داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 37


بابا تا اومد مامان میز رو چید و ما هم رفتیم شامو خوردیم.
بابا-چی شده که اینا دارن بعد شام میان اینجا
مامان-مگه قراره چیزی شده باشه!دارن میان به ما یه سری بزنن
بابا-آها;عاطفه آقا داداشت قلمبه شد یه دفعه
مامان-باز تو به این داداش بیچاره ی من گیر دادی!
بابا-کی! من;نه بابا
هوف باز این تا کل کل کردنشون شروع شد.
رفتم تو اتاقم تا آماده شم دیگه الانا بود که بیان.
از صدای ایفون فهمیدم که اومدن
رفتم کنار راه پله دیدم دایی هوشنگ و زندایی و ساینا فقط اومدن و مسعود همراشون نیست;وای خدایا شکرت..چقد خوب شد که این خرمگس نیومد آروم رفتم پایین.
-به به.سلام به خواهر زاده ی خوشگلم
-سلام دایی جون;سلام زندایی
-سلام عزیزم
با همشون روبوسی کردم و بغل دست بابا نشستم.ساینا هم اومد روی پای من نشست.از بچگی همین بود همه جا با من بود,هرچقد از مسعود بدم میومد عاشق ساینا بودم.
مامان گفت همه بریم قسمت پذیرایی بشینیم.اونجا متوجه نگاه و علامتای عجیب دایی و زندایی شدم اما زیاد جدی نگرفتم میوه و شیرینیو که خوردم از اونجا پا شدم و رفتم توی هال نشستم;بعد چند دقیقه از صداهایی که میومد فهمیدم دارن حرف میزنن زیاد کنجکاوی نکردم و رفتم تو اتاقم.
کامپیوترو روشن کردم و چندتا از آهنگای سامان جلیلی رو پلی کردم.همزمان بازی مورد علاقم یعنی فروت نینجا رو هم انجام میدادم.
از سر و صداهای بیرون فهمیدم که دارن میرن منم خودمو رسوندم پایین و با داییشون خداحافظی کردم.
-پارمیدا یه لحظه بیا پایین بات کار دارم.
-باشه مامان الان میام,کامپیوترو خاموش کردم و رفتم پایین.مامانو بابا کنار هم نشسته بودن منم روبروشون نشستم.
-جانم;کارم داشتین;
بابا-آره دخترم به مامانت گفتم صدات کنه تا درباره یه چیز مهم بات حرف بزنیم.
خودم کم کم داشتم یه حدسایی می زدم.
-بفرما بابا جون!
-پارمیدا تو الان تو یه سنی هستی که طبیعتا ازین به بعد برات خواستگارای زیادی میاد,نه من نه مامانت به هیچ وجه کسی رو بت تحمیل نمیکنیم و اگه موردی باشه سعی میکنیم تا جای ممکن راهنماییت کنیم,راستش داییتو زنداییت امشب اومدن و تو رو برای مسعود خواستگاری کردن.
یه لحظه سرم دود کرد.من و مسعود;حتی درصد هم امکان نداره.
-بابا راستش من الان اصلا قصد ازدواج ندارم و دارم درسمو می خونم.
-منم به داییت گفتم اینارو اما اصرار کرد منم گفتم با تو در میون میذارم و نظر نهایی هم با پارمیداس.پس جوابت منفیه
-بله بابا
مامان-باشه عزیزم ما هم اصراری نداریم و فکر می کنیم هنوز زوده.خودم فردا به داییت میگم.
هرجور بود این قضیه به خیر گذشت البته این مسعود فکر نکنم بازم از رو بره اما من بش رو نمیدم.
رفتم تو اتاقم.آخیش!امشبم گذشت فردا هم که جمعه است و تعطیل.
با شیما اگه فردا بتونیم بریم یکم دور بزنیم خیلی خوب میشه.
برقارو خاموش کردم و شب خوابو روشن کردم و روی تخت ولو شدم.خیلی خوابم میومد فکر و ذهنم خسته بود.
ای خدا…ادامه دارد.. نویسنده : (aliagh (azever…. نقل از : سایت انجمن سکسی کیر تو کس

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها