باغ
سلام . یه شب با دوست پسرم سامان رفتیم باغ . هوا عالیه عالی بود . هر وقت میرفتیم باغ واسه کردن میرفتیم . هیچ وقت واسه تفریح نمی رفتیم .
اون شب سامان پیشنهاد داد که بیا رو ایوون فرش و رختخواب بیاریم و همینجا بکنیم . منم قبول کردم . همه جا درخت بود . زیاد از خونه همسایه روبرو چچیزی دیده نمیشد. خلاصه ما شروع کردیم به عشق بازی و از این حرفا که همه ی دوست دختر دوست پسرا دارن بعدش هم کم کم شروع کردیم به کردن . از اونجایی که سامان کیربسیار کلفتی داشت و منم ناز نازی ، حسابی سرو صدام رفته بود بالا . چنان آخ و ناله میکردم که انگار دارم زایمان طبیعی میکنم . فکر کنم تا 100 کیلومتر اونطرف تر صدام میرفت . خلاصه دیگه آخرای سکسمون بود که یه دفعه یک چیزی از آسمون افتاد روی زمین . اول که به روی خودمون نیاوردیم و فکر کریم گربه است اما بعد از چند دقیقه دوباره یه تیکه سنگ دیگه افتاد کنارمون. ما هم یه کم ترسیدیم و من صدامو کمتر کردم و دستمو گاز میگرفتم که صدام در نیاد . تا اینکه سامان ارضا شد و اومد کنارم دراز کشید که چشمتون روز بد نبینه چند تا سنگ گنده پرت شد روش. چنان از جاش پرید که تا اون موقع هرچی سکس کرده بود زهره مارش شد. خلاصه ما پاشدیم و رفتیم با کلی کنکاش فهمیدیم که نگهبان باغ بغلی بوده . انقد صدای ما زیاد بوده که انگار جلو زن و بچش خجالت کشیده و اومده بود یه حالی از ما بگیره . خداییش هم خوب حالمونو گرفت البته من که نه چون فقط میخندیدیم اما سامان از اون موقع به بعد دیگه کیرش با بدبختی شق میشد. اینم خاطره یسکسی من.
نوشته: آریانا