داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

قدرقدرخدا


ومن بنده بی قدر از شبهای قدر می گویم . از شبهایی که خداوند به زبان آدمیان کلامش را به کمال بنده اش سپرد تا دیگر بهانه ای نباشد که پروردگار بلند مرتبه کلید خوشبختی بشر را پنهان نموده است . از شبهایی می گویم که خداوند جاودانه کلامش را بر زمینیان نازل نمود تا آسمانی شوند . تا بدانند و احساس کنند که تنها اوست که شایسته پرستش است . خداوند با زبان ما نمی گوید ولی به زبان ما می گوید . نمی دانیم که چگونه می اندیشد چون که از وصف این گونه او عاجزیم . تنها همین را می دانیم که اندیشه هایش را برای ما و به زبان ما گفته است . گفته است که تنها اورا بپرستیم که اگر اراده اش نمی بود مایی نمی بودیم که این چنین عصیان نماییم . گفته است با عبرت از گذشته ها خود را اسیر زندان خاطره ها نسازیم . درهای توبه را برای ما و به روی ما باز گذاشته . آینده را برای آنانی که قدر خود و خدا را می دانند روشن دیده است وهمانا که اوست بر ترین راستگویان . گفته است که ستم پایدار نمی ماند و ستمگر بر دار . شب قدر شب نزول قرآن به ما می گوید که قدر لحظه های زندگی را بدانیم . قدر آن نفسی را که فرو می رود و ممد حیات است بدانیم . شب قدر و کتاب قدر به ما می گوید که دنیا هدف نیست بلکه یک وسیله است برای رسیدن به هدف . کتاب خدا را بر سر می گذاریم اما از آن که بر دل قرارش دهیم هراسانیم . قرآن را بر سر نیزه های صفین قرار داده ایم و از عدالت می گوییم . قرآن را بر سر مسافر عزیز نهاده بدرقه راهش می کنیم . چراغ بی روغن دل را خاموش می کنیم مهتاب را خاموش می کنیم . ودر ظلمت شب از روشنی قدر می گوییم . در سکوت کلام خدا از قدر می گوییم در حالی که خود و ارزشهای خود را از یاد برده ایم . گمشان کرده ایم فراموش کرده ایم ویا شاید هم که اصلا نخوانده باشیم که خداوند عز و وجل در کتاب مقدس خود فرموده شما در اصل امتی واحد بودید ما شما را فرقه فرقه کردیم تا یکدیگر  را باز شناسید . فراموش کرده ایم که نقطه آغازین ما اوست . فراموش کرده ایم که اگر دوستش می داریم بندگانش را هم دوست بداریم . بر سر می کوبیم اشک می ریزیم و نمی دانیم که به کجا می رویم . در سوگ امام بزرگوارمان که در این شبهای عزیز به ملاقات همیشگی خدا رفته اشک می ریزیم . بیایید کاری نکنیم که آن اسطوره پاکی و دانش و اخلاص و شجاعت و تقوا برایمان و برایمان از دست رفته مان اشک بریزد . بیایید چون مردگان دوزخی صفتی نباشیم که بهشتیان بر نمایش و در نمایش ما بخندند که امام ما علی بزرگوار ما اینک در سرزمین جاودانه الهی و در سایه خشنودی او آرمیده است وشاید هم که در سوگ سوگواران می گرید . بیایید تا علی گونه آن چه را که خداوند بلند مرتبه در این شبهای عزیز فرموده با گوش جان خود در هم آمیزیم و شاهد خوشبختی را در آغوش و همای سعادت را بر سر گیریم . بیایید تا با هم مهربان باشیم . بیایید تا اگر افتاده ای را بر زمین دیدیم دست محبتمان را به دستش داده برپایش داریم. هر چند نمی توانیم علی باشیم ولی بیایید یتیمان را چون علی باشیم . بیایید تا وقتی که به زیارت خانه خدا می رویم برای رهایی خود از تعلقات دنیوی بکوشیم که سبقت جسمانی برای رسیدن به کعبه ظاهر بهایی ندارد مگر آن که روح خود را تطهیر نماییم  که همه جا جاده خداست ,همه جاخانه خداست و در خانه اش به روی همه باز .  خانه ای که برای همه جا دارد . بیایید که به جای اشک و زاری و شیون به کلام خدا و راه علی بیندیشیم .. نمی دانم بدترین گناه و آفت را چه می دانید . گاه به نظر شرک می آید . بعضی ها می گویند دروغ . بعضی ها می پندارند که خیانت و آدمکشیست . اما ریشه همه و همه این ها را باید در یک چیز جست که اگر آن از بین برود بازار این سوالات گرمی نخواهد داشت و آن آفت خودخواهیست . خود خواهی .. خودخواهی و باز هم خود خواهی . قارون رفت و حاتم طایی هم رفت . وخوشا به حال آنان که از تاریخ درس گرفتند و به آن عمل نمودند . بیایید تا همه چیز را برای خود نخواهیم . بیایید تا پی تحمیل عقاید خود بردیگران نباشیم . که این هم نوعی خودخواهی و خود برتر بینیست . کلام خدا ,قدر خدا می گوید که یکدیگر را دوست بداریم . در کتاب خدا نیامده که پیروان عیسی و موسی اگر دین محمد را نپذیرند دوزخی خواهند شد . در کتاب خدا در قرآن من  در قرآن ما نیامده که بهشت و دانایی تنها از آن من شیعه می باشد و یا فرقه دیگری .  بیایید تا با عدالت و محبت خود حقانیت خویش  و آیین خویش را ثابت گردانیم که محبت بهترین نزدیک کننده دلها به یکدیگر است . بدانید و آگاه باشید که قدرت تنها از آن خداست . این را من نمی گویم . این را او می گوید . همانی که در شب قدر آیاتش را بر پیامبر و بندگانش نازل فرمود . او می گوید  برخود ننازید که همه نیازمندیم . بر خود ننازید که چشمان مرگ همه رایکسان می بیند . ای به خود نازندگان !پیامبران رفتند . امامان رفتند  شما هم خواهید رفت . شب قدر می گوید که قدر جوانی را بدانید . کسی که از خدا و برای خدا باشد افسرده نمی گردد . به او ایمان دارد به او پناه می آورد . خدا خدای خیال نیست . این را قرآن ما می گوید.  قرآن را ویکتور هوگو ننوشته . قرآن نوشته ارسطو و افلاطون نیست . قران اثر سعدی و فردوسی نیست . قرآن به یاد مانده از نویسنده گمنامی نیست که بخواهد خودی نشان دهد و دنیا را به هم بریزد . این را کلام مقدس و شگفتیهای قرآن به ما می گوید . قرآن انتقال اندیشه از ماوراءطبیعت به طبیعت ماست تا آن که ما را آفریده و راه سعادت ما را بهتر از همگان می داند آن را به ما نشان دهد . بتها را بشکنید .ا ز خدا بخواهید و بخواهیم که تنبلی را از بندگان خود دور سازد . تنبلی ,سستی و رخوت ناشی از ضعف ایمان را . تنبلی اجازه نمی دهد که با شور و اشتیاق برای باورهای خود بجنگیم . خداوندا!می گویند سر نوشت یکسال آدمی را در شب قدر رقم می زنی . هر چند در جایی خوانده بودم سر نوشت آدمی از بدو تولد تعیین شده است . می گویند اگر چنین باشد پس اختیار بشر چیست !ترازوی عدالت خداوندی به چه کار می آید ;/;می گویم تعیین به معنای آن اجباری نیست که اختیارم را برباید . خداوند آن چه را که من با اراده خود انجام می دهم می داند نه آن که سرنوشت از پیش دیکته شده ای را به من تحمیل نماید .هر چند  لطفت را شامل بندگانت می نمایی وگاه  بلا ها را از آنان دور می نمایی .  می دانم اگر اراده ای پاک و نیتی خیر داشته باشم تو ای خداوند رحمان !در های رحمتت را به رویم می گشایی . خداوندا !در این شب عزیز از تو می خواهم که آن جان داده را زمانی بستانی که کفه نیکیهایم در ترازوی عدالتت سنگین تر ,بار گناهانم سبک تر باشد . خداوندا! وقتی که بدانم همه چیز از تو و برای توست دیگر موریانه های غم و جاودانه پرستی عصای دنیا طلبی ام را خاک نمی سازد . دیگر برای از دست داده ها و به دست نیاورده ها اشکی نخواهم ریخت . چون که می دانم آن که تو را و خشنودی تو را دارد چشم گدایی به چشمان بندگان گدایت نمی دوزد .خداوندا !اگر محنتم می دهی صبرم (مکنتم )ده اگر ثروتم می دهی قدرتم ده تا آن را در راه تو به کار گیرم . خداوندا قدر تو را نمی دانند و از قدر تو می گویند . آن چنان که من نمی دانم . قدر خود را نمی دانیم . قدر عزیزان را نمی دانیم . با شما هستم … جوانید ;/;پیرید و یا میانسال .;/;سوار بر باد از گذر زمان گذشته اید اگر طوفان مرگ سر نگونتان نسازد در راستای باد و به سرعت برق خود را در گذر گاهی دیگر خواهید دید . دیگر آن خانه ها را خاطره ها را در این گذر نمی بینید . .خداوندا !هنوز جوانم هنوز یارای باز گشت به سوی تو را دارم مرا از درگاهت مران . بگذار تا قدر قدر تو را بدانم . دوباره زنده ام گردان . احیایم کن . ببین که این بنده گناهکار برای تو و در راه تو می نویسد و می دانم به خوبی می دانم که این کافی نیست . می گویند و می گویی که که تو از روح خود در ما دمیده ای کاش میل جاودانگی در ما به حس جاودانگی مبدل نمی گشت تا امروز این چنین عصیان نماییم . خداوندا با تو بسیار سخن دارم . هرگاه که می اندیشم به تو می اندیشم . احساس می کنم که با من و در کنار منی . اندیشه ام را می خوانی . آن چنان که با دیگرانی . با همه خوبان و بدان . تو با همه و همه در تواند . خداوندا فریاد رس مظلومان تویی که می بینم عده ای از تو بی خبر از تو می گویند و از او می گریزند . خداوندا کاش مسیح مقدس را از آسمان به زمین می فرستادی تا به اذن تو از گلهای محمدی پر پر شده غنچه ها سازد و با دم مسیحایی خود به گلستان ویران زندگی ما روحی تازه بدمد وشگفتی نیست که مسیح خواهد آمد وقتی که مهدی بیاید . خداوندا !امروز به تو پناه آورده ایم از خود می نالیم و فردا به خود می بالیم . می دانم که می دانی چرا . چون که تو آگاه ترین آگاهانی . چون که قدر قدر تو را نمی دانیم آن چنان که قدر تو را نمی دانیم .. پایان .. نویسنده .. ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها