داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

مریم، بیوه‌ ی زیبا (۱)

مریم زیبا (زن بیوه)
با سلام خدمت شهوانیهای عزیز این داستان رو براتون مینویسم اگه حمایت کنید ادامه میدم در غیر اینصورت ادامه نمیدم.
این یه داستان سکسی هست و تو هر مسیر از سکس با محارم گرفته تا بی غیرتی هم میتونه داشته باشه موضوعش. کسایی که دوست ندارن نخوانند و فحش ندن چون واکنش شما نشانگر شخصیت شما هست.
اسمم مریم هست 38 ساله قدم 165 وزنم 67 سینه هام 70 با اندامی کاملا متناسب و ورزشی با موهای مشکی و چشمهای درشت.
ما تو یه ساختمون 5 طبقه تو یکی از محلات نسبتا لوکس شهرمون زندگی میکنیم شوهرم حسابدار بود و یه زندگی خیلی صمیمی و خوب داشتیم ولی تنش مالی تو زندگیمون بخاطر خرید همین خونه بوجود اومده بود چون همسرم بدهی زیاد بالا اورده بود بابت خرید این خونه وام و اقساط زیادی که بابت خرید خونه داشتیم کل زندگیمونو بهم ریخته بود و از اونجا که علی (همسرم) خیلی رو زندگیمون مایه میذاشت کم کم زندگیمون آشفتگی بهش رخنه میکرد، خبری از اخلاق خوب علی دیگه نبود و صمیمیت زندگیمون جاشو به تنش و آزار همدیگه داده بود. تا جایی که دخترم آرزو که 9 سالشه دیگه از خونه فراری بود تا علی از سرکار برمیگشت سریع بهونه میگرفت و میرفت خونه همسایه بالاییمون.
از همسایه بالاییمون بگم یه خونواده 4 نفری که شیدا و شوهرش یاشار با دو تا بچه به اسمهای ارسلان پسر 15 ساله و سلین دختر 19 ساله. یاشار خان یه رستوران معروف داشت و شیدا خونه دار بود ارسلان بچه درس خوان و سلین که دانشجوی کامپیوتر بود.
از یاشار خان بگم که یه مرد جنتلمن لرد و خوش اخلاق اجتماعی با درآمد خوب کلا خیلی با کلاس و خوش تیپ و خوبی بود قدش تقریبا 185 هیکل ورزشکاری و دایم تو خونه با شیدا رقص میکردن استاد رقص آذری بود و خیلی وقتا روزای تعطیل با خانواده تو باغ ویلاشون بودن. از همون روز اول که ما اسباب کشی کردیم باهامون خوب بودن و همین باعث شد خیلی زود صمیمی بشیم روزهای تعطیل ما رو به ویلاشون دعوت میکردن و یاشار و علی خیلی زود با هم رفیق شدن و حتی کابینت های خونمون رو دوست یاشار خان کار کرد و پولش رو یاشارخان داد و به علی گفت تو هر وقت تونستی بدهیتو صاف کن.
علی همیشه معدش درد میکرد واسه همین کم غذا میخورد تا اینکه یه شب با صدای علی از خواب بیدار شدم دیدم از درد داره به خودش میپیچه سریع به شیدا زنگ زدم چون ماشین نداشتیم بهش گفتم به یاشار خان بگه که علی حالش خوب نیست و دکتر لازمه.
وقتی رسیدیم بیمارستان بهمون گفتن معدش خونریزی کرده تا عصر تو بیمارستان بودیم که عصری با پیگیری های مکرر یاشار خان بهمون گفتن علی اوضاعش خوب نیست و من به خانواده علی زنگ زدم نصف شب علی رفت تو کما و نزدیکای صبح دو سال بعد از اسباب کشی به خونه جدیدمون شوهرم فوت شد.
تو کشمکش تدفین علی من با خانواده شوهرم به مشکل خوردم و اختلافات روز به روز بیشتر میشد بهم میگفتند تو باعث مرگ علی شدی و لقمه بزرگتر از دهن علی گذاشتی دهنش و از این حرفا و پدرم همش طرف خانواده شوهرم می گرفت چون از همون روز اول دوست نداشت با علی ازدواج کنم و میانه خوبی باهاش نداشتم و سخت ترین روزای زندگیم بود که مادر شوهرم گفت باید خونه بفروشید سهم الارث میخواست از علی که پدر شوهرم جلوش وایساد و نزاشت این اتفاق بیافته میدونستم که توان پرداخت اقساط خونه رو ندارم زندگی برام شده بود جهنم و تو این لحظات زندگیم تنها حامی و پشتیبانم یعنی بابام همش بهم خورده می گرفت و به نوعی پشتمو خالی کرد بهم گفت هر کاری میخوای بکن و رو من حساب نکن البته میدونستم که توان مالی بابام پایینه ولی انتظار داشتم کنارم بمونه که نموند.
فردا چهلم علی بود همه بهم پشت کرده بودن و کلافه و درمانده دخترم رو بغل کردم و گریم گرفت نمیدونستم چکار باید بکنم بابام بهم گفته بود که حتی هزینه مراسم ختم رو باید خودم پرداخت کنم و من آهی در بساط نداشتم، داشتم به روزگار سیاه و بختم گریه میکردم که در زدن، نگاه ساعت کردم 11 شب بود رفتم در رو باز کردم شیدا بود تا منو دید حالش خراب شد و اشک تو چشاش جمع شد و گفت
+فدای اون چشات بشم این چه حالیه.
نتونستم جوابش بدم خودم انداختم بغل شیدا و هق هق گریه کردم.شیدا منو برد داخل خونه و به سلین زنگ زد و گفت پاشو بیا بالا این آرزو رو ببر پایین که حال مریم جون خوب نیست،
سلین اومد و با دیدن حال من گریش گرفت و بغلم کرد ولی شیدا بهش گفت سلین آرزو رو ببر پایین با رفتن آرزو بغضم ترکید و های های گریه کردم و شیدا بدتر از من همدیگه رو بغل کردیم که دیدم یاشار خان یاالله یاالله کنان اومد تو و وقتی حال منو شیدا رو دید خیلی اروم گفت:
+ای بابا شیدا این چه وضعیه الان درو همسایه صداتون میشنون پاشین ببینم.
شیدا گفت:
یاشار ببین این دختر معصوم تو چه حالیه آخه.
_پاشو شیدا بهت میگم اینم عوض دلداری دادنته.
من: یاشار خان دارم میترکم اخه به کی بگم دردمو زندگی به فنا رفت دیگه هیچکس و ندارم حتی بابام پشتمو خالی کرده، دیگه پول خرج خونه و این بچه رو هم ندارم چند روز دیگه موعد قسط خونه هست و من آه در بساط ندارم همه اینا به کنار موندم با دختر بی پدر که هر روز سراغ باباشو میگیره و من هیچ جوابی براش ندارم.
چند قطره اشک تو چشمهای یاشار خان جمع شد بهت زده بهم نگاه کرد و دیدم که اشکش از بغل چشمهاش روان شد ولی زود خودش و جمع و جور کرد و گفت:
+مگه من مردم که شما فکر این چیزا رو میکنید علی داداشم بود و منم دلم براش تنگ شده، ولی هنوز زندم و نفس میکشم مگه من میزارم خونواده داداشم غیر از دلتنگی واسه اون درد دیگه ای بدوش بکشن.
بعد از این حرفش بغض یاشار خان ترکید نتونست خودشو نگه داره و گریه امانشو گرفت و نتونست ادامه بده حرفشو، یکم مکث کرد رو به شیدا گفت:
+بهت گفتم برو پیششون که دلشون نگیره نه اینکه بیای تو هم نمک زخمشون باشی، اصلا پاشین زود بیایین بالا که من گشنمه.
اینو گفت و رفت بیرون، شیدا دستم و گرفت و گفت نترس مریم جون نترس خوشگلم پاشو که یاشار نمیزاره ابجیم تنها بمونه
با این حرفای یاشار خان و مخصوصا حرف شیدا یکم اروم شدم و به کمک شیدا بلند شدم رفتم روشویی یه آبی زدم به صورتم و به اصرار شیدا رفتیم بالا خونه یاشار خان اینا.
سلین میز شام و چید و همگی دور میز نشستیم واسه شام بعد از شام یاشار خان گفت:
+مریم خانم کارت اقساط بانک رو بده به من من فعلا پرداختش میکنم تا شرایط بهتر بشه، یه شماره کارت هم بده من یه مقدار پول میزنم واست که فعلا دستت خالی نباشه، خودتم جمع جور کن دوست ندارم دختر داداشم تو این وضعیت زندگی کنه ازین به بعد گریه و زاری نمیکنی حداقل پیش آرزو.
_ممنونم یاشار خان نمیخوام شما رو تو دردسر بندازم شماهم مشکلات خودتون دارید.
+حرف مفت نزن مریم خانم علی واسم عین برادر نداشتم بود، من نمیزارم خونوادش تو وضع بمونن، تازه فعلا دستم به دهنم میرسه و اونقدری خدا بهم امانت داده که الان بتونم خرج کنم و تو چشم نیاد پس تعارف دیگه تموم کن.
شیدا: اره مریم جون نگران این چیزا نباش ما هستیم تازه من نه خواهر دارم نه برادر. تو دیگه خواهر خودمی و یاشار باید حواسش به خواهرم باشه.
میدونستم این حرف شیدا چه معنی ای میده با شناختی که از شیدا داشتم و میدونستم چقدر رو شوهرش حساسه و چقدر دوستش داره و روش غیرتیه. ولی تو اون شرایط چاره دیگه ای نداشتم و باید کمکشون رو قبول میکردم.
تا اینجا مقدمه ای بود که از اوضاع زندگیم بیشتر بدونید و حالا میرم سراغ بقیه داستان زندگیم.
یکسال از فوت علی میگذشت و زندگیمون تحت حمایت یاشار خان و شیدا خوب سلین و ارسلان با آرزو مثل دختر خاله و با من مثل خاله واقعی رفتار میکردن و شیدا خیلی خوب منو مثل خواهرش قبول کرده و خان(یاشار) همه کارای حقوق بیمه و پایان کار و بقیه کارای خونمون انجام داد و ازم مثل خواهر زن واقعی حمایت می کرد حتی چند بار تلاش کردم که کار پیدا کنم ولی با مخالفت شدید خان روبرو شدم و دلیلش برای مخالفت با کار کردن من تنها شدن آرزو و شیدا بود.
حتی تو اون یکسال مسافرت هم نرفتند در حالیکه هر سال حداقل یک یا دو بار مسافرت میرفتند.
دیگه کاملا خودم رو مدیون خان و خانوادش میدونستم ولی هیچ اثری از منت و توسری نبود که هیچی حتی یه جوری برخورد میکردن که انگار وظیفشونه، و این منو بیشتر مدیون و دلبسته این خانواده میکرد. خان مثل خواهراش هوامو داشت و حتی بعضی وقتا شیدا به شوخی میگفت میترسم خان دیگه منو دوست نداشته باشه و بیاد سمت تو.
یه روز که با شیدا نشسته بودیم و درد دل میکردیم اولین جرقه تو این رابطه صمیمی رو شیدا زد و گفت
+راستی مریم جان تواین مدت بهت سخت نگذشت؟
-از چه لحاظ عزیزم؟
+کلا میگم چطور میگذره اوضاعت خوبه؟ مشکلی نداری؟
-نه عزیزم مشکلی نیست شکر خدا شما و خان همه جوره هوامو دارین خدا عمرتون بده.
+میگم مریم الان یه ساله علی آقا به رحمت خدا رفته و تو تنهایی، این اذیتت نمیکنه؟
-تا وقتی خان ازمون حمایت میکنه مشکلی نداریم خواهر.
+خان که نمیتونه همه ی نیازهاتو برطرف کنه مریم، باید یه فکری به حال تنهایی خودت بکنی. باید به فکر شوهر باشی عزیزم دیگه.
-شوهر کدومه خواهر من فقط به فکر آرزو هستم و بس.
+خان هوای آرزو رو داره عزیزم تو یه فکری به حال خودتو
شیدا حرفشو خورد و ادامه نداد،
-خودمو چی خواهر؟
جوابی نداد و سرخ شد
بعد از چند لحظه گفت
+مریم چرا حالت گرفته شد من که چیزی نگفتم عزیزم.
فکر کردم اولین منت رو گذاشته، حس میکردم سربارشون هستم، با خودم گفتم حتما فکر میکنه میخوام شوهرش بور بزنم ناخواسته اشک از چشام جاری شد.
+دیوونه چرا گریه میکنی مگه من چی گفتم؟
بد جور حالش گرفته شده بود و هول شده بود دستامو گرفت و تو چشام خیره شد و دوباره گفت:
+مریم خواهری مگه من چی گفتم عزیزم؟
-میدونم سربارتون هستم خواهر جان ولی قول میدم زود یه کار خوب پیدا کنم و…
نذاشت حرفم تموم بشه و پرید وسط حرفم و گفت:
+دیوونه مگه من منظورم این بود؟
یه بوسه زد به گونه هام و ادامه داد:
+مریم به مرگ جفت بچه هام منظور من این نبود. بخدا من منظورم یه چیز دیگه بود.
در حالیکه اشکام با دستام پاک میکردم گفتم:
-چی بگم خواهر این روزا تموم حواسم به اینه که تا کی باید سربار شما باشم و…
+مگه دیوونه شدی دختر مگه هزار بار نگفتم به این مزخرفات فکر نکن من فقط میگم یه فکری به حال قوقولیت بکن حیفه.
اینو گفت و زد زیر خنده.
-قوقولی چیه ورپریده؟ مگه نگفتم از این فکرای مسخره نکن
خندم گرفت و خندیدم میدونستم منظورش از قوقولی چیه. خان هر وقت هوس کوس میکرد بهش میگفت من قوقولی میخوام. اینو قبلنا بارها بهم گفته بود.
+چیه راست میگم دیگه من و تو همسن و سالیم من میدونم الان بعد یه سال چقد دلت واسه دودول تنگ شده
دستم بلند کردم اروم زدم تو سرش و گفتم:
-باز اداهای قبل از مرگ علی رو شروع کردی
نتونستم نخندم شیدا زن شیطون و شوخ طبعی بود ولی تو این یه سال بخاطر من زیاد حال شوخی و اینا نداشت. میدونستم که هردوشون خیلی حشری هستن و طبق گفته های شیدا تا حداقل دو بار سکس در هفته نداشتن نمیزاشتن هفته تموم بشه. بهش گفتم:
-خواهرم من که درش گل گرفتم دیگه دل و دماغ سکس واسم نمونده حتی فرصت ندارم به این چیزا فکر کنم
+چرا مگه قوقولیت خراب شده
-اره خواهر خراب شده دیگه حس هیچی واسم نمونده.
+برو بابا چی میگی توام، مگه میشه من اگه هفته ای دو بار زیر خان نباشم اون هفته واسم جهنم میشه.
-مگه تو پریود نمیشی ورپریده؟
+موقع پریودم خان از عقب آماده باش میده.
-وا یعنی چی؟ مگه دردت نمیاد؟
+فقط اولش یکم درد داره اونم اوایل زندگیمون الان خان بلده چیکار کنه پس درد بی درد.
از تعجب دهنم وا مونده بود اولین بار نبود با شیدا از این حرفا میزدیم ولی تا حالا نگفته بود انال سکس میکنن.یکم با هم از این حرفا زدیم نمیدونم کی عصر شد که اول ارسلان و آرزو بعد هم سلین اومدن و من دیگه داشتم میرفتم بالا که سلین گفت:
_خاله نرو امشب شام باهم میخوریم واسه آرزو جون قول پیتزا دادم.
پایان قسمت اول
نوشته مریم.
در صورت حمایت دوستان ادامشو میزارم.

ادامه…

نوشته: مریم

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها