داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

فانتزی مهشید که به حقیقت تبدیل شد (۵ و پایانی)

…قسمت قبل
صبح و سر میز صبحانه داشتم به اتفاقاتی که تو این دو ماه واسم افتاد فکر میکردم.
اولش همه چی خوب پیش میرفت و با پیدا کردن پارتنر مناسب داشتم به مرور زمان به فانتزی‌هام میرسیدم.
ولی بعد از خراب شدن ماشین و اتفاق های دستشوئی پارک ورق برگشت و ده نفرم ازم استفاده جنسی کردن.
اولش مسیح و بهنام تو دستشوئی که هم باهام فوتجاب کردن و هم کیرشون رو به زور وارد دهنم کردن.
بعدش شاگرد تعمیرکار پارک که اولش تو دستشوئی و بعدش تو اتاق استراحت تعمیرگاه دو بار کونم گذاشت.
بعدش اتفاقات باغ که همه بلایی سرم اومد ، از اسپنک گرفته تا فوت جاب و سکس از پشت و ساک زدن واسه مردهای از خدا نترس.
بعد از اونم پسر ساعد با دوستاش.
قسمت آخری دردش از همه چی واسه من بیشتر بود.
چند تا پسر که احتمالا دبیرستان هم نمیرفتن و شاید تازه به بلوغ رسیده بودن ازم استفاده جنسی کردن.
این سوال همیشه واسم بی جواب موند که چرا بین این همه دختر اومدن سراغ من؟

در کمال تعجب که البته بعدش تعجبی واسم نموند میدیدم که نه مسیح ، نه بهنام ، نه ساعد و نه پسر ساعد و دوستاش هیچ کدوم سراغم نیومدن.
سه ماهی که مسیح ادعا میکرد رو به پایان بود و داشت خیالم راحت میشد که باهام کاری ندارن.
تقریبا سه روز مونده بود که مسیح بهم زنگ زد.
_ احوال سفید برفی چطوره؟

چی کار داری؟
_ گفتم یه احوالی ازت بپرسم ، ببینم ما رو نمیبینی خوشت هست؟
مسیح برو دعا کن کمتر نفرینت کنم.
_ چی شده مهشید؟
چی میخواستی بشه؟
بعد تعریف ماجرای فرید و سپهر مسیح شروع به خندیدن کرد.
_ حالا باز خوبه شوهرت نشدن.
اینو گفت و دوباره خندید.
نگفتی چی میخوای؟ نکنه دوباره باهام کار داری؟
_ آره ، اگه بتونی فردا ظهر بیای به این آدرسی که بهت میدم خوب میشه. واست پیامکش میکنم.
ببینم چی میشه.
_ سعی کن بیای ، خداحافظ.
حدس زدم که یا میخواد دوباره ازم استفاده جنسی کنه یا باز یه دست گل دیگه به آب داده.
شب آدرس رو پیامک کرد و منم مثل همیشه لباس‌هام رو پوشیدم و با ماشین راه افتادم سمت آدرس.
محل قرار داخل یه کافه بود.
وارد کافه شدم و رفتم سراغ مسیح.
چیه؟ چی میگی؟
_ سلام ، دنبالم بیا تا بهت بگم.
قشنگ بگو قضیه چیه؟
_ باید خودت ببینی.
به ناچار راه افتادم دنبالش.
رفت پشت دخل کافه و بعد وارد آشپزخونه کافه شد. مسیر رو ادامه داد و رفت روی یه بالابر. سوار بالابر شدیم و رفتیم طبقه پائین کافه.

وقتی رسیدیم یه انباری بزرگ رو دیدم که تقریبا سوت و کور بود.
یه گوشه انباری که شبیه چهارچوب در بود یه میله بارفیکس نصب شده بود که میشد تنظیمش کرد.
_ یادته یبار بهم گفتی فانتزیت اینه که فلک بشی؟

مسیح کف پاهام تازه خوب شده.
_ خودت گفتی فانتزیت اینه.
اره ولی بعد اینکه بهنام و سپهر و فرید فلکم کردن نظرم عوض شد.
_ ولی من تو رو باید فلک کنم ، یبار اینجا ، یکبار هم تو باشگاه سوارکاری.
_ یه فوتجاب هم بهم بدهکاری. میتونیم امروز فوت جاب کنیم ، فردا بریم باشگاه و اونجا فلکت کنم.
امروز فوتجاب کن، فلک باشه واسه فردا.
بعدش منو با خودش کشوند سمت میله بارفیکس.
میله رو یه مقدار کشید جلو سمت خودش.
به من اشاره کرد که برم دمرو بخوابم و پاهات رو بذار روی میله.
دیگه از حفظ بودم که باید چیکار کنم.
دمرو خوابیدم روی زمین و پاهامو انداختم روی میله.
یه چسب پهن از تو جیبش در آورد و مچ پاهامو محکم به میله بست.
این دفعه که کفشهامو در آورد ولی جورابهامو در نیاورد.
شرتو شلوارش رو کشید پائین و روی زانوهاش نشست رو زمین و کیرشو گذاشت بین کف دوتا پاهام و شروع کرد به عقب و جلو کردن کیرش.
همینطور که داشت کیرشو عقب و جلو میکرد جوراب سمت چپم رو تا نصفه کشید پائین.
جوراب سمت راست رو هم تا نصفه کشید پائین و کیرشو داخل جوراب سمت راستم کرد.
مشغول پائین و بالا کردن کیرش بود و از صدای آه و ناله‌‌هاش فهمیدم که داره ارضا میشه.
چند لحظه بعدش بی حرکت شد و کل آبش رو توی نصفه جورابم که پام بود خالی کرد.
بعد کیرشو در آورد و کرد تو نصفه اون یکی جوراب و شروع کرد عقب و جلو کردن.
ایندفعه هم آبش رو توی جورابم خالی کرد.
جورابهامو کامل در آورد و مثل همیشه کیرشو گذاشت کیرشو وسط پاهام و شروع کرد به عقب و جلو کردن کیرش.
بعد چند دقیقه ارضا شد و آبش رو خالی کرد رو پاهام.
بلند شد ، شلوارش رو کشید بالا ، پاهامو باز کرد.
جورابهامو واسم شست.
کفشهامو پوشیدم و رفتم که برم بالا.
_ فردا بعد از ظهر آماده باش ، میام دنبالت.
توجهی نکردم و رفتم بالا.

فردا ظهر آماده شدم و رفتم دم در تا مسیح بیاد.
وقتی رسید و سوار ماشینش شدم یا اتفاقات باغ افتادم.
به باشگاه سوارکاری رسیدیم ، پیاده شدیم ، دنبال مسیح رفتم که ببینم کجا میره.
وارد یه اتاقی شدیم که به نظر رسید اتاق مسیح باشه.

اینجا اتاقته؟
_ آره.
داخل اتاقش یه صندلی بود ، یه شیر آب ، یه حموم کوچوله ، یه تخت خواب و یه گاز . وسط اتاق هم یه ستون بود.
_ دیگه خودت میدونی واسه فلک باید چیکار کنی.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت ستون اتاق.
کف زمین دراز کشیدم و پاهامو از دو طرف ستون رد کردم و مچ پاهام رو جفت کردم و آوردم بالا.
مسیح چسب رو برداشت و مچ پاهام دو به هم و بعدش هم به ستون بست.
کفش و جورابهامو در آورد و چند تا دست کف پاهام کشید.
از گوشه اتاقش شلاقه سوار کاریشو برداشت.
_ ۵۰ تا امروز ، ۷۰ تا فردا.
مسیح میشه کمترش کنی خیلی درد داره.
_ دیگه خودت خودتو لو دادی ، فانتزی خودته.
اینو گفت و اولین ضربه رو محکم زد.
نه خودش تعداد ضربات رو شمرد و نه من حواسم بود که بشمرم.
آییی ، آخخخ ، یواششش
_ جووون تو فقط التماس کن مهشید.
.
.
.
آخخخخخخخ ، آییییییییی ، آررررررروم بزززززززن ، درررررد داره ، آیییییییییی
مسییییییییح ، تورررررروخداااا ، گوهههههههه خوردمممممم.
_ هرچی التماس کنی بدتره چون محکم تر میزنم.
همینطور هم بود ، دستش رو میبرد بالا و با تمام قدرت میزد.
نفهمیدم کی ولی یهو دیدم از کف پاهام داره یه چیزی شبیه آب میچکه.
پاهام خون اومده بود.
.
.
.
زخمممممم شد ، آیییییییی ، آآآآخخخخخخ، مسیییییییح.
_ اصلا درستش همینه ، باید زخم میشد.
یواشششششش ، خووووووون اومد ، آیییییییی.
من التماسش میکردم و اون محکم تر میزد.
.
.
.
از شدت درد داشتم از حال میرفتم.
آآخخ ، آییی ، سوختتت ، بسسهههه ، مسیییحح.
_ یه ذره دیگه تحمل کن ، آخرشه سفید برفی.
آخ ، آیی ، کافیییه ، دررررد داره ، یواش ، نزن.
کامل از هوش رفتم.
وقتی به هوش اومدم تو بغل مسیح افتاده بودم و رو تخت توی اتاقش بودم.
مسیح پاهام رو پانسمان کرده بود و داشت نوازشم میکرد.
سریع خودمو کشیدم کنار.
درد کف پاهام زجر آور بود.
چرا اینقدر محکم میزنی نامرد.
_ بهم حق بده ، هر کس دیگه‌ای جای من بود با دیدن این کف پای خوش فرم محکم میزد.
رومو کردم اون طرف.
مسیح سرمو گرفت و یه لب زوری ازم گرفت.
کمک کرد از جام بلند بشم و یه جفت دمپایی بهم داد.
کفش و جورابهامو برداشتم و راه افتادیم سمت ماشین مسیح.
برو دعا کن نفرین‌های من نگیره ، نمیتونم درست راه برم.
سعی کرد کمکم کنه ولی دستم رو کشیدم کنار.
این دفعه از سه دفعه قبلی هم بدتر راه میرفتم.
فکر اینکه سه ماه تموم شده بود واسم لذت بخش بود.

رسیدم خونه.
دردی که این چند وقت کشیده بودم رو مرور کردم.
از یه طرف خوب بود و از یه طرف بد.
میدونستم که اگه به پلیس بگم آبروی خانواده‌ام میره.
دوستیم با مسیح رو همون روز تموم کردم و شماره‌اش رو هم بلاک کردم.
نزدیکای سال جدید بود که واسم خواستگار اومد.
یه مرد حدودا ۲۹ ساله ، هفت سال ازم بزرگتر بود. اسمش صابر بود و خیلی خوشتیپ و جنتلمن و تو دل برو بود.
همه چی تموم بود و بعد از اینکه با هم صحبت کردیم قرار شد یه عقد مختصر بگیریم و یک ماه بعدش هم عروسی و بریم سر خونه و زندگی‌مون.
توی خواستگاری جریاناتی که واسم اتفاق افتاده بود رو گفتم و صابر بهم قول داد که کمکم کنه حقم رو ازشون بگیرم.
بعد از عروسی رفتیم خونه‌ایی که صابر اجاره کرده بود.
شب اول خودش لباس عروسیم رو با ناز در آورد و پرده‌م رو زد.
زن صابر شده بودم و خیلی خوشحال بود.
از فرداش سعی کرد حال روحیم رو بهتر کنه.
دو ماه بعدش گفت بهترین موقع واسه رفتن پیش پلیس الانه.
با همدیگه رفتیم پیش پلیس.
تشکیل پرونده شد. من یکی دوباری رفتم پزشکی قانونی. تجاوز به من از سمت پزشکی قانونی تایید شد و همشون بازداشت شدن.
روز دادگاه برای مسیح ۱۵ سال ، ساعد ۱۰ سال ، بهنام ۱۲ سال و به حبس سینا و ارشیا هم یکی ۱۰ سال اضافه شد‌.
پسر ساعد و دوستاش هم قرار شد تا ۱۸ سالگی دارالتادیب باشن.
همون شب صابر بهم پیشنهاد بچه دار شدن داد و قبول کردم.
۹ ماه بعدش هم خدا یه دختر بهمون داد.
الان بچه دومم رو حامله هستم و یه دنیا از صابر بابت کمکی که بهم داد ممنونم.
پایان

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها