داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 45


دو روز گذشت;انقدر بم خوش گذشت این مدت که گذر زمانو احساس نکردم;هوا دیگه داشت نوید اومدن بهارو میداد;بهترین فصل از نظر من بهاره;فصل زیبایی;طراوت;تازگی و حتی شروع تازه.
روز قبل سینا منو شیما رو بیشتر جاهای شهربرد;واقعا پسر گلی بود حتی یک بار هم ازش هیزی و بدچشمی ندیدم همین باعث شد باش مثله برادر نداشتم راحت باشم;از هر لحاظ خونواده ی خوبی بودن.
سینا رفته بود بیرون تا به یه کارش برسه و بعدش بیاد دنبال من و خواهرش تا ببرتمون محل کارش;برام جالب بود که کارشون چیه;گذاشتن اخبار تو یه سری وبلاگ یا سایت باید جالب باشه و راحت.
از روی تختم پا شدم و کنار تخت شیما نشستم;هنوز خواب بود و معصومانه چشاش بسته بود;چقدر من این دخترو دوس داشتم اگه بگم اندازه ی پدر و مادرم دوسش دارم کم نگفتم;مهربونیش حد نداشت لبخند همیشه رو لبشه.
گونه هاشو دست کشیدم آروم چشمشو وا کرد تا منو دید یه لبخند قشنگ زد و با جابه جا شدنش بهم فهموند که کنارش روی تخت دراز بکشم.
-شیما دوست دارم
-منم همین
دستمو دور کمرش انداختمو به خودم چسبوندمش;گرماشو حس میکردم,اونم بغلم کرده بود;لبمو رو لپش میکشیدم و آروم رفتم سمت لبش و لبمو اونجا نگه داشتم;انگار نفسم بند اومده بود همینجور بی حرکت وایساده بودم تا شیما یه میک از لبم زد.کامل داغ شده بودم آروم و نرم شروع کردیم به خوردن لب همدیگه با دستم بغلای کمر شیما رو میمالیدم پاهامونو بهم دیگه میزدیم و آروم و قرار نداشتیم صدایی جز صدای مکیدن لب هامون نمیومد حس فوق العاده ای بود.تا حد مرگ دوسش داشتم اگر نبود معلوم نبود چه بلایی به حال و روز من قرار بود بیاد.
-پارمیدا گلم بریم صبحانه بخوریم;
-من خوردم عزیزم;زودتر از تو پاشدم داداشتم گفت میره به کاراش میرسه و میاد مارو میبره محل کارش.
موهامو که رو صورتم بود رو با دستش عقب داد و یه بوس از پیشونیم کرد.
-پس بیا کنارم بشین تا اشتهام وا شه
-باشه عزیزم
**************
-سینا اینجا چرا اینقد پله داره خب یه آسانسور بزنین.
-دیگه همه عادت کردیم در ضمن این ساختمون جای آسانسور نداره
یه ساختمونه پنج طبقه بود که به نظر قدیمی میومد و داخل ساختمون هم زیاد چنگی به دل نمیزد برام عجیب بود که چرا همچین جایی کار میکنن اونطور که سینا گفته بود یه گروه پنج نفرن که سه تا پسر و دوتا دختر عضوشن.
-شیما اولین باره میای محل کار داداشت;
-آره بابا اینبارم چون تو بش رو زدی آوردمون وگرنه ازین کارا نمیکنه
سینا-عجب آدمی هسیا من بت نمیگفتم بیا بریم تو میگفتی حوصله ندارم;
-خب حالا;برادر خواهر دعوا نیوفتین.
رسیدیم جلوی در شرکتشون و سینا در زد و یه صدای دخترونه ای گفت بله;سینا هم خودشو معرفی کرد و اون درو باز کرد.یه دختر سبزه با قد متوسط که یکم زیادی لاغر بود زیاد قیافه نداشت اما خیلی گرم و صمیمی با ما برخورد کرد;اسمش پریچهر بود;سینا رفت سمت اتاق سمت راست در ورودی که به نظر آبدارخونه میومد;پریچهر هم ما رو راهنمایی کرد به یه قسمت دیگه که شبیه سالن همایش درش آورده بودن و شیک بود;پنج تا دستگاه کامپیوتر هم مثل کافی نت اونجا بود و انواع اقسام وسایل کامپیوتری دیگه مثله چاپگر;پرینتر و… اونجا بود.
سینا-خب دخترا اینم از محل کارم;روی همون راحتی کنارتون بشینین
شیما-پس بقیتون کجان;
-اونا دیرتر میان اکثر اوقات پری اولین نفر میاد و اینجا رو تر و تمیز میکنه.
-خوبه;جای شیکی رو درس کردین
-قابل شما رو نداره پارمیدا خانوم
بعد نیم ساعت دیگه کم کم همشون اومدن و منو شیما با همشون گرم گرفتیم واقعا بچه های خوبی بودن;اما یه چیزی نظرمو به خودش جلب کرده بود اما نپرسیدم رفتار محتاطانه و عجیب اونا بود که انگار مراقب چیزی بودن و استرس داشتن مخصوصا وقت اومدن هرکدومشون تا از هویتش مطمئن نمیشدن در رو وا نمیکردن…عجیبه….. نویسنده : (aliagh (azever…. نقل از : سایت انجمن سکسی کیر تو کس

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها