داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

لبخند سیاه 187

حداقل خاطرم آسوده شده بود از این که از این که اون یک دزد نیست و قصد بدی نداره . ولی اگه اونم مثل هر مرد دیگه ای که این روزا دور و بر من می پلکه  بخواد با دیده هوس به من نگاه کنه چی ;  هر چی فکر می کرد م اونو کجا دیدم  چیزی به یادم  نمیومد . شاید از قیافه هایی که مشابه اون باشن زیاد باشه ..
-شما با من کاری داشتین ;  چند ساعته که همش زل زدی  به پنجره خونه ام . دنبال چی هستی ; چی می خوای ; می خواستی چی رو ببینی .
ساکت مونده بود . حرفی نمی زد .
-چرا جواب نمیدی ;
 -می ترسم ناراحت شی  
-نه قول میدم ناراحت نشم .
 -به خاطر شما .. می خواستم ببینمت .
-خب حالا که دیدی . حرفی هم واسه گفتن هست ; تو کی هستی ; از طرف کی اومدی ; شوهر سابقم ; مهران ; جاوید و فرزان ; از طرف پدرم ; ..
زده بود به سرم . دیگه نمی دونستم چی دارم میگم . خسته شده بودم . از این که همه جا مث یه سایه در تعقیبم باشن . همه از من کام دل بخوان . همه پشت سر من حرف یزنن . انگاری که تو دنیا کسی از همسرش جدا نمیشه . انگاری کسی به خاک سیاه نمی شینه . چرا باید زندگی من این جور تلخ شه و همه با من این رفتارو داشته باشن ;
-فکر بد نکنین فرزانه خانوم . من سالهاست که شما رو میشناسم . منو شاید یادت نیاد . ولی من همیشه می دیدمت . از همون بچگی ها م وقتی  که می دیدمت یه جوری می شدم ..
-چند سالته ; من اون موقع چند سالم بود ;
 -من و تو هم سنیم ..  تقریبا سی سالمونه ..
هم خنده ام گرفته بود و هم حس کردم یک بار دیگه زندگی  می خواد یه شوخی تلخ دیگه ای با من بکنه . یاد اون نامرد عوضی افتاده بودم که می گفت از پونزده سالگی عاشق من بوده و این آقا حالا از بچگی خودشو دوستدار من و شاید هم عاشق من نشون می داد ..
-این جا سر پا خوب نیست . اگه  سختتون نیست می تونین تشریف بیارین  تو ماشین من ..
-به شرطی که راه نیفتی نری .. ببینم حرف حسابت چیه . چه کاری ازمن واست بر میاد . دیگه این روزا حال و حوصله کل کل با کسی رو ندارم . ..
طرف سر صحبت و حرف دلشو باز کرد .  واقعا خنده دار بود . می گفت که همسایه روبرویی بچگی هام بوده . و همیشه هم  منو می دیده که وقتی از در خونه میام بیرون  چند تا پسر  چششون به دنبال منه . ولی اون از بس خجالتی بوده اصلا توی این مایه ها نبوده .. همیشه هم لذت می برده از این که من به بقیه رو نمیدم . واسه همین واسه اون چهره مقدسی رو داشتم .  خیلی دوست داشت ازم تعریف کنه . اونم به صورتی که من خوشم بیاد و این که نشون بده با این که یک زن مطلقه هستم ولی باید به من توجه بشه .. ظاهرا بوی گوشت و  سکس مفت به مشامش خورده بود . فقط نگاش می کردم ببینم داره چیکار می کنه . دلم می خواست زبونشو از حلقومش در بیارم و بندازم دور . اون از مهران هم عاشق تر نشون می داد . مردم این دوره زمونه تا یه زن مطلقه می بینن عین ماهیان دور طعمه میشن . بس کنین دیگه این همه زن و دختر هست . داشتم همین جور به فیلم بازی کردناش نگاه می کردم . ولی راستی راستی مثل هنر پیشه های احساسی رفته بود توی حس .
-اون روزی که از محل پاشدیم و رفتیم یه خونه دیگه روز مرگ من بود .. با این که می دونستم هیچوقت بهم نمی رسیم ولی همیشه تو رو در رویاهای خودم می دیدم . نمی تونم دروغ بگم و بگم با دختری حرف نزدم .
 -جای شکرش باقیه که اینو میگی و انکار نمی کنی .
-ولی این همش در حد یک حرف بود فقط ..و صحبتای معمولی ..
-خب دیگه چی ..
 -به کسی نگفتم که عاشقتم . 
-آقا پسر شما مثل این که خیلی خجالتی بودی از این که حرف دلت رو به من بزنی ..
-هنوزم هستم . هنوزم که چیزی نگفتم .
-آره ..لازمم نیست که بگی . اگه می خوای من برات تعریف کنم .
-می دونم چقدر ناراحتی . من یکی از بستگان شوهر دختر عموی شما زهره هستم . وقتی تو عروسی دیدمت دیگه هیچی حالیم نبود .. هیچی .. راستش نمی دونستم از همسرت جدا شدی . همه با هم در این مورد حرف می زدند .. 
-حتما شایعات بدی هم در مورد من بود ..
-مردم یک کلاغ چهل کلاغ زیاد می کنن .  صد جور حرف می زنن اونم سی چهل مدل آدم . کدومشون مدرک دارن ; اصلا اونایی که این حرفا رو می زنن آدمای درستی هستن ; با این که ازدواج کرده بودی بازم در رویاهام تو رو می دیدم .
-واقعا که . خجالت هم خوب چیزیه .
 -نه خواهش می کنم فکرای بد نکنین ..
-نه تو رو خدا بیام فکرای خوب بکنم . یه زن شوهر دارو در تصورات خودت چی فرض کردی .. می تونی واسم تعریف کنی ;
-سختمه . می دونم شاید درکم نکنی ..
-حرفتو بزن که خیلی خسته ام . اگه نمی خواستم درکت کنم که نمیومدم  این جا نمی نشستم پسر..
 -راستش من تو رودر رویاهام  یه زن مجرد تصور می کردم .. اصلا یه دختر . مثل اون وقتا .. اون وقتا که مثل یه غنچه تازه باز شده بودی ..
-حالا یه گل پر پر شده ام ;
-نه هیشکی نمی تونه تو رو پر پر کنه . هیشکی نمی تونه فرزانه منو نابودش کنه …
معلوم نبود اون با چه جراتی داره این حرفو می زنه . کم کم داشتم مطمئن می شدم که بالا خونه شو اجاره داده . یا کس خل بود یا ما رو کس گیر آورده بود . می خواستم بهش بگم راهتو بکش برو گفتم حالا تا این جاشو اومدیم و کس شراتشو گوش کردیم ببینم دیگه چی میگه . از اون حرفای خنده داری می زد که بد تر و خنده دار تر از اینا شم مهران می زد .
-راستش من خودم وتورو یعنی  اون دختر زیبا و نجیب و مهربونی رو که به کسی اعتنایی نمی کرد می دیدم که عاشق من شده به من توجه داره . من و اون رفتیم کنار یه رود خونه .. کنار یه چمنزار .. اون سرشو گذاشته رو سینه ام و من موهاشو سرشو نوازش می کنم واسش حرفای عاشقونه می زنم ..
همین جور داشت حرف می زد و من اصلا گوش نمی کردم که چی داره میگه .. اصلا پاک قاطی کرده بود . وقتی حرفاش تموم شده بود من که جز همون یه دقیقه اول به بقیه حرفاش توجهی نداشتم گفتم جالب بود .. نگام کرد و سکوت ..
-حالا چی شده .. چی می خوای ;
-راستش یه زنی که طلاق می گیره به نظر من هیچ فرقی با زنای دیگه نداره . دست سر نوشت  زندگی اونو به این صورت در آورده . دلم می خواست با همه دعوا می افتادم فرزانه خانوم
-کجا ; 
-توی عروسی . یه انتظارات خاصی ازت داشتن فرزانه جون . فکر می کردن خیلی راحت می تونن ….
-متوجه شدم
-ولی من دوست داشتم سرشون داد بکشم و بگم این جوری نیست . من تا اون روزی که تو ازدواج کردی مرتب مراقب   طرز رفتار و کارات بودم .. . همون فرزانه بودی . حالا هم به خاطر تو خیلی ناراحتم .
-مرسی .
-با من ازدواج می کنی ; ..
 خیره نگاش می کردم . پلک نمی زدم .. هرچی به خودم فشار آوردم جلو خنده مو نگیرم مگه می شد ;! اونم چه خنده های صدا داری …. دستمو گرفتم جلو دهنم .. یه نگاهی بهم انداخته سرشو انداخت پایین . آدم اگه نمیره خیلی چیزا می بینه و خیلی کسا …این نه به کس خلا می خورد نه به زرنگا …
-ببین اسمتم نمی دونم چیه
-غلام شما نیما ..
-آقا نیما . من قصد ازدواج ندارم . هرچی بد بختی از دست  شوهر اولم کشیدم بسه . دیگه هربلایی که می خواست سرم آورد و دیگه فکر آبروی منو که نکرد . حالا این قدر احساساتی نشو . هروقت خواستم ازدواج کنم خبرت می کنم . هنوز یه ماه نشده طلاق گرفتم . حالا سه ماهه چهار ماهه رو نمی دونم  باید عده نگه داشته باشم تا ازدواج کنم . وگرنه عقد باطله . اگه یه وقتی خواستم چشم ! حتما خبرت می کنم ..
فهمید دارم مسخره اش می کنم . حوصله هیچی و هیشکی رو نداشتم . اونم پاک  سر ما رو برده مخ ما رو خورده بود . تو این اوضاع  و گیر و دار این یکی رو فقط کم داشتم .. باهاش خداحافظی کرده و قصد رفتن داشتم که دیدم یه ترانه سوزناک گذاشته سرشم تکیه داده به فرمون ماشین .. دیوونه خبر نداشت که هرچی می کشم از دست این عاشقاست . فکر می کرد من همون آدم سابقم .. دیگه چیزی به نام عشق و وفا واسه من معنایی نداره . شاید حتی اگه فرزادم برگرده پیشم بازم خیانت کنم . آبرویی که ریخته شده دیگه جمع نمیشه . بهتره که بی آبرو بمونم .. ولی ته دلم دوست داشتم همه منو به چشم فرزانه سال گذشته نگاه کنند .. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها