داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

لباس تنگ (۳)

…قسمت قبل

تو این چند روزه فقط تصویر سحر جلو چشام بود که با لذت فراوان داشت زیر یه پسر غریبه ارضا میشد. همش سعی میکردم فراموشش کنم و ذهنمو با چیزای دیگه مشغول کنم ولی کارساز نبود. هر بار که اون لحظه یادم می افتد ناخودآگاه کیرم شق میشد و حشری میشدم، انگار که دیگه واقعاً یه بی غیرت شده بودم. نتونستم بیشتر از این تحمل کنم و به حامد پیام دادم: سلام آقا حامد حالت چطوره؟ چه خبرا؟ پس چی شد اینقدر از کس و کون سحر تعریف میکردی؟! از اون روز تا الان یه سراغی ازش نگرفتی، پس کی قراره بیای زنمو بکنی؟
بعد نیم ساعت جواب داد: به به رضا جان… اوه اوه چه خبرته پسر؟!.. بیغیرتی خیلی بهت حال داده ها… ولی انصافا دمت گرم… زنت عجب گوشتیه لامصب… کوفتت بشه. این هفته درگیر کار بودم واسم جنس جدید اومده بود، هنوز مونده تا شب جمعه… نگران نباش خودم میام اون ممه های بلوری سحر جونت رو واست مک میزنم. دیگه عمراً بذارم تک خوری کنی، فردا شب بیاین مغازه باهم حال کنیم… فعلاً…
به سحر قضیه رو گفتم و اونم که از خداش بود رفت واسه فردا آماده بشه و به خودش برسه. بعد از ظهر روز بعد، آماده شدیم واسه رفتن. سحر یه ساپورت پوشیده بود که به کون قلمبش چسبیده بود و موقع راه رفتن لرزش لپ های کونش کاملاً معلوم بود. یه تاپ چسبان مشکی با یقه گشاد پوشیده بود که تا نصف پستوناش بیرون بودن و خط سینش مشخص بود و یه مانتوی کوتاه جلوباز که عملا چیزی رو نمیپوشوند. بخاطر کمبود جای پارک، رفتیم توی کوچه ماشینو پارک کردیم و یه مسیری رو باید تا مغازه پیاده میرفتیم. هوا داشت تاریک میشد و خیابون خیلی شلوغ بود، پیاده رو پر از آدم بود. مردا و پسرای هیز داشتن با نگاهشون سحر رو درسته قورت میدادن… تو تاریکی هوا گاهی می دیدم یه دستی به کون سحر کشیده میشد. به بهونه شلوغی مردا موقع رد شدن از کنار ما خودشونو به سحر می مالیدند. بعد از چند قدم متوجه شدم که یه پسر جوون از پشت چسبیده به سحر و پا به پای ما داره میاد و اصلا هم ول کن نبود. سحر هم که بدش نمیومد و جلوی ویترین مغازه ها می ایستاد و میذاشت پسره راحت تر باهاش ور بره. پسره که فهمیده بود سحر پایه است، همین طور با ما میومد و از پشت کیرشو چسبونده بود لای چاک کون سحر. گاهی هم سوراخ کونشو از روی ساپورت انگشت میکرد. یکی دوبار که با من چشم تو چشم شد سریع فاصله گرفت ولی وقتی دید کاریش ندارم دوباره مشغول میشد. من که کرمم گرفته بود رفتم در گوشش گفتم: حاجی خوب داری حال میکنی ها… حواسم بهت هست. نمیترسی یه وقت واست دردسر شه؟
پسره: فعلاً که مشکلی پیش نیومده… ببینم نکنه دختره آشناته؟
من: چطور؟
پسره: گفتم یه وقت آشنات نباشه… ناراحت بشی باهاش حال میکنم
من: اگه قرار بود ناراحت بشم که الان تو کلانتری بودیم
پسره: پس آشناته نه؟ حدس میزدم ولی چون واکنشی نشون ندادی مطمئن نبودم. میگم دوست دخترته؟
من: چیکار داری؟ نکنه عاشقش شدی؟
پسره: راستشو بخوای آره، بدجور… این کونش عجیب چیزیه، با دیدنش کیر آدم درجا سیخ میشه.
من: آره واقعاً… تو هم که بدت نیومده، کونش خیلی بهت حال میده
پسره: وای خیلی… دلم میخواد کیرمو تا خایه بکنم تو کس و کونش، اونقدر تلمبه بزنم که آبم بیاد و خالی کنم تو کصش.
من: این کاره نیستی… کیرت مگه چند سانته؟
پسره: 18… اینجوری نگاه نکن من فقط مراعات تورو میکنم، نمیدونم دوستته، رل هستین؟
من: زنمه
پسره: چی؟!.. بیخیال داری شوخی میکنی؟!
من: چرا باید شوخی کنم؟
پسره: اگه زنت بود که الان منو ده بار جر داده بودی
من: نکنه الان ناراحتی که جرت ندادم؟
پسره: یعنی واقعاً زنته؟… ناراحت نمیشی دارم زنتو انگشت میکنم؟ غیرتی نمیشی؟
من: فعلاً که این وضعیت به نفع توئه، تو چیکار به این کارا داری… حالشو ببر
پسره: یعنی فقط میتونم بگم کیرم تو ناموست
من: جووون…
من عقب تر رفتم. پسره رفت جلو و دوباره چسبید به سحر و اینبار بدون هیچ ابایی دستشو گذاشت رو کون سحر و شروع کرد به مالیدن، طوری راحت دستمالی میکرد که بنظر میرسید شوهرش باشه تا اینکه رسیدیم به مغازه حامد.
وارد مغازه شدیم و در کمال تعجب پسره هم اومد:
حامد: به به سلام سحر خانم خوشگل، چه عجب ما شما رو دوباره دیدیم…
سحر: سلام حامد جونم… حالت چطوره؟ دلم واست تنگ شده بود عزیزم
من: سلام آقا حامد گل، اوضاع و احوالت چطوره داداش؟
حامد: یاالله آقا رضا… به مغازه خودتون خوش اومدین
بعد از این خوش و بش ها یه نگاهی کردم دیدم مغازه خالیه و مشتری نیست
حامد به سحر گفت: ایشون رو نمیشناسم… دوست پسر جدیدته؟!
سحر: نه بابا این دیوث از کی دنبال من راه افتاده کونمو دستمالی میکنه… ببینم تو تا مارو نگایی ول نمیکنی نه؟!
پسره که خیلی پررو بود و اصلا از رو نمی رفت به حامد گفت: داداش شما جای من بودی چشمت این کصو نمیگرفت؟؟ لامصب کونش مثل ژله میلرزه
حامد: چرا داداش من بهت حق میدم… انصاف نیست همچین گوشتی بیفته دست این آقا و به بقیه چیزی نرسه
سحر: واا یعنی چی؟! مگه من گوشت قربونیم که دارین خیرات میکنین؟
حامد: خب بچه حق داره همچین اندامی رو ببینه و کیرش راست بشه
من: والا بچه کیرش یه ربع لای کون سحر خانم بوده، بسشه دیگه
پسره: حاجی تو که اوکی دادی، حالا چه فرقی میکنه یه ربع یا بیشتر؟
سحر: پسر تو چقدر رو داری؟!
پسره: عزیزم تو هم چه ممه هایی داری!!
همه مون زدیم زیر خنده و دیگه رومون توو روی هم باز شده بود
حامد: خب این پسره انگار تا کص نکنه بیخیال نمیشه. اتفاقاً امشب آرش قرار بود بیاد ولی کار واسش پیش اومد نتونست، اما اشکال نداره به جاش نفر اضافه داریم
پسره: کوچیک شما سینا
حامد کرکره های مغازه رو پایین داد و همه رفتیم طبقه بالای مغازش که انبار بود.
حامد: سیناجون خیالت راحت… با کله افتادی تو کندوی عسل… به لطف آقا رضا هر چقدر دلت خواست زنشو بکن
سحر: خاله قربونت بره فقط یجور منو بکن که حاااال کنم
سینا: چشم… و شروع کرد به لخت شدن. حامد هم لخت شد، هر دو کیراشون مثل چوب شق شده بود
سحر: جووون کیراشونو ببین!!
منم از فرصت استفاده کردم و لخت شدم. بعدش حامد با یه حالت دستوری گفت: رضا نمیخوای زنتو بهمون تقدیم کنی، زودباش لباساشو دربیار
من بدون اینکه چیزی بگم اطاعت کردم و شروع کردم به درآوردن لباس های سحر
سینا: رضا زودباش زنتو واسم لخت کن که میخوام ترتیبشو بدم
آخرین تیکه لباس سحر سوتینش بود که وقتی بازش کردم پستونای تپلش افتادن بیرون.
سحر با انگشتش اونا رو به سمت خودش فراخوند و گفت: بیاین نشونم بدین چی تو چنته دارین؟
سینا که خیلی هول بود سریع رفت سراغ ممه های سحر و شروع کرد به مالیدن… مثل خمیر نونوایی ممه های زنمو می گرفت و چنگ میزد، فشار میداد و نوکشون رو میچلوند و میکشید.
حامد هم که با تجربه بود رفت جلو پای سحر زانو زد و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کصش. چوچولشو مک میزد و به سوراخ کصش تند تند زبون میزد و همزمان داشت کونشو انگشت میکرد. هنوز دو دقیقه نشده بود که آه و ناله سحر بلند شد و کصش حسابی آب افتاده بود.
سینا: جوووون، اووووف… عجب ممه هایی، رضا چه حسی داری پستونای زنت تو دستامه؟
سحر خندید و گفت: معلومه دیگه، ببین کیرش چقدر شق شده
من روی یه صندلی کیر به دست نشسته بودم و به سینا گفتم: حرف نزن کارتو بکن
سینا: کار نه ولی زنتو میکنم
هر دو اونقدر با سحر ور رفتن که نوک پستوناش سفت و بزرگ شده بود. بعد سینا رفت روبروی سحر و شروع کرد به خوردن ممه هاش، مثل بادکش هر بار نصف ممه سحر رو میکرد تو دهنش و نوک سینش رو محکم مک میزد.
سحر: خاله چه خبرته ممه هامو از جا کندی، من مامانت نیستم که بهت شیر بدم
حامد: سحر جون امشب دیگه مال مایی، آقا رضا کلی روی ما حساب کرده که کس و کونت رو گشاد کنیم، مگه نه رضا؟
من که جا خورده بودم فقط با سر تایید کردم.
سحر: ماشالا به آقامون… واسه دلخوشی خودش از کس و کون زنش مایه میذاره
سینا: البته بیچاره رضا هم نیت بدی نداره، اینطوری به سود هممون هست.
حامد که حسابی کس سحر رو خورده بود و خیس کرده بود، بلند شد رفت پشت سحر آروم کیرشو کرد تو کصش و شروع کرد به گاییدن.
سحر: آه… آه… آه
سینا: ای جانم. و بعدش از سحر یه لب حسابی گرفت.
سینا: رضا ببین زنت زیر کیر حامد چطور به آه و ناله افتاده… رضا زنتو جوری میکنم که حسرتش به دلت بمونه
حامد سحر رو برد روی کاناپه و به حالت داگی شروع کرد به تلمبه زدن… هربار کیر کلفتشو تا خایه میکرد تو کس سحر و میکشید بیرون. طوری سنگین داشت تلمبه میزد که هربار کل گوشت های تن سحر مخصوصا پستون و کونش مثل ژله میلرزید. تو همین حال سینا رفت کنار سحر و کیرشو گذاشت تو دهنش و سحر واسش ساک میزد. هر از گاهی سحر جفت تخمای سینا میکرد تو دهنش و محکم ساک میزد.
سینا: وای، چه حالی میده ناموس یکی رو بگایی مخصوصا جلو خودش…
حامد: دقیقاً… جلوی چشم خودش
و یه نگاه به من کرد و یه کشیده محکم زد در کون زنم.
بعد موهای سحر رو از پشت جمع کرد تو مشتش و داشت مثل افسار میکشید و همزمان به شکل رگباری شروع کرد به تلمبه زدن.
سحر: آه، آه، وای تندتر، تندتر… همینطور ادامه بده… آآآه… آآآییی…
آه کشیدن های سحر تندتر و تندتر شد و با چندتا جیغ بلند کل بدنش شروع کرد به لرزیدن و آب از کصش با فشار پاشید بیرون.
سینا: رضا زنت چه خوب آه و ناله میکنه…
حامد پاشد و سینا رفت پشت سحر، کیرشو گذاشت در کصش و آروم هل داد توش.
سینا: اوووف، چقدر کصت داغ و تنگه
من: بالاخره به اون چیزی که میخواستی رسیدی پدرسگ
سینا: اما تو هم بدجور منتظر دیدن این صحنه بودی ها
من: پس یه کاری کن حوصلم سر نره
سینا سحر رو گرفت و هر دو به پهلو خوابیدن روی کاناپه… با یه دستش پای سحر رو داد بالا سحر کیرشو گرفت و هل داد تو کصش. به خاطر پوزیشنی که داشتن کیر سینا کجکی و با زاویه وارد کس سحر میشد و حسابی به دیواره کصش و نقطه جی فشار میاورد
سحر: یا خدا… آه… آه… اوووف… همینطوری… همینو تندتر، تندتر
سینا سرعت تلمبه هاشو بیشتر کرد و سحر که بدجور تحریک شده بود خودش داشت چوچولشو میمالید. سینا هم با دست دیگش یه ممه سحر رو گرفته بود و با نیپلش ور میرفت و لای انگشتاش فشار میداد.
سحر: وااای… آآه… آآآی…
و یه جیغ بلند کشید و محکم کصشو مالید و آب از کصش سرازیر شد
سینا: جوووون… عجب زن هاتی داری… ببین زنت داره بهم کص میده…
حامد: من دوبار از کون کردمش، این دفعه میخوای تو امتحان کنی؟
سینا: آره، معلومه… مگه میشه من از این کون بگذرم… و یه کشیده محکم زد کون قلمبه سحر.
حامد: پس به حالت داگی بذار کونش تا بعدا منم بیام همزمان از کس بکنم
سحر چهار دست و پا شد و قمبل کرد، سینا هم یه تف زد سر کیرش و آروم فشار داد تو کون سحر. این بار برخلاف قبل سحر درد نکشید و کیر سینا راحت رفت توش و شروع کرد به تلمبه زدن.
سینا: رضا جان زنتو آکبند نگه داشتی به ما تحویل دادی… خداوکیلی حیف این بدن نیست که دست نخورده بمونه؟!.. ولی نگران نباش امشب روش استفاده صحیحش رو بهت نشون میدم، باید اونقدر بکنمش تا سوراخاش آب بندی بشه.
یکم که گذشت حامد رفت پشت سینا و از پایین کیرشو کرد تو کس سحر…
سحر: آآآه… جوووون… اوفففف، دارم جر میخورم
حامد: یکم تحمل کن عزیزم الان درست میشه
حامد و سینا هر دو همزمان داشتن از کس و کون سحر رو میگاییدن…و تا خایه کیرشون رو میکردن تو سوراخاش
سحر: آرههه، اینههه… آآآه… آآه… وااااییی… دارم ارضا میشم…
اینو که گفت سینا موهاشو گرفت و کشید و با تمام توان رگباری تلمبه زد و با چند تا ضربه محکم کیرشو تا خایه کرد تو کون سحر و آبشو ریخت تو سوراخش… کیرشو که کشید بیرون حامد سحر رو برگردوند و خوابید روش و محکم بغلش کرد و با تمام توان تو کصش تلمبه زد
صدای جیغ سحر همه جارو پر کرده بود و پاهاش دچار رعشه شد و آب کصش پاشید بیرون… سحر داشت از لذت بیهوش میشد، دیدم سینا اومد سمت من و به کونم یه کشیده زد و گفت: چطور بود خوشت اومد؟
من: عالی بود، کص خارشو گاییدین
سینا: ولی تو که هنوز آبت نیومده؟!
من: جق بزنم الان میاد
سینا: چرا جق؟ بذار الان حلش میکنم
سینا منو چهار دست و پا نشوند زمین و یه تف زد رو سوراخ کونم
من تا خواستم به خودم بجنبم، نشست پشتم و انگشتشو کرد تو کونم
من: سینا چیکار میکنی؟! بیخیال، تمومش کن
سینا: عمرا اگه بذارم… خودم آبتو میارم
بعدش دوتا انگشتشو کرد تو کونم، با این کار داشت قلقلکم میومد و یه حس لذت بخش کل بدنمو گرفته بود، کیرم دوباره شق شد
بعد انگشتاشو کشید بیرون و دوباره تف زد، این بار کیرشو کرد تو سوراخ کونم
اولش خیلی درد داشت ولی آروم آروم که جا باز کرد دیگه درد نداشت
حامد و سحر اومدن سمت ما، سحر رو به روی من نشست و کیر حامد و داشت ساک میزد. منم خم شدم و پستونای درشت و عرق کرده ش رو لیس زدم و نوکشونو مک زدم و گاز میگرفتم.
حامد کیرشو کشید بیرون و آبشو پاشید رو سینه های سحر. منم که تو اوج شهوت بودم کل آبشو از رو ممه های زنم لیس زدم
تو این حال سینا تلمبه هاشو تندتر کرد، حامد هم رفت سراغ تخمام و اونارو گرفت تو دستش و آروم فشار میداد
من داشتم دیوونه میشدم یه آه بلند کشیدم و آبمو با فشار ریختم رو سینه های سحر.
ولی سینا ول کن نبود و باز به تلمبه زدن ادامه داد. هنوز یه دقیقه نشد که من مجددا آبم اومد و اینبار سینا منو محکم از پشت بغل کرد و کیرشو تا خایه کرد تو کونم و آبشو خالی کرد تو کونم…

نوشته: کامبیز علی

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها