داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 19

آخ ببخشید واقعا حواسم نبود
-خواهش میکنم ایرادی نداره
-بذارید خودم جمع میکنم وسایلتونو
-مرسی
از بی حواسی با یه دختره تنه به تنه شدم که همه وسایلش ولو شد کف سالن
وسایلو جمع کردمو دادم بش ازش عذرخواهی کردم و رفتم پیش بچه ها
پدرام-آی آی آقا حالا نیومده با خانوما می پره
-پدرام چرت نگو دیدی که حواسم نبود بش خوردم.
سارا-پس حتما ازین به بعد حواستو جمع کن(با اخم)
-من فدا اخم تو بشم دختر عمو
-ار ار
-اومدیم دانشگاه آدم شیم تو چرا خر شدی?!
-علیییی بیشعور!بیا بریم تو کلاس بشینیم تا بیشتر حرصم ندادی
-پدرام دادا اینجوری ادامه بدی فردا باس بریم برات عینک بگیریما. تو که پدر اون چشمو در آوردی
-برو بابا کافر همه را به کیش خود پندارد
-چه گوه خوریا بیا بیا بریم که دیر شد.
***********
سر کلاس نشسته بودیم پدرام کنارم بود سارا هم با یه فاصله متری پیش دخترا نشسته بود.
یه یا دقیقه ای شد تا استاد اومد یه مرد حدودا ساله که قیافش بدک نبود حسابیم به تیپش رسیده بود.معلوم بود از اون سگ اخلاقاس.
***********
کلاس که تموم شد رفتم پیش سارا داشت با دخترای دورو ورش حرف میزد سوته دوست پیدا کرده بود.
پدرام-علی بیا بریم بوفه یه چیز بگیریم کوفت کنیم.
-باشه بریم
به سارا گفتم داریم میریم بوفه.
-سلام
برگشتم دیدم یه پسره که اتفاقا تو کلاس ما هم بوده
-سلام داداش
-فدات فکر کنم توام مثه من ترم اولت باشه مگه نه?!
-آره با این دوستم پدرام و دختر عموم هرتا جدیدیم
-خوشبختم آقا?!
-اسمم علیرضاست
-اسم منم بهزاده داداش;
-بهزاد بچه کجایی?!
-من شمالیم تو چی?!
-من بچه همینجام
پدرام-علی بیا بگیر که کونم پاره شد تا تا کیک و ساندیس بگیرم
-پدرام ایشون آقا بهزاد از هم کلاسیامون هستن
بهزاد-سلام پدرام خوشبختم
پدرام-سلام داداش نوکرتم.بفرما!
بهزاد-نه مرسی نوش جون من برم یه سر بیرون دانشگاه یه کاری دارم می بینمتون.
با بهزاد خداحافظی کردیم به نظر بچه خوبی میومد.
سارا-کوفتتون شه پس من چی
-ای کی اومدی تو!بیا اینو بگیر من برا خودم بگیرم.
سارا-باشه اما جات خالی کلی دوست پیدا کردم.
پدرام-یکیشونو برا منم انتخاب میکنی سارا!
سارا-تو یکی حرف نزن که سمیرا از سرت زیاده
***********
اون روز با خنده گذشت یه کلاس عمومی هم داشتیم که رفتیم.
***********
-سلام بابا
-سلاام پسر دانشجوی خودم سلام عمو
سارا-سلام عمو جون
بابا-خوب خوش گذشت اولین روز!?
-آره بد نبود یکم خسته شدیم فقط
با مامانم سلام علیک کردیمو یکم از اون روز گفتیم تا ناهار آماده شد.
ناهارو که زدم به بدن رفتم تو اتاق که یکم استراحت کنم که از خستگی درجا خوابم برد.

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها