داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

فُرصت (۲)

…قسمت قبل

محتوای جنسی این قسمت : کم

عرفان : سارا ؟
من : هوم ؟
عرفان : میگم ، میشه یه قرار بذاریم ببینیم همو؟
من : گفتم که اهلش نیستم !
از صفحه چتش اومدم بیرونو به فاطمه پیام دادم : هستی؟
یکم منتظر موندم و دیدم جواب نمیده ، زنگ زدم بهش و با شنیدن صدای الو فقط گفتم انلاین شو
فاطمه : جان؟
من : پسره عرفان پیام داده ، نمیدونم چی بگم بش ، چجوری ردش کنم بد نشه ؟
فاطمه : کصخلی میخوای ردش کنی ؟؟؟بابا مسخره بازی در نیار تورو قران پسر بدی بنظر نمیاد یکم را بیا باهاش شاید اوکی شدین خب
من : نمیدونم خودمم ، میگه میخواد ببینتم ، نمیدونم چی بگم
فاطمه : از چی میترسی تو اخه ؟ لولو خرخره که نیست ، میخواد ببینه نمیخواد بخورتت که ، یه قرار بذار تهش خوب نبود حضوری میگید نه و خلاص ، غیر اینه؟
برگشتم تو صفحه چت عرفان
عرفان : سارا بخدا من اون مدلی که فک میکنی نیستم ، اصلا هر چی تو میگی ، بیرون نمیای باشه ، همینجا حرف بزنیم
من : سه روز دیگه تو همون پارک راه مدرسه میبینمت ، خوبه ؟
عرفان : خوب که نه ، عااالیه ، فقط ببخشیدا ، پارک محل یه وقت بد نشه ؟
من : جای بهتری سراغ داری ؟
عرفان : ماشین اوکی میکنم میارم ، تو ماشین اوکیه ؟
من : باشه ولی جای دور نریم ، کار من معلوم نمیکنه یهو زنگ بزنن مجبورم برگردم خونه.
عرفان : نه عزیز همین نزدیک شهرک یه چرخی میزنیم
«سه روز بعد»
یه جین اسکینی آبی با یه مانتو سفید و شال همرنگش پوشیدم و بعد از خدافظی با اهل خونه رفتم کنار بلوار پارک وایسادم تا عرفان بیاد ، وقتی پراید جلوی پام ترمز گرفتم نیم نگاهی به داخلش انداختم و به محض دیدن عرفان در جلو رو باز کردم و نشستم از شیشه بیرونو نگاهی انداختم و گفتم : سلام زود برو
سلام کرد و ماشینو راه انداخت ،
عرفان : خوبی ؟
خوبم
ع: چقد خوشگل شدی
خوشگل نبودم یعنی ؟
ع : چرا ، ولی با این لباسا یه جور دیگه خوشگل شدی
ببین عرفان ، نمیخوام ضد حال بزنم بهت ، ولی راستش اومدم بگم نه ، یعنی اومدم بگم که نمیشه ما باهم باشیم. من دختر این مدلی ای نیستم تا حالام با کسی نبودم
عرفان : میفهمم ولی کاش توام بفهمی قرار نیست تو این رابطه چیزیو از دست بدی که انقدر بابتش نگرانی ،
میدونم ، ولی خب برای من شده مثل یجور تابو ، دست خودم نیست
ع : خب بذار کم کم پیش بریم ، بالاخره یه فرصت سهمم میشه دیگه ، نمیشه ؟
نمیدونم ، واقعا نمیدونم چی باید بگم ،
ع : خب پس بذار بعدا دربارش تصمیم بگیری نه الان که بقول خودت نمیدونی ، هوم ؟
باشه ، بعدا تصمیم میگیریم
عرفان : داشبوردو باز کن
با یکم گیجی داشبورد ماشینو باز کردم و دیدم چند تا بسته پاستیل و چندتاام شکلات هست ، ورشون داشتم و گفتم : مرررسی
عرفان لبخندی زد و گفت : نوش جونت ، البته واسه جفتمونه ها
همزمان که مشغول باز کردن بسته ی پاستیل بودم گفتم : تا ببینیم
عرفان : یچی بپرسم ؟
هوم ؟
ع : واقعا تا حالا با کسی نبودی ؟
نه ، نبودم ، تو چی؟
عرفان : خب منم نه ، تا حالا دوست دختر نداشتم
پاستیلو تو دهنم گذاشتم و گفتم : البته الانم نداری
یه دفعه جدی شد و ماشینو کنار بلوار نگه داشت و گفت : قرار شد الان دربارش تصمیم نگیری ، باشه ؟
من : باشه بابا چت شد یهو توام
حرف خاصی بینمون زده نشد ، یکمی ام الکی چرخیدیم و نهایتا گفتم من باید برگردم دیگه ، برگردیم
عرفان : چشم ، بر‌میگردیم
همونجایی که سوار شدم ماشینو نگهداشت. و دستشو طرفم دراز کرد
هول هولکی باهاش دست دادم و از ماشین پیاده شدم
میخواستم برم سمت خونه که صدای فاطمه متوقفم کرد : اووووف ، سارا چه کرده
برگشتم طرفشو گفتم : اینجا چی میکنی علاف ؟
فاطمه : والا ما که مثل تو بی اف نداریم ببرتمون دور دور ، مجبوری میایم پارک پسر بازی
خندم گرفت و گفتم : زهر مار ، بی اف کجا بود ، رفتیم حرف زدیم فقط
فاطمه : حرف زدین دیگه ؟ آره میدووونم ، فقط دور لبتو پاک کن
با خنده بلند گفتم : ببند اشغال مگه مث توام من
فاطمه : قربون تو دختر خوب برم من ، بیا بریم پارک حالا تعریف کن ببینم چه کردی
رفتیم داخل پارک و بعد از تعریف کردن ماجرا بهش گفتم دیرم شده دیگه و با خدافظی راهیِ خونه شدم
کلید انداختم و رفتم تو ، تا خواستم درو ببندم صدای علی اومد که کفت : نبند نبند
دوباره درو باز کردم و علی وارد خونه شد
سلام ، بیرون بودی ؟
علی : نه داخل بودم دیدم داری میای از پشت بوم پریدم تو کوچه تنها نری خونه
من : هار هار ؛ دلقک ، باید درو میبستم تا انقد نمک نریزی
علی محکم لپمو کشید و بوس کرد و گفت : غر نزن انقد ، بیا بریم بالا حالا اونجا مفصل غرغر کن
وارد خونه شدیم و فهمیدیم کسی نیست
گوشیمو زدم به شارژ و بلند گفتم : میرم دوش بگیرم من
علی : مرسی که خبر میدی
بدون توجه بهش وارد رختکن شدمو لباسامو یکی یکی دراوردم و رفتم زیر دوش ،
به عرفان فکر میکردم , به اینکه چی پیش میاد ، رابطمون چه شکلی میشه ، تو همین فکرا بودم که تقه ای به در حموم خورد
: ها
علی : میرم بیرون یه سر
: مرسی که خبر میدی
علی : ببعی منظورم اینه چیزی نمیخوای از بیرون ؟
: خوراکی بخر ، هر چی بود فرق نداره
باشه ای گفت و رفت
دوشو بستم و رفتم تو رختکن ، حولمو برداشتم و پیچیدم دورم ، از بالا تا روی سینه هام و از پایین تا یه وجب پایین تر از باسنم میرسید
رفتم بیرون و با دیدن علی جیغ زدم ، سر و وضعم بد نبود فقط انتظار نداشتم خونه باشه
: مگه نگفتی رفتی بیرون نکبت
علی : دنبال کیف پولم میگشتم
: بمیری تو قلبم وایساد
علی : مردی ام ، تا نرفتم بیا سشوارتو بکشم بعد برم
: نمیخواد هنوز هیچ لباس نپوشیدم
علی : لباسو بعدنم میشه پوشید
: ولی مورو بعدا نمیشه خشک کرد ؟
علی : بیا اینجا کم حرف بزنا
روبروش وایسادم جلوی آینه و علی مشغول خشک کردن موها
نمیدونم چون با حوله آبشو نگرفته بودم انقدر دردناک بود یا علی خشن تر از همیشه سشوار می کشید
دو سه باریم اعتراض کردم ولی اهمیت نداد
تند تند برس میکشید و سشوارو رو سرم میچرخوند
منم دو دستی حوله رو گرفته بودم نیوفته ، بعد از چند دقیقه علی سشوار خاموش کرد و تقریبا انداخت رو زمین و بدون حرف از در خونه رفت بیرون
رفتم تو اتاق و گوشیمو باز کردم
دو تا پیام داشتم عرفان نوشته بود رسیدی خونه پیام بده
فاطمه ام نوشته بود کجایی عقب مونده ؟
برای فاطمه نوشتم حموم بودم جلو مونده
فاطمه : جون ، ببینم
: بمیر بابا
فاطمه : نفرستی میام بالا سرت نصف شب یالاااا
: چی بفرستم؟؟؟
فاطمه : عکس بعد دوش
خندم گرفته بود
حوله رو یکم پایین دادم تا اندازه ی چند سانت از شکاف سینه هام معلوم شه یه عکس بدون چهره گرفتمو فرستادم براش و بلافاصله تلگرامو بستم حوله رو کنارم گذاشتم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم…
ادامه دارد…

نوشته: Wildrose

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها