داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عشق وایثاروعشق

از بچگی دخترعمومو دوست داشتم . باهاش هم بازی بودم . فقط یه سال ازش بزرگتربودم . بهارک مثل نوبهاران زیبا بود . صورت زیبا و عروسکیش . لب و دهن کوچولو بینی قلمی اون  نگاهی که از بچگی تا بزرگی تغییری نکرده بود . هم بازیهای پسرمو ول می  کردم و به دنبال اون بودم . درسامو خوب می خوندم تا سال دیگه بتونم باهاش کار کنم . حتی اون سالی که می خواستم رشته تحصیلی خودمو انتخاب کنم اول علاقه اونو پرسیدم و بعد خودمو باهاش هماهنگ کردم تا بازم بتونم باهاش باشم . اون پاک و نجیب بود . مثل دخترای امروزی نبود که با یه لبخند پسرا خودشو ببازه .  دوستش داشتم  دیوونه وار . قد ستاره های آسمون .. اندازه کهکشون .. بیشتر از تمام دنیا . اون دو تا داداش کوچیک تر از خودش داشت و منم دو تا خواهر کوچیکتر از خودم داشتم .  از نوجوونی به بعد پیش من روسری سرش می کرد ولی این نه تنها از زیبایی اون کم نمی کرد بلکه چهره اونو جذاب تر نشون می داد .  من وقتی در کنکور قبول شدم اون پیش دانشگاهی می خوند . تو همون تهرون خودمون قبول شده بودم .ازخوشحالی کبکم خروس می خوند .. اول از همه اومدم این خبرو به بهارک بدم . خیلی خوشحال شده بود . دلم می خواست دخترعمو ی خودمو بغل کنم ولی سالها بود که رابطه ما رو یه خط یکنواخت بود . انگار اون در دنیای خاص خودش بود . .. همیشه  سنگینی خاصی بر روابط ما حاکم بود . اون روز تصمیممو گرفته بودم . این که بهش بگم دوستش دارم عاشقشم . شاید بار ها و با  ها باهم خندیده بودیم . واسه هم جوک می گفتیم تو دردها و مشکلات هم شریک بودیم ولی نشده بود که از دوست دختر و پسر حرف بزنیم . شاید از اونجایی که در کنار هم بودیم این نیازو یه جورایی تامین شده می دیدیم و دیگه به جنس مخالفمون گرایش نداشتیم . نمی دونستم چه جوری بهش بگم . از چهار سالگی لحظه های شیرین با اون بودنو به یاد داشتم . پونزده شونزده سال از اون زمان می گذشت و من میخواستم بهش بگم عاشقشم روم نمیشد . -بهارک می تونم یه چیزی بهت بگم ;/; -بگو بهزاد .. یه خورده من و من کرده و گفتم هر آدمی باید یه روزی ازدواج کنه .. -مبارکه .. بالاخره عروسی بهزاد داداش افتادیم . ببینم همکلاسته .. این دختره اصلا تو باغ نبود . بهم می گفت داداش .  تازه از این که حس کرده بود من می خوام بایه نفر دیگه ازدواج کنم خوشحال بود -از الان باید به فکر یه پیرهن خوشگل باشم -بهارک من کی گفتم همین الان می خوام ازدواج کنم که تو می بری و می دوزی . بااین کاراش بیشتر سختم شد که بهش بگم دوستش دارم .. ولی یواش یواش شروع کردم -بهارک من عاشق یه دختری شدم . خیلی وقته می شناسمش . از بچگی می شناختمش .. -کیه بهزاد پس من چرا نمی شناسمش .. خوشگله ;/; مهربونه ;/; -خیلی ! حرف نداره -از اونایی نیست که زن عمو و دختر عموتو اذیت کنه که ;/; -نه اصلا -ببینم با منم راه میاد منو قبول داره ;/; -اصلا کپی توست . مثل خودت . داشتم آتیش می گرفتم یعنی این همه سال اون هیچ احساسی نسبت به من نداره و این همه بی خیاله ;/; سوار ماشینم شد تا اونو ببرم پیش دوست دختر خیالی خودم . -بهزاد چرا این قدر تو فکری . چرا دور خودمون می گردیم . چرا دوست دخترتو بهم نشون نمیدی ;/; چرا نمیگی عاشق کی شدی ;/; اونو رسوندمش خونه شون .  -پسرعمو گفتن دانشجو شدی حالا مارو دست انداختی ;/;  واست غریبه شدیم ;/; باشه نگو از اون به بعد برخوردم نسبت به دختر عمو سرد تر شد . اون اینو به خوبی حس می کرد . اون هیچ حسی نسبت بهم نداشت و می دونم اگه بهش می گفتم دوستش دارم اون اینو یه شوخی مسخره فرض می کرد . یه روز بهم گفت پسر عمو من خودم می تونم درسامو بخونم . دیگه نمی خوای بیای کمکم . از وقتی که دوست دختر گرفتی اخلاقت عوض شده . -اگه تو این طور میخوای بهارک ! ..باشه . وقتی ازش دور می شدم در حال جویدن لبهاش بود . هیچوقت اونو تا به این حد عصبی ندیده بودم . دیگه راه من و بهارک از هم جدا شده بود . ولی من هنوز عاشقش بودم . با این که سنش کم بود واسش خواستگار میومد ولی می گفت میخوام درس بخونم . یه بار تو مهمونی خونوادگی دیدمش .. من و اون زیر چشمی همدیگه رو نگاه می کردیم . وقتی هم متوجه می شدیم که طرف متوجه شده رومونو بر می گردوندیم . اون شب موقعیت طوری پیش اومد که یه بار ازش پرسیدم بهاره تو که این همه خواستگار داری چرا ازدواج نمی کنی .. جوابی داد که از خودم به خاطر سوالی که کرده بودم متنفر شدم . -مگه وقتی تو می خواستی دوست دختر بگیری من فضولی کردم ;/; از او همچین حرفی بعید بود . هیچی بهش نگفتم . چند بار رفتم یه حرفی بزنم لبام بسته شد . ولی بازم عاشق و دیوونه اش بودم . مدتی گذشت . عمو بهرام که مشکل کلیه داشت و دوبار عمل کرده بود این بار دیالیزی شد . اون با باید به همین وضع ادامه می داد یا یه بنده خدایی بهش کلیه می داد .. بیماری قند هم داشت . چهره  و هیکلش شده بود عین گرسنگان آفریقایی . رنگ به چهره نداشت . بایکی دو بیماری دیگه ای که داشت دکترا ازش قطع امید کرده بودند فقط تنها راه نجاتشو تعویض کلیه می دونستند که بتونن بیماریهای دیگه شوهم کنترل کنند . عمو حاضر بود پول خرج کنه و یه کلیه بخره .. بهارک داشت خودشو واسه باباش می کشت . اون و پدرش خیلی به هم وابسته بودند . پدر دخترشو از بقیه بیشتر دوست داشت و دختر پدرشو . نمی تونستم اشکای اونو ببینم . زار زدن اونو که به سر و صورتش می زد وبابابابا می گفت . یه ماهه شده بود عین چوب خشک . تصمیممو گرفته بودم . من باید یه کلیه مو می دادم عموم . هم این که دخترعمو مو خوشحال می کردم و هم این که هرچی باشه واسه عموم بود . اولش می ترسیدم از این که فشار رو یه کلیه اومدن شاید خطر ناک باشه ولی بهم اطمینان دادند که موردی نیست . دوست نداشتم جز  مامان و بابا و عمو کس دیگه ای بفهمه که من این کارو کردم . حتی بهارک هم نباید می فهمید . اگه یه روزی بهش می گفتم دوستش دارم نباید فکر می کرد که به خاطر این کارم ازش انتظار بله گرفتن رو دارم . یه روز از در دانشگاه که میومدم بیرون یکی از همکلاسیهام به نام آزیتا جزوه ای رو که ازم گرفته بود به من برگردوند و راهشو گرفت رفت و از قضا زن عمو و بهارک هم از اون طرف رد می شدند .. نمی دونم دختری که اون جور نسبت به من بی خیال بود به دیدن این صحنه عین کشتی شکسته ها جواب سلام منو به زور داد . با همه نگرانی های مادرم یه کلیه خودمو به عمو جان اهدا کردم تا لبخندو دوباره به لبای بهارک برگردونم . حداقل اون جوری که توضمیر خودم ادعا دارم دوستش دارم واسه خودم اثباتش کنم و یه خدمتی هم به عموم کرده باشم .. وضع جسمی من زیاد تغییری نکرده بود . یه کلیه و دوکلیه من همون بودم . فقط باید از نظر تغذیه مراقب خودم می بودم و یه خورده با ورزش وخوردن مایعات زیاد و درست ,  بدنمو همیشه آماده نگه می داشتم . یه مدت گذشت تا این که یه روز رفتم ملاقات عمو جان .. عمو هنوز بیمارستان بود . منم زیاد حال و روز خوشی نداشتم -چه عجب پسر عمو جان سلیقه ات گرفت بیای به عموت سر بزنی ;/; حالا ما بزرگ شدیم و راهمون دوتا شد این عموت چه گناهی کرده . یه نگاهی به بهارک انداخته و دل چرکین صورت عمو رو بوسیدم -پسرم کاری به کارش نداشته باش . این روزا خیلی واسم داغون شده . -بهارک برو بیرون من یه کار خصوصی با پسرعموت دارم -بابا ازکی تاحالا ما غریبه  شدیم ;/; تو بااین آدمی که عشق فامیلی تو خونش نیست چه حرف خصوصی داری . از وقتی که رفته دانشگاه خودشو گم کرده . -دختر من تو رو این جور لجباز تربیت نکردم . بهارک از اتاق رفت بیرون . -پسرم واسه چی خواستی کسی ندونه که تو این کار خیرو برام انجام دادی . سکوت کردم .. -تو از بهارک خوشت میاد ;/; من که اونو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . به هیشکی نگفتم اینو ولی همه می دونن . تازه دارم به تو میگم . -ولی عمو جون آدم باید همه بچه هاشو یه جور دوست داشته باشه . -منم علاقه مو به همه نشون میدم ولی همین یه دخترو دارم دیگه هرکاری می کنم نمیشه . جوابمو ندادی تو ازون خوشت میاد;/; -خب آره هم بازی من بوده . مثل یه پسر تا همین چند وقت پیش رفیقم بوده .  -بازم جوابمو ندادی تو از دست عموت نمی تونی در ری . ولت نمی کنم تا صبح این سوالو ازت می کنم . جوابشو خودم می دونم میخوام ازتو بشنوم -عمو جون توچطور جوابشو می دونی درحالی که اون دختری که پونزده سال تمام بیشتر ساعات روزو باهام بوده نمی دونه .  صورتمو بوسید و گفت همین یه جواب برام کافی بود .  رفتم پی کارم . اون روز که از دوست دختر خیالی ام به بهارک گفته بودم و نتونستم بهش بگم که اون خودتی .. اون بی خیال بود ولی روزی که سایه یه دخترو تو دانشگاه در کنار من دید داشت می ترکید . شاید دیدن واقعیت واسش خیلی سخت تر از تصور اون بود . یه روز که کلاس نداشتم چند تا کتاب دستش گرفت و اومد خونه مون . -بهزاد یه خورده اشکال دارم کمکم کن .-تو که گفتی همه چی رو واردی و به من نیازی نداری -اگه وقت نداری من برم -براتو همیشه وقت دارم . خیلی جدی و مثل یک معلم درسا رو باهاش مرور می کردم . -مثل این که دخترای دانشگاه خوب رو تو اثر گذاشتن . -من فقط یه دخترو دوست دارم و عاشق یکی هستم . تازه با تو هم درمیون گذاشتم . توچرا ناراحت میشی . باحرص ادامه دادم : مگه تو زنمی .. یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت هرچی بگی چیزی بهت نمیگم . فقط حواست باشه زیاد ضرر نکنی . من از مردای ترسو خوشم نمیاد . -مگه مردی هم هست که تو ازش خوشت بیاد . توکه اصلا اخلاق زنونه نداری . -اگه میخوای تیکه بندازی بگو برم و دیگه پیدام نشه . دیدم زیادی تند رفتم .. ازش عذر خواستم . -بهزاد منم یه خورده عصبی ام . جریان بابا منو داغون کرد . خدا پدر اون آدم گمنام رو بیامرزه که در حق بابا این کار خیر رو انجام داد . امیدوارم عاقبت به خیر بشه .. -منم خوشحالم که تو رو خوشحال می بینم بهارک . -ولی پسرعمو ازت انتظار داشتم که در اون روزای سخت همدمم باشی . ازنظر روحی کمکم کنی . توقع نداشتم که فداکاری کنی وبخوای کلیه خودتو بدی به بابا . این یه کار خیلی سنگینیه . این گذشت از هر کسی بر نمیاد . نباید این حرفو بگم زشته ولی حاضر بودم زن کسی بشم که بخواد همچین کاری رو درحق پدرم انجام بده . ببین چقدر دلم پردرده که این حرفو پیش تو دارم میگم .  -پس دوست داشتن چی عشق و علاقه چی بهارک . اینا همه کشک ;/;  -کسی که این کارو انجام میده و داده حتما تو دل آدم تخم عشق و محبتو هم می کاره . -شاید اون شخص دوست نداشته باشه فقط به خاطر پاداش , تو زنش بشی . -خب اون وقت میشم کنیز خونه اش .  -دخترعمو مثل این که فکر کنکور یه تکونی بهت داده -میگی من دیوونه شدم ;/; عیبی نداره هرچی میگی بگو . تو بزرگی و از بچگی هم تا حالا یعنی تا چند روز قبل فقط تو رو به عنوان تنها مرد زندگیم در کنار خودم می دیدم .  -نفهمیدم بهارک منظورت چیه . خواستگار داری ;/; با کسی دوست شدی ;/; -توکه می دونی من اهل این کارا نیستم . جوون خوبیه . خیلی کاراش شبیه توهه . شاید یکی از علتهایی که من یه جورایی به طرفش کشیده شدم اینه که خصلتهایی شبیه به خصلت تو رو داره . دستامو گذاشتم پشت بدنم تا لرزش اونا رو نبینه . -بهارک تو از کجا می دونی اون معتاد نیست .. فساد اخلاقی نداره . -اون حتی یه سیگار هم نکشیده وقتی به من نگاه می کنه از نگاش متوجه میشم که اهل هیچی نیست .  بااین حال دلم میخواد هروقت کلاس نداشتی تورو ببرم پیش اون .  یکی ببینیش بد نیست . نظرتو بگی . دخترا زود ازدواج می کنن . خیلی دلم می خواست من و تو ازدواجمون تو یه شب بود ولی ظاهرا تو با دوست دخترت به این زودیها ازدواج نمی کنی . ببینم همونیه که اون روز دم در دانشگاه دیدم ;/; -نه تو کلاس ما بیست تا دختره قرار نیست که همه رو بگیرم . حس کردم همه جا رو تیره و تار می بینم . من داشتم شکست می خوردم . سهل انگاری کرده بودم . چرا نباید بهش می گفتم که دوستش دارم . -دخترعمو مبارکه . میشه الان ببینمش .  -باید هماهنگی کنم .  یه زنگی براش زد و گفت اگه ایرادی نداره بریم پارک … اونجا از نزدیک با هم آشنا شین . خیلی تعریف تورو پیشش کردم . توراه به من گفت نگه داشته باشم . پیاده شد و پنج تا بستنی خرید -بهارک اینا چیه -اون مثل تو عاشق بستنیه . دوتا تو دوتا اون ویکی من .. اون همش به صورت من خیره شده بود -کاش دوست دخترتو می آوردی و منم نظرمو می گفتم . رفتیم تو پارک نشستیم .  -دخترعمو از نظر قیافه چه طوره . -عین تو خوش تیپه ولی مهم اینه که دلش پاکه . مثل تو خجالتیه . این منم که باید همش پیش قدم شم حرفمو بزنم .  -وااااییییی بهارک تو که میگی چند روزه دور و برتوست به این زودی این همه اطلاعات درمودش کسب کردی ;/;  تو از وقتی که پستونک می خوردی باهام بودی هنوز منو نشناختی ;/; -اینو راست میگی -خیلی دیرکرده . خوش قولی اون به من نرفته . -چیه بهزاد خیلی ناراحتی . تواز دوست دخترت گفتی من این قدر ناراحت نشدم .. جنبه داشته باش . این قدر خودخوری نکن .  صبرکن الان یه زنگ براش می زنم .  -الو .. سلام چرا این قدر دیر کردی .. باشه .. دیدم قیافه بهارک رفت تو هم و عصبی شد -دیگه جرات نداری اسم منو ببری .  خوشحال شده بودم هنوز هیچی نشده بهم زده بودند . -چی شد دخترعمو -هیچی نامرد عوضی . با دوست دخترت رو هم ریخته رفته . عوضی منو قال گذاشت . یه خورده سرمو خاروندم و برو بر نگاش کردم . -با دوست دختر من ;/; من که دوست دختر ندارم .  وای بد جوری سوتی داده بودم -یعنی این که اون دوست دختر منو ازکجا می شناخت ;/;  -همونی که قرار بود اون روز بهم نشون بدیش و ندادیش . اونا با هم رفتند . فهمیدم که داره منو دست میندازه ولی چرا . آخه چرا . منظورش چیه . -می خوای بفهمی اونی که منتظرش بودم کیه ;/; همونیه که سالها مثل یه سایه روسرمه . همه جا دنبالمه . تو خواب تو بیداری .. لای کتابام .. تو نوشته هام .. تو دلمه .. تو خونمه .. بامن حرکت می کنه و با من وای می ایسته .. با من می خنده و باهام اشک می ریزه .. وقتی که دنیا رو تیره و تار می بینم یه تنه میره به جنگ ابرای سیاه آسمون . باهاشون می جنگه . خودشو زخمی کنه تا خورشید خوشحالی بهم بخنده .. به خاطر من از همه چیز خودش می گذره . اونی که دوست نداره کسی بفهمه که واسم چیکار کرده . دوست نداره که منم بفهمم .. اونی که از یه کلیه اش گذشت کرده تا عمو و دختر عموشو نجات بده . شاید تو تازگیهاست که بوی عشقو حس کردی ولی من سالهاست که حس می کنم عاشقتم . یه دختر احساساتی خیلی زودتر از یه پسر احساساتی عاشق میشه . دلم میخواست خوب حالتو بگیرم ولی دلم نمیومد بیشتر از این اذیتت کنم . فکر نکن که چون به بابام کمک کردی این حرفا رو تحویل تو میدم . تو نصف کلیه هاتو به عموت دادی ولی مدتهاست که تمام قلبتو بهم دادی . همون طوری که من بهت دادم . تو عشقتو به من دادی و همراه با اون ایثارتو ولی همون عشق برام کافی یود و من عاشقت بودم و این عشق از بی نهایت هم گذشته .. زبونم قفل شده بود . یک ریز حرف می زد . نمی دونستم چی بگم . خوشم میومد از حرف زدنش . – اون روز که از دوست دخترت گفتی می دونستم داری دروغ میگی . تو عادت نداشتی دروغ بگی و دروغات نوعی شوخی بود . هر لحظه منتظر بودم حقیقتو بگی . بگی که اون منم . -ولی تو در ظاهر نشون دادی خیالت نیست و همینم منو گول زد . -شاید اشتباه کرده باشم بهزاد ولی تو باید حرف دلتو می زدی مثل امروز که من زدم . -پس چرا نسبت به اون دختر دم در دانشگاه حسادت کردی -واسه این که می دونستم تو منو دوست داری و انتظار حتی این صحنه معمولی رو هم نداشتم -پس چرا باهام سرد بر خورد می کردی -واسه این که سر عقلت بیارم . مردحسابی مگه می خواستم بخورمت . پونزده ساله باهمیم یه حرف میخوای بزنی باید این قدر صغری کبری ببافی ;/; باورم نمی شد این همون بهارک باشه . عشق اونو بلبل زبون کرده بود . -بهارک یعنی این کاری که واسه بابات کردم تورو عاشق من نکرد ;/; -ببین بهزاد من عاشقت بودم واست می مردم ولی وقتی که فهمیدم اون کارو تو انجام دادی دلم می خواست و می خواد طوری واست بمیرم که ذوب شم خاک شم . از جسدم چیزی نمونه که دفنش کنن . دیگه چه جوری عشقمو بهت ثابت کنم ;/; دیدی دخترعموت نمی ترسه که حرفشو بزنه ;/; تو مثلا مردی . یک کلمه هم چیزی نگفتی . -ولی تو با تمام وجودت حس کردی و دونستی که دوستت دارم عاشقتم واست می میرم . راستی تو از کی جریان اهدا رو می دونستی ;/; -من از این که تو بی خیال بودی ناراحت بودم . بعد از رفتن تو در ملاقات اول بابا بهم گفت . اون ازم خواست چیزی نگم ولی یه موقعی مثل حالا بگم که اثرش زیاد باشه .. اونم همون سوالی رو که از تو کرده بود از من کرد . -تو چی گفتی -لبخند زدم . چی می گفتم . اون وقتی برادر زاده شو می شناسه نمی خواد نگاه و حرکات دخترشو بشناسه ;/; روزبعد وقتی عمو رو رو تخت بیمارستان بغلش زدم بهش گفتم عمو جون قرارمون چی بود ;/; یه چشمکی بهم زد که اشک شوق از چشام جاری شد . بهارک هم باهامون می گریست . یکی از پسر عمو هام شبو پیش عمو بهرام موند . من بهارکو رسوندم خونه شون . اون یه داداشش هنوز خونه نیومده بود . -فکر نمی کردم بهار خجالتی من یه روزی این قدر بلبل زبون شه -من واسه تو بلبل زبونم . واسه تو شوخ و شنگم و به عشق تو . دوست نداری ;/; هنوز م دلت می خواد اون بهارک خشک و سفت و سخت باشم واست ;/; که نتونی بهش بگی دوستت دارم . -یه چیزی ازت میخوام بهم نه نگو . تو که مدعی هستی همه  چیزت در اختیارمه و دوست داری شجاع باشم -بگو من باید چیکار کنم بهزاد -کاری که باید بکنی اینه که کاری نکنی . چون من دوستت دارم و عاشقتم . -خب مثلا چیکار می خوای بکنی . -پریدم طرفش و تا بفهمه چی شده لبهای داغ و شیرینشو به لبام چسبوندم . منتظربودم تا یه مقاومتی بکنه و از دستم در بره ولی اون همراهیم می کرد . می دونستم که احساس منو داره . حس یه پرنده ای که داره تو دل آسمون پرواز می کنه میره و میره و میره وپشت سرشم نمی بینه . فقط اون قشنگیهای پیش روشو می بینه .هرچند دنیا تو دل آسمون یه رنگه .  دنیای آبی عشق … پایان .. نویسنده .. ایرانی …..معرفی آخرین اثر کپی شده من : داستان با اجازه خانم معلم درسایت انجمن کیر تو کس وسایت شهوتناک قابل توجه آیدین عزیز….کپی بردار : رضابمب

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها