داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عروس , زن و مادرزن


وقتی اومدن خواستگاریم من سالم بود . خیلی ناز بودم . اسمم بود نازی . خیلی خوشگل و تو دل برو بودم وپسرای خوش تیپ محل همه دوست داشتن با هام دوست شن ولی بابام خیلی مواظبم بود . تا دیپلممو گرفتم اصلا بهم امون ندادن برم دانشگاه و به همون اولین خواستگاری که اومد بله رو گفتن . یعنی در واقع اونا گفتند و منم یه خورده قاطی کرده بودم و با یه اشتباهاتی که داشتم بیشتر قاطی کردم . انگار همین دیروز بود . هنوزم پیر نشدم . هنوزم جوونم . هنوزم خوشگلم هنوزم خاطر خواه دارم .  اینواین آینه ای که جلومه به من میگه واقعا چه دورانی بود . الان درست هیجده سال از اون روزا می گذره شایدم چند ماه بیشتر و من سالمه . وقتی اون شب اومدن خواستگاری دو تا مرد با هم بودند و چند تا زن . یکیشون خیلی خوش تیپ با چشایی سبز و پوستی سفید بود که حدس زدم باید داماد باشه ویکی دیگه هم زشت بود با صورتی سبز و نخراشیده و نتراشیده ویه دماغی که نصفش تو افساید بود و نصفش تو اوت . من و اون خوش تیپه یه نگاههای مخصوص و معنی داری بهم مینداختیم و چند بار هم با هم چشمکهایی رو رد و بدل کردیم . از بس تو عالم خودم بودم و خوشحال از این که از شر خانواده سختگیر خلاص میشم و می تونم به این کوس گرسنه و تشنه خودم یه غذایی برسونم که رفته بودم در عالم هپروت و گیجی . پس از یکساعت که بله رو گفتم تازه فهمیدم که اونی که من ازش خوشم اومده بود پدر داماد بود واون زشته که قیافه اش به مامانش رفته بود داماده بود . برای یه لحظه خواستم بگم نه ولی پدر داماد که از زمین تا آسمون قیافه اش با داماد فرق می کرد از حضار معذرت خواست و اجازه خواست که باهام تنها صحبت کنه . مورد قبول واقع شد . رفتیم یه اتاق دیگه وتنهایی مشغول صحبت شدیم . از انسانیت بچه اش صحبت کرد از این که همین یه بچه رو داره و صاحب همه چیزش میشه . خیلی پسر با اخلاقیه و یه زرگری بزرگ و پر مایه داره و در آمدش عالیه واز این چیزا .. من نمی دونم چرا این چیزا رو می خواست تنهایی به من بگه . این حرفا رو هر چند بعدا در میون جمع هم تا حدودیشو بر زبون آورد . من همچنان محو حرفاش بودم . یه چیزی در وجودش بود که نه نمی تونستم بگم . وقتی که بهم گفت هر چی که کم و کسر داشتین و هر کمبودی در هر زمینه ای داشتین من جبرانش می کنم قند تو دلم آب شد . با این زن بد قیافه ای که داشت حس کردم باید آدم خوشگذرونی باشه . منم آدم راحت طلبی بودم دوست داشتم یه زندگی آروم وبی دغدغه ای داشته باشم که از همه نظر تامین باشم . تو نگاهش بیشتر از این که محبت پدرانه باشه یه نگاه خریدارانه بود که منو به خودش جلب و جذب می کرد . چهل سالش بود . هرچند تیپ سی ساله ها رو داشت و زن همسنش شبیه به ساله ها بود . فکر کنم واسه پولش باهاش ازدواج کرده بود . نمی دونم چه اصراری داشت که حتما من عروسش بشم . در هر حال عروسی سر گرفت و من رفتم خونه بخت . یه خونه ویلایی جدا واسه ما دست و پا کردند و من شدم زن یه مردی که اصلا ازش خوشم نمیومد . شوهرم اسمش بود امیر و پدر شوهرم احسان . اسم مادرشوهرم هم بود ایران که گاه بهش می گفتم ایران خانوم و گاهی هم می گفتند ایرانی جون .. بگذریم شب اول ازدواج و زفاف بود و واسه اولین بار قرار بود که یه کیری بره تو کوس ما و راه باز شه . این داماد خجالتی ما اصلا راه و رسمشو بلد نبود . مردم تا اونو از پنج شش سانت خوابیده به دوازده سانت بیدار رسوندم . وقتی کوسمو گذاشتم رو دهنش تا واسم لیس بزنه حالش داشت بهم می خورد . منم تازه کار بودم ولی حداقل خونه دوستم چند تا فیلم دیده بودم و بعضی از دوستان از شب اول ازدواجشون واسم می گفتند ولی اصلا تو باغ نبودم . با لباس عشقبازی می کرد درحالی که من کاملا لخت شده بودم . وقتی کیرشو گذاشتم تو دهنم از خجالت سرشو اون ور کرد . حالمو داشت بهم می زد . باید به امید روز های بهتر می موندم . با همه این احوال به شدت حشری بودم . زشتی شوهرو به امید پولداربودن و کیر کلفت و عشقبازی و خوابوندن آتیش هوسم تحمل کرده بودم . حشر و هوس گیجم کرده بود . کوسمو گذاشتم رو کیرش و یه فشاری بهش آوردم . یه صدایی کرد وخیلی مفت بکارتمو از دست دادم . زیاد خون نریختم . شوهر جونم چندشش شد و من از هوس سنگین شدم . واقعا داماد آشغالی به ما انداخته بودند . آخرش کیر امیر رو گرفتم تو دستام و باهاش بازی کردم تا آبش خالی شد و دراز کشید خوابید اگه اون لحظه بهم کارد می زدند خونم نمیومد . با خودم گفتم خبر مرگش بخوابه شاید صبح بهتر شد . حضرت آقا صبح پا شدن رفتن سر کار . انگاری بابا جون بهشون گفته بودند که باید بیای سر کار . به شدت عصبی شدم . اون که از اون طرف رفت من از این طرف درجا تماس گرفتم با پدر شوهرم احسان خان -بابا می تونم ازت خواهش کنم اگه امکان داره یه نوک پا تشریف بیارین اینجا یه عرضی داشتم -چشم دخترم صبر کن امیر بیاد من خودمو می رسونم . مغازه رو نمیشه داد دست شاگرد . بعد از یکساعت سر و کله احسان خان پیداشد . به اون بیشتر میومد داماد باشه تا پسرش . شیک و پیک کرده وآراسته خودشو رسونده بود خونه ما . یعنی خونه من و امیر . خیلی کلی شکایتمو مطرح کردم ودیگه زشت بود به جزئیات اشاره می کردم . سرمو گذاشت رو سینه اش وگفت دخترم یه خورده مداراکنی درست میشه -بابا منو ببخش شما گفتی هر مشکلی که داره من حلش می کنم . نمی دونم چرا حس می کردم با یه حالت خاصی داره نوازشم می کنه با این که تجربه این کار ها رو نداشتم ولی منو به یاد فیلمهای عاشقونه و سکسی مینداخت . حدسم درست بود منو بیشتر تو بغلم فشرد . راستش یه خورده خجالت می کشیدم ولی دوست داشتم بیشتر نازم کنه و باهام ور بره خوشم میومد . از بوی تنش و از قیافه مردونه و جنتلمنانه اش . قسمت کیرش تو شلوار ورم کرده بود و به زیر ناف من فشار می آورد پیش خودم حساب می کردم که این یک چیز طبیعی در مرداست نمی دونم چرا سکوت کرده بود . منم حرفی نمی زدم ونمی دونستم چی بگم . می ترسیدم یه چیزی بگم خودشو ازم جدا کنه . حس کردم که ناحیه کوسم داره یه پرشهایی انجام میده که این پرشها هم به قسمت بالای کوس سرایت کرده . یواش یواش یواشکی یه نفسکهایی می کشیدیم . صورتم داغ و تب دار شده بود . شیطونو لعنت کردم . نمی دونم چرا دوست داشتم اون کاری رو که پسره با من انجام نداده پدره انجام بده . حس کردم که اون با زرنگی خاص خودش متوجه احساسم شده . دوست داشتم متوجه شه ولی به روم نیاره وبه کارش ادامه بده . نمی دونستم این بازی آخرش به کجا می کشه . در حال نوازش موهام به من گفت دخترم حالا چی ازم می خوای . من برات چیکار کنم . من اینجا باید یه حرفی می زدم . اون توپو تو زمین من انداخته بود  . من باید یه پاسی می دادم که اون راحت تر گلشو می زد . دیگه نمی تونست که از جلوی دروازه خودش بی مقدمه یه شوت کنه که بره توی گل . هر کاری حساب و کتابی داره -بابا تو گفتی هر مشکلی که من دارم برام حل می کنی -از ته دلت می خوای حل شه-آره بابا -به چه قیمتی .. منم نکردم پررویی و گفتم هر مدل قیمتی که میخواد باشه . فشار بوسه هاشو بیشتر کرد واز صورتم به زیر گلوم رسوند -اووووففففف بابا جونم داری چیکار می کنی من عروستم مگه تو زن نداری -خب تو هم شوهر داری -آخه بده -می خوام مشکلتو حل کنم -بابا تو خودتم مشکل نداری ;/; -چرا چرا عروس خوشگلم .محکم تر بغلم زد وگفت میخوام با یه حرکت مشکل هر دو تامون حل شه . زود باش بابا احسان . به عروست احسان کن . از دست امیر دیوونه شدم . جورشو باید تو بکشی -تا باشه از این جورها -بابا از همون اول که دیدمت تنم لرزید . شاید واسه این لحظه بود که بله رو گفتم . من حقیقتش بله رو به تو گفتم -منم واقعیتش تورو واسه خودم می خواستم -زودباش زودباش تا پشیمون نشدی -دوستت دارم نازی -منم میخوامت بابا عاشقتم -به من نگو بابا بگو احسان . اون منو جادو و بی اراده کرده بود . میون دو تا دستاش گرفت . منم مثل آدمای بیهوش تو آغوشش جا گرفته و منو گذاشت رو تخت . یه نگاه تو چشام دوخت و منم نگاهشو با نگاه هوس بار خودم جواب دادم . دیگر خجالت بین ما از بین رفته دیوار شرم فرو ریخته بود . دگمه های بلوزمو یکی یکی باز کرد و اونو به دو طرف بازش کرد . سوتین خوشگل من با نیمی از سینه های درشتم بیرون زده بود . محو هیکل دخترونه من شده بود ومنم محو چشمان سبز و پوست سفید بدنش . کوچکترین شباهتی بین اون و پسرش وجود نداشت . از قرار معلوم هوس مادرشوهرم موقع سکس خیلی بیشتر از هوس پدر شوهرم بوده وشاید واسه همینه که شوهرم به مادرش رفته . پدرشوهرم دستشو از زیر سوتین به سینه هام رسوند . سست شده بودم . نمی دونستم باید چیکار کنم . دستم رفت طرف کمربند احسان . دوست داشتم زودتر اون کیر سفیدشو ببینم . دوست داشتم حالیم شه که عروس شدن چه مزه ای داره . حالا به هر قیمتی که می خواد باشه -احسان خودتو یه خورده بکش جلوتر . دوست دارم با دسترنج خودم به مقصد ومقصودم برسم . کمربندشو بازکردم و اونم سوتین منو در آورد بلوز و دامن منو هم از تن خارج کرد و خودشم لخت شد . حالا پدر شوهر و عروس فقط یه شورت به پا داشتند . واسه این که به من فغشار نیاد اون زیر قرار گرفت و من رفتم روش و سرمو به سینه هاش تکیه دادم . شورتمونو هم درآوردیم . جووووون این همون کیری بود که آرزوشو داشتم و تو رویاهام می دیدم . امیر حتی اندازه کیرشم به باباش نرفته بود . دیگه حسرت نمی خوردم از این که یه شوهر کوس خل نصیبم شده . این از شانس من بود . پسره سر کار بود و بابا بالای کوس . البته حالا زیر کوس بود  . تو بغلش احساس امنیت می کردم . دستمو گذاشتم رو سینه اش و با موهاش بازی می کردم . قدش از قدم بلند تر بود یه خورده پایین تر از اون قرار گرفته بودم و کیرش به کوسم چسبیده بود . تپش شدید قلبم داشت منو از پا در می آورد . پدرشوهر جوون و خوش تیپ و چشم سبز من با یه دست موهای سر و سرمو نوازش می کرد و یه دست دیگه اشو گذاشته بود رو چاک وسط کونم . نمی تونستم بگم از کدومش بیشتر خوشم میومد . با یه دست داشت خوابم می کرد و با دست دیگه اش هوسمو زیاد می کرد . نمی دونم منو جادوکرده بود یا یه حالتی شبیه به این . اصلا نفهمیدم کی جا به جا شدم . یه وقتی به خودم اومدم که دیدم کمرم رو زمین قرار داره و دو تا پاهام به پهلوها باز شده واحسان داره کوس منو میک می زنه . فکر کنم چند دقیقه ای رو در حالت خواب و بیداری بودم . تازه داشتم می فهمیدم معنی لذت و سکس چیه . انگاری دچار یه برق گرفتگی شده بودم که به تمام تنم سرایت کرده بود -احسان عجله کن . من کیرتو می خوام . دیشب به جای این که سیر شم گشنه تر شدم -نازی جونم عروس ناز من اگه کیر منم بخوری هیچوقت ازش سیر نمیشی . همش می خوای بخوریش . دوست داری همیشه همرات باشه -بده بده احسان جون من تشنه و گرسنه کیرتم . وقتی کیرشو گذاشت وسط کوسم  تازه حس کردم که داغی و سوزش هوس چقدر شیرینه . پس از چند حرکت از پایین به بالا کیرشو از روبرو فرو کرد تو کوسم -احسان جووووووم -جووووووون عروس من -فروش کن تا ته بره -می تونی بگیریش -آره بفرست میخوامش . کیر چاقالو دراز پدر شوهر فعالم که ای کاش اون شوهرم می شد وقتی رفت تا ته کوسم یه احساس آرامش عجیبی بهم دست داد . کیر در حال رسیدن به کوسم لذتشو پخش می کرد و می رفت . احسان به حالت نیم خیز رو من قرار گرفت و کف دستاشو گذاشت رو پام وکیرشو به شدت فرو می کرد تو کوسم -احسان تند تر .. با هر ضربه ای که کیرشو تا ته می فرستاد و بیرون می کشید دنیایی از لذتو توی تمام بدنم پخش می کرد -عزیزم نازی ناز و نازنین من هرچی دلت میخواد جیغ بکش فریاد بزن خودتو خالی کن صدات جایی نمیره -اووووووخخخخخ من کیییییییررررررتو میخخخخخخوام میخخخوام . کیییییییرررررت واسسسه همیشه مال من باششششه فقط مال من . دوستت دارم بابا . دوستت دارم احسان جون . بکن کوسسسسسسمو بکن مال کیرتو . خوشم میاد خیلی خوشم میاد همین جوری دارم لذت می برم . لذتش زیاده . همین جوری ادامه داره .. احسان بیشتر از ده دقیقه داشت منو می گایید و منم بیشتر از ده دقیقه در حال فریاد زدن و لذت ممتد بردن بودم . یه لحظه از جام بلند شدم خودمو محکم چسبوندم به بغل پدر شوهر مهربونم نذاشتم تکون بخوره حس کردم داغ شدم و یه چیز گرمی داره ازم می ریزه . هنوز این حس من تموم نشده بود که احساس کردم یه چیز داغ دیگه ای داره وارد کوسم میشه -آهههههه نازی نازی آبم داره می ریزه تو کوسسسسست -بریز بریز بابا جونم بریز . منو ببوس همین جور که داره آبت می ریزه منو ببوس . سوختم بابا دارم حال می کنم -نازی جون نمی دونی چقدر کیف کردم که تو کوست آب ریختم -دوستت دارم احسان -منم دوستت دارم . این قدر تو کوست آب می ریزم که نوه و بچه من یکی بشن دوست داری نازی -چرا که نه احسان جون . اون وقت بچه من برادر یا خواهر شوهر منم میشه . این اولین عشقبازی ما بود . بعد از اون بار ها و بار ها با هم سکس داشتیم و هنوز پس از حدود بیست سال هنوز همو فراموش نکردیم ولی اون دیگه سنش بالا رفته و اون توان گذشته رو نداره . بعد از اولین سکسم با پدر شوهرم با این که شوهرم روز به روز بهتر و با تجربه تر از قبل می شد ولی من بیشتر وتقریبا همیشه با احسان راضی می شدم . از نظر مالی روز به روز در رفاه بیشتری قرار می گرفتم . دو تا مردی که منو می گاییدند تا می تونستند به من طلا هدیه می دادند و منم در عرض این چند سالی صاحب چند تا خونه دیگه هم شده بودم واما از فرزندان .. صاحب دو تا بچه شدم . از پدر شوهرم صاحب یه پسر شدم . کپی خودش خوشگل با چشایی سبز روشن و پوست صورت و بدنی سفید .. از شوهرم صاحب یه دختر شدم که این یکی خیلی بد قیافه در اومد و غصه می خوردم که چطور باید شوهرش بدم . با این که دوبار دماغشو عمل کرده بود ولی زیاد کیفیتش بالا نرفته بود . در هر حال من به خودم می رسیدم وروز به روز پوست باز می کردم و خوشگل تر می شدم . با این که خیلی خاطر خواه داشتم وبسیاری از مردان خواهان گاییدن من بودن ولی اصلا خیانت تو ذات من نبود وبه شوهر و پدر شوهرم خیانت نمی کردم  . یعنی این نسبت خیانتو باید اینجا جفتی به حساب بیارم . وقتی شنیدم خواستگار واسه دخترم پیدا شده از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . هم یه سر و سامونی می گرفت وهم این که اگه ماهی یکی دوبار این احسان جون می خواست بیاد سراغ من این نسترن جون دیگه سر خر نمی شد . خواستگار وپدر و مادر و خواهر و چند تا از بزرگان و فامیلاش اومده بودند خواستگاری . نمی دونم این شادوماد که جوون خیلی خوش تیپی بود و فکر کنم تازه رو تموم کرده بود وتازه هم کارمند بانک شده بود چرا به جای این که همش به نسترن جونم لبخند بزنه به من نگاه می کرد و اشاره می زد . وقتی هم که نسترن از جاش پا شد چایی ببره پدر خواستگاره که اونم انگار از من خوشش اومده بود گفت عروس خانوم چرا زحمتشو نمی کشن ;/; ما چند تایی که تو گروه عروس بودیم نگاهی به دور و بر خودمون انداختیم و دیدیم اگه نسترنو حساب نکنیم جز من و دو تا مادر بزرگ پیر و پاتال دخترم زن دیگه ای در گروه ما نیست . تازه دوزاریم افتاد که منو با عروس اشتباه گرفتند . جل الخالق یعنی من این قدر هوش و حواس این مهیار خانو بردم که اینا با تحقیقات درب و داغونیشون اومدن خواستگاری ;/; چشای هیز داماد منو گرفته بود . دامن مینی و چسبونی که پوشیده بودم وجفت قاچای کونمو بر جسته کرده بود با اون هیکل ناز و مانکنی من دل دامادو برده بود . پس باید اون شیفته من شده باشه که منو به جای دختر گرفته اومده خواستگاری . دیگه از دست این دو تا مرد خسته شدم . شوهرم که اون موقع جوون بود بخاری نداشت وپدر شوهرم هم که باید با دوپینگ وایاگرا کیرشو شق می کرد .. کوسم هیچی نشده خیس کرده بود باید به هر قیمتی که شده اونو تسخیرش می کردم . بردمش به یه اتاق خلوت . تاریخ تکرار شده بود . یاد بیست سال پیش افتاده بودم که پدر شوهرم قلق منو گرفته بود . حالا من باید قلق یکی دیگه رو می گرفتم . به خاطر کوسم باید منت یکی دیگه رو می کشیدم . من هنوز جوون بودم . هنوز می تونستم از سکس لذت ببرم . اون روز من اولش خجالت می کشیدم از این که خودمو بچسبونم به احسان و ازش بخوام که منو بغل کنه ولی مهیار با چشاش با نگاش داشت منو میخورد . طوری شده بودم که دوست داشتم واسه یه دقیقه هم که شده در اون وضعیت کیرشو بفرستم تو کوسم . فکر کنم اون متوجه نگاه من شده باشه –
آقا مهیار من مادر نسترن هستم . من شوهر دارم . نسترن شاید از نظر ظاهر دختر جذابی نباشه ولی خیلی نجیب و با فرهنگ و هنرمنده و یک خانوم خونه دار خوب می تونه باشه . دستی به سرش کشیدم وبه صورتش . داغ کرده بود -باهاش ازدواج کن دلشو نشکن . اگه کم و کسری چیزی داشتی جبرانش می کنم . خودمو بهش چسبوندم . خیلی مراقب بودم که روژم قرمزش نکنه . لباشو بوسیدم و بعد با دستمال پاکش کردم -نازی خانوم هر کم و کسری که باشه جبران می کنی ;/; -ببین من چند تا خونه دارم وضع مالی و در آمد منم خوبه -ماهم وضعمون بد نیست . منظورم چیزای دیگه هست -مهیار جون نگات همه چی رو به من میگه . می دونم همین الانشم کم و کسری داری منم  کم دارم . البته از عقل نه ها .. چیز دیگه ای میخوام -پس نازی خانوم با هم تفاهم داریم حله ;/; دستشو آورد بالا و منم یکی زدم به کف دستش و گفتم حله .. چی میخواست از این بهتر با یه عقد و ازدواج صاحب دو تا زن می شد ومنم با یه حرکت می تونستم دو تا زنو شوهر بدم . یکی دخترمو یکی هم خودمو . هرچند من خودم دو تا شوهر داشتم و این می شد سومی . وقتی اون لحظه من و مهیار از اتاق خلوت اومدیم بیرون مادرش یه اشاره ای زد و گفت پسرم بلند شو بریم -مامان من از نسترن خانوم خوشم میاد زن باید بساز باشه اخلاق داشته باشه … حالا که دارم اینارو میگم چند ساعتی بیشتر نیست که از شب زفاف مهیار و نسترن می گذره . دقایقی پیش مهیار جون داماد خوشگل و بیتابم واسم زنگ زد که اگه می تونم کم و کسریهاشو جبران کنم . روبروی آینه منتظرشم . یه لباس خواب خوشگل توری تنم کردم که بدن لخت منو اون زیر وسوسه انگیز تر نشون بده . تا به حال این کوس من بود که بر کیر دو تا مرد دیگه زندگیم ریاست می کرد ولی فکر کنم باید در این مورد ریاست کیر مهیار رو قبول می کردم . اون جوون بود و تازه نفس . نباید از دستش می دادم . یه خورده به نسبت بیست سال پیش چاق تر شده بودم . کمی جا افتاده تر شده بودم . یه حالت پختگی داشتم ولی پوست تن و بدنم آبدار تر شده بود . حس خاصی داشتم احساس نو جوونی می کردم . چرا که نکنم . اون موقع که جیک جیک مستونم بود اول جوونیم بود یه احسان خان هرچند خوش تیپ و کاری نصیب ما شد که بیشتر از دوبرابر من سن داشت یه امیر خانی به عنوان شوهر گیر ما افتاده بود که فرقی با پیر مرد ها نداشت حالا من بیشتر از دوبرابر زمان ازدواج سن داشتم و یه معشوقه ای رو به تور زده بودم که اون  موقع  چند وقتی نبود که حرف زدن یاد گرفته بود و حالا من باید سر گلشو می چیدم . می دونستم نسترن بی تجربه من نتونسته بهش حال بده . اون منو می خواست . در خونه رو واسش باز گذاشته بودم تا بیاد و منوبه هیجان بیاره تو حال خودم بودم که از تو آینه دیدمش . اوخ رو دست خورده بودم چه بی پروا و چه جسورانه ! مهیار خودشو در پذیرایی لخت کرده بود و توی اتاق خواب پشت سر من قرار گرفته بود . یه خورده خودمو کنار کشیده تا بتونم بدن لختشو از تو آینه کاملا ببینم هیجان زده شده بودم -شادوماد سور پرایزمون کردی . از پشت سر اومد و لباشوگذاشت رو گردنم -مامان این انصافه که لخت باشم و تو نباشی -اولا به من نگو مامان فکر می کنم که پیر شدم به من بگو نازی جون بعدش تو چیکاره ای .لختم کن -اجازه شو دارم -اجازه ما دست شماست صاحب اختیاری . دستشو رو لباس خواب نرم من گذاشت و پس از این که کلی آتیشم زد اونو درش آورد . من و اون ایستاده رو در روی هم قرار گرفتیم . این من بودم که خودمو بهش چسبوندم لبامو رو لباش قرار دادم .-مهیار عشق من دوستت دارم . خوشحال نیستی که حالا دو تا زن داری ;/; -نازی جون تو واسم به اندازه کل زنای دنیا می ارزی -مرده و حرفش . نبینم سر و گوشت بجنبه با این که خیلی حرف شنوی داشت ولی حس کردم این من هستم که در مقابل او تسلیمم . دستامو دور کمرش حلقه زده خودمو به اون سپرده بودم اونم دستاشو دور کمرم حلقه زده بود . سوتینمو در آورد ولبامو از لباش جدا کردم سینه هامو جاش گذاشتم -بخورشون -نازی جون نازی خوشگله چه سینه های نازی داری . همین طور که داشت سینه هامو می خورد دستشو از لای شورتم به کوسم رسوند . دستمو دور سرش گذاشته در حالی که با موهاش بازی می کردم گفتم می بینی کوسو می بینی همش به خاطر توست عشق من . منو به آرامش می رسونی . دوستت دارم . اعصابم راحت بود . با یه تیر دو نشون زده بودم . هم دخترمو به سر انجام رسونده بودم و هم خودمو -عزیزم بریم رو تخت . کوسم دیگه صبر و قرار نداره . منو رو دستاش قرار داد وبعدشم برد رو تخت . لباشو گذاشت رو شورتم و شورتمو با یه تیکه از کوس پشت شورتمو گذاشت تو دهنش -آههههههه نههههههههه مهیار جون کوسسسسسسم اوووووففففففف داری می سوزونی درش بیار شورتمو درش بیار . می خوام حال کنم شورتم از جلو خیس خیس شده بود . وقتی شورتمو در آورد صورتشو گذاشت رو کوسم -اووووووهههههه ناززززززی چه نازززززززی و چه کوسسسسس ناززززززی … چشام به زحمت باز می شدند . دوست داشتم ساعتها کوسمو بخوره و من همونجا زیر بدن لختش بخوابم و وقتی بیدار شدم ببینم کیرش تو کوس منه . دوست داشتم با هم بریم به جایی که دست کسی بهمون نرسه . به چند تا از این آرزوهای لحظه ایم رسیدم . هر چند به جای ساعتها دقیقه ها کوسمو خورد ولی وقتی یهو از خماری واسه چند ثانیه ای بیدارشدم حرکتای کیر کت و کلفتشو توی کوسم حس می کردم . دستامو به هر نقطه از تنش که می تونستم می رسوندم انگار زبونم بسته شده بود و در حالت خواب و خماری دوست داشتم از درون فریاد بکشم . حس کردم مثل روز های اول جوونی شایدم بیشتر هوس دارم ولی یه خورده بیشتر طول می کشید که آبم بیاد . با این حال مهیار تازه نفس کارشو بلد بود و خستگی ناپذیرانه دست از سر مادرزن نازش بر نمی داشت . حس کردم که دارم داغ میشم و به قله لذت و هوس می رسم -عزیزم آماده باش هر وقت گفتم بریزش آبتو بریز تو کوسم نترس . شیطون کارشو بلده -من خودم میدونم نازی جون تو استاد شیطونی -همش به خاطر توست . ادامه بده کوسسسسسم خارششششش داره بذار ساکت باشم بذار تو حال خودم باشم . کیف کن … داماد نازنین من به گاییدنش ادامه داد . به نقطه جوش که رسیدم خالی کردم . هر بار رفتم به مهیار جونم علامت بدم که آبشو خالی کنه دیدم بازم داره ازم می ریزه . لذتش تمومی نداشت . چقدر کش دار بود . هیچوقت این جوری نشده بودم . کاش همیشه این طور با حال و پرشور و با نشاط باشه بالاخره علامته رو دادم و اونم گفت مامان ببخشید نازی جون  اگه شوهر نداشتی خودم عقدت می کردم . نوکرتم . جوووون آب کیرم سد رو شکونده از اون داخل چه جور داره می ریزه طرف کوست . بگیر نازی جون داره میاد اومد اومد . بغلم کرد منو محکم به خودش فشرد ولذت می بردم از این که با این سن بالای خودم دارم بهش لذت میدم . دو دقیقه بعد کیرش تو دستام بود که اونو با همون شرایط آلودم به منی وخیسی کوسم گذاشتم تو دهنم وواسش ساک زدم . لذت می بردم چشای خوشگلش با عشق و هوسی که من بهش می دادم باز و بسته می شد . به طرفش قمبل کردم و کیرشو از پشت گرفتم تو دستام و اونو به سوراخ کونم مالیدم . مثل روز اولش نمی شد گفت تنگه ولی بازم تنگ بود ومی تونست به کیر حال بده . احسان و امیر به اندازه کافی باهاش حال کرده بودند . مخصوصا امیر ولی بازم سوراخ کون هرچی باشه سوراخ کونه و اون صلابت و ابهت و هوس بخشی خودشو همیشه داره ومهیار هم دیوونه اش بود و منم دوست داشتم بذاره تو کونم و از این طرف هم باهاش حال کنم . لذت کون دادن من هم دست کمی از کیف کوس دادن نداشت مخصوصا وقتی که مهیار همش تعریف می کرد .-نازی قربون کون توپ و سوراخ کیپش .. نازی تو تکی .. نازی دیگه باید مال من باشی .. نباید بری طرف امیر .. بیچاره خبر نداشت که یه گردن کلفت تر از امیر هم هست که با این که پیر شده هنوزم خیلی فعال تر از شوهرمه و اون سومیه . حس کردم یه چیزی از سوراخ کونم در حال بیرون ریختنه . مهیار توی کونمم آب ریخته بود . دلش نمیومد بره سر خونه زندگیش .بعد از سکس یکساعت تو بغل هم با ماچ و بوسه سر کردیم نه اون دل داشت پاشه نه من دل داشتم بلند شه بره . آخرش با تلفن نسترن مجبور شد پاشه بره -عزیزم یه خورده به زنت هم برس که هر وقت خواستی در بری اون زیاد گیرت نده خودم بهت یاد میدم که چطور باید باهاش تا کنی ولی یادت باشه همین دو تا زن برات کافیه . مهیار رفت و من با دنیایی از آرامش به امید فردا و فرداهای بعد نشستم . می دونستم یقین داشتم که سومین بچه منم به زودی به دنیا میاد . اونم از سومین مردی که با من سکس داشته . حالا دارم میرم کامپیوترمو روشن کنم وبرم با خوندن داستانهای امیر سکسی این جریانات اخیر رو واسه خودم هضمش کنم هرچند می دونم با خوندن داستانهاش دوباره وسوسه میشم ولی امکان نداره به این سه تا مرد ی زندگیم که دیوانه وار عاشق گاییدن کوس و کونم هستند خیانت کنم .. پایان .. نویسنده .. ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها