داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

مامان ! من مثل بابا نیستم

پدرم مرد خوشگذرونی بود ولی به خونه زندگیش هم می رسید . اون جوری نبود که مامان بخواد اون بلا رو سرش بیاره . در هر حال من یکی که دلم خیلی سوخته بود . اون تصادف می کنه . میگن موقع تصادف سکته هم می کنه و دیگه قوز بالا قوز میشه . هم نخاعش آسیب می بینه ویلچر نشین میشه و هم این که دیگه قدرت بینایی اش به حداقل می رسه .  اون ماشینشو زده بود به کوه . مامان شادی وقتی این خبر رو می شنوه بچه رد می کنه . یه مکافاتی هم با اون داشتیم که کار اونم به بیمارستان کشیده شد . خلاصه نگه داری بابا خیلی سخت بود . گاهی بهتر می شد گاهی بد تر . البته من اون  موقع سال سوم  دبیرستان بودم و این اولین باری نبود که مامان بعد از به دنیا آوردن من بچه رد می کرد . ولی این بار ظاهرا اگه این اتفاق نمیفتاد می تونست این یکی رو به دنیا بیاره . خلاصه مامان شادی من زن زیبا و خوش اندام و پر زوری بود . با با که دید شرایط اینه اموالشو بین من و مامان به طور مساوی تقسیم کرد منتها زمانی که اون در قید حیات بود اختیار این اموال به دست اوبود . این جوری بهتر شده بود . من و مامان بیشتر کارای بابا رو می رسیدیم . مامان خوش هیکل من چهره هوس انگیزی داشت که راحت می تونست هر مردی رو به طرف خودش بکشونه . اون حتی موقعی که بابا گاهی یه زیر آبی هایی می رفت هر گز به فکر تلافی نبود . ولی  در کل  شناخت یک انسان و درونش خیلی پیچیده هست . هر یک از ما یه اسراری داریم که شاید تا آخر عمرمون این سر ما برای کسی فاش نشه  . نیاز هایی داریم که سازنده این اسراره . شاید مادرم مقصر نبود . شایدم اون نیاز هایی داشت که بابد تامین می شد . ولی نمی تونست در اون شرایط از کسی چیزی بخواد از کسی بخواد که کمکش کنه . چی می گفت چیکار می کرد . شوهر پولدار و صاحب ملک و زمینی رو که نیمی ار اموال خودشو به او بخشیده بود به این امید که نگه دارش باشه ول کنه بره ;/; شاید این اموال پس گرفته می شد . حتی بابا نمی تونست خوب حرف بزنه . به زحمت متوجه حرفاش می شدیم . من شبای جمعه رو می رفتم یه سری به خونه پدر بزرگم می زد م تا کمی بیشتر درس بخونم و خودمو برای کنکور آماده کنم . حدود دوسالی بود که بابا به این وضعیت دچار شده بود . نمی دونم چرا پنجشنبه ها که می شد مامان خودشو خیلی خوشگل می کرد . از صبح تا غروب می رفت جلو آینه به خودش می رسید . من حس می کردم که به بابا خوب می رسه . من که خونه نبودم خیلی راحت می تونست هوای اونو داشته باشه . ولی تا اونجایی که از بزرگترا شنیده بودم توانایی های جنسی بابا هم به حداقل رسیده بود . قند و فشارش رفته بود بالا . روز به روز تحلیل می رفت . چشاش به زور تا یه متری رو می دید . غروبای پنجشنبه اگه می خواستم کمی دیر کنم و بعد برم خونه مادر بزرگ این مامان بود که به زور ازم می خواست که زود تر برم و اونا منتظرمن و پیرن و رسیدگی می خوان و از این حرفا -آخه مامان تو و بابا هم تنهایین .. خلاصه جریان از اونجا شروع شد که یه روز که از خونه خارج شدم یادم اومد که یه دارویی رو برای مادر بزرگم می خواستم ببرم که یادم رفته بود . وقتی که به نزدیکی خونه رسیدم دیدم فرشاد پسر همسایه درزد و رفت تو خونه مون . تعجب کردم اون این جا چیکار داره فرشاد مثل من هیجده سالش بود ولی رشته درسی اون باهام فرق می کرد . سر در نمی آوردم . از همون اول فکرای منفی رفت تو سرم . فرشاد از اون دختر بازا بود . رحم به صغیر و کبیر نمی کرد . شاید واسه یه کاری اومده بود . هر چه زمان می گذشت و از بر گشتن اون خبری نمی شد بیشتر دلواپس می شدم . از این که نکنه با مامان من یه سر و سری داره .. نه نهههههه .. مادرم دوبرابر فرشاد سن داشت . خونه ما خیلی بزرگ و ویلایی بود . یه استخر بزرگ هم داشتیم . حالا بابا باید رو تخت دراز کشیده باشه . تا مامان نمیومد اون نمی تونست از جاش تکون بخوره .  اگه من کلید بزنم و مامان شادی بفهمه که من بر گشتم چی میگه . اونه که باید خجالت بکشه نه من .  می دونستم که فرشاد الکی خودشو وقف اقدامات انسان دوستانه نمی کنه . حتما به طمع یه چیزی اومده .  تمام افکار منفی داشت میومد سراغم . یعنی اونا ممکنه رفته باشن به استخر . تازگیها غروبای جمعه که از خونه مادر بزرگ بر می گشتم می دیدم جلو اون پنجره ای که از طرفش بابا می تونست به راحتی قسمتی از استخر رو ببینه یه پرده ای کشیده شده .. دیگه حس کرده بودم که فرشاد با مامان من سر و سری داره . فرشاد هم خیلی خوش تیپ و خوش هیکل بود و اون و مامان به هم میومدن ولی از نظر سنی با هم تناسبی نداشتن .. لعنت بر من بهتر بود که می رفتم داخل . کلید زدم و درو باز کردم و خیلی آروم رفتم داخل و درو بستم . خودمو رسوندم به پشت ساختمون .  از انتهای این قسمت می تونستم خودمو به نقطه  ای برسونم وپنهان کنم که بشه راحت استخر رو دید زد چون صدای حرکت آب و افتادن چیزی رو به داخلش می شنیدم . واااااایییییییی .. اون نفوس بدی که زده بودم اون انرژی منفی من دیگه خودشو نشون داد . مامان بدون سوتین با یه مایوی یه تیکه در کنار فرشاد ایستاده بود که اونم فقط یه شورت پاش بود و با یه کیر ورم کرده و در حال ترکیدن طوری اونو بغل زده بود و نگاش می کرد که انگاری دو تا عاشق و معشوق کنار هم دارن با عشق هوس بازی می کنند . جاش نبود که برم شلوغ کنم . سینه های مامان خیلی سفت و بزرگ شده بود . شبیه به سینه هایی که اونا رو با آمپول سفت و بزرگش می کنند . هر چند فاصله  برای عکس برداری زیاد بود ولی با موبایل چند تا عکس گرفتم . مایوی آبی و براق مامان به کون سفید و گنده و بر جسته اش خیلی میومد . فرشاد  پشت مامان شادی من خم شده بود و شورت یا همون مایوشو آروم می کشید پایین و کل کون سفید و براق مامانو که مینداخت توی دید دوباره اونو بالا می کشید . مامان کونشو می چرخوند و براش عشوه میومد و فرشاد آروم آروم با لب و دهن خودش کون مامانو لبی می زد و شایدم گاز می گرفت . چون صدای اونا رو نمی شنیدم و احتمالا کمی هم مراعات می کردند که پدرم چیزی نفهمه . هر چند تا جایی که پدر دراز کشیده بود علاوه بر دیواری فاصله بیشتر از پنجاه متر فاصله بود . یعنی اون مامان منو می کنه ;/; اون از این که با خیلی از زنای شوهر دار هم رابطه داره با من حرف زده بود . حساب اینجاشو نکرده بودم که مامان منو هم بکنه . شورت مامانو از پاش در آورد و سرشو گذاشت لاپای مامان و گردنشو رو ی  همون کس به شدت حرکت می داد مامان خودشو خم کرد و کونشو گذاشت رو گردنش . لحظاتی بعد مامان یه دور برگشت . شورت فرشادو از پاش در آورد . کیرپسره بدک نبود ولی من دلم می خواست برم اون وسط هر دو تا شونو بکشم ولی بازم ملاحظه بابا و حفظ آبروی اونو کرده بودم . اما از خودمم داشت بدم میومد که چرا نه تنها باید این قدر بی غیرت باشم بلکه کیر منم شق شده اونو درش آورده و می خوام حس کنم که از کیر فرشاد درشت تره . خوب مشخص نبود . خودمو از حاشیه چمنها و درختها رسوندم به نزدیک ترین نقطه امن . حالا به اندازه پونزده متر از اونا فاصله داشتم . آروم شدم . کیر من از کیر فرشاد بزرگتر و کلفت تر بود . ولی من که نمی خواستم مامانو بکنم . مامان واسه فرشاد ساک زد . بعد فرشاد کس مادرمو با مکیدن رو فرم آورد و همون دم استخر مامانو رو چمن خوابوند و طاقبازش کرد و کیرشو کرد توی کس مامان شادی من تا بیشتر شادش کنه . پس بی خود نبود که روحیه مامان این روزا خیلی شاد بود . من باز فکر می کردم حال بابا بهتر شده و داره اونو کیر می زنه . دیگه فکر اینجا شو نمی کردم . فرشاد خیلی تند و با قدرت مادرمو می گایید و بهش رحم نمی کرد . صدای ناله های آروم مامانو که می دونم دوست داشت فریاد بکشه و با جیغ زدن هوسشو خالی کنه می شنیدم . . وقتی مامانو بر گردوند و اون کون تپلشو انداخت رو به آسمون و از همون طرف کرد توی کسش دیگه همونجا آبمو توی دستم خالی کردم .. چند دقیقه ای به همون صورت بودم و دوباره که صحنه رونگاه کردم دیدم مامان یه استیل سگی گرفته و فرشاد کون پرست فرو کرده توی سوراخ کون مامان . اون عاشق آنال سکس بود . به کون زنا و دخترا رحم نمی کرد . مامان از درد پنجه هاشو می فشرد ولی لحظاتی بعد آروم گرفت . خیلی آروم از اونجا دور شدم . رفتم پیش بابا . دیدم چشاش پر اشکه . خیلی آروم با جملاتی دست و پا شکسته به من میگه برم و کاریم نباشه .. پس بابا از همه چی با خبر بود . رفتم خونه مادر بزرگ . اونا رو به حال خودشون گذاشتم . دیگه از مادرم بدم اومده بود . انتظار داشتم بابا اموال بخشیده شده رو ازش پس بگیره ولی اون این کارو نکرد . دلم می خواست مادرمو می کردم جرش می دادم . اصلا هیچ احساس عاشقونه ای نسبت به اون نداشتم . شاید نیازهای یک زنو باید درک می کردم شاید اون چاره ای نداشت ولی بازم ازش بدم میومد . فریبکاری اون در حق درمانده ای چون بابا ظالمانه بود . مادرم دیگه خیلی سکسی تو خونه می گشت  اینو به حساب این نذاشتم که به من تمایل داره . یه بار که با من گرم صحبت شده بود داشت از این حرف می زد که از دواج بین زن و مرد سن و سال نمی شناسه و ممکنه گاهی بیست سال اختلاف سنی بین اونا باشه . می خواستم مزه حرفشو بگیرم . -خب آره مامان . ما داریم پیرمرد های هفتاد ساله ای که زن سی ساله می گیرن – شایان جان . یک پسر سی ساله هم می بینی گاهی یک زن پنجاه شصت ساله می گیره .. مامان سنگ خودشو به سینه می زد . فرشاد هیجده سالش بود و مامان کاملا دوبرابرش سن داشت . اون داشت گوش منو پر می کرد . مامان کس خل من حتما انتظار داشت بعد از مرگ بابا فرشاد بیاد اونو بگیره . اون تازگیها زیاد به نظافت خونه نمی رسید . سست وبی حال شده بود . کیر فرشاد اونو سست کرده بود .. من تصمیم گرفتم یه کاری بکنم . با فرشاد دوستی خودمو محکم تر کردم . طوری که مامان نفهمه از اون خواستم که به من کمک کنه تا بتونم  با یه دختر خوب سکسی حال کنم . اونم خیلی هوامو داشت . شاید فکر می کرد که منم بتونم روزی هواشو داشته باشم . به اندازه کافی صداشو ضبط کردم . از آلبوم خونه اش یه عکسی رو که با دوست دخترش گرفته بود بدون این که اون بفهمه بر داشتم . کلی مدرک جمع کردم که شاید روزی به دردم بخوره . خلاصه با با خیلی زود تر از اونی که  همه فکرشو می کردند مرد . مرگ دست خداست ولی گاهی آدم خودش می تونه اونو جلو بندازه . نفرت من نسبت به مامان بیشتر شده بود . وقتی مراسم هفت بابا رو بر گزار کردیم و به خونه بر گشتیم یه روز پنجشنبه بود . با همه نفرتی که از مادر داشتم و چندشم می شد ازش ولی خودمو انداختم توی بغلش تا آروم بگیرم . گریه می کردم اون عین خیالش نبود .. -پاشو شایان من برم حموم و تو هم امشبو برو خونه پدر بزرگت . اونا دلشون گرفته تنها پسر خودشونو از دست دادن تو برو برای اونا یه یه مسکنی باش . ..مامان رفت حموم و من رفتم رو تخت پدر نشستم . وسایلشو می دیدم و اشک می ریختم . من یک قدم از مادر جلو بودم . چون بابا خونه رو به من بخشیده بود و بقیه اموال بین من و مامان نصف می شد . نمی دونم این یه تیکه رو وصیت کرده بود و چه تر فند دیگه ای زده بود باز خدا پدرشو بیامرزه ولی من به مال دنیا فکر نمی کردم . فقط  دیگه از این نمی ترسیدم که مامان.. منو از خونه بیرون کنه . از زیر تخت پدر دیدم چند تا سوسک اومده بیرون . حالم داشت به هم می خورد . آخ که چی می دیدم . دهها قرص  خورده نشده که نشون می داد بابا اونا رو می ذاشته دهنش و وقتی که مامان دور می شد اونا رو مینداخت زیر تخت . اون در واقع خودشو کشته بود تا ننگو بیشتر از این تحمل نکنه . بعضی ها با قرص خوردن خودشونو می کشن . بعضی ها با نخوردن . اون قرصای قند و چربی و فشار و چند مدل قرص دیگه شو نمی خورد . معلوم نبود چند وقت این کارو کرده . از اون لحظه بود که تصمیم گرفتم شیطان رو بگام . مادرمو بکنم . بی خیال این زن هرزه شم . هر چند که اون یک جنده اختصاصی بود ولی می تونست جنده اختصاصی من باشه . در حموم رو زدم . -مامان اگه کمک می خوای من هستم .-چی میگی پسر من لختم . صبر کن شورتمو پام کنم .. دررو باز کرد ولی هنوزم می دونستم که اون منتظر کیر فرشاده -پسر تو که هنوز نرفتی . بیا یه دوش بگیر خوشبو شی بری خونه مادر بزرگت . این یک هفته ای به خودت نرسیدی . مامان بدون سوتین و با سینه های درشتش بی خیال روبروی من قرار داشت و دیگه خیلی راحت می تونست با هر کی که دوست داره باشه -عزیزم هر وقت زن خواستی بهم بگو برات جور کنم . معاف از خدمت هم می تونی بگیری ولی زنتو نباید توی این خونه نگه داشته باشی . -مامان این خونه منه یعنی خونه ماست .. می خواستم بگم تو برو بیرون روم نمی شد .-عزیزم آدم که با مامانش این جوری حرف نمی زنه . -مادر من تازگیها با دوستم فرشاد خیلی حال می کنم اون پسر با حالیه خیلی دوست دختر داره که براش کار زن رو می کنند یکی برای منم جور کرده . من زن می خوام چیکار عشقمو می کنم . مادرم یخ شده بود . نه به این خاطر که من از خلاف خودم گفتم . اون حتما فکر می کرد که یک پسر بچه ساله عاشق یک زن بیوه ساله شده و می خواد اونو بگیره . کور خونده بود . حالا گاهی میون صد میلیون نفر یه همچین چیزایی پیدا میشه آب کیر و کس جمع میشه و فایل عشق رو به کار میندازه اون یه چیز دیگه ایه.. -باورم نمیشه شایان اون که پسر با ایمانی بود .. -باور نمی کنی صبر کن صداشو بذارم . هر چی رو که ضبط کرده بودم گذاشتم گوش کنه . رفتم عکس اون و دوست دخترشو آوردم . خیلی دختر فانتزی و خوشگلی بود .. در صحبتای تلفنی از گاییدن زنای شوهر دار گفته بود . ..منم به روش آوردم -مامان اون حتی به زنای متاهل هم رحم نکرد . هر چند اونا خودشون می خواستن و می خوان -ببینم اسم کسی رو هم برد -نه مامان نگران نباش اسم شما رو نبرد . مگه کس خل بود که پیش پسرش بگه ننه شو می کنه . مامان خورد و دم نکشید .. -پس تو همه چی رو می دونی -آره مامان از شما عکس هم گرفتم ولی هیچوقت به بابا نشون ندادم . -خوب کاری کردی . اون خیلی عذاب کشیده بود . ممنونم پسرم که هر دوی ما رو درک کردی . خودمو بهش نزدیک کردم و گفتم ولی من مثل بابا نیستم . ولی چه سینه هایی داری دوست دارم همین جوری بمونه . متاسفم برات مامان که خودت رو خیلی مفت فروختی ولی از این به بعد هر کی که بخواد به تو نگاه چپ کنه با من طرفه -فدای مرد با غیرت خودم بشم . لبامو گذاشتم رو سینه های مامان . حس کردم که اونم سر خورده از فرشاد تشنه اینه که خودشو بسپره به دست من . فقط همون سینه هاشو یک ساعتی خوردن داشت . لباشو زیر گلوشو همه جاشو غرق بوسه کرده بودم . مامان داشت مال من می شد . چه هیجانی ! -مامان خیلی مزه داره . تو فقط مال منی . نه فرشاد .. نه هیچ مرد دیگه ای نمی تونه تو رو ازم بگیره . اون دیگه حق نداره پاشو بذاره این جا . -کثافت نشونش میدم -کاری به کارش نداشته باش . فقط اینو بدون که من مثل بابام نیستم . رحم ندارم . -فدات شایان . می تونم به تو تکیه کنم . نمی دونی که از مردای قدرتمند چقدر خوشم میاد . مامان خم شد شورتمو کشید پایین دو تایی مون کاملا بر هنه بودیم . کیرمو گذاشت توی دهنش . چه خوب و مشتی و جانانه کیرمو ساک می زد .-آخخخخخخ ماااااماااان خوب می خوری . همین حالا آبم داره میاد . کیرمو داری ;/; از کیر فرشاد خیلی با حال تره و کلفت تره . همینو داشته باش مامان .. اووووووفففففف داره میاد .. گذاشتم آبم توی دهن مامان جونم خالی شه و اونم با لذت همه رو نوش کرد . اونو دمر خوابوندمش کف حموم . برام یه عقده ای شده بود که کونشو سیر سیر بدون دغدغه دید بزنم .-شایان کیرت خیلی ردیفه . -با هیکل تو خیلی سته . به هم میان . از پشت گردن تا نوک انگشتای پای مامانو غرق بوسه اش کردم . -اوووووخخخخخ شایان شایان مثل خارجی ها ماساژ میدی .. خیلی کلکی پسر . خیلی . کف دستمو از چاک کون مادر به کسش رسوندم . خوب کسشو توی چنگ خودم داشته باهاش بازی می کردم . -مامان راستشو بگو واسه من خیس کرده یا واسه کیر فرشاد -اووووووووفففففف تو چه جوری می تونی از یکی دیگه بگی . من که الان زیر کیر کلفت عزیز دلم هستم . یه تار موی تو رو به صد تا مث اون نمیدم . بمالونم .. بمالونم .. آروم آروم رو مامان دراز کشیدم خودمو سبک کردم . زیر گوشش با صدایی آروم و سر شار از هوس گفتم مااااامااااااان -جااااااااان -مااااااماااااان -جااااااااان -می تونم ;/; -تو هر کاری رو می تونی . می دونستم که می تونم ولی می خواستم از زبون خودش هم بشنوم . خودمو کشوندم پایین تر . منظورمو خوب گرفته بود . کیرمو وسط کون شادی جون جابجا کرده به سر کسش رسوندم تا منو به اوج شادی برسونه . تابوی نهایی هم بین ما شکسته شده بود . مامان در فضای حموم فریاد می کشید . منم دیگه فراموش کرده بودم چه بلایی بر سر بابا آورده حداقل در اون لحظات یادم رفته بود . زندگی مال زنده ها بود و ما باید به زندگی خودمون ادامه می دادیم . خودمو سبک کرده و توی کس مامان تلمبه می زدم . کوس داغ و خیس مامان چه حالی می داد . -پاکم کن . پاکش کن .  این خیسی کس زن کیر مرد رو داغ ترش می کنه ولی اگه خیلی زیاد شه بین کیر و کس یه حالتی درست می کنه که زن دوست داره اون ناحیه خشک تر شه با غلظت کمتر و با شدت بیشتری کیر بهش حال بده و من هر کاری رو که مامان می گفت انجام می دادم . با موهای خیسس سرش بازی می کردم .  به سینه هاش چنگ مینداختم . وقت زیاد بود و این تازه شروع کار بود . اونو که ازم می خواست از روبرو بکنمش طاقبازش کرده و کیرمو فرو کردم توی کسش . لبامو گذاشتم رو لبای مامان جون . لبای گنده و حشری ولی زیباشو .. بینی  مامان به نسبت لبش کوچولو بود . صورت و هیکل درشت و متناسب شادی .. شاد شادم کرده بود .. -مامان اگه می خوای کستو بخورم ار ضا شی. -با همین کیر کلفت می تونی .. منو ببوس بغلم کن . بگو دوستم داری . شایان بگو منو بخشیدی . بگو دیگه به روم نمیاری که من یک زن بد بودم -مامان دوستت دارم . فقط برای من باش . من مث بابا نیستم . -می دونم ولی خیلی مهربونی . منو ببوس دوستت دارم . لبامو با هوس گذاشتم رو لبای پر هوس مامان . اون دیگه نای دست و پا زدن هم نداشت . دو تایی مون غرق در سکوت و در آسمان عشق و هوس.. عشقبازی می کردیم . کس مامان بد جوری در حال سوختن و چکیدن بود . زیر شونه هامو به شدت چنگش گرفت . فهمیدم که دیگه نزدیک شده و یا تموم شده .. -شایان توی دهنم که ریختی حالا توی کسم بریز .. -فدات میشم مامان . هیچوقت مزه اولین آب کیری رو که ریختم توی کوس مامان از یادم نمیره . یه اوفی گفتم و یه لحظه تمام بدنم لرزید . -چقدر زیاده شایان همین جور داره میاد بذار بیاد بذار بیاد سبک شی . می کشمت اگه دوباره بری دنبال اون دختری که فرشاد برات جور کرد -هر چی تو بگی مامان . از همون طرف شروع کردم به ماچ کردن و زبون زدن سوراخ کون مامان . خندید و گفت اگه تونستی کیرت رو شق کنی کونمو هم بکن . از روبرو گاییدن کون اونم در حموم سخت بود . قمبل کرد با صابون سوراخ کونشو نرم کردم و کیرمو راحت فرو کردم توی کونش . مثل این که کیر فرشاد حسابی راه کون مامانوباز کرده بود با این حال خیلی بهم چسبید و حال داد . کون هر چه گشاد باشه بازم خیلی حال میده کردنش . کیر من در یه خط مستقیم میرفت تا ته و بر می گشت . -مامان چه کون جا داری داری . -فکر نکن مامانت کون گشاده از بچگی همین بودم .. می خواستم بهش بگم تو از بچگی کونی بودی ;/; دیدم که مادرمه و احترامش واجبه. از حموم اومدیم بیرون . هفتمین روز درگذشت بابام بود . تمام آثارشو جمع کردیم و گذاشتیم یه گوشه ای ..در هر حال اون روزاول  من و مامان خیلی کارا داشتیم . واسه رفتن به استخر خیلی دیر شده بود . هنوز واسه من عقده ای شده بود این که اون و فرشاد رو کنار استخر در حال عشقبازی دیده بودم . قرار بود که فردا با هم بریم استخر . هر لحظه می تونستیم این کارو انجام بدیم . می خواستم کنار استخر هم بهش نشون بدم که من خیلی قدرتمند تر از معشوق و دوست پسر قبلیشم . بعد از شام مامان شادی اومد کنارم نشست . -عزیزم فردا یه تخت جدید می گیرم با کلی امکانات ..  به احترام بابا رو زمین سکس کردیم البته اون که این چیزا سرش نمی شد ولی  می خواست هوای منو داشته باشه . .. کارمون که تموم شد بازم بهش گفتم مامان فقط یاد ت باشه که … حرفمو قطع کرد و گفت آره می دونم چی می خوای بگی . می خوای بگی که من مث بابام نیستم ….. پایان … نویسنده ….ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها