داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

ماموریت اداری

من 36 ساله و متاهلم، کارمند اداره دولتی هستم و اکثر کارمندای اداره خانم هستن.هیچوقت سابقه ی سکس نداشتم، تا زمان ازدواج و دوران متاهلی هم فقط با همسرم بودم. ولی همیشه دوست داشتم با خانم های جدید دوست بشم ، چندتایی دوست مجازی هم داشتم و فقط با اونها چت میکردم، اونم نه چتهای خیلی سکسی و… فقط در حد بغل کردن و بوسیدن حرف میزدیم. من دو سال مرکز استان کار می‌کردم و اونجا همکارای زیادی داشتیم که اکثرا خانم بودن و من بخاطر شوخ طبعی که داشتم و به دلیل اینکه همیشه به همکارا کمک میکردم رابطه خوبی با اکثر اونها داشتم و بعد از اینکه به یکی از شهرستانها منتقل شدم همچنان رابطه خوبی با همکارا داشتم. تا اینکه ی روز یکی از همکارای استان که خانم(جعفری) به من زنگ زد و گفت ی دوره آموزشی سه روزه هست توی یاسوج، شما میتونی بیای، گفتم آره، گفت باشه پس برای روز شنبه حاضر باش تا من و خانم (قدیمی) میایم دنبالت و از اونجا باهم میریم. من خانم قدیمی رو اصلا ندیده بودم و خدا خدا میکردم که بداخلاق و خشک نباشه. شنبه ساعت 8 بود که اومدن با سمند اداره، خانمها عقب نشسته بودن، منم جلو نشستم و با راننده هم صحبت شدیم و ی نگاه یه خانم قدیمی کردم، ی خانم حدودا 45 ساله، سفید و با چشمای رنگی خیلی خوشگل، توی مسیر کم کم یخ بین ما باز شد و دوباره شوخی و…، گوشی خانم قدیمی زنگ خورد و صحبت کرد و آخرش گفت ممنون عزیزم ما تو راهیم هنوز خیلی مونده برسیم و تازه 200 کیلومتر رفتیم و… بعد قطع کرد گفت شوهرم بود، زنگ زد ببینه من کجام، وقتی میرم جایی نگرانم میشه تند تند زنگ میزنه، من به شوخی گفتم اون نگرانت نمیشه میخواد خیالش راحت بشه که به این زودیا برنمیگردی و خونه خالی و…، همه زدن زیر خنده و دیگه شوخی ها رفت سمت زن و مرد و اخلاق و علایق زن و مرد منم داشتم امیدوار میشدم که این دو سه روز میشه حسابی لاس زد و خوش میگذره، همه‌ی امیدواری من در همین حد بود. ظهر که شد بین راه ی جا توقف کردیم که هم ناهار بخوریم و هم ی استراحت کنیم، بعد ناهار، خانما گفتن ما میریم نماز بخونیم، من گفتم باشه ما هم الان میایم، وقتی رفتیم نمازخونه هیچکس نبود، قسمت خانمها هم فقط دوتا همکار ما بودن که داشتن صحبت میکردن، بعد نماز من پرده رو زدم کنار و ی نگاه کردم دیدم خانم قدیمی نشسته وسط ی سجاده بزرگ و خوشگل گفتم چه سجاده خوشگلی، اینو از کجا آوردی، گفت مال خودمه من همیشه با خودم میبرم و…، تو دلم گفتم این که خیلی مذهبیه باید بیشتر مواظب باشم، حدودای ساعت 3 بود رسیدیم و بعد از ی استراحت کوتاه، ی دوری توی یاسوج زدیم و مسئول دوره، اومد گفت توی ساختمان انتهای محوطه دوتا اتاق برای شما در نظر گرفتیم، یکی برای خانمها، شما هم با ی آقایی از استان اصفهان هم خونه ای، راننده ها هم اقامتگاه جداگانه دارن. خلاصه رفتیم توی اتاقها، که روبروی هم بودن، هنوز هم اتاقی من نیومده بود، منم بعد دوش گرفتن زنگ زدم به همکارا گفتم تنهام بیاید بریم بیرون، گفتن نه حال نداریم اگه تنهایی بیا اینجا جایی بخور، رفتم و اونجا هم کلی شوخی کردیم و گفتم من تنهایی میترسم خداکنه اون اصفهانیه بیاد، خانم جعفری گفت، نکنه انتظار داری تعارف کنیم شب بمونی، گفتم نه اسلام اجازه نمیده وگرنه دو همی بهتره… کلی اونجا خندیدیم و دیگه نزدیکای وقت شام بود، رفتم اتاقم، وقت شام ی آقایی اومد گفت شام حاضره. بیاید طبقه پایین غذاخوری، گفتم این دوستم نیومده هنوز، گفت اومده ولی چون ویلچر داره ی جای دیگه براش در نظر گرفتیم. خیلی خوشحال شدم و موقع شام هم دوباره گفتم من تنهام و… دوباره شوخی و… بعد شام رفتم توی اتاقم، به شوخی‌ها و حرفهایی که زده بودیم فکر میکردم و حسابی تحریک شده بودم، با خودم میگفتم کاش میشد میرفتم اتاق اونها و شب با این فکرها خیلی دیر خوابم برد، فرداش کلاس شروع شد و رفتیم نشستیم کنار هم، اول خانم جعفری، بعد قدیمی و من‌م کنارش، وسطای کلاس گاهی که روی صندلی میچرخیدیم پاهامون تصادفی می‌خورد به هم، کم کم وسوسه شدم که عمدی اینکارو تکرار کنم، بعد چند بار که اینکارو کردم، ی بار به بهونه نگاه کردن به صفحه ویدئو پروژکتور، زانوی پامو چسبوندم به رون خانم قدیمی، نگهداشتم و ی ذره جابجا میکردم، دیدم برگشت سمت من و ی نگاه به پایین کرد، منم هول شدم گفتم ببخشید، ی لبخند زد و گفت نه خواهش میکنم ایراد نداره، دیگه جرات نکردم تکرار کنم، بعد نیم ساعتی حالا اون چند باری پاهاشو زد به من ولی جوری رفتار می‌کرد که من حس کردم حواسش نیست و تصادفی این اتفاق میفته، خلاصه دوروز کلاس با همین منوال پیش رفت و روز سوم بعد کلاس و ناهار، حرکت کردیم که برگردیم، من نشسته بودم جلو ، بعد دو ساعت خانم جعفری شروع کرد غر زدن که راه طولانیه و من کمر درد دارم و… تا رسیدیم ی پمپ بنزین، پیاده شدیم که ی استراحت بکنیم، موقع سوار شدن گفتم خانم جعفری شما کمرت درد میکنه بشین جلو راحت تری، اول یکم تعارف کرد ولی نشست، منم رفتم عقب، نزدیکای غروب بود و مسیر یاسوج به شهرکرد که چندتا تونل داره، موقعی که وارد تونل می‌شدیم خانم قدیمی که دیگه حسابی خودمونی شده بود، اول سوت میزد، بعد کمکم جیغ و… ما هم میخندیدیم، ی جا که توی تونل بودیم گفت توهم جیغ بزن، من گفتم نه، دستشو گذاشت روی پام و گفت عههه لوس نشو، گفتم من بلد نیستم ی نیشگول از پام گرفت و گفت منم دیگه ساکت میشم. خلاصه دیگه هوا دیگه تاریک شده بود، و خانم جعفری هم خواب بود، راننده هم خیره به جاده و گاهی ی چایی و بیسکویت یا میوه می‌دادیم به راننده، ی جا خانم جعفری به من بيسکوئيت تعارف کرد منم گفتم ننیخوام اومد بذاره توی دستم، بيسکوئيت افتاد جلوی پای من، تا من خم بشم، اون خم شد سمت من که مثلا بيسکوئيت برداره، سینه هاش چسبید به زانوی من، ی مکث چند ثانیه ای کرد و بلند شد، من دیگه داشتم داغ میشدم، کیرم سیخ شد، سرم تو گوشی بود دیدم، زد به پهلو و گفت چی میبینی، منم گفتم هیچی عکسای این چند روزه گفت بذار ببینم، راننده هم گاهی توی صحبت‌ها مشارکت می‌کرد ولی نمیتونست ما رو توی آینه خوب ببینه، وقتی میخواستم عکسا رو نشونش بدم، خودشو نزدیک کرد به من، ی جوری که باز هامون چسبید به هم، اولش من ی کم فاصله گرفتم وقتی دوباره خودشو چسبوند، من دیگه از خدا خواسته بیشتر چسبیدم بهش، تا اینکه رسیدیم به ی عکس که توی اون خانم قدیمی دهنش باز مونده بود و گفت این چیییه پاکش کن، گفتم عکس تو بد افتاده، ما که خوبیم، گفت پاک کن، گفتم ن من نمیخوام ، دوباره پامو نیشگول گرفت گفت پاک کن،منم دیگه جسارت پیدا کردم، پاشو نیشگول گرفتم گفتم نمیخوام، دستشو گذاشت روی پام و مهربون گفت خواهش میکنم…، منم دستمو کشیدم روی پاش گفتم اینجوری بگی که من نه نمیگم، راننده هم داشت به گفتگوی ما می‌خندید، نمی‌دونست اون پایین چه خبره، همینجوری که دستم روی پاش بود، دستشو گذاشت روی دستم و فشار داد، کمکم شروع کردم به نوازش، اونم ی نگاه به من کرد و لبخند زد، دیگه شروع شد.دستامو میکشیدم روی پاهاش و یواش یواش با هر رفت و برگشت بیشتر به کسش نزدیک میشدم ، اون وسط درباره ی خاطرات این چند روز هم صحبت میکردیم که راننده هم متوجه کارهای ما نشه، بالاره دستمو از روی شلوار رسوندم به کسش، و چنگ زدم، یهو اونم دستشو گذاشت روی کیرم ،با حرکت دستم سعی کردم زیپ شلوارشو باز کنم ولی دکمه پایین مانتوش نمیذاشت ی کم خودشو جابجا کرد و مانتوش رو از زیر کونش کشید بالا، منم زیپ شلوارمو باز کردم، برای احتیاط گفتم، شما سردتون نیست، گفتن نه خوبه، گفتم نمیدونم چرا سردم شد و کتمو از پشت شیشه عقب برداشتم و انداختم روی پاهام ، حالا دیگه دست اون روی کیرم بود و دست من روی کسش، دکمه شلوارشو باز کرد و با زحمت دستمو بردم زیر شرتش و انگشتمو کردم توی کسش، ی آیی گفت راننده با خنده گفت چته گفت منم کمرم تیر کشید، خسته شدم، راننده با طعنه گفت خیییلی بد گفتی آیییییی. دیگه کسش حسابی آب انداخته بود و با کیرم بازی می‌کرد ی دستمال کاغذی برداشتم و آماده شدم، از شدت شهوت داشت آبم میومد، ی کم دیگه مالیدم و من داشتم میومدم، دستمال بردم زیر کتم و گذاشتم سر کیرم، اونم ی کم حرکاتش سریع کرد و آبم با فشار پاشید توی دستمال،حالا نوبت اون بود من دوتا انگشتم کرده بودم توی کسش و عقب جلو میکردم، اونم کمکم کمرشو پیچ و تاب میداد و ی لحظه خم شد سمت من بازوی منو گاز گرفت و ارضا شد، لباسهامونو مرتب کردیم و دوباره آروم دستمالی و… تا رسیدیم به شهر ما و من پیاده شدم و خداحافظی… ادامه دارد

نوشته: امیر

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها