داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عشق سیاه

اونو خیلی دوستش داشتم . تا به حال دوست دختر نداشتم راستش  خجالت می کشیدم که با کسی دوست شم . اون شده بود اولین دوست دخترم . اولین عشقم . بدون این که ببینمش و  از نزدیک بشناسمش عاشقش شدم . وابستگی شدیدی به اون پیداکرده خیلی رویایی شده بودم . واسه منی که از روبرو شدن با دخترا استرس داشتم این جور حرف زدن و گفتگو کردن بد نبود . ساینا به زندگی من روشنی دیگه ای بخشیده بود . هر وقت کلاسای دانشگاهم تعطیل می شد  میومدم خونه و پای نت می نشستم و منتظر بودم که اون کی فرصتشو پیدا می کنه که با هم چت کنیم . اون هم سال آخر دبیرستانش بود و پای  کنکوری بود . -ازنوشته های ساینا بوی عشق میومد . با همه اینها اون از این که با هم صحبت تلفنی داشته باشیم هراس داشت .  شاید می ترسید که اونو بخورم . تعطیلات عید که تموم شد بهم گفت که تا کنکورشو نده نمیاد واسه چت . چون این جوری روش اثر میذاره و امتحانشو خراب می کنه . من به اون معتاد شده بود م. به شنیدن حرفاش . به گفتن دوستت دارم هاش . به این که واسم بوس بفرسته . خیلی دلم می خواست یه روزی اونو ببینم . شایدم می دونستم که هیچوقت موفق به این کار نمیشم ولی  تصور این که یه روزی اونو از دست بدم دیوونه ام می کرد . با این که از نوشهر تا شیراز تقریبا یک شبانه روز راه بود البته با اتوبوس ولی این امیدو داشتم که یه روزی اونو ببینم . .مدتی بود که از این می گفت خونواده اش قصد دارن که اونو به عقد پسر خاله اش در بیارن و از این حرفایی که نمی دونم میون ما رسمه که از دواج قبیله ای داشته باشیم -ساینا مگه  محله و خاندان شما در دوران قا جاریه زندگی می کنن ;/; یعنی چه بگو پسر خاله ام رو دوست ندارم . بابا مامانت که  نباس واست تصمیم بگیرن . -چیکار کنم من بابامو دوست دارم و بهش احترام میذارم . وقتی این حرفو می زد دلم می خواست کله شو بکنم . البته مخالف این نبودم که به باباش احترام بذاره . بلکه می دونستم اصلا احترامی نمی ذاره یا بیشتر از اونی که احترام بذاره داره فیلم میاد . آخه اگه خیلی رعایتشو می کردی واسه چی اومدی چت ;/;با همه اینا در حرفاش دقت می دیدم . حس می کردم که می تونه دختر فداکاری باشه . اگه بهش نشون بدم که دوستش دارم و واسش هر کاری می کنم اونم به موقعش واسم می جنگه. آخ که چه خیال باطلی داشتم . اون حتی شماره سیمکارتی رو که بهش داده بودم نخواست .. نخواست که با هم تماس داشته باشیم . با این حال درکش کردم . با این که گفته بود از سیزده به در تا کنکورو کمتر میاد چت ولی هفته ای یه بار میومد . باهاش همراهی می کردم زیاد کارش نداشتم . وقتی که از خواستگاری و این چیزا حرف می زد تنم می لرزید ولی خدا رو شکر می کردم که اون فعلا به این مسئله اهمیتی نمیده و عاشق منه . به خاطر اون حاضر بودم حتی چند ماه هم باهاش تماس نداشته باشم که حواسش پرت نشه . اولا دوستش داشتم و در ثانی خودش می گفت که اگه دانشگاه قبول شه تا مدتی از دست این بازیها خلاصه . حس می کردم که مدتیه نسبت به من سرد شده . من واسش حرفای عاشقونه امو یک طرفه می نوشتم و ایمیل می کردم .. از جواب خبری نبود . اگه یکی یکی رو دوست داشته باشه دیگه این قدر نسبت به اون بی اعتنا نمیشه . تا این که یه روز در چهار شنبه ای سیاه اومد و بهم گفت من به پسر خاله ام بله گفتم . مجبور شدم و من به زندگی خودم گند زدم . مجبور شدم ..-سنگدل بی وفا جلاد .. چرا بهم نگفتی .. تو که می گفتی دوستش نداری . چرا .. چرا وقتی که دوستم نداشتی اون جوری منو تشنه خودت کردی . -نادر من هنوزم دوستت دارم . تو نمی تونی منو درک کنی . -چی رو درک کنم . اینو که به من خیانت کردی رفتی با یکی دیگه ;/; -ببین نادر تو اون سر ایران هستی و منم این سرش . شاید تا آخر عمرمون هم همدیگه رو نمی دیدیم . -ساینا به خدا این رسمش نیست . من که عشقت بودم . یعنی به عنوان یک دوست ارزششو نداشتم /;/; -من و تو به جایی نمی رسیدیم -تو این جوری به کجا می خوای برسی ساینا . با کسی که میگی دوستش نداری . دیروز عاشق من بودی و امروز عاشق پسر خاله ات -نه من دوستش ندارم . احترام می ذارم بهش . عاشقش نیستم . اصلا عشق وجود نداره -پس من و تو چی ساینا -بس کن نادر . فکرکردی هر کی با هر کی که چت می کنه باید بادا بادا مبارک بادا بخونن ;/; من تو رو به عنوان یک دوست دوست دارم ولی به عنوان یک عشق نه -ساینا تو تا دیروز که از این حرفا نمی زدی . همش بهم می گفتی که صبر کن ساینای واقعی رو بعد از کنکور می بینی . -این قدر خودتو اذیت نکن نادر . من تا وقتی که از دواج نکردم باهات حرف می زنم -خیلی ممنونم محبت داری . تا حالا تو کاسه ما اسکناس مینداختی از حالا به بعد پول خرد میندازی . بر ما منت می ذاری ساینا خانوم . -مسخره ام می کنی ;/; اگه دوست نداری نیام . .. کارم شده بود اشک و آه و زاری . مسئله رو خیلی بزرگش کرده بودم . به من می گفت که از اولش اشتباه کردیم که با هم بودیم . اون وارد دنیای دیگه ای شده بود . شوق ازدواج , ورود به دنیا ی جدید وگذر از تابوهای دوران مجردی . واقعا به مرزجنون رسیده بودم .آرزوهای شیشه ای خودمو شکسته می دیدم . یه روز , گرم و پر حرارت بود  بعد فاصله بین محبتهاشو زیاد کرد . بعدش دروغ پشت سر دروغ . .. تناقض پشت سر تناقض . -ساینا خواهش می کنم با کسی که دوستش نداری ازدواج نکن . یه بار بهم گفته بود که به خاطر  من حاضره به خونواده اش بگه که چون پسر خاله شو دوست نداره راضی به ازدواج با اون نیست -ساینا تو به خاطر من این کارو می کنی ;/;-چیکار کنم  واسه این که تو ناراحت نشی هر کاری می کنم . از بعد از ظهر که این خبرو بهم داده بود تا شب که نتیجه شو بشنوم یک لحظه آروم و قرار نداشتم . اونی که سرش جلو خونواده اش خم بود چطور می تونست با اونا بجنگه . یعنی من این قدر براش ارزش داشتم ;/; ولی اون داشت مسخره ام می کرد . داشت بچه گول می زد . نهایتش می خواست بگه که من تلاشمو کردم و نتونستم .. شب اومد چت و گفت که پدرم گذاشته زیر گوشم و گفت دیگه از این غلطا نکنم و باید که از دواج کنم . چرا اون پی در پی دلمو می شکست . آیا ساینا از این که با قلب دیگران بازی کنه لذت می برد ;/; شاید اون شکست خورده ای در عشق بود که می خواست خودشو این جوری ارضا کنه  . چند ساعتی رو دلم خوش بود و رویایی شده بودم به این که این ایثار گر بالاخره عشق خودشو نشون داده . .. ولی وقتی که تمام امید هام نقش بر آب شد و فهمیدم که منو دست انداخته دلم می خواست که بمیرم . خیلی زود باور و ساده بودم . چرا بهم دروغ گفته . چرا . گاهی وقتا بهش حق می دادم . یعنی میشه از نوشهر رفت شیراز ;/; شده بودم عین بچه ها . این سم و این اعتیاد در خونم رخنه کرده بود . اون خیلی بی خیال و خونسرد درست مثل کسی که به این جدایی ها عادت داره با مسئله بر خورد می کرد . اصلا بهش نمیومد که یک دختر باشه . احساس داشته باشه . حس می کردم که عاشق شدم ولی شاید که سایه ای از یک عشق خیالی رو دنبالم داشتم . دو دنیای جدا از هم . چرا فکر می کردم که می تونم این سد ها رو بشکنم و این فاصله ها رو پر کنم . اون واقع گرایانه بهم پشت کرد . عشق رو پوچ دونست . نقدو چسبید و به منی که به نظرش نسیه هم نبودم روی خوش نشون نداد ولی چرا با کلمات بازی کرد چرا با قلبم بازی کرد مگه خودشو باور نداشت ;/; مگه عشقو باور نداشت ;/;  یکی از روزا این مطالبو براش نوشتم ….. عزیزم چطوری ; خوبی دخترفراری .; هروقت فکرم میره به این که تو دیگه باهام نیستی رگ و مویرگهای سر و مغزم می خوان بترکن .. یاد حرفات میفتم  که قول تیرماه و آخر امتحاناتو داده بودی . می دونی چرا با وجود این که شاید کارت منطقی باشه ولی من تا عمر دارم فراموش نمی کنم  و انتقاد می کنم .  به خاطر این که مظلومانه منو به زیر کشیدی .. من دارم یک بحث منطقی می کنم .. اصلا میگیم عشق هیچی .. کدوم رفاقت و دوستی اصلش اینه .. بگذریم  من  امشب دوست دارم بی خیالی حرفامو بزنم . خونسردانه بدون هیچ گله ای . فقط گله ام از اینه که کاش این قدر به من امید  و وعده سر خرمن نمی دادی که این جوری خرمن امید من به آتیش کشیده شه .. گفتن این حرفا فایده ای نداره . کار از کار گذشته و تو هم به اونچه که می خوای رسیدی و منم چه بخوام و چه نخوام باید با این وضع کنار بیام . باید قبول کنم که دیگه به یاد اونه که سر به بالین میذاری  . به  خاطر اونه که وزن خودتو زیاد می کنی .. در هر حال بازم جای خوشحالی داره که به من یکی که رسیدی منطقی شدی و همه چی رو خیلی راحت بررسی و تفسیر می کنی .. امید وارم در قمار زندگی پیروز بشی . به خواسته هات برسی .. خداوند به منم صبر بده . منم پناه می برم به نوشته هام و با خودم درددل می کنم . اگرم از این زندگی زده شم که زده شدم باید یه تصمیمی واسه خودم بگیرم . می دونم این قدر غرق در خودتی که حرفای من مثل وجود من در تو هیچ اثری نداره .. من همه اینا رو دارم از موضع تسلط و قدرت  و بدون ناله و التماس میگم .. چون دیگه همه چی تموم شده تاثیری که نداره  ومن  دارم خودمو قانع می کنم که شریک شادی و خوشبختی تو باشم .. شریک هیجان تو شریک لذتی که می خوای از آینده ای ببری که خودت با کمال میل انتخابش کردی . می دونی چرا ..-چون واقعا دوستت دارم -چاره ای جز این ندارم و این که اگه بر خوردی منطقی داشته باشم شاید یه گوشه ای از اون ته خاطراتت هر وقت که از خوشیها و لذتهای زندگی خسته می شی و یه خورده دلتو می زنه یه ذره ای به یاد من بیفتی به یاد کسی  که یه روزی فکر می کرد دوستش داری کسی که یه روز احساس قدرت می کرد حتی وقتی که حاضر نبودی صداشو بشنوی . حتی وقتی که شماره تلفنشو حاضر نبودی بخونی .. سادگی و صداقت آدما رو هیچوقت به ضعف تعبیر نکن . چیکار کنم ساینا نمی دونم چی بگم می خواستم یه لقبی به خودم بدم گفتم ولش ولی جمله امو نصف می کنم .. یا طور دیگه ای میگم .. به نظرت رویاهای من احمقانه بود ;/;  ولی ما آدما بیشتر وقتا با رویاهامون زنده هستیم و زندگی می کنیم .. با رویا هامون می خندیم . می خوابیم . چه احمقانه و ابلهانه فکر می کردم که دوستم داری .. به نظر تو زمانی هم می رسه که ساینا بتونه کسی رو دوست داشته باشه و عاشقش شه ; /;اون همیشه به دنبال کسیه که اونو دوست نداشته باشه …. اونایی که دوستش دارن محکوم به شکست هستند حتی پسرخاله اش  . حتی من .. ساینا بلند پروازه .. با آرزوهایی بزرگ . با همه اینها اگه پیشم می موندی اگه دوستم می داشتی می تونستی مهربون ترین و بهترین باشی هر چند که حالا هم به موقعش خوب و مهربونی  با این که دوستم نداری و هیچ حسی نسبت بهم نداری .  امید وارم  هرروز بیشتر از روز قبل احساس راحتی و خوشبختی کنی . شبت خوش عروس خانوم خوشگل و تپلی . امید وارم که همیشه مثل حالا شاد باشی دوستت دارم می خوای باورکن می خوای باورنکن نمی خوام فکر کنم کجایی و داری چیکار می کنی . ولی چقدر دلم می خواست در این لحظات کنارم بودی و بهم پیام می دادی . گفته بودی که من بهت عادت کردم . آره عزیزم من بهت عادت کردم . ولی این یه عادت قشنگه . دلیل نمیشه که من با وجود این عادت قشنگ عاشقت نباشم . آره من هم به تو عادت کردم وهم دوستت دارم و هم عاشقتم . دلم واست تنگ شده . به این که بیای و بازم واسم بوس بفرستی . اما دیگه حس می کنم اون روزای خیالی دیگه بر نمی گرده . گاه می خوای بهم نزدیک بشی وگاه ازم فاصله می گیری . اون قدرتی که تو رو ازم دور می کنه بیشتره تا اون نیرویی که تو رو بهم نزدیک کنه . آخه من یک نفرم ساینا . یک نفر که می خوام از راه دور ولی با قلبی پیوسته به تو انرژی بفرستم . من نیاز به این دارم که تو هم از من حمایت کنی . اگه قلب تو هم از من حمایت می کرد امروز می تونستم تو رو در کنار خودم داشته باشم و مثل گذشته های نزدیک بازم زود زود بیای سراغم و باهام از دوست داشتن بگی . دلم هواتو داره .  کسی که تونست بهت ثابت کنه که چقدر دوستت داره . کسی که خواست هر کاری برات انجام بده . کسی که با گریه هات گریست با خنده هات خندید . کسی که اگه بعد از این نوشته هاش دیگه آینده ای باهات نداشته باشه ولی دلش با توست . دوستت داره و هرگز فراموشت نمی کنه .. کسی که اگه  برنگردی بازم دوستت داره . چون خوشحالی تو براش از همه چی مهم تره . اما تو نمی خوای که باور کنی یکی هست که دوستت داشته باشه . یکی هست که می تونی بهش اعتماد کنی . یکی هست که خودشو خالصانه در اختیارت میذاره ..  چرا ; چرا; چرا نمی خوای اینا رو باور کنی ;/; چرا نمی خوای منو باور کنی . چون حس می کنی که که من به دردت نمی خورم . چشاتو باز کن ساینا . خودتو باور کن .. من ازت چیزی نخواستم که گولت بزنم . .. تو رو اون جوری به خدای بزرگ نمی سپارم که ازم ناراحت شی .. چون بازم حس می کنم که شاید یکی دیگه  تو را به خدا سپرده باشه . فقط احساس می کنم که باید به خودت بیای . یه خورده به خودت و رفتارهات توجه کنی . نمیگم رفتارت بده خودت بدی .. ولی بدبینی .. .. نباید این قدر بدبین باشی . آدم کسی رو که یه وقتی دوستش داشته همیشه می تونه دوستش داشته باشه . هنوزم برات سخته که باورکنی که عاشق من بودی یا بشی فکر می کنی که این کابوس شاید یه روزی برات تبدیل شه به لحظه های خوش ;/;  به روز های خوشی مثل روز های گذشته .. روز هایی فراموش نشدنی  .. اگه حس می کنی می تونی اون روز ها را بر گردونی وازش لذت ببری بجنگ . من با تو هستم در کنار تو .. به خدا با توام . به خاطر تو .. اگه امیدی هست اقدام کن .. ولی اگه حس می کنی تمام روزنه ها به سوی عشق بسته شده اونایی رو که در کنارتن از خودت دور نکن .. سعی نکن از اونا انتقام بگیری . سعی نکن بهشون بگی که بی ارزشن .. اون آدمای بی ارزش خودشون می دونن چقدر بی ارزشن .. تو زندگی خودتو سایه ای از گذشته هات قرار دادی . هنوز خودتو باور نداری . به من میگی که ازغم  حرف نزنم ولی خودت شب و روزواسم غم درست می کنی  . البته اینو هم بگم شاید تو گذشته های خودتو و جوونی خودتو بیشتر دوست داشته باشی تا بخوای به آینده اهمیت بدی .  اینو باید در درون خودت بررسی و جستجو کنی . پس از دو ساعت خواب بیدار شدم تا این چیزارو برات بنویسم . تا به تو بگم به خاطر تو حاضرم از تو دل بکنم .. ولی می دونی چی انتظاردارم ازت بشنوم ; /;این که به من بگی ربطی به من نادر نداره .. مگه من ساینا بهت نگفتم دیگه ازعشق حرف نزنی ;/; …. در جواب بهت میگم ساینا من نمی خوام تو رنج بکشی .. اگه من ازت گله هایی داشته ام همش واسه این بود که فکر می کردم بهم علاقه داری ودلم می خواست ابرازش کنی .  اگه یکی از ته دل دوستت داشته باشه دوست نداری بهت بگه ;/; ..التماست نمی کنم که با من بمونی . التماست نمی کنم وقتی که دوستم نداری بهم بگی که دوستت دارم .. التماست نمی کنم وقتی که ته دلت نمیخواد باهام باشی بهت بگم بمون . التماست نمی کنم که باورم کنی . التماست نمی کنم که بهم اعتماد کنی … ولی التماست می کنم که خودتو دوست داشته باشی . التماست می کنم چشاتو باز کنی و بعد از من رانده شده دلشکسته دل اونایی رو که دوستت دارن و تو قلبشون جا داری نشکنی . التماست می کنم خودتو عذاب ندی . التماست می کنم به زندگی لبخند بزنی …. التماست می کنم که خودتو باور داشته باشی وبه خودت اعتماد کنی . می دونی ازت چی می خوام ; ازت میخوام که بازیچه ات نباشم . ازت می خوام گذشت زمان رو ملاک همه چی قرار ندی .ازت می خوام کاری نکنی که باز هم حسرت گذشته هارو بخوری . ازت می خوام که خودت باشی . بی دلیل نادرو محکوم نکنی . نادر همیشه دوستت داره . چه دوستش داشته باشی چه نداشته باشی . چه بخوای چه نخوای  به خدای بزرگ می سپارمت که دست او بالاترین دستهاست . سایه اش گسترده ترین سایه هاست وآفتاب وجودش به همه می رسه  نمی دونم چرا همش فکر می کنم چند سال دیگه شرایط طوری رقم می خوره که امروز هر چی بین من و تو پیش بیاد اون موقع به هم می رسیم شاید به این دلیل که حس می کنم به خاطر هوسه که داری ازدواج می کنی . فکر می کنی احساس من درمورد آینده یک رویای الکی باشه ; /; نمی دونم نادر در خواب بیند پنبه دانه . نادر رو به ده راه نمی دادند سراغ خونه کد خدا رو می گرفت . ساینا یه ایمیل هم به نادر نمیده اون وقت نادر از روزی میگه که اون و ساینا با هم و کنار هم باشن . از نزدیک . به من نخند ساینا . یه روزی میاد که تمام اما و اگر ها از بین بره . یه روزی که اراده ات قوی شده باشه تجربه ات زیاد شده باشه و شناخته باشی عشق و عاشق واقعی رو . روزی که فقط به خاطر دیگران زندگی نکنی . روزی که  که رودر بایستی نداشته باشی . پدر و مادر و خانواده و فامیل همیشه با هم نیستند وبا تو نیستند و برای تو نیستند .  خودتو فدای ارزشهای قبیله ای نکن . قبیله هیچوقت از بین نمیره این تویی که داری خودتو از بین می بری اگه بخوای با کسی که فرهنگت باهات نمی خونه سرکنی . اون روز می رسه  اون وقته که آغوشتو برام باز می کنی ومن ساعتها تو رو تو بغلم فشار میدم و با سکوتم بهت میگم دوستت دارم اون وقته که دیگه دیوار فاصله ها بین من و تو  شکسته میشه و با بوسه ای واقعی لبهای داغم به روی لبهات قرار می گیره دوستت دارم من اون روز رو با تمام وجودم احساس می کنم . به من نخند اگه این دلخوشی ها نباشه همین الان باید خودم و آرزوهامو دفن کنم هرچند اگه تو ازم بخوای این کارو می کنم . به من نخند ساینا .. جفت چشام و سرم در حال ترکیدن هستند . نمی دونم چمه ولی بیقرار و دلتنگ تو هستم .. دوستت دارم برای همیشه .. همیشه .. همیشه .. همیشه ……. شاد باش منبع عشق و محبت . دوستت دارم ساینا ..هرچند که نمی گویم دوستم داشته باش ساینا …. چون دل آدمی دستور پذیر نیست . تا خودت نخواهی هرگز نخواهی توانست که دوستم بداری .. هرگز! تو اینو می دونی ولی حالا فقط خودم صدای خودمو می شنوم و صدای خدای خودمو…. بازم براش نوشتم یه متن دیگه که شاید بتونم اونو به خودش بیارم ….. در هر حال زندگی بدون اونو واسه خودم زجر آور می دیدم . با این که ندیده بودمش . از اون واسه خودم یه بت ساخته بودم . بتی که نمی تونستم بشکنمش دلم می خواست تحت تاثیرش قرار بدم . ولی مرغ از قفس پریده بود . چقدر زود از دستش داده بودم . عشقو نمی شناختم . فکر می کردم یکی با یکی که حرف می زنه خیلی سریع می تونن پسر خاله دختر خاله شن . می تونن واسه هم هر نوع فداکاری رو انجام بدن . توقع من از اون زیاد بود ولی ساینا واقعیتو می دید . من هنوز رفتنشو باور نداشتم . منتظر یه معجزه بودم تا منو از این اندوه نجات بده و ساینا بهم می گفت که من تا ازدواجم پیشت می مونم و باهات چت می کنم . شاید غصه اینو می خوردم که دیگه با دختر دیگه ای نمی تونم حرف بزنم . ولی این طور نبود . ازم می پرسید واسه چی عاشقم شدی ;/; تو که منو ندیدی .. -ساینا عزیزم چطور اون وقتایی که پای کس دیگه ای در میون نبود از این حرفا نبود . طلوع و غروب روزا واسم هردوشون معنای غروبو داشتند . هر لحظه منتظر اون کابوس بودم که ساینا بیاد و بگه که چند روز دیگه روز عقدشه .. گاهی بهش می گفتم سنگدل .. گاهی هم بهش می گفتم برات آرزوی خوشبختی می کنم . ازش خواستم که یکی دو هفته مونده به عقدش بهم بگه تا من یواش یواش با دلی شکسته دیگه واسه چت نیام .. جوابش این بود که بهت قول میدم که حتما بهت بگم .. توی دلم گفتم یخ نکنی دختر تا حالا هر کاری که دلت می خواست بدون این که باهام در میون بذاری کردی این یکی رو که دیگه همون خلاص شدن از شر منه خیلی راحت قبول کردی . چرا من باید این جوری می بودم که نمی تونستم خودمو با این وضعیت ساز گار کنم . چرا هر روز خیلی ها با خیلی ها دوست میشن و فرداش همون خیلی ها از خیلی ها جدا میشن و آب از آب تکون نمی خوره . ساینا  واسم یه حرفایی می زد که در طبله هیچ عطاری نمی تونستی پیدا کنی . یه روز میومد می گفت که من با این که تقریبا نامزد کردم ولی حس می کنم یکی دیگه رو دوست دارم .. از دوست پسر سابقش می گفت .  نمی دونم چرا همش از این چیزا می گفت . شاید می خواست منو زده کنه که زودتر  غزل خدا حافظی رو بخونم تا اونو زیر سوال نبرم تا یه مثقال وجدان اونولهش نکنم  تا با آه کشیدنهای خودم خوشبختی اونو زیر سوال نبرم . حالا من موندم و دنیایی از رنج و عذاب . کابوسی که خوابو از چشام گرفته . نمی دونم چرا باید این حسو داشته باشم که وقتی با یه جنس مخالف آشنا شدم نمی تونم و نباید رهاش کنم . آدما اشتباه می کنن . چرا نباید اشتباهات خودمونو قبول کنیم . ولی وقتی به یاد حرفاش میفتم به یاد اون دوستت دارم گفتن هاش به یاد زمانی که واسه چت صرف کردیم و دهها هزار پیامی که بین هم رد و بدل کردیم فکر می کنم که چرا ما آدما باید کارایی انجام بدیم که بیهوده باشه . آخه که چی ;/; یعنی برای وقت تلف کردن کارای دیگه ای نیست که انجام داد ;/; ملا نویسندگی .. تماشای فیلم و گوش کردن به ترانه .. عیادت از بیماران ….گوش کردن به درد دل دیگران .. شاید من جنبه شو نداشتم . اون خیلی راحت از من دل کنده . شابد که برای بار ها و بار ها از خیلی ها دل کنده باشه دیگه نمی دونم کدوم حرفشو باور کنم . چرا باید دستم بندازه .. چرا باید هر روز حرفای عجیب و غریب تحویلم بده . گاه تا ساعتها  به صفحه چت خیره میشم تا شاید آنلاین شه ولی افسوس که مرغ دلش جای دیگه ای در حال پر زدنه و منم نباید ایرادی بگیرم . ساینا کاش می دونستی که چقدر دوستت دارم و از دست دادن تو چقدر برام سخته . کاش می دونستی که بدون تو نمی تونم زندگی کنم . دارم روانی میشم . نمی دونم چم شده . شاید حس می کنم که غرورم شکسته و یه دختری کوچیک تر از خودم شکستم داده . با قلب و احساسم بازی کرده . وقتی که ساینا برای همیشه تنهام بذاره و بره دیگه بهش دسترسی ندارم . نه تلفنی نه آدرسی .. اونچه من و اون و آدمای چتی و دوستای مجازی رو به هم پیوند میده روح و اندیشه ماست . نه این که فقط چند تا چرت و پرت بگیم و بخواهیم وقت بگذرونیم . البته این عقیده شخصی منه . منی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم . منی که نمی تونستم اونو از دست رفته ببینم . -نادر قبول کن که ما اشتباه کردیم . من نمی خوام تو عذاب بکشی . اذیت شی . -خیلی ممنون ساینا از این که به فکر من هستی . -مسخره ام می کنی ;/; بهم متلک میگی ;/; -مسخره نمی کنم ولی متلکو میگم . تو حتی به فکر خودتم نیستی . چه طور می تونی به فکر من باشی . .. حالا مدتها از آشنایی من و ساینا می گذره . اون هنوز با اون نشون کرده خودش از دواج نکرده ..هنوزم میاد چت ولی یه سایه سیاه و سنگینی رو دلم نشسته . هر روز منتظر شنیدن خبر شوم دیگه ای هستم که حس کنم برای همیشه از دستش دادم . نمی دونم اصلا واسه چی زنده هستم . اصلا برای چی این مسئله رو بزرگش کردم . دیگه نمی دونم چه جوری فکر کنم . چه جو ری حس کنم . وقتی خبر شوم بله برون خودشو بهم داد  یه امید واری یک در میلیونی رو داشتم و شایدم داشته باشم که همه چی بهم بخوره ولی وقتی که یه روز بیاد و بگه که تاریخ عقدش معلوم شده اون وقت دیگه به چی می تونم امید وار باشم . واسم دعا می کنه که یک دختر خوب نصیبم شه . میگه هر کی با تو باشه خوشبخت میشه . چون تو قلبت خیلی پاکه و قدر کسی رو که دوستش داری می دونی -ساینا جان خیلی لطف داری . تشخیص خوبی هم داری .. -ببینم متلک میگی یا مسخره می کنی ;/; -این یکی رو هر جوری دوست داری فرض کن .. فعلا که هنوز خونه بلدرچین خراب نشده ولی آهای دختر خانوما آقا پسرا اگه قبلا دوست پسر یا دختری نداشتین بهتره که چت نکنین . اگرم کردین کاری نکنین که سرنوشتی مثل وضعیت من بیچاره رو پیدا کنین . که روزی هزار بار می میره ولی یه بار هم زنده نمیشه … پایان .. نویسنده .. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها