داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 21

اون شب دعا دعا میکردم که زودتر مهمونا پاشن برن.
سارا کنار مادرم نشسته بود و مشغول صحبت بود حتی نگاه هم بم نمیکرد.
حول و حوش ساعت بود که بالاخره تشریفشونو بردن این شیلا خانومم آخرین لحظه دوباره رید به حال ما جلوی سارا گفت بعدا دوباره میبینمت اون لحظه چشمم که به سارا افتاد جفت کردم بدجور عصبانی بود.
باید هرجور شده این گند کاریو جمع میکردم.
تا با اونا خداحافظی کردیم برگشتم دیدم سارا توی حال و پذیرایی نیست فهمیدم باید تو اتاقش باشه.
دستگیره در اتاقشو آروم آوردم پایین اما ای دل غافل در قفل بود.
در زدم -سارا!سارا!وا کن درو کارت دارم
-من با تو کاری ندارم خستم میخوام بخوابم.
-لج بازی نکن یه لحظه باز کن یه وقت یکی میبینه منو ضایعست.
-به من ربطی نداره شب بخیر.
ای بابا عجب گیری افتادیما.یهو یاد کلید افتادم آره یه کلید از هر اتاقی توی کشوی بابا بود.
بابا و مامان هرکدوم مشغول بودن و سرشون گرم بود.
آروم رفتم تو اتاق و کلیدو برداشتم.
خب سارا خانوم برو که منم اومدم.
خیلی آروم کلید گذاشتم تو در و بدون صدا بازش کردم.
پشت به در روی تخت دراز کشیده بود همین که در وا شد بخاطر نوری که افتاد تو اتاق سریع برگشت.
-تو چجوری اومدی توی اتاقم?!
-هیسس الان همه میفهمن.
-برو بیرون علی حالم خوب نیست.
-سارا آخه داری اشتباه میکنی من یه تار موی تورو به صد تا مث این نمیدم.
-بله دیدم.
-ببین اون لحظه که اومدی تو اتاقم اون افتاده بود و کمرش درد گرفته بود میخواستم ببینم کجای کمرشه.
سرشو گذاشت روی پاش زد زیر گریه.
درو بستم و رفتم کنارش نشستم.
کشیدمش توی بغلم
-فدات شم گریه نکن دلم میگیره
-علی فکرشم دیوونم میکنه. تورو خدا تنهام نذار باشه!?
-باشه عشق من;باور کن منم بدون تو نمیتونم
سرشو گذاشت رو سینم و آروم شد. یه لحظه یاد تل صبح پدرام افتادم.
-راستی سارا
;-جونه دلم?!
-صبح پدرام زنگ زد ما رو فردا شب تولد سمیرا دعوت کرد.
-آخ جون تولد;اما من که لباس ندارم.
-فدای خانومم بشم نوکرتم هستم فردا صبح میریم خرید.
-مرسی عزیزم.پس بخوابیم که صبح زودتر پاشیم بریم خرید بعد از ظهر هم باید برم آرایشگاه.
-باشه گلم
یه ماچ گنده از لبش کردم و رفتم پیش مامان و بابا
قضیه مهمونیو بشون گفتم خوشحال شدن ازینکه سارا رو هم میبرم اینجوری دلتنگیش کمتر میشه.
یکم پیششون موندم و رفتم که بخوابم.
***********
-سارا آماده شدی?!
-آره علی بریم.
ماشین بابا رو گرفتم و رفتیم سمت شهر تا خریدامونو برای مهمونی انجام بدیم.
-سارا ساعت داریم میگردیم هرجا میریم میگی این نه
-غر نزن دیگه خب باید خوشم بیاد که بگیرم
-اوففف پاره شدیم
-بی ادبی دیگه نمیشه کاریت کرد.علی اونجا رو;بیا بریم اونجارو هم یه نگاه بندازیم.
-علی وای پیدا کردم بالاخره
-کو?کدوم یکی!
-اون سمت راستیه قرمزه
-پس بیا بریم پرو کن لباسو
***********
وای این چقد خوشگل شد;یه لباس یه سره ی زرشکی که تا پایین پاش بود اما از وسطای رونش یه چاک داشت. بالاش هم تا بند بود که کامل بازو هاشو نشون میداد.از پشتم تا یه وجب زیر گردنش باز بود. فوق العاده شده بود. دقیقا مثل پرنسس های تو کارتونا شده بود.
-علی کجایی تو چرا ماتت برده?!میگم قشنگه?!
-عالیه سارا.زیباترینی تو فدات شم. فقط ندزدنت با این لباس شانس آوردم.
-غلط میکنن. پس تو چیکارمی!
-راس میگیا. من منتظرم پس لباستو عوض کن که بریم برا من لباس بگیریم.
-باشه
لباس خانومو گرفتیم و رفتیم جایی که بیشتر اوقات ازونجا لباس میگرفتم.
لباسمو به سلیقه سارا یه پیراهن مردونه قهوه ای کم رنگ که خط های پررنگ هم داشت گرفتم با یه شلوار به همون رنگ گرفتم.کفش مردونه ی قهوه ای هم داشتم دیگه نیاز به خریدنش نبود. دیگه ظهر شده بود ماشین رو از پارکینگ شهر درآوردمو رفتیم سمت خونه…

نویسنده : (aliagh (azever…. نقل از : سایت انجمن سکسی کیر تو کس

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها