داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 44


آقا کجا میرین
راننده ی تاکسی بود;هوا خیلی خوب بود نه سرد و نه گرم.
-بچه ها بیاین تاکسی اومد,آقا یه هتل خوب ببر ما رو
-به روی چشم
من جلو نشستم و بقیه هم پشت,تاکسیش تویوتا کمری بود;چه جالب.
-بفرمایید اینم یه هتل عالی
کرایه رو حساب کردم و چمدون ها رو پایین اوردم با پدرام.
سارا-هتل مارینا,عجب اسمی
سمیرا-زود بریم که خستگی مردم.
-بچه ها ببینین من و پدرام یه اتاق میگیرم شما دو تا هم یه اتاق بعدش میتونیم جامونو عوض کنیم.
رفتیم توی هتل,بچه ها رفتن تو قسمت لابی نشستن من و سارا هم رفتیم پذیرش تا هرکدوم یه اتاق بگیریم…
-آخیششش;علی من یه چرت میزنم پس;تو نمیخوابی;
-چرا پدرام,وسایلو جابه جا کنم میخوابم.
خب اینم از وسایل,هوف خستم.رفتم سمت تخت نفره که پدرام دیگه روش خواب بود.محکم خودمو پرت کردم رو تخت
-ها !چی شد;علییی !
-آروم باش بابا چرا هول میکنی;من بودم
-کسکش;خواب بودم
-کون بده بعد بخوابم;وگرنه کسخل نبودم که با تو هم اتاق شم
-کس نگو بگیر بکپ
-نمیدی;
-عمت میده
-توله سگ
-زر نزن جون من بذار بخوابیم
-باشه بابا کپه مرگتو بذار.
دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم;تموم اتفقات این مدت تک تک اومد تو ذهنم تا خوابم برد.
-علی پاشو;پاشو لنگه ظهره
-هوم!یکم دیگه بخوابم.
-پاشو بابا;سارا زنگ زد گفت بیدارت کنم بریم بیرون
-چی;سارا! باشه باشه;وایسا دست و صورتمو یه آب بزنم بعد میام آماده میشم.
***********
سارا-علی میگم اول بریم یه ماشین کرایه کنیم
سمیرا-آره منم موافقم
-باشه پس شما برین تو لابی هتل بشینین منو پدرام میریم کرایه میکنیم میایم.
-خب میگم لامبورگینی بگیریم اینا جفت کنن
-کس نگو;اصن میدونی لامبورگینی رو چجوری مینویسن;
هرجور بود آخر یه تویوتا کمری گرفتیم و رفتیم سمت دخترا.
-خب بکس بریم فروشگاه;
همه تایید کردن و رفتیم اونجا.
***********
-پارمیدا پاشو غروب شد;فدات شم خسته بودی
-آره;اما الان دیگه سرحالم
خم شد و پیشونیمو بوسید منم دستشو کشیدم و اون افتاد رو من
-دردم گرفت دیوونه
-فدا شیمای خودم بشم لبمو نزدیک صورتش بردم و یه بوس از لبش کردم.
با تعجب نگام میکرد.
-پارمیدا شیطون شدیا;تا کار دستمون ندادی پاشو بریم پیش بقیه
-بقیه!
-آره دیگه پدرم و داداشم اومدن
-خب گیج زودتر بیدارم میکردی;زشت شد
-نه بابا;خود پدرم نذاشت بیدارت کنم.
یه دستی بی سر و صورتم کشیدم;موهامو مرتب کردم.شلوارمم صاف کردم و از اتاق رفتم بیرون
-سلام آقای صادقی
-سلام دخترم;به به;واقعا خوشحالمون کردی با اومدنت به خونمون
-شرمنده میکنین;منم خوشحالم که شمارو زیارت کردت
همینجور با پدر شیما گپ میزدیم که یه صدایی از پشت سرم گفت سلام
رومو که برگردوندم یه پسر خوشتیپو دیدم که باید برادر شیما میبود
-سلام اقای صادقی
-سلام پارمیدا خانوم;میتونی سینا صدام کنین;خوش اومدین
-ممنون آقا سینا
شیما هم یکم دیگه اومد و همه دور هم جمع بودیم و حرف میزدم;خونواده ی گلی بودن;انقدر صمیمی بام برخورد کردن که واقعا احساس کردم خونه ی خودمونه.پدر شیما تاجر بود انگار;مرد خوب و متینی که با خاطره هاش کلی ما رو خندوند.اما کار سینا برام عجیب بود میگفت تو یه گروهی کار میکنه که اخبارواطلاعات رو تو سایت قرار میدن;زیاد از حرفاش سر در نیاوردم اما گفت یه روز من و شیما رو میبره سر کارش…
نویسنده : (aliagh (azever…. نقل از : سایت انجمن سکسی کیر تو کس

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها