم بود . ولی یه ده سالی رو ازم بزرگ تر بود . با این حال خیلی سر حال و جوون نشون می داد . ولی من این دختر رو چیکارش می کردم . حس کردم که می تونم بهش نشون بدم که نا مادری ها اون جوری هام که فکر می کنن بد نیستن . از مهدی خوشم اومده بود وتازه اینو هم باید در نظر می گرفتم که اگه سنم همین جور بالاتر بره کسی دیگه نگاه نمی کنه که من چه کاره ام . تازه با تحقیقاتی که  بابام انجام داد  ازش خیلی تعریف می کرد . چه در محیط کار و چه در محیط زندگیش . تازه اینو هم می گفتند که مردی که زنش مرده باشه قدر زن بعدی رو خوب می دونه . این مثال از قدیم وجود داشته که به مرد مطلقه  یا متارکه کرده زن ندین ولی به زن مرده زن بدین . ولی دلم واسه تانیا می سوخت . می دونستم اون الان چه حسی داره و چی می کشه . خلاصه با هم از دواج کردیم . می دونستم که اون ناراحته . این یک امر طبیعی بود . زنی پس از یک سال اومده بود جای  مادرشو گرفته بود . من همه این صحبتا رو باهاش کردم . -عزیزم هیشکی جای مادر آدمو نمی گیره . هیشکی . من نمی تونم برا ت مث یه مادر باشم . ولی می تونم تا حدودی اون محبتی رو که اون بهت می کرد بکنم . می تونم برات مث یه دوست باشم . می دونم توی قلب کوچیکت چی می گذره .. ولی اون مث یه سنگ بود . انگاری که من پدرشو از چنگش در آورده بودم . دیگه مثل سابق درساشو نمی خوند . صبحا اونو با خودم می بردم مدرسه ..  -بچه ها به من میگن حالا دیگه همه درسات بیست بیسته .. -ببین تانیا تو تا درساتو خوب نخونی بهت نمره نمیدم . بقیه درسات هم ربطی به من نداره . هر معلمی برای خودش استقلال داره . دخترم بخواد تنبلی کنه من برم براش نمره بگیرم ;/; سر تو و خودم دارم کلاه میذارم . تازه خودمم به همون اندازه که به بقیه ارفاق می کنم به تو می کنم . -من دخترت نیستم .. این حرفش مثل یه نیشی به قلبم فرو رفت ولی حس می کردم که باید درکش کنم . روز ها و هفته ها تحمل می کردم . بد گویی های اونو پیش باباش تحمل می کردم . مهدی خیلی منطقی و مهربون بود . می دونست که تمام حرکاتش از رو لجبازیهاشه . یه شب تا می تونست توی غذایی که من درست کرده بودم نمک ریخت . حال همه مون داشت به هم می خورد -بابا این نا مادری ما یه آشپزی هم وارد نیست .. من اگه مریض شم فردا مدرسه نرم همین واسم غیبت می زنه .. -باور کن مهدی  غذا این جوری نبود . یه قسمت از اونو که   قبل از خرابکاری تانیا در کاسه ای جدا ریخته بودم و می خواستم بدم به  زن بیوه همسایه  از اونجایی که خونه نبود برش گردوندم واسه همین خیلی آروم مهدی رو کشوندم گوشه ای و بدون این که تانیا متوجه شه دادم بهش تا بچشه .. سری تکون داد و گفت می دونم کار خودشه .. از اونجایی که به ستوه اومده بود دست تانیا رو گرفت و برد اتاق خودش . صدای سر و صدا و دادو بیداد اونو می شنیدم از این که مهدی می گفت از دستت خسته شدم . اون که  مثل یه پروانه داره دورت می گرده -بابا از فیلمشه . اون می خواد تو رو از من بگیره . اون داره خودشو تو دل تو جا می کنه . می خواد هر چی تو داری رو از دستت در بیاره . اون شیطونه بابا . نامادری ها همشون بدن . -زبونتو ببر دختر . کاری نکن که من بزنمت . کاری رو که تا حالا انجام ندادم . حقته که چند تا پشت دستی نوش کنی .. -بابا بزن من حرفی ندارم . از خونه بیرونم کن . منو نده به دست نا مادری . نمی خوام دست این باشم . نمی خوام . . تانیا بچه بازیهاش گل کرده بود . خودمو انداختم وسطشون . دست مهدی رو گرفتم و نذاشتم که دخترشو بزنه .. تانیا از اتاق زد بیرون و منم رفتم دنبالش . هر کاری کردم روشو به طرف من بر نگردوند . می تونستم درکش کنم . اون بعد از مادرش فقط باباشو داشت . می خواست که محبت اون در بست در اختیارش و برای  دخترش باشه . همیشه بهترین میوه ها و قسمت بهتر خوردنی ها رو برای اون در نظر می گرفتم . بازم جای شکرش باقی بود که در مدرسه رعایت می کرد . شاید به این دلیل که نمی خواست بقیه فکر کنن که من براش پارتی بازی می کنم . با سختگیریهایی که بابا مهدی اون انجام داده بود درساش کمی بهتر شده بود . با من به حموم نمیومد و می گفت من فقط با مادرم می رفتم حموم . وقتی با هم به مهمونی می رفتیم بر خورد سردی با من داشت . با همه اینا امید وار بودم به روزی که تانیا باهام خوب شه . درک کنه که من با تمام وجودم درکش می کنم . شبا در تنهایی هاش به یاد مادرش اشک می ریخت . قاب عکسشو بغل می زد  و اشکای چشاش اون قابو خیس می کرد می رفتم کنارش دراز می کشیدم . به موهاش دست می کشیدم ولی اون منو از خودش می روند . یه بار خواستم قابو از دستش بگیرم و به این عکسش هم که نشونم نمی داد یه نگاهی بندازم . یه بار سهوا نوک تیز قابو زد به پیشونی ام طوری که شکاف بر داشت .. به مهدی نگفتم چی شده ولی منو برد در مانگاه و به پیشونی ام بخیه زدند .. ولی یه روزی بزرگترین ضربه رو به من زد . .. اون روز به وقت ظهر مهدی اومده بود خونه . من هنوز حقوقمو نگرفته بود . از حقوق خودم هم برای تانیا خرید می کردم برام مهم نبود که  باباش چقدر به من پول میده و چقدر نمیده  می بایست چند تا لباس و وسیله برای تانیا می گرفتم . -مهدی یه صد تومن داری به من بدی .. می خوام برم برای تانیا خرید .. باور کن حقوقمو نگرفتم .. یه نگاهی به من انداخت و گفت من یک میلیون پول همراهمه .. برای یه کاری و پیش پرداختی بعد از ظهر بهش نیاز دارم حالا یه تماس می گیرم ببینم اگه بشه کمتر پیش پرداخت داد  بهت میدم . خیلی ماهی فرشته .. تو از یه مادر نسبت به تانیا مهربون تری . خیلی دوستت دارم . اون بغلم کرد و با یه بوسه داغ تمام خستگی کار روزانه مو از تنم به در کرد .. -مهدی بسه .. الان تانیا  از اتاقش میاد بیرون می بینه .. ناهار خوردیم و خوابیدیم . بیدار که شدم مهدی رفته بود .. ظاهرا پولی برام نذاشته بود . ولی دست که تو جیب مانتوم کردم یه چک تضمینی صد تومنی رو دیدم . اون نخواسته بود بیدارم کنه . با تانیا رفتم خرید .. شب که بر گشتم مهدی رو دیدم که کشتیهاش غرقه .. -فرشته تو از جیبم پول برداشتی ;/; به همون اندازه که از من تقاضا کرده بودی ;/; یه لحظه نگام به تا نیا افتاد . دیدم که رنگش پریده .. دوزاریم افتاد . اون صحبتای من و پدرشو شنیده بود . احتمالا بوسه داغ ما رو هم دیده بود . از جیب باباش صد تومن بر می داره . پدره هم که به ما اعتماد داشته و هردقیقه ثانیه که نمیاد پولشو بشمره .. –برای اولین بار در این چند ماه صداشو بالا برد .-تو هر چی که بخوای من بهت میدم . من که بهت گفته بودم جریان چیه . می دونی به این کار چی میگن .. -نمی خوای بگی می دونم چی میگن . میگن دزدی . حقوقمو بگیرم بهت پسش میدم -نمی خوام بهم پس بدی . برای دخترم خرید کردی . من نمی خوام زن بی اجازه دست تو جیب شوهرش کنه .. از معدود دفعاتی بود که می دیدم تانیا داره لبخند می زنه .  واسه این که نا دختری من اشکامو نبینه از اونجا دور شدم . حس کردم که هر کاری کنم دیگه نمی تونم در دل این دختر جایی داشته باشم . من مهدی رودوست داشتم ولی نمی تونستم زندگی دختری رو که مادرشو از دست داده بود نابود کنم . می دونستم حق با اون نیست . اون شب مهدی خیلی نصیحتم کرد . این که درسته زن و شوهر ندارن ولی این که دست تو جیب کسی بشه کار درستی نیست . من نمی تونستم این حرفاشو تحمل کنم . تصمیم گرفتم برای همیشه اونا رو ترک کنم و از شوهرم جدا شم . اما قبل از رفتن خواستم  که داستانی رو برای تانیا تعریف کنم . ساعت یک بعد از ظهر بود .  مهدی ناهارشو خورده خواب بود .چند تا از لباسامو بر داشته بودم . خیلی آروم تانیا رو صداش کردم و رفتم اتاقش . -عزیزم می خوام باهات حرف بزنم و خوشحال باش و من می خوام برای همیشه از این جا برم . نتونستم بهت نشون بدم که می خوام برات مثل یه دوست باشم . نمی تونم مثل یک مادر باشم هر چند دوست داشتم کارایی رو که یه مادر انجام میده بتونم برات انجام بدم . تانیا خوشحال شده بود از این که من می خوام برم . واسه همین قبول کرد که آخرین حرفامو بشنوه . -می خوام برات قصه یک دختر یتیم رو تعریف کنم تا خودت رو با اون مقایسه کنی . دختری که هم سن تو بود که مادرشو از دست داد .اون و مادرش مثل دو تا رفیق بودند . اون هم قد مامانش شده بود . مامانه همین یه بچه رو داشت . تمام زندگیشو گذاشته بود رواون . ولی اجل مهلتش نداد . دختره تنها شد . باباش زن گرفت واون دختر اسیر نا مادری شد . اون کارش شده بود شبانه روز اشک وآه وزاری . هم به خاطر مادری که دیگه پیشش نبود هم به خاطر نامهربونی های نا مادری و هم به خاطر کم توجهی های پدر . زندگی براش سخت می گذشت . نا مادری بهش اهمیتی نمی داد . همیشه بهترین لباسا .. بهترین امکانات رو برای خودش می خواست  . فقط فکر سیر کردن شکم خودش بود . بابا ش گاهی وقتا دیر وقت از سر کار میومد و اون اکثرا سیر نشده به خواب می رفت . نامادری  عکسای مامان دختره رو هر چی رو که می دونست کجاست محوش کرده بود همش به پر و پای اون دختر می پیچید . اون دخترهمش از خدا گله می کرد که چرا مامانشو گرفته . گاهی خواب مادرشو می دید . خیلی خوشحال می شد که اون هنوز نمرده ولی وقتی که چشاشو باز می کرد بازم دنیایی از غم و اندوه میومد سراغش . خواهر کوچولوی ناتنی اون به دنیا اومد . براش جشن تولد می گرفتند و باباش  اونو بیشتر دوست داشت . دختر بازم در خلوت خود اشک می ریخت . اون خواهر کوچولوشو دوست داشت . اون که گناهی نداشت . هیشکی درکش نمی کرد . نامادری خیلی دلش می خواست که اون دوست پسر بگیره و یه جوری از شرش خلاص شه مثلا اونو بفرستن خونه مادر بزرگش . تمام کارای خونه به عهده دختر یتیم بود . خونه خودش بود و باید نوکری نامادری شومی کرد . اون محبت پدر رو ازش گرفته بود . اون  به دخترایی که دست ماماناشونو گرفته بودند و می رفتن خرید حسرت می خورد . ولی آرزوش این بود که دیگه هیچ بچه ای یتیم نشه . دلش می خواست بمیره . از زندگی سیر شده بود . یه روز نامادری تصادف می کنه . راننده ماشین خودش بود خواهر کوچولوش از توی بغل باباش  پرت میشه به جلو و به سرش ضربه می خوره . نامادری و خواهرش هر دو شون می میرن وپدرش فقط سر و صورتش کبود شده بود . اون دختر خواهر کوچولوشو خیلی دوست داشت و هر چند نامادریش زیاد اجازه نمی داد که باهاش بازی کنه ولی برای نگه داری اون ازش کمک می گرفت . اون دختر با خودش عهد کرد که اگه بزرگ شه و یه روزی یه دختری ببینه که شرایط اونو داره بهش محبت کنه . دوستش داشته  باشه و حالا در هر لباسی که می خواد باشه . در اینجا گریه ام گرفت . -هیشکی مثل مادر نیست و اون می دونه تو چی می خوای . نیازت چیه . اون از خودش می گذره . حاضره خودش بیمار شه به تو آسیبی نرسه . سر نوشت اون دختر این بوده که مثل نفرین شده ها وقتی که بی مادر شد کسی اونو دوست نداشته باشه . تانیا اون دختر یا زن بد بخت منم و منی که نا دختری اون بهش اعتماد نداره . آره تانیا اون یتیم بد بخت منم . منم که می خواستم نقش یک مادر رو برات داشته باشم ,  چون خودم درد کشیده بودم. شبهایی بود که وقتی چشامو باز می کردم برای ثانیه هایی حس می کردم مادر دارم . الان میاد بالا سرم . بهم شب به خیر میگه اگه درس نداشته باشم و داره دیر وقت میشه لامپا رو اون واسم خاموش کنه .. همه جا تاریک بود . شاید مامان اومده بود لامپا را خاموش کرده رفته بود . اون وقت تا صبح گریه می کردم . همه فامیلا که از بد رفتاریهای نامادری با من خبر داشتند می گفتند که آه یتیم کارشو کرده ولی من می گفتم که هیچوقت آرزوی مرگ نامادری رو نداشتم . آرزوی مرگ خودمو داشتم. تانیا! من خواهر کوچولومو دوست داشتم و اون اگه بزرگ می شد درکم می کرد . آخه خون بابام هم تو رگاش بود .من تنها شدم. بابام باهام قهر بود انگاری من زن و بچه شو کشته باشم . من با خودم پیمان بستم که اگه به همچه روزی رسیدم که یکی دیگه رو مثل خودم پیدا کردم همونی باشم که فرشته نو جوون می خواست . کاری کنم که تسکینی براش باشم . اون محبتی رو که من احساس نکردم اون احساس بکنه . با تمام وجودم دوستش داشته باشم . من خودم می دونم هیچی نمی تونه جای مادرو بگیره . برای چی از جیب بابات پول بر داشتی و گذاشتی جیب من ;/; می دونی چرا لوت ندادم ;/; واسه این که منم محبت بابامو می خواستم . وقتی که دعوام می کرد انگاری دنیای زیر پام خالی می شد . وقتی یه لحظه رنگ پریده ات رو دیدم حس کردم فرشته دل شکسته رفته در قالب تو .. تو رو مثل یک نا امیدی دیدم که تنها امیدش منم . خودمو شکستم تا تو نشکنی . بابات فکر می کنه که من یک دزدم . بهم چیزی نگفته ولی خب این طور فکر می کنه .. تانیا دلم برات تنگ میشه .من از زندگی شما دو تا میرم بیرون . تا تو دیگه فکر نکنی که اومدم جای مامانتو بگیرم و بهت ظلم کنم . وقتی نامادری و خواهر کوچولوم مردند تا مدتها بابام با خشم خاصی باهام روبرو می شد . انگاری من اونا رو کشته باشم . گاهی از تنهایی اون قدر اشک می ریختم و سرمو می زدم به دیوار که آرزو می کردم نا مادری با اون نیش زبونش بالا سرم بود . من شاید تو رو به دنیا نیاورده باشم ولی اون روحی که تو رو حست کنه  دردت رو درک کنه در وجود منه . حق داری که این جور با من بپیچی . مادرت رفته پیش خدا .. هیشکی مثل مادر آدم نمیشه .. کاش خدا یه دقیقه اونو بهم برش می گردوند . برای یه دقیقه بهم پسش می داد . فقط یه بار دیگه اونو می دیدم . دامنشو می گرفتم . دستامو دور پاهاش یا دور کمرش حلقه می کردم  . با تمام دردم با تمام نیروی  سالهای جدایی ام بغلش می کردم طوری بهش می چسبیدم که حتی خدا هم نتونه ما رو از هم جدا کنه . وقتی خدا می خواست اونو بازم ازم جداش کنه باهاش می رفتم . باهاش می رفتم تا بازم برام لالایی بخونه . بهش می گفتم مادر خوب و قشنگم وقتی تو نباشی من نمی خوام عروس بشم .. نمی خوام عروس شم وقتی که تو توی عروسیم نباشی . نمی خوام بخندم وقتی که خنده هات زیر خاک آرزو ها دفن شده باشه ..نمی خوام زنده باشم وقتی که تو زنده نباشی .. مادر هیچ گلی به خوشبویی نفسهای گرم تو نیست . منو ببخش تانیا که فکر می کردم می تونم توی دل تو یه جایی واسه خودم باز کنم .. فقط یادت باشه از فردا توی مدرسه من و تو فقط رابطه مون مثل یک معلم و دانش آموزه … ساک هامو که قسمتی از وسایلمو درش قرار داده از رو زمین بر داشته و به سمت درب خروجی رفتم . خیلی دلم می خواست اونو می بوسیدم ولی تحملشو نداشتم که در آخرین لحظات هم دلمو بشکنه . با همه اینها بیشتر برای خودش ناراحت بودم . فرشته دیگه ای رو در وجود تانیا می دیدم . ولی اون نمی دونست که می تونست یک نامادری مهربون داشته باشه . -مامااااااااااااااااااان مامااااااااااااااااان فرشته نروووووو … باورم نمی شد که اون داره این جوری صدام می زنه . وایسادم . سکوت  کردم  تا دوباره صدام بزنه . تا باورم شه که این یک خواب یا یک روبا نیست . هنوز پشت به اون قرار داشتم .  به زمین افتاده بود . با دستاش پاهامو نگه داشته مانع رفتنم شده بود . -تو رو خدا نرو مامان . نرو .. مامان نرو تو رو خدا نرو .. دوباره بی مامان میشم .. بمون مامان ! منم می خوام مامانت بشم .. ما هیشکدوم مامان نداریم . من میشم مامان تو و تو هم بشو مامان من .. نرو .. من به بابام میگم چه دختر بدی هستم . بهش میگم که اون صدتومنو من از جیبش بر داشتم .. بهش میگم چقدر اذیتت کردم .. گریه امونم نداد . نمی ذاشت حرف بزنم . ساکامو گذاشتم زمین . به طرفش بر گشتم . -تانیا دیگه همه چی تموم شد .. دیگه فایده ای نداره .. -مگه خودت نگفتی که دوستم داری ;/; دلت می خواد بازم یتیم شم ;/; بازم تنها شم ;/; مامان من رفته پیش خدا . خدا تو رو برام فرستا ده . حالا می خوام تو مامانم باشی . می خوام وقتی که عروس میشم تو کنارم باشی . دیگه نمی خوام گریه کنی .. -به یه شرط می مونم تانیا .. اونم اینه که به بابات نگی که اون پول رو تو برداشتی و گذاشتی توی جیب من . -ولی ….-ولی نداره تانیا .. خودشو انداخت  توی بغلم . دستمو لای موهاش گذاشتم . با لبام صورت اشکی اونو می بوسیدم . سرمو که به سمت چپ بر گردوندم مهدی رو دیدم . عین کشتی شکسته هایی که کل فامیلش مرده باشن داشت آروم گریه می کرد . اون تمام حرفامونو شنیده بود . -بابا چرا گریه می کنی . فرشته جون اینجاست . ..مامان فرشته دیگه نمیره ..اونو خدا و مامانم برامون فرستادن . به تا نیا گفتم می دونی چرا خدا و مامانت این کارو کردن ;/; واسه این که دوستت دارن . واسه اینه که تو یک فرشته ای . یه دختر خوبی .. مهدی : و یک دختر شجاع که می خواست به تمام کار های بدش اعتراف کنه اما مامان فرشته مهربون نذاشت . فرشته حالا میگی من با تو چیکار کنم ;/; هیچ عبارتی برای ستایشت پیدا نمی کنم و هیچ کاری رو بر تر از عمل فرشته گونه تو . -عزیزم دل ما آدما یکیه . اگه نامهربونی می کنه واسه اینه که فکر می کنه ممکنه یکی دیگه بهش نامهربونی کنه . وقتی محبتی می بینه صفا و صمیمیتی می بینه وقتی یکی دیگه با تمام وجودش بهش عشق میده خالصانه بهش میگه دوستت دارم و این عشقو با ایثار در کنار هم قرار میده .. اون وقته که احساس می کنه محبت و مهربونی وجود داره . میشه عاشق بود میشه دوست داشت .. میشه دل پاک بود . میشه به دل های غمگین گفت که میشه شاد بود . تانیا : میشه به دخترا گفت که میشه مامان هم بود ;/; -آره تانیای خوشگل من . دختر ناز من . مامان مهربون من ! تو هم دخترمی هم مامانم . وقتی که خدا بخواد همه چی درست میشه .  تو هم قلب یک مامانو داری هم دل یک دختر رو . حالا هم مامان من و هم مامان تو هر دو تا شون از اون دنیا دارن بهمون لبخند می زنن . -ببینم من این وسط اضافی ام ;/; تا نیا قبل از این که لباشو بذاره رو یک طرف صورتم گفت یه شرط داره با با اگه بخوای بغلمون بزنی -چیه دخترم حالا مامان پیدا کردی دیگه باباتو فراموش کردی ;/; البته مهدی این حرفو با لبخند  رضایتش بر زبون آورد .-شرطت چیه تانیا . -اول از مامان معذرت می خوای .. بعد مثل من صورت مامانو می بوسی . -کی از من عذر خواهی کنه ;/; -من .. بابا ! دخترت .. حالا بیا معطل نکن .. پدر و دختر دو طرف صورتمو با یه بوسه چسبون باز داشت کرده بودند . وقتی من و تانیا تنها شدیم بهش گفتم ببینم فردا ریاضی داری حواست باشه که من در کلاس درس پارتی بازی نمی کنم . -مامان سوالای امتحانی رو که می تونی بهم بدی . می دونستم داره شوخی می کنه . شونه هاشو گرفتم . به چشاش نگاه کردم و به حالت صورتش . چشا و صورتش از قلبش می گفت . از قلب پاک و مهربونش . از دختری که می خواست هم دخترم باشه هم مادرم . از دختری که هم دخترم بود هم مادرم .. پایان … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها