داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فراموشی 1

علیرضا مامان بیا ناهارآمادس…-باشه مامان الان میام.قربونش برم که با اینکه مریضه هیچی برامون کم نمیذاره -داداش محمد اون کامپیوترو ول کن بیا بریم ناهار بازی در نمیره -باشه داداشی الان سیو کنم میام همینجور شاد میرم اشپزخونه میبیم وسیله ها رو اپنه سفره رو پهن میکنم بابا هم که تازه از سر کار اومده بود لباسشو عوض کردو نشست دور سفره -خب بابا چطوری امروز چه خبر بابا- هیچی سلامتی فردا انگار مدیر مدرسه از مکه میاد همه معلما رو شام دعوت کرده -ایول پس یه شام افتادیم دیگه مامان-قضیه چیه شام چیه -هیچی مامان فردا شب شام ولیمه ی مدیر باباشون دعوتیم مامان-ااا! چه خوب ناهارم با همین حرفا و شوخی مثه همیشه ناهارو خوردیم واقعا به همچین خانواده ای افتخار میکنم….همینجور رو تختم بودم دیدم یه صدای قیژ قیژی میاد یکم فکر کردم یه دفعه یاد موبایلم افتادم که رو ویبره بود سریع رفتم از رو میز گرفتمش دیدم پدرامه..دوست صمیمیم پدرام-آه کونی چرا جواب تلفونو نمیدادی 1ساعت دارم جر میدم خودمو -اولا سلام دوما رو سایلنت بود خوبه میدونی همیشه گوشیم سایلنته ..حالا تا بیشتر جر نرفتی بگو کارت چیه؟ پدرام-کون گلابی امروز غروب میای بریم یکم دور بزنیم؟ -تو که میدونی چقد سرم شلوغه همه تو نوبتن مثه تو پدرام-کس نگو جان من میای یا نه؟ -اوکی هر موقع آماده بودی زنگ بزن منم آماده شم میام سر کوچتون که بریم. پدرام-اوکی اوکی پس کس خل فعلا -لقبتو به من نچسبونا خدافظ داداش گوشیو انداختم یه گوشه نشستم پای کامپیوتر تا بازم با تنها همدمم یعنی آهنگ حال کنم..خسته بودم دیگه از تنهایی از بی کسی..هیچوقت دنبال دختری برا دوستی نرفتم اما دلم یه همدم میخواس که الان جا این آهنگ با اون حرف میزدم اما…. غروب پدرامم زنگ زد و من داشتم لباسمو میپوشیدم که بریم یه کم کس کلک بازی در بیاریم پدرامم که تو اینکارا درجه 1 بود مثلا 2ماه دیگه قرار بود دانشجو شیم اونم چه جایی دانشگاه آزاد .رسیدم سر کوچشون یه 5دیقه ای منتظر موندم تا اقا تشریفشونو اوردن -الدنگ میگی بیا بعد خودت دیرتر میای؟ پدرام-وقتی میخوای با شخصیت مهمی مث من بری بیرون این چیزا رو باید تحمل کنی دیگه -گه نخور راه بیفت ولت کنم تا فردا همینجور پرت و پلا میگی پدرام-خب حالا دور از شوخی کدوم قبرستونی بریم -خیر سرت نظر تو بود بیایم بیرون حالا نمیدونی کجا بریم؟ پدرام-میخوای بریم همون پارک که هفته پیش بودیم؟ -راهش دوره حسش نی پدرام-خب تاکسی میگیریم -پولشو عمت میده؟ پدرام-پس تو رو همرا خودم اوردم چه غلطی کنه؟ -گمشو مگه من عابر بانکم که هر دفعه صحبت پول میشه آویزون من میشی پدرام-تو که عشقمی نفسمی قربونت برم -عر عر..باشه سگ خور اما آخریه ها پدرام-به تو میگن رفیق توووپ ..رفتیم یه تاکسی گرفتیم به سمت پارک تو راه از شیشه ماشین بیرونو نگاه میکردم ملت همینجور میان بیرون بدون اینکه هدفی داشت باشن..یه زنو شوهر جوونم که دست همو سفت چسبیدم دارن عرض خیابونو رد میکنن واقعا که این زندگی برا هر کسی یه معنی میده همینجور تو حال خودم بودم که پدرام رشته افکارمونو به فاک داد پدرام-علی میگم تیپم چطوره -گوه -نه جدی بگو -مگه میخوای بری خواستگاری آخه -یه چیز تو همین مایه ها -چی؟؟!!یعنی چی این حرفت -راستش علی با یکی قرار دارم استرس داشتم گفتم تو ام بیای -کونده مگه باباتم من.من بیام اونجا چه غلطی کنم آخه -هیچی فقط هوامو داشته باش تر نزنم -عمتو گاییدم که کاراتم مثه خودت تخمیه ..دیگه تا اونجا حرف خاصی نزدیم تا رسیدیمو منم حساب کردم رفتیم سمت قراره این آقا………ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها