داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 31


صبح که پاشدم مثل همیشه بودم اما یهو همه چی یادم اومد همه ی اتفقات این چند روز دوباره دمغ شدم.حتی صبحانه نخوردم.
مامان-پارمیدا چرا هیچی نخوردی;!
-اشتها ندارم مامان.
-یعنی چی;دلت ضعف میره تا ظهر
-فدات شم گشنم شد همونجا یه چیزی می خرم و می خورم.
-مریض بشی من میدونم و تو ,یکم به فکر خودت باش
-الهی قربونت برم.
پاشدم و یه ماچ گنده از مامان گرفتم و رفتم تو اتاقم تا حاضر شم.
ماشینمو که از پارکینگ درآوردم یه زنگ به شیما زدم و گفتم که آماده شه تا بیام دنبالش.
شیما-سلام به خانوم عاشق چطوری;!
-سلام عزیزم بهترم
-پس بزن بریم.
با شیما زیر یه درخت وایساده بودیم من که فقط با نگاهم دنبال همون نگاه بودم,نگاهی که دلم براش پر می کشید.
-چشات در نیومد اینقدر به اینور و اونور نگاه انداختی;!خب حتما نیومده هنوز
-شاید اومده باشه,فقط میخوام نگاش کنم تو که حال الانمو نمی فهمی.
-خدا نکنه بفهمم هنوز کلی آرزو دارم.
-لوس
اه مثه اینکه واقعا نیومده,اعصابم خورد بود شیما هم اینو فهمیده بود و کاری به کارم نداشت,سمت چپم یه پسر و دختر که از سادگیشون معلوم بود تهرانی نیستن روی نیمکت نشسته بودن.بهشون غبطه می خوردم,یعنی میشه یه روز من با عشقم روی این نیمکت بشینمو براش از عشق و عاشقی بگم!بگم حاضرم تو دریای چشاش غرق شم,خدا یعنی میشه;!
کلاس اولمون شروع شده بود اما من حتی یک کلمه از اون کلاس نفهمیدم حواسم به همه جا بود جز درس.
کلاس که تموم شد زود پاشدم و رفتم تو سالن.که یکدفعه چشمم خورد بهش آره خودش بود وای خدا چیکار کنم.رفتم پشت ستون قایم شدم تا منو نبینه,جرأت چشم تو چشم شدن باشو نداشتم.
وای…!اون کیه.اون دختره کیه داره باش حرف میزنه بغض گلومو گرفته بود.. نکنه…! نه من دق میکنم ای خدا دارن باهم چی میگن پشت سرشون راه افتادم اگه اونجا نبودم های های گریه میکردم اما خودمو نگه داشتم.از در خروجی رفتن بیرون و روی یه نیمکت نشستن که دختره سرشو گذاشت رو شونش دیگه نمی تونستم طاقت بیارم بدو بدو رفتم بیرون از دانشگاه و ماشین روشن کردم و راه افتادم اصلا حواسم نبود به شیما حتی خبر بدم صدای گوشیم درومد گوشیو جواب دادم شیما بود -تو کجا رفتی پارمیدا;نگرانت شدم
تا صدای شیما رو شنیدم زدم زیر گریه اشکم بند نمیومد شیما دیگه داشت داد میزد و میگفت چته چی شده
-شیما داغونم داغون,فقط میخوام تنها باشم الان خودم حالم بهتر شد بهت زنگ می زنم.
دوباره راه افتادم مقصدی نبود فقط می خواستم برم بی صدا اشکام از رو صورتم می چکید.خودمو لعنت می کردم به دنیا فحش می دادم.من که دیگه بیخیال این بازیا شده بودم چرا دوباره سر راهم گذاشتیش خدا;من دیگه طاقتشو ندارم .خدایا تو که میدونی الان با یه مرده هیچ فرقی ندارم آرومم کن.انقد گریه کردم بیحال شده بودم سرمو تکیه دادم به فرمون و تو یه حالت بیهوشی رفتم.
گذر زمانو نمی فهمیدم شاید ساعت تو اون حالت بودم,آخه این چه بلایی بود به سرم اومد…!

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها